پرش به محتوا

حاجی

از ویکی حج
نسخهٔ تاریخ ‏۲۵ فوریهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۲۱:۳۲ توسط Kamran (بحث | مشارکت‌ها) (اصلاح نویسه‌های عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام)

حاج صفت فاعلی از واژه حجَّ به معنای حج گزارده و حج کننده است. در فرهنگ اسلامی، فردی را که حج‌گزارده حاج یا حاجی می‌خوانند. در عرف به عمره‌گزار نیز حاجی گفته می‌شود.

واژه‌شناسی

حاج، به تشدید جیم، صفت فاعلی از حجَّ به معنای حج کرده، حج گزارده و حج کننده[۱] و مؤنث آن «حاجة»[۲]و جمع آن حجیج و حجاج[۳] است که معمولاً واژه مفرد نیز، در موارد جمع به کار می‌رود.[۴]

«حِج»، با کسر حاء، نیز مرادف حاج و نامی برای حج‌گزار است.[۵] واژگان دیگری چون محجة (راه گذر مستقیم) نیز از این کلمه اخذ شده‌اند.[۶] این عنوان در آغاز به زیارت‌کننده بزرگان و اماکن مقدس گفته شده[۷]و به تدریج به زائران خانه خدا در مکه اختصاص یافته است.[۸]

هر چند در اصطلاح به حج‌گزار، حاجی گفته می‌شود، ولی در عرف به عمره گزار نیز حاجی گفته می‌شود. شاید ریشه این مسئله به احادیثی برگردد که عمره را نیز نوعی حج معرفی کرده و آن را حج اصغر نامیده‌اند.[۹]اصطلاح «Pilgrim» در انگلیسی نیز برابر مفهوم حاج به کار رفته و به هر کسی اطلاق می‌شود که به سفری مقدس و دینی رفته باشد.[۱۰]

واژه‌های مرتبط

این واژه با برخی پیشوندها مانند:

  • «امیر الحاج» به معنای سرپرست امور حاجیان
  • «سابق الحاج»[۱۱] به معنای پیشی‌گیرنده در سرعت سیر به مکه برای حج[۱۲]
  • «سائق الحاج» یعنی کسی که حجاج عقب‌افتاده را با کمال تعجیل از راه و بیراهه به حج می‌رساند[۱۳]
  • «مواقیت الحاج»[۱۴] یا «میقات الحج»[۱۵] به معنای مواضع احرام
  • همراهان حج‌گزار، مانند: خدمتکار و شتربان راه نیز، داج، بر وزن حاج، به معنای رونده در راه می‌نامند.[۱۶]

واژه حاج در قرآن و روایات

در آیات قرآن، کلمه «الحاج» یک بار به صورت اسم جمع[۱۷]، به همراه سقایت و به معنای آبدهی به حاجیان به کار رفته است: (سِقاِیةَ الْحاجِّ).[۱۸] همچنین برخی واژه حنیف در آیات دیگر قرآن (بقره/۲، ۱۳۵) را در اشاره به حج‌گزارانی دانسته‌اند که در عصر جاهلی حج خانه خدا را، به شیوه ابراهیمی به جا می‌آورد[۱۹]؛ همچنین «آمین»، به معنای «حاجین» و تعبیر «آمین البیت الحرام» (مائده/۵، ۲)، به معنای حاجیان خانه خدا، تفسیر شده است.[۲۰]

در روایات نیز معمولاً از حج‌گزار، با همین واژه (حاج)، یاد شده که در بخشی از آن‌ها، به بیان ویژگی‌ها و فضائل حاجی پرداخته شده است. [۲۱] [۲۲]بنا به روایتی، از ابن مسعود، واژه حاج، از زمان بستن احرام بر افراد، اطلاق می‌شود و پیش از آن نمی‌توان به او حاجی گفت و باید او را وافد یا قاصد نامید.[۲۳] در منابع اخلاقی نیز به ذکر وظایف و آداب اخلاقی حج‌گزار، با عنوان حاجی، پرداخته شده است.[۲۴]

در زبان فارسی

در فارسی یاء نسبت به کلمه حاج پیوسته، ولی وجه دستوری روشنی برای ساختار نسبت بیان نشده است.[۲۵]کاربرد این واژه، در فرهنگ فارسی، تاریخ دیرینی دارد و در متون کهن ادبی[۲۶] و دیوان‌های شعر[۲۷] و سفرنامه‌های فارسی[۲۸] و نیز امثال رایج در فرهنگ عامه[۲۹] به چشم می‌خورد. واژه حاجی در دوره معاصر بین یهودیان ایران نیز، درباره زائران بیت المقدس، مرسوم شده است.[۳۰]

پانویس

  1. العین، ج۳، ص۹، «حج».
  2. النهایه، ج۱، ص۳۴۱، «حجج».
  3. الصحاح، ج۱، ص۳۰۴، «حجج»؛ مجمع البحرین، ج۲، ص۲۸۶، «حجج».
  4. النهایه، ج۱، ص۳۴۱.
  5. لسان العرب، ج۲، ص۲۲۶-۲۲۷، «حجج».
  6. النهایه، ج۴، ص۳۰۱، «حج».
  7. معجم مقاییس اللغه، ج۲، ص۲۹، «حج».
  8. معجم مقاییس اللغه، ج۲، ص۲۹؛ مفردات، ص۲۱۸-۲۱۹، «حج».
  9. الکافی، ج۹، ص۲۶۵؛ من لایحضره الفقیه، ج۲، ص۴۸۸.
  10. Oxford Advanced Lerner's Dictionary: Pilgrim
  11. غریب الحدیث، ج۳، ص۲۶۹؛ هدایة الامه، ج۸، ص۴۳۷.غریب الحدیث، ج۳، ص۲۶۹؛ هدایة الامه، ج۸، ص۴۳۷.
  12. نک: تبصرة المتعلمین، ج۲، ص۳۳۰؛ رسائل الشهید، ج۲، ص۹۸۸.
  13. من لایحضره الفقیه، ج۴، ص۵۹؛ بصائر الدرجات، ص۱۲۲؛ تجارب الامم، ج۵، ص۱۸۴.
  14. تاج العروس، ج۳، ص۱۵۳، «وقت».
  15. القاموس المحیط، ج۱، ص۱۶۰، «وقت».
  16. النهایه، ج۲، ص۱۰۱، «دجج».
  17. لسان العرب، ج۶، ص۱۳۹، «عسس».
  18. توبه/۹ آیه ۱۹
  19. جامع البیان، ج۱، ص۷۸۵-۷۸۶؛ غریب الحدیث، ج۱، ص۲۹۲.
  20. جامع البیان، ج۶، ص۸۰
  21. جامع البیان، ج۶، ص۸۰
  22. مستدرک الوسائل، ج۱۰، ص۴۰.
  23. المصنّف، ج۴، ص۳۵۱؛ مجمع الزوائد ج۳، ص۲۳۴.
  24. نک: تذکرة المتقین، ص۴۷-۶۳.
  25. لغت‌نامه، ج۶، ص۸۴۴۲، «حاجی».
  26. نک: تاریخ بیهقی، ج۱، ص۲۷۴، ۳۸۳.
  27. کلیات سعدی، ص۱۵۷؛ دیوان حافظ، غزل ش ۳۰۴.
  28. سفرنامه ناصرخسرو، ص۱۴۹، ۲۶۳؛ سفرنامه حاج علیخان، ص۹۳؛ سفرنامه حسام السلطنه، ص۳۲.
  29. لغت‌نامه، ج۶، ص۸۴۴۲، «حاجی».
  30. لغت‌نامه، ج۶، ص۸۴۳۳، «حاج».

منابع