پرش به محتوا

کتاب:فانوس هدايت/نقد ادعا‌هاي نويسنده در مقدّمه کتاب

از ویکی حج
نسخهٔ تاریخ ‏۱۳ ژوئن ۲۰۲۶، ساعت ۲۰:۰۷ توسط Translationbot (بحث | مشارکت‌ها) (بارگذاری خودکار محتوای کتاب)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

الگو:فصل بندی

نويسنده کتاب در مقدّمه کتابش مي‌نويسد:

ستایش خداوندی را سزاست که می‌‌گوید:

(وَأَنَّ هذا صِراطي‏ مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوه وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِه).[۱]

اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد! و از راه‏هاى پراكنده [و انحرافى] پيروى نكنيد كه شما را از طريق حق دور مى‏سازد! اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى‏كند؛ شايد پرهيزگارى پيشه كنيد.‌

و درود خدا بر خاتم پیامبران محمد(ص) که فرموده است: «بنی‌اسرائیل به ۷۱ گروه تقسیم شدند و امّت من به ۷۳ گروه تقسیم خواهد شد که جز یک گروه همه به دوزخ می‌روند، گفته شد ای پیامبر خدا آن یک گروه کدام است؟ فرمود: «آن که بر آنچه باشد که امروز من و اصحاب من بر آن هستیم».[۲]

اراده تکوینی و تقدیری خداوند بر آن بوده است تا مسلمان‌ها به گروه‌ها و احزاب و مذاهب مختلفی که با یکدیگر دشمنی می‌ورزند و علیه همدیگر توطئه می‌نمایند، تقسیم شوند. آری دچار تفرقه گشته و با فرمان خداوند که آنان را امر نموده که به هنگام اختلاف به کتاب خدا و سنت پیامبرش مراجعه کنند، مخالفت ورزیدند. خداوند متعال می‌فرماید:

(فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوه إِلَى الله وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِالله وَ الْيَوْمِ الآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً).[۳]

و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا (با عرضه به قرآن) و پيامبر (با رجوع به سنت صحيح نبوی) بازگردانيد [و از آنها داورى بطلبيد] اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين [كار] براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.‌

بنابراین باید همه کسانی که خیرخواه امت خویش هستند و دوستدار یکپارچگی و وحدت آن می‌باشند، تا آنجاکه می‌توانند برای متحّد نمودن امت زیر پرچم حق، و باز گرداندن آن از نظر عقیده و شریعت و اخلاق به دوران پیامبر(ص) بکوشند؛ زیرا خداوند متعال می‌فرماید: (وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ الله جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا[۴] «و همگى به ريسمان خدا (قرآن و اسلام، و هرگونه وسيله وحدت)، چنگ زنيد و پراكنده نشويد».‌

از مهمترین گام‌هایی که در این راستا باید برداشته شود، آگاه کردن پیروان فرقه‌های مخالف دعوت قرآن و سنت از عقاید انحرافی‌شان است؛ انحرافاتی که آنها را از هدایت و از پیوستن به جماعت مسلمین باز داشته است. بنابراین به فکر آن افتادم تا این پرسش‌ها را جمع‌آوری کنم؛ پرسش‌هایی که از جوانان شیعه پرسیده می‌شود تا شاید عقلای آنان وقتی به این پرسش‌ها فکر کنند، به حق باز گردند؛ پرسش‌هایی که پاسخ درستی برای آن جز پذیرفتن دعوت قرآن و سنّت، که از چنین تناقضاتی عاری و به دور است، وجود ندارد.

آنچه یکی از برادران شیعه، که به حق هدایت شده است، اقدام به آن نموده، واقعاً مورد پسند این‌جانب قرار گرفت. او تجربه جدایی خود از گمراهی و روی آوردنش به هدایت را در قالب کتابی ارائه داده است و اسم مناسبی برای کتابش انتخاب نموده و آن را ربحت الصحابة .. ولم أخسر آل البيت[۵] نامیده است.

انتخاب او بسیار زیبا و درست است؛ چون مسلمان در اینکه هم اهل بیت را دوست بدارد و هم اصحاب را دوست بدارد اشکالی نمی‌بیند. او با این کارش مرا به یاد نصراني می‌اندازد که مسلمان شد و کتابی با این عنوان تالیف کرد: «ربحت محمداً... ولم أخسر عيسى'(ع)'».

از خداوند می‌خواهم که این کتاب را برای جوانان توفیق یافته شیعه سودمند بگرداند و آن را بر ایشان رهگذری به سوی خیر و خوبی بگرداند. در پایان به آنان یادآوری می‌کنم که بازگشت به حق از ادامه دادن راه باطل بهتر است و یکی از آنها اگر هدایت شود و به سنت عامل و پایبند باشد، جایگاه و پاداش او از هزاران سنّی بیکار و تنبلی که از دینشان رویگردان هستند و عمر خود را در شهوت‌ها تلف می‌نمایند یا گرفتار شبهات هستند بالاتر و بیشتر است و خداوند می‌فرماید: (مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُه وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُون[۶] «هركس كافر شود، كفرش بر زيان خود اوست <sym>و</sym> آنها كه كار شايسته انجام دهند، به سود خودشان آماده مى‏سازند». و خداوند آگاه‌تر است. و صلّی الله علی نبیّنا محمّد و علی آله و صحبه و سلّم.

نقد و بررسي[ویرایش | ویرایش مبدأ]

نويسنده با ذکر این آیه: (وَأَنَّ هذا صِراطي‏ مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوه وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِه)[۷] در ابتدای کتاب قصد دارد به مخاطب بفهماند که تنها مذهب حق، مذهب اوست و نباید از راه‌های دیگر تبعیّت کرد؛ درحالی‌که استناد به این آیه صحیح نیست؛ چرا که جمیع فرق و مذاهب اسلامی خودشان را بر حق می‌دانند و این آیه را بر مذهب خویش تطبیق مي‌کنند.

نويسنده در ادامه برای بیان حقانیت مذهب خویش به حدیثی از رسول خدا(ص) استناد کرد که ۷۲ فرقه از مذاهب اسلامی را منحرف؛ و تنها یک فرقه را اهل نجات دانست؛ آن هم فرقه‌ای که تبعیّت کننده پیامبر و اصحاب ایشان باشد. درحالی‌که این حدیث به سه صورت مختلف نقل شده است که به بیان آن می‌پردازیم:

صورت اول: از رسول خدا(ص) نقل شده که فرمودند: «امّت من به ۷۲ فرقه تقسیم می‌شوند که همگی به جهنّم می‌روند مگر یک فرقه که اهل نجات است».

احمد بن حنبل، که یکی از عالمان بزرگ اهل سنت در قرن سوم است و یکی از مذاهب چهارگانه اهل سنت به او منتهی می‌شود، چنین روایت کرده است:

انس بن مالک گوید: رسول خدا(ص) فرمود: «بنی‌اسرائیل به ۷۲ فرقه تقسیم شدند و شما نیز به مثل ۷۲ فرقه تقسیم خواهید شد که همگی در جهنّم هستند مگر یک فرقه.[۸]

در این احادیث بیان نشده که چه گروهی اهل نجات هستند: آیا آنان که پیرو اصحابند یا آنان که پیرو اهل بیت(ع) هستند؟ احادیث این دسته را هر دو فرقه شیعه و سنّی روایت کرده‌اند.[۹]

صورت دوم: احادیثی که رسول خدا(ص) بعد از بیان این مطلب که امّت به ۷۳ فرقه تبدیل می‌شوند و تنها یک گروه اهل نجات هستند، گروه نجات یافته را کسانی معرفی می‌کند که از امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) و اهل بیت ایشان تبعیّت کنند. این احادیث را غالباً شیعه روایت کرده[۱۰] و بعضی از علمای اهل سنت، مثل ابن مردویه که از عالمان اهل سنت در قرن چهارم است، نیز آن را روایت کرده‌اند که متن حدیث را از کتاب او به نام مناقب علی بن ابی‌طالب و ما نزل من القرآن في علي نقل می‌کنیم:

راوی گوید: شنیدم ابوذر و مقداد بن اسود و سلمان فارسی گفتند: نزد رسول خدا‌(ص) نشسته بودیم و کسی غیر از ما نبود، ناگهان سه نفر از مهاجرین که در جنگ بدر نیز شرکت داشتند آمدند. رسول خدا‌(ص) فرمود: «امّت من بعد از من به سه گروه تقسیم می‌شوند: گروهی که اهل حق هستند و حق را با باطل مخلوط نمی‌کنند؛ مَثَل آنها مثل طلاست که هر چقدر آن را با آتش آزمایش کنی ارزش و خوبی آن بیشتر می‌شود، و امام آنها یکی از این سه نفر است و او کسی است که خداوند در کتابش در مورد او فرموده: (امام و رحمت است). گروهی اهل باطل هستند و باطل را با حق مخلوط نمی‌کنند؛ مَثَل آنها مثل پستی آهن است که هر چقدر آن را با آتش آزمایش کنی پستی‌اش بیشتر می‌شود و امام آنها یکی از این سه نفر است؛ و گروهی اهل گمراهی هستند و بین حق و باطل در شک به سر می‌برند؛ نه به سمت حق و نه به سمت باطل می‌روند! امام آنها نیز یکی از این سه نفر است». راوی گوید: «از پیامبر از اهل حق و امام آنها پرسیدم». فرمود: «این علی بن ابی‌طالب است که امام متّقین است» و پیامبر از بردن نام دو امام اهل باطل و گمراهی دست کشید و هر چه تلاش کردم نام آن دو را ببرد، نام آنها را نبرد.‌[۱۱]

صورت سوم: احادیثی که گروه نجات یافته را پیروان اصحاب معرّفی می‌کند؛ مثل حدیثی که نويسنده در ابتدای کتابش نقل کرد. این احادیث را تنها اهل سنت نقل کرده‌اند و چنین حدیثی در هیچ یک از مصادر حدیثی شیعه یافت نمی‌شود.

در نتیجه اگر پرسشگر این کتاب را در حقیقت برای هدایت جوانان شیعه نوشته بود باید منصفانه رفتار می‌نمود و به حدیثی که تنها در کتب حدیثی خودشان یافت می‌شود بر حقانیت مذهبش استدلال نمی‌کرد. چرا به احادیثی که فرقه نجات یافته را پیروان امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) معرّفی می‌کند استناد نکرد؟ درحالی‌که این احادیث را هر دو فرقه نقل کرده‌اند؟

البته روش مخالفان شیعه این است که وقتی یکی از علمای آنان راه انصاف را در پیش می‌گیرد و فضائل اهل بیت رسول خدا(ص) را ذکر می‌کند، آن عالم را به رفض و تشیع متهم می‌کنند و احادیثش را قبول نمی‌کنند. ولی حتی اگر حدیث ابن مردویه را قبول ندارند در این صورت نیز نمی‌توانند به احادیثی تمسک کنند که فرقه نجات یافته را پیروان اصحاب معرّفی می‌کند؛ چرا که این احادیث را تنها خود آنها روایت کرده‌اند و این چنین نیست که از جمله احادیث متواتری باشد که هر دو فرقه شیعه و سنّی آن را روایت کرده‌اند.

به علاوه طبق احادیثی که هر دو فرقه شیعه و سنی نقل کرده‌اند، بسیاری از اصحاب با یکدیگر اختلاف داشتند و دشمن هم بودند و با هم می‌جنگیدند یا یکدیگر را لعن می‌کردند؛ براي نمونه اصحاب رسول خدا(ص) از ظلم به ستوه آمدند و بر عثمان بن عفان شوریدند و او را کشتند. حال کدام ‌یک بر حق بوده‌اند؟! آنها که عثمان را کشتند یا عثمان؟ همچنین طلحه و زبیر و امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) هر سه از اصحاب رسول خدا(ص) بودند. ولی طلحه و زبیر در مقابل امیرالمؤمنین(ع) ایستادند و با ایشان جنگیدند! حال کدام یک بر حق بوده‌اند؟ امیرالمؤمنین یا طلحه و زبیر؟ همچنین عایشه بنت ابی‌بکر مردم را علیه عثمان می‌شورانید و مردم را به کشتن او تشویق می‌کرد.[۱۲] حال آیا حق با عایشه است یا با عثمان؟ بنابراین اصحاب با هم اختلاف داشتند و با هم دشمن بودند، پس معنا ندارد که رسول خدا(ص) بفرماید از اصحاب من تبعیّت کنید و فرقه نجات یافته را پیروان اصحاب خویش معرّفی کند.

همچنین در احادیثی که هر دو فرقه شیعه و سنی از رسول خدا(ص) نقل کرده‌اند چنین آمده که رسول خدا(ص) پیروی از اهل بیت خویش(ع) را باعث نجات از هلاکت و گمراهی می‌داند و آنان را کنار قرآن قرار داده است و وجوب اطاعت و محبّت و مودّت و عصمت آنان را بیان کرده است که نمونه‌ای از این احادیث در پاسخ مقدّمه کتاب از منابع اهل سنت ذکر شد. هنگامی که طبق فرمایش رسول خدا(ص) برای نجات از گمراهی به اهل بیت ایشان(ع) رجوع می‌کنیم می‌بینیم که آنان در سخنانشان علیه بسیاری از اصحاب صحبت کرده و بسیاری از آنان را گمراه دانسته و حتی با بعضی از بزرگان آنان جنگیده‌اند. مانند امیرالمؤمنین(ع) که با طلحه و زبیر و عایشه جنگید، بنابراین این احادیث به وضوح حدیث پیروی از اصحاب را رد می‌کند. هرکس طالب حق و دارای انصاف باشد باید این احادیث را قبول کند و حدیث پیروی از اصحاب را کنار بگذارد؛ چرا که این احادیث را هر دو فرقه شیعه و سنی نقل کرده‌اند و محال است که هر دو فرقه، که با عقايد هم مخالف هستند، بر جعل این احادیث توطئه کرده باشند. به خلاف حدیث پیروی از اصحاب که تنها اهل سنت آن را روایت کرده‌اند و شیعه آن را روایت نکرده است.

نويسنده در فرازي ديگر مي‌نويسد: «اراده تکوینی و تقدیری خدا بر آن بوده که مسلمان<sym>‌</sym>ها به گروه<sym>‌</sym>ها و احزاب مختلف که با هم دشمن هستند تقسیم شوند»، در مورد آن می‌گوییم: اگر خدا اراده نموده که مسلمین با هم دشمن باشند و اختلاف داشته باشند، پس چرا نويسنده و امثال او علیه شیعه کتاب می‌نویسند و طبق اعتقاد خود می‌خواهند با هدایت کردن شیعیان این اختلاف را بردارند؟ اين سخن کاملاً غلط و مخالف حکم عقل و شرع است؛ بلکه خداوند متعال برای بشر عقل قرار داده و انبیا را فرستاده تا عقل خفته را بیدار کنند و مردم را به حق هدایت نمایند. پیامبران نیز در این راه تمام تلاش خود را کرده و حقیقت را برای مردم بیان نموده‌اند. ولی بعضی که پیرو هوی و هوس و قدرت و حکومت بودند به فرامین انبیاي الهی(ع) توجه نمی‌کردند و برای رسیدن به قدرت به پیامبران خدا دروغ می‌بستند و این چنین بین امت اختلاف ایجاد می‌کردند. بنابراین اراده خداوند بر هدایت جمیع انسان‌ها و اتحاد آنها پیرامون حق و حقیقت قرار گرفته و این انسان‌ها هستند که با سوء اختیار خود گمراه می‌شوند و باعث به وجود آمدن اختلاف می‌گردند.

اما اینکه گفت: «خداوند دستور داده هنگام اختلاف به کتاب خدا و سنت پیامبرش مراجعه کنند» و شاهد بر آن آیه (إن تَنازَعتُم فِي شَيءٍ فَرُدُّوه إلَی الله وَ الرَّسُولِ[۱۳] را ذکر کرد، در پاسخ می‌گوییم: شیعه نیز معتقد است که برای رفع اختلافات و پی بردن به حق باید به قرآن رجوع کنیم؛ ولی قرآن دارای آیات محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، مطلق و مقیّد، و خاص و عام است. بنابراین برداشت از قرآن بدون راهنما جز گمراهی برای انسان ثمری نخواهد داشت. دلیلش نیز فرق و مذاهب اسلامی هستند که هر کدام برای اثبات اعتقاد خویش به قرآن استناد می‌کنند؛ چرا که بدون راهنما و مفسّر، هر کسی آیات قرآن را به نفع عقیده خویش تفسیر می‌کند.

کسی که قرآن بر او نازل شده و آن را برای مسلمین تفسیر می‌کند رسول خدا(ص) است و ایشان، همان‌طور که در صفحات قبل گذشت، در حدیث ثقلین و دیگر احادیث متواتر، امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) و اهل بیت خویش را کسانی معرّفی نمود که هیچ‌گاه از قرآن جدا نمی‌شوند تا اینکه بر سر حوض کوثر نزد رسول خدا(ص) بروند و مردم با تمسک به آنها گمراه نخواهند شد. در نتیجه مسلمان حقیقی برای فهمیدن حقیقتی که قرآن به آن ناطق است باید به اهل بیت رسول خدا(ص) مراجعه کند.

اما اینکه گفت: «یکی از شیعیان از مذهب تشیع دست کشیده و به سلک پیروان اصحاب درآمده و کتابی تألیف نموده و بین دوست داشتن اصحاب و اهل بیت(ع) جمع کرده است»، در این مورد می‌گوییم:

اگر زمانی عدّه‌ای از مسلمانان از اسلام منحرف شوند و به سلک دین مسیحیّت یا یهودیّت درآیند، این دلیل بطلان اسلام نمی‌شود، چه بسیار کسانی که به خاطر نداشتن فهم صحیح و عقل کافی یا پیروی از هوای نفس و شهوت از حقیقت دست می‌کشند! به علاوه اصل این مطلب که شخص مذکور شیعه بوده و سنی شده ثابت نیست و شاهدی بر آن وجود ندارد، مگر ادّعای پرسشگر! ادّعای او نیز مورد قبول نیست؛ چرا که خداوند می‌فرماید:

(إن جَاءَکُم فاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا أن تُصِیبُوا قَوماً بِجَهالَةٍ فَتُصبِحُوا عَلَی مَا فَعَلتُم نادِمِینَ). [۱۴]

اگر فاسقی برای شما خبری آورد تحقیق کنید تا مبادا از روی جهالت به قومی آسیب رسانید و بر کار خود پشیمان گردید.

حتی اگر فرض کنیم که شخص مذکور حقیقتاً شیعه بوده و بعد به سلک
مخالفان تشیع در آمده، در مقابل نیز بسیاری از عالمان اهل سنت بعد از تحقیق بسیار
و فهمیدن حقانیت شیعه، جزء پیروان امیرالمؤمنین(ع) و اهل بیت رسول خدا(ص) شده
و شیعه شده‌اند؛ مثل مرحوم شهید شیخ حسن شحّاته که از علمای مصر بود و چون شیعه شد و حقايق را برملا نمود، مورد هجوم وحشیانه قرار گرفت و مظلومانه به شهادت رسید.

امّا این سخن که «اشکالی ندارد مسلمان هم صحابه و هم اهل بیت را دوست بدارد»، سخنی است که ظاهري زیبا و آراسته، ولی درونی گندیده و متعفّن دارد؛ چرا که وظیفه یک شخص مسلمان این است که دوستان خداوند و پیامبر را دوست بدارد و دشمنان آنان را دشمن بدارد. خداوند متعال می‌فرماید:

(لا تَجِدُ قَوماً یُؤمِنُونَ بِالله وَ الیَومِ الآخِرِ یُوادُّونَ مَن حَادَّ الله وَ رَسُولَه وَ لَو کانُوا آبائَهُم أو أبنائَهُم أو إخوانَهُم أو عَشِیرَتُهُم...).‌[۱۵]

کسانی که به خدا و روز قیامت ایمان دارند را چنین نمی‌یابی که با دشمنان خدا
و رسول دوست باشند؛ اگر چه آن دشمنان پدران یا فرزندان یا برادران یا قبیله آنها باشند ... .

بنابراین شخص مسلمان برای ادای این وظیفه باید منصفانه تحقیق کند تا دوستان خدا و رسول را از دشمنان آنها تمییز دهد. طبق حدیث ثقلین و حدیث سفینه، که در صفحات قبل نقل کردیم، امیرالمؤمنین(ع) و اهل بیت رسول خدا(ص) از دوستان خدا و رسول بوده‌اند و محبت و تبعیت و اطاعت آنها واجب است.

اما در مورد اصحاب رسول خدا(ص)، خداوند در قرآن بسیاری از اصحاب را توبیخ نموده و فرموده بعضی از آنها پیامبر را اذیت می‌کردند و بعضی منافق بودند؛ مثلا می‌فرماید:

(وَ مِمَّن حَولَکُم مِنَ الأعرَابِ مُنَافِقُونَ وَ مِن أهلِ المَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ، لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَینِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إلَی عَذَابٍ عَظِیمٍ).[۱۶]

و بعضی از بادیه‌نشینانی که پیرامون شما هستند منافق هستند و از اهل مدينه نیز گروهى سخت به نفاق پاى‌بندند! تو آنها را نمى‏شناسى، ولى ما آنها را مى‌شناسيم. آنها را دو بار عذاب خواهیم نمود و سپس به عذابی بزرگ برگردانده می‌شوند.

همچنین در مورد اصحاب می‌فرماید:

(وَ إذا رَأوا تِجارَةً أو لَهواً انفَضُّوا إلَیها وَ تَرَکُوکَ قائِماً).[۱۷]

و هنگامی که تجارت و داد و ستد یا سرگرمی ببینند به سوی آن روی‌آور می‌شوند و تو را درحالی‌که ایستاده‌ای رها می‌کنند.

بعضی از صحابه از فرمان پیامبر(ص) سرپیچی می‌نمودند و در جنگ‌ها فرار می‌کردند[۱۸] و بعضی از آنها می‌خواستند در عقبه رسول خدا(ص) را ترور کنند که این مطلب را اهل سنت نقل کرده‌اند:

ابن حزم اندلسی، که از علمای بزرگ اهل سنت در قرن پنجم است، چنین گوید:

ترور نافرجام رسول خدا(ص) توسط بعضي از اصحاب در منابع مخالفین[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اما حدیث حذیفه ساقط و مردود است؛ چون از طریق ولید بن جمیع نقل شده و او شخصی هلاک شده و متهم به جعل حدیث است؛ چرا که ولید بن جمیع روایاتی نقل کرده که در آن آمده: «و سعد بن ابی‌وقّاص‌... می‌خواستند پیامبر(ص) را بکشند و در تبوک ایشان را از گردنه درّه به پایین بیندازند» و این همان دروغِ جعلی است که خداوند متعال به جعل کننده آن طعن وارد می‌کند... .‌[۱۹]

لکن ولید بن جمیع نه تنها شخص دروغ‌گو و جعل کننده حدیث نیست، بلکه نزد علما و محدثان اهل سنت شخصی ثقه و مورد اعتماد و راستگوست و علمای رجال اهل سنت او را توثیق نموده‌اند.

ابی‌الحجّاج یوسف المزّی، که از عالمان برجسته اهل سنت در شناخت راویان حدیث است و کتاب او کامل‌ترین کتاب در شناخت راویان احادیث می‌باشد، در مورد الولید بن جمیع چنین نوشته است:

عبدالله بن احمد بن حنبل از پدرش و همچنین از ابوداود نقل کرد که گفتند: در ولید ابن جمیع اشکالی نیست و اسحاق بن منصور از یحیی بن معین نقل کرد که گفت: «ولید بن جمیع ثقه و مورد اعتماد است». عجلی نیز همین سخن را گفته است: ابوزرعه گفت: «اشکالی در ولید بن جمیع نیست». ابوحاتم گفت: «ولید بن جمیع در نقل حدیث صالح و نیکوست» و عمرو بن علی گفت: «یحیی بن ولید از ولید بن جمیع برای ما حدیث نقل نمی‌کرد، ولی کمی قبل از مردنش از ولید بن جمیع برایمان حدیث نقل کرد». ابن حبّان نام ولید بن جمیع را در کتاب الثّقات (راویان مورد اعتماد) آورده است و بخاری برای او در الأدب حدیث نقل کرده است و همچنین سایر بزرگان غیر از ابن ماجه از او حدیث نقل کرده‌اند.[۲۰]

لکن وقتی ابن حزم با این روایت ولید بن جمیع روبه‌رو می‌شود تنها راه ردّ کردن آن را تهمت زدن به ولید بن جمیع می‌بیند و به او تهمت جعل حدیث و دروغ‌گویی می‌زند. درحالی‌که ولید بن جمیع از راویان صحیح مسلم و مسند أحمد بن حنبل و دیگر مصادر و منابع معتبر حدیثی اهل سنت است که در این مجامع حدیثی روایات زیادی از او نقل شده‌ است و علمای اهل سنت بعضی از این کتب مثل صحیح مسلم را از اول تا آخر صحیح می‌دانند. اگر ولید بن جمیع شخصی دروغ‌گو و جعل کننده حدیث است، چرا مسلم در کتاب حدیثی خود از او روایت نقل کرده است و چرا علمای رجال اهل سنت به وثاقت و راست‌گویی او شهادت داده‌اند؟!

به علاوه در منابع اهل سنت، حدیثي از رسول خدا(ص) در مورد نفاق بسیاری از اصحاب ایشان نقل شده که متن این حدیث را از صحیح بخاری نقل می‌کنیم:

ابن عبّاس گوید: پیامبر(ص) خطبه خواند و فرمود: شما برهنه و عریان نزد خداوند محشور می‌شوید، (آن طور که اولین مخلوقات را آفریدیم، همان‌طور هم آنها را برمی‌گردانیم و این وعده‌ای است بر ما که آن را انجام خواهیم داد). سپس اولین کسی که روز قیامت لباس پوشانده شود حضرت ابراهیم است، ولی مردانی از امت مرا می‌آورند و آنها را به سمت جهنم می‌برند. من می‌گویم: پروردگارا آنها اصحاب منند. گفته شود: تو نمی‌دانی آنها بعد از تو چه بدعت‌هایی گذاشتند، من هم در اینجا همان گویم که آن بنده صالح خداوند گفت: «تا وقتی میان آنها بودم، مراقب و گواهشان بودم؛ ولی وقتی مرا از میانشان برگرفتی، تو خود مراقب آنها بودی و تو بر هر چیز گواهی». پس گفته شود: از وقتی از آنها جدا شدی پیوسته مرتد بودند و به عقب برمی‌گشتند.[۲۱]

دیگر محدثان اهل سنت نیز این حدیث را با الفاظی مختلف نقل کرده‌اند.[۲۲]

رسول خدا(ص) در این حدیث تصریح می‌کند که گروهی از اصحابشان منافق هستند و روز قیامت به جهنم خواهند رفت. در نتیجه وظیفه مسلمانان است که با بررسی زندگانی یکایک صحابه مؤمن را از منافق تمییز دهند. پس جایز نیست که پیروی از جمیع اصحاب رسول خدا(ص) را باعث نجات از گمراهی بدانیم و بگوییم مسلمانان باید جمیع اصحاب و اهل بیت پیامبر را با هم دوست داشته باشند و با جملاتی مثل «هم اهل بیت را یافتم و هم صحابه را از دست ندادم» مسلمین را فریب دهیم.

نويسنده در آخر مقدمه بر پیامبر و آلش و جمیع صحابه صلوات فرستاده است، درحالی‌که پیامبر طبق روایات متواتر، که شیعه و سنی در نقل آن اتفاق دارند، به مسلمانان دستور داده است که هنگام صلوات فرستادن بر ایشان، بر اهل بیت ایشان نیز صلوات بفرستند. بخاری در صحیح خود به نقل از کعب بن عجزه آورده است:

گفته شد: «ای رسول خدا سلام کردن بر شما را دانستیم، ولی صلوات فرستادن بر شما چگونه است»؟ فرمود: «بگویید خداوندا بر محمد و آل محمد درود فرست، همان‌طور که بر آل ابراهیم درود فرستادی که تو ستوده شده و بزرگواری؛ خداوندا بر محمد و آل محمد برکت فرست، همان‌طور که بر آل ابراهیم برکت فرستادی که تو ستوده شده و بزرگواری».[۲۳]

این روایت به همین مضمون در کتب متعدد اهل سنت نقل شده است.[۲۴]

اکنون سؤال اين است که به چه دلیل پرسشگر و هم‌کیشان او بر جمیع صحابه صلوات می‌فرستند، درحالی‌که طبق آیات و روایات متواتر گروهی از اصحاب رسول خدا(ص) منافق بوده‌اند؟

اما پرسشگر ادلّه‌ای که علمای اهل سنت بر اثبات عدالت جمیع اصحاب ذکر کرده‌اند را در خلال پرسش‌های این کتاب بيان کرده و ما نیز پاسخ آن را به طور کامل داده‌ايم.

نکته‌ای که در آخر باید تذکر دهیم اين است که اهل سنت در کتاب‌هاي خود هنگام ذکر نام پیامبر می‌نویسند: «صلّی الله علیه و سلّم» که یعنی درود و صلوات خداوند بر پیامبر باد و بر آل پیامبر صلوات نمی‌فرستند. بر خلاف شیعه که در کتب خود همیشه پس از ذکر نام مبارک رسول خدا چنین مي‌نويسند: «صلّی الله علیه و آله و سلّم» که یعنی درود و صلوات خداوند بر پیامبر و اهل بیت ایشان باد. آیا این عمل مخالفان شیعه چیزی جز دشمنی با اهل بیت رسول خدا(ص) است؟ حال آنکه همانند پرسشگر ادعای محبت اهل بیت پیامبر(ص) را نیز دارند!

۱. ازدواج ام کلثوم دختر امام علي‌(ع) با عمر بن خطاب[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان معتقدند که علی امامی معصوم است. سپس ـ چنان که خود شیعیان قبول دارند ـ علی را می‌بینیم که دخترش ام کلثوم «خواهر حسن و حسین» را به ازدواج
عمر بن خطاب در می‌آورد.[۲۵] شیعه باید از دو چیز یکی را بپذیرند که هر یک برایشان ناخوشایند و تلخ است: اول اینکه باید قبول کنند که علی معصوم نیست؛ چون دخترش را به ازدواج مردي کافر در آورده است و چنین سخنی با پایه‌های اساسی مذهب شیعه متضاد است؛ بلکه از آن لازم می‌شود که بگویند دیگر ائمه به طریق اولی معصوم نیستند؛ دوم اینکه بپذیرند عمر مسلمان است و علی دوست داشته او دامادش شود.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

احادیثی که در کتب حدیثی شیعه وارد شده و پرسشگر به آن ارجاع داده تنها بیانگر این مطلب است که امّ کلثوم همسر عمر بن الخطاب بوده است؛ ولی کیفیّت این ازدواج و علت آن را بیان نمی‌کند؛ براي مثال به حدیثی که محمّد بن یعقوب کلینی در کتاب کافي ذکر کرده اشاره می‌کنیم:

معاویة بن عمّار گوید از امام صادق(ع) در مورد زنی سؤال کردم که شوهرش از دنیا رفته است، آیا آن زن در خانه‌اش عده نگه می‌دارد یا هر کجا که بخواهد؟ فرمود: «بلکه هر جا که بخواهد. وقتی عمر از دنیا رفت علی بن ابی‌طالب(ع) نزد امّ کلثوم آمد و او را به خانه خود برد».[۲۶]

ولی برای فهمیدن کیفيت و علت این ازدواج باید به احادیث دیگر رجوع کنیم، در احادیث معتبر شيعه نقل شده است که امیرالمؤمنین(ع) به اختیار خود فرزندش امّ کلثوم را به ازدواج عمر بن الخطاب درنیاورد؛ بلکه عمر با زور و اجبار امّ کلثوم را به ازدواج خود درآورد که به نمونه‌ای از این روایات اشاره می‌کنیم:

کلینی روایت کرده است: «حضرت امام صادق(ع) در مورد تزویج امّ کلثوم فرمود: او اوّلین زن از ما بود که او را غصب کردند».[۲۷]

همچنین روایت کرده است:

امام صادق(ع) فرمود: «وقتی عمر امّ کلثوم را خواستگاری کرد، امیرالمؤمنین به عمر فرمود ام کلثوم کودک است. عمر با عباس (عموی پیامبر) ملاقات کرد و به او گفت: در من چه اشکالی است؟ آیا در من اشکالی است؟ عباس گفت: چه شده؟ عمر گفت: از پسر برادرت دخترش را خواستگاری نمودم ولی مرا رد کرد. به خدا قسم آب زمزم را مسدود می‌کنم و هیچ کرامتی برای شما باقی نمی‌گذارم مگر آنکه آن را خراب می‌کنم و دو شاهد بر علی بن ابی‌طالب اقامه می‌کنم که دزدی کرده و دستش را قطع می‌کنم. عبّاس نزد امیرالمؤمنین آمد و به او خبر داد و از حضرت درخواست کرد که امر ازدواج امّ کلثوم را به او بسپارد. حضرت نیز پذیرفت».[۲۸]

طبق احادیث شیعه ازدواج امّ کلثوم با عمر به خاطر دوستی امیرالمؤمنین(ع) با عمر نبود. بلکه حضرت را تهدید نمود و ایشان نیز به اجبار این ازدواج را پذیرفت.

حتی اگر فرض کنیم که این ازدواج به اجبار نبوده، باز نه دلیل بر دوستی امیرالمؤمنین(ع) با عمر است و نه عصمت امیرالمؤمنین(ع) را نفی مي‌کند؛ چرا که ازدواج‌های انبیا و ائمّه و اولياي الهي به خاطر مصالح شخصی نیست، بلکه آنها
مصالح کلّی را در نظر می‌گیرند؛ براي مثال وقتی قوم حضرت لوط(ع) می‌خواستند به میهمانان ایشان تعرض کنند، حضرت لوط(ع) به آنها فرمود: (هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أطهَرُ لَکُم)، «اينها دختران منند که براى شما پاكيزه‏ترند»؛[۲۹] یعنی به جای ارتکاب گناه با دختران من ازدواج کنید و این یعنی حضرت لوط(ع) می‌خواست دخترانش را به ازدواج مردانی کافر و فاسق در بیاورد تا آنها را از ارتکاب فعل حرام باز دارد. بنابراین آیا می‌توانیم بگوییم که حضرت لوط(ع) اشتباه کرده که پیشنهاد ازدواج با دخترانش را به قومش داده است؟! آيا این فعل عصمت ايشان را نفی می‌کند؟! آيا حضرت لوط(ع) قومش را دوست داشته که می‌خواسته دخترانش را به ازدواج آنها دربیاورد؟! مسلّما چنین سخنانی باطل است.

۲. پذيرش خلافت ابوبکر و عمر از سوي امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان می‌گویند ابوبکر و عمر کافر بوده‌اند. سپس می‌بینیم علی، که از دیدگاه شیعه امام معصوم است، خلافت آنها را می‌پسندد و با هر یک پس از دیگری بیعت مي‌کند و علیه آنان قیام نمي‌کند.

از این لازم می‌شود که علی معصوم نباشد؛‌چون او با دو کافر ناصبی ستمگر بیعت کرد و او با بیعت خود آنها را تأیید نمود. این نقصی در عصمت، و کمک کردن به ظالم در ظلمش است و هرگز امامي معصوم چنين کاري نمی‌کند یا اینکه شیعه باید قبول کنند که کار امام علی کاملاً درست بوده است؛ چون ابوبکر و عمر دو خلیفه مؤمن و صادق و عادل بوده‌اند و شیعه وقتی آنها را کافر مي‌دانند و به آنها ناسزا می‌گویند و خلافت آنها را قبول نمي‌کنند، با این کار با امام خود مخالفت مي‌کنند. ما دچار حیرت می‌شویم: آیا راه ابا الحسن را در پیش بگیریم یا راه شیعیانش که از فرمان او سر پیچی کرده‌اند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است که امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) به اختیار خود با ابوبکر بن ابی‌قحافه بیعت نکرد؛ بلکه ایشان را با تهدید به قتل مجبور به بیعت کردند. سلیم بن قیس هلالي نقل مي‌کند:

... پس عمر ایستاد و به ابوبکر، که روی منبر نشسته بود، گفت: «چه کس تو را بر منبر نشانده درحالی‌که این شخص (علی بن ابی‌طالب) نشسته و با تو در جنگ است و بلند نمی‌شود که با تو بیعت کند؟! آیا دستور نمی‌دهی تا گردنش را بزنیم؟...
بریدة بن أسلمی بلند شد و گفت: «ای عمر آیا بر برادر رسول خدا و پدر فرزندان ایشان حمله می‌کنی، درحالی‌که تو همان کسی هستی که در قریش آن گونه تو را می‌شناسیم؟! آیا رسول خدا(ص) به شما دو نفر نفرمود نزد علی بروید و به ایشان به عنوان امیر مؤمنان سلام کنید؟ شما دو نفر نیز گفتید: آیا این فرمان از طرف خداوند و رسولش است؟ پیامبر فرمود: آری». ابوبکر گفت: «این چنین بود! ولی رسول خدا پس از آن فرمود نبوّت و خلافت برای اهل بیت من جمع نمی‌شود». بریدة گفت: «به خدا قسم رسول خدا چنین نفرمود! به خدا قسم در شهری که تو امیرش باشی سکونت نخواهم کرد». عمر دستور داد او را زدند و بیرون کردند. سپس عمر گفت: «ای پسر ابی‌طالب بلند شو و بیعت کن». حضرت فرمود: «اگر بیعت نکنم»؟ عمر گفت: «در این صورت به خدا قسم گردنت را می‌زنیم». حضرت سه بار کلام خود را تکرار کرد و با آنها اتمام حجت نمود و سپس دستش را دراز کرد بدون آنکه کف دستش را باز کند. ابوبکر نیز دستش را به دست حضرت زد و به همین مقدار راضی شد. پس علی ابن ابی‌طالب(ع) پيش از آنکه بیعت کند، درحالی‌که ریسمان به گردنش انداخته بودند فریاد زد: «ای پسر مادرم این قوم مرا ضعیف دیدند و نزدیک بود مرا بکشند[۳۰]».[۳۱]

بنابراین حضرت برای حفظ جان خود و اهل بیت و شیعیانش با آنها بیعت کرد تا آنها کشته نشوند و در نتیجه حقیقت از بین برود و این همان تقیّه‌ای است که جواز آن در روایات بسیار، در کتب شیعه و سنی، وارد شده که به نمونه‌ای از این روایات در کتب اهل سنت اشاره می‌کنیم:

حاکم نیشابوری که یکی از بزرگان علمای اهل سنت در قرن چهارم است در کتاب المستدرک چنین روایت کرده است:

مشرکان عمار بن یاسر را دستگیر کردند و او را رها نکردند تا اینکه به پیامبر(ص) دشنام داد و از خدایان آنها به نیکی یاد کرد تا او را رها کردند. وقتی نزد
رسول خدا(ص) آمد، حضرت فرمود: «چه اتّفاقی افتاده»؟ گفت: «ای رسول خدا شرّی واقع شده؛ مرا رها نکردند تا اینکه برای شما بد گفتم و از خدایانشان به نیکی یاد کردم». پیامبر فرمود: «قلب خودت را چطور می‌یابی»؟ گفت: «قلب من به ایمان اطمینان دارد». حضرت فرمود: «پس اگر دوباره چنین کردند تو هم دوباره همین کار را بکن». این حدیث بر مبنای بخاری و مسلم صحیح است، ولی آن را در کتب خود ذکر نکرده‌اند.[۳۲]

سپس این آیه در حق عمّار نازل شد: (مَن کَفَرَ بِالله مِن بَعدِ إیمانِهِ، إلّا مَن أکرِه وَ قَلبُهُ مُطمَئِنٌّ بِالإیمانِ)؛ «هرکس پس از ایمان آوردن به خدا کفر ورزد [عذاب خواهد شد]، به جز آنكه تحت فشار واقع شده و مجبور گشته، درحالى‌كه قلبش آرام و با ايمان است».[۳۳]

دیگر بزرگان اهل سنت نیز جریان دستگیری عمار و نزول آیه مذکور را روایت کرده‌اند.[۳۴]

ممکن است گفته شود امیرالمؤمنین(ع) در خیبر را از جای کند و در شجاعت بی‌نظیر بود، پس چگونه به خاطر حفظ جانش تقیه کرد؟! در پاسخ می‌گوییم: پیامبران و امامان تنها از دستورات خداوند متعال پيروي می‌کنند؛ براي مثال رسول خدا(ص) از طرف خداوند مؤیّد به معجزه بود و می‌توانست با نیروی الهی تمام کافران و مشرکان را نابود کند؛ ولی با دلیل و برهان مردم را به دین اسلام دعوت مي‌‌کرد تا هرکس به اختیار خود هدایت را برگزیند و گمراهی را کنار زند و در این راه سختی‌های بسیاری کشید؛ تا جايي که در جنگ احد به خاطر اینکه مسلمانان از فرمان ایشان تخلّف کردند شکست خوردند؛ ولی با این حال رسول خدا(ص) با نیروی الهی و معجزه دشمن را نابود نکرد؛ چرا که اراده خداوند بر این است که هرکس به اختیار خود هدایت یا ضلالت را برگزیند. اگر قرار باشد مردم به زور و قدرت و اعجاز الهی ایمان بیاورند، امتحان الهی معنا نخواهد داشت و بهشت و جهنم نیز فایده‌ای نخواهد داشت.

در مورد امیرالمؤمنین(ع) نیز این چنین است. مردم باید از روی اختیار به امیرالمؤمنین، که خلیفه پیامبر(ص) است، ایمان بیاورند. در غير این صورت آزمایش الهی معنا نخواهد داشت. خداوند متعال می‌فرماید: (أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُون)؛ «آیا مردم پنداشته‌اند تا بگویند ایمان آوردیم رها می‌شوند و مورد آزمایش قرار نمی‌گیرند؟».[۳۵]

البته حضرت و اصحابش به طور صریح اعتراض خود به غصب خلافت را بیان کردند تا آنان که به دنبال حقیقت هستند هدایت شوند و حق و باطل روشن گردد؛ چنان‌که شیخ صدوق نقل کرده است:

زید بن وهب گوید: کسانی که نشستن ابوبکر بر مسند خلافت و پیشی گرفتن او بر علی بن ابی‌طالب(ع) را انکار کردند دوازده نفر از مهاجرین و انصار بودند. از مهاجرین خالد بن سعید بن العاص، مقداد بن اسود، أبیّ بن کعب، عمّار بن یاسر، ابوذر غفاری، سلمان الفارسی، عبدالله بن مسعود و بریدة الأسلمی بودند و از انصار خزیمة بن ثابت ذوالشّهادتین، سهل بن حنیف، أبوأیّوب انصاری و أبوهیثم بن التّیهان و دیگران بودند... .[۳۶]

در ادامه حدیث بيان شده است که افراد مذکور نزد امیرالمؤمنین(ع) می‌روند و ایشان نیز به آنها فرمان می‌دهد که نزد ابوبکر بروند و نشستن او بر مسند خلافت را انکار کنند و نص صریح رسول خدا(ص) در مورد جانشینی امیرالمؤمنین(ع) را یادآور شوند، آنان نیز فرمان حضرت را انجام می‌دهند. بنابراين امیرالمؤمنین(ع) از روی اختیار و رضایت با آنها بیعت نکرد، بلکه ایشان را با تهدید به قتل مجبور به بیعت کردند. اما علت اینکه حضرت قیام نکرد این بود که رسول خدا(ص) به ایشان فرموده بود در این هنگام صبر کند. سلیم بن قیس هلالی دراين‌باره روایت کرده است:

... پیامبر(ص) رو به علی بن ابی‌طالب(ع) کرد و فرمود: «ای علی، به زودی پس از من از قریش سختی خواهی دید و آنها علیه تو قیام خواهند نمود و به تو ظلم خواهند کرد. اگر یارانی یافتی با آنها جهاد کن و با موافقینت با مخالفان خود بجنگ و اگر یارانی پیدا نکردی، صبر کن و دست بکش و خودت را به ورطه هلاکت نینداز؛ چراکه جایگاه تو نسبت به من همان جایگاه هارون نسبت به موسی است، و هارون برای تو اسوه‌ خوبی است که به برادرش موسی گفت: (آن قوم مرا ضعیف یافتند و نزدیک بود مرا بکشند)[۳۷]».[۳۸]

محمّد بن یعقوب کلینی روایت کرده است پس از آنکه ابوبکر خلافت را به دست گرفت، امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) در مسجد برای مردم مدینه سخنرانی نمود و از آنها یاری خواست؛ ولی غیر از چند نفر کسی ایشان را یاری نکرد:

ابوالهیثم بن التیهان گفت: امیرالمؤمنین(ع) برای مردم در مدینه خطبه خواند و فرمود: «...به خدا قسم اگر به اندازه اصحاب طالوت یا به تعداد اهل بدر یارانی داشتم و آنها با شما دشمن بودند، با شمشیر شما را می‌زدم تا به حق و صدق برگردید که در این صورت برای اصلاح تفرقه بهتر و کارآمدتر از مدارا بود. خداوندا میان ما به حق حکم کن که تو بهترین حکم کنندگان هستی». سپس از مسجد خارج شد و از کنار طویله‌ای گذشت که در آن حدود سی گوسفند بود؛ پس گفت: «به خدا قسم اگر به تعداد این گوسفندان یارانی داشتم که برای خداوند عزوجل و رسولش خیرخواهی داشتند فرزند زن مگس‌خوار را از سلطنت و حکومتش پایین می‌کشیدم». هنگام غروب ۳۶۰ نفر برای جنگ تا پای مرگ با ایشان بیعت کردند. امیرالمؤمنین(ع) به آنها فرمود: «فردا؛ سر تراشیده کنار احجار الزیت بیایید». خود امیرالمؤمنین(ع) نیز سرش را تراشید؛ ولی از آن گروه کسی با سر تراشیده نیامد و به بیعت خود وفا نکرد مگر ابوذر و مقداد و حذیفة بن یمان و عمار بن یاسر؛ سلمان نیز آخر از همه آمد. پس حضرت دستش را به آسمان بلند کرد و فرمود: «خداوندا این قوم مرا ضعیف کردند، ‌همان‌طور که بنی‌اسرائیل هارون را ضعیف کردند».[۳۹]

بنابراين شیعه معتقد است امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) با زور و اجبار و تهدید به قتل با ابوبکر بیعت نمود و آنچه پرسشگر در پرسش خود ذکر نمود عقیده شیعه نیست و شیعه آن را نمي‌پذيرد.

۳. نامگذاري فرزندان امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

امام علی پس از وفات فاطمه<sym>۳</sym> با چند زن ازدواج کرد و از آنها صاحب چند فرزند شد که برخی از فرزندان عبارتند از: عباس بن علی بن ابی‌طالب، عبدالله بن علی ابن ابی‌طالب، جعفر بن علی بن ابی‌طالب، عثمان بن علی بن ابی‌طالب.

مادر این فرزندانِ امام، ام البنین بنت حزام بن دارم[۴۰] است. همچنین امام علی با لیلی بنت مسعود الدارمیه[۴۱] ازدواج کرد و از او صاحب فرزندانی به نام‌های عبیدالله بن علی بن ابی‌طالب و ابوبکر بن علی بن ابی‌طالب شد... رقیه بنت علی بن ابی‌طالب و عمر بن علی بن ابی‌طالب نيز، که در ۳۵ سالگی وفات یافت، فرزندان او هستند و مادرشان ام حبیب بنت ربیعه است...[۴۲] سؤال اینجاست که آیا پدری حاضر است فرزندش را به نام سرسخت‌ترین دشمنان خود نام‌گذاری کند؟ آن هم وقتی آن پدر علی بن ابی‌طالب باشد.

پس چگونه علی اسم کسانی را بر فرزندانش می‌گذارد که شما می‌گویید آنها سرسخت‌ترین دشمن او بوده‌اند؟! آیا انسان عاقلی اسم دشمنانش را بر دوستانش می‌گذارد؟! آیا می‌دانید که علی اولین قریشی بود که اسم فرزندانش را ابوبکر و عمر و عثمان نامید؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) و دیگر امامان شیعه(ع)، به پيروي از رسول خدا(ص) و قرآن، معتقدند باید از دشمن تقیّه کرد و این امری عاقلانه است که شرع آن را امضا کرده است؛ مثلا اگر میان جمعیت کفار زندگی کنید و بدانید که اگر نام فرزندانتان را اسلامی بگذارید کفار به دین شما پی می‌برند و شما را آزار می‌دهند چه می‌کنید؟ خداوند در این گونه موارد برای مؤمنین جایز دانسته که نام دشمنان خود را بر اولاد خود قرار دهند تا از دست دشمن در امان بمانند و این همان تقیّه است که خداوند حکم جواز آن را در قرآن نازل نموده که در پاسخ پرسش قبل ذکر شد.

سلیم بن قیس هلالی روایت کرده است معاویه در خلال نامه بلندبالایی به امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) نوشت:

به من خبر رسیده ‑ و این خبر را یکی از خواصّ تو که به او اعتماد داری برایم آورده ‑ که به شیعیان گمراه و رازداران خبیثت می‌گویی: «من سه نفر از فرزندانم را ابوبکر و عمر و عثمان نامیده‌ام؛ پس هرگاه شنیدید که من بر یکی از امامان گمراهی ترحّم می‌فرستم و از خدا برای آنها طلب رحمت می‌کنم، بدانید که من فرزندان خودم را قصد کرده‌ام».[۴۳]

حضرت نیز در جواب نامه جمیع سؤال‌ها و تهمت‌های معاویه را پاسخ می‌دهد، ولی به این مسئله هیچ اشاره‌ای نمی‌کند و از کنار آن می‌گذرد.

ابن حمزه طوسی از عالمان شیعه در قرن ششم روایت کرده است:

نزد امام رضا(ع) رفتم درحالی‌که همسرم حامله بود. به حضرت عرض کردم: «من همسرم را ترک کردم درحالی‌که حامله بود. از خداوند بخواه که فرزند را پسر قرار دهد». حضرت به من فرمود: «او پسر است و نامش را عمر بگذار». گفتم: «من نیّت کردم که نامش را علی بگذارم و همسرم را چنین دستور دادم». فرمود: «نامش را عمر بگذار». پس وارد کوفه شدم درحالی‌که فرزندی برایم به دنیا آمده بود و نامش را علی گذاشته بودند. پس نامش را عمر گذاشتم، [بعد از آن] همسایه‌هایم به من گفتند: «دیگر پس از این هیچ یک از سخنانی که [در ابراز تشیّع] از تو نقل می‌شود را تصدیق نمی‌کنیم». پس دانستم که حضرت برای من از خودم با تدبیرتر است.[۴۴]

البته کتاب سلیم و ابن‌حمزه طوسي از کتاب هاي شیعه است و استدلال به آن برای مخالفان حجّت نیست؛ اما این احادیث برای هرکس این احتمال را ایجاد می‌کند که ممکن است امامان شیعه به خاطر تقیّه نام فرزندانشان را به نام خلفا گذاشته باشند و هنگامی که چنین احتمالی وجود داشت دیگر نمی‌توان به طور یقین گفت که امامان به خاطر محبّتی که نسبت به خلفا داشته‌اند نام فرزندانشان را چنین گذاشته‌اند؛ زيرا هنگامی که احتمال مطرح می‌شود یقین از بین می‌رود و استدلال باطل می‌شود.

اما در خصوص نام عثمان چنین وارد شده است که امیرالمؤمنین(ع) به اصحابشان فرمودند به خاطر محبّتشان به عثمان بن مظعون، که صحابي باوفای رسول خدا(ص) بود، نام فرزندشان را عثمان گذاشتند.[۴۵] در نتیجه نمی‌توان گفت که ایشان به خاطر محبّتشان نسبت به عثمان بن عفان نام فرزندشان را چنین گذاشته‌اند.

۴. نپذيرفتن خلافت از سوي امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

صاحب کتاب نهج البلاغه ـ کتاب معتبر شیعه ـ روایت می‌کند که علی از پذیرفتن خلافت کناره‌گیری کرد و گفت: «دعوني والتمسوا غيري؛ «مرا رها کنید و کسی دیگر غیر از من را بجویید».[۴۶] و این بر باطل بودن مذهب شیعه دلالت می‌کند؛ چون شما شیعه‌ها می‌گویید که علی از سوی خدا به خلافت و امامت منصوب شده و خلیفه شدن او فریضه‌ای بوده است که به گفته شما ابوبکر به خاطر غصب این حق بازخواست مي‌شود. پس اگر چنین است چگونه از پذیرفتن آن امتناع می‌کند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است که امیرالمؤمنین(ع) و فرزندان معصوم ایشان(ع) از طرف خداوند خلفا و جانشینان رسول خدا(ص) و امامان هدایتگر امت‌اند و امام یعنی شخصی که جمیع شئونات پیامبر (مثل عصمت و علم و وجوب اطاعت) را دارد، ولی پیامبر نیست و بر او وحی نازل نمی‌شود. بنابراین خلافت و امامت مقامی فراتر از حکومت است و حکومت بر مردم تنها شأنی از شئون امامت است. در نتیجه امامانْ جانشینان رسول خدا(ص) و امامان هدایتگرند؛ حتی اگر حکومت در دست آنها نباشد. پس اگر امامان حکومت بر مردم را به خاطر دلیلی رد نمودند، به این معنا نیست که صاحب مقام امامت و جانشینی رسول خدا(ص) نيستند، بلکه بنا به مصلحتی، یکی از شئونات امامت را، که حکومت بر مردم است، رد کرده‌اند.

اما علت اینکه امیرالمؤمنین(ع) درخواست مردم را برای حکومت رد کرد، در ادامه حدیثِ نهج‌البلاغه آمده که پرسشگر آن را نقل نکرده است. اینک متن حدیث را به طور کامل ذکر می‌کنیم تا حقیقت مشخّص شود:

از سخنان آن حضرت(ع) است به هنگامى كه مردم پس از كشته شدن عثمان خواستند با او بيعت كنند: «رهايم كنيد و غير مرا بخواهيد، زيرا با امری روبه‌رو خواهیم شد كه دارای چهره‏ها و رنگ‌هایی است؛ حادثه‏اى كه دل‌ها بر آن استوار، و عقل‌ها بر آن پايدار نمى‏ماند. حقيقت سیاه شده و از بین رفته و راه مستقيم دگرگون و ناشناخته شده است. بدانيد اگر خواسته شما را پاسخ دهم بر اساس آنچه خود مى‏دانم با شما رفتار مى‏كنم و به گفتار هيچ گوينده و سرزنش هيچ سرزنش‌كننده‏اى توجه نمى‏كنم و اگر رهايم كنيد مانند يكى از شما خواهم بود و شايد شنواتر و فرمانبردارتر از شما براى كسى باشم كه حكومت خود را به او مى‏سپاريد و اگر برای شما وزیر باشم بهتر از آن است که امیر باشم».[۴۷]

حضرت در این سخنرانی به صراحت بیان کردند که چون قلب مردم بر محبت و اطاعت از حاکمان پیشین تثبیت شده، دیگر حکومت کردن فایده‌ای ندارد؛ چرا که تغییر اوضاع و برگرداندن بدعت‌ها غیر ممکن است و چون می‌دانست مردم می‌خواهند با ایشان بیعت کنند که به سیره حاکمان پیشین حکومت کند، فرمود: «اگر من بر مسند حکومت بنشینم به سخن کسی گوش فرا نمی‌دهم و از سرزنش کسی منقلب نمی‌شوم و به هر آنچه خود صلاح بدانم عمل خواهم کرد. اگر وزیر شما باشم بهتر از آن است که امیرتان باشم» و معنای این فقره از سخن حضرت نیز با توجّه به سخنان پیشین کاملاً روشن شد؛ گویا ایشان می‌فرماید: اگر شخص دیگر حاکم باشد، اگر از من مشورت بخواهد، راه صحیح را به او نشان خواهم داد و به نیکی مشورت خواهم کرد. ولی اگر امیر شما باشم به سیره حاکمان پیشین عمل نخواهم نمود و با منافقان و بدعت‌گذاران خواهم جنگید که مورد قبول شما واقع نخواهد شد.

به علاوه علمای اهل سنت حدیثی نقل کرده‌اند که ابوبکر پس از آنکه بر مسند حکومت نشست، بر منبر رفت و اعلام کرد که لیاقت حکومت بر مردم را ندارد و مردم باید شخص دیگری را خلیفه خود کنند. متن این حدیث را از کتاب المعجم الأوسط تألیف أبوالقاسم سليمان بن أحمد الطّبراني، که یکی از عالمان بزرگ اهل سنت در قرن چهارم است، ذکر می‌کنیم:

عیسی بن عطیّه گوید: ابوبکر فردای آن روزی که با او بیعت کردند بلند شد
و برای مردم خطبه خواند و گفت: «ای مردم من بیعت شما را فسخ کرده و بر
هم زدم؛ چرا که من بهترین شما نیستم. پس با بهترین فرد از میان خود بیعت کنید...».[۴۸]

دیگر محدثان اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون در کتب خود ذکر کرده‌اند.[۴۹] علمای اهل سنت در جواب این اشکال که: «اگر ابوبکر لایق خلافت بود پس چرا می‌گفت مرا رها کنید و کس دیگر را خلیفه کنید که من بهترین شما نیستم» چند جواب داده‌اند:

  1. ابوبکر این کلمات را به زبان آورد تا ببیند چه کسی مطیع اوست و چه کسی مطیع او نیست تا به این صورت موافقان و مخالفان خود را بشناسد.[۵۰]
  2. وقتی خلافت بر انسان فاضلی عرضه می‌شود خوب نیست که سریع آن را قبول کند؛ چرا که در این صورت مورد تهمت و سوء ظنّ واقع می‌شود.[۵۱]
  3. ابوبکر این سخنان را تنها به خاطر تعارفات معمول بین مردم به زبان آورد و در واقع شکسته‌نفسی کرد؛ نه اینکه خود را لایق خلافت نداند.[۵۲]

سؤال این است که چرا علمای اهل سنت در مورد سخن امیرالمؤمنین(ع) که فرمود: «مرا رها کنید و کسی غیر از مرا بیابید» همین پاسخ‌ها را نمی‌دهند؟

۵. دفاع امام علي‌(ع) از همسرش در برابر متعرضين[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان می‌گویند به فاطمه، پاره تن محمد(ص)، در زمان خلافت ابوبکر اهانت شد؛‌ پهلوی او را شکستند و خواستند خانه‌اش را آتش بزنند؛ او را زدند که بر اثر آن فرزندی که در شکمش بود و اسمش محسن بود را سقط کرد! سؤال این است که علی کجا بود؟! چرا حق فاطمه را نگرفت؟ در حالي که او شجاع و دلیر بود؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

قضیه ضرب و شتم حضرت زهرا<sym>۳</sym> و آتش زدن در خانه ایشان و سقط شدن حضرت محسن(ع) امری است که در منابع شیعه و برخي منابع اهل سنت انعکاس يافته است.[۵۳]

همان‌طور که پیامبر(ص) امیرالمؤمنین را از جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین با خبر کرد و وظیفه ايشان را در مواجهه با آنان مشخص نمود،‌[۵۴] وظیفه حضرت در برابر مصیبت‌های وارده به حضرت زهرا<sym>۳</sym> را نيز مشخص کرد و امیرالمؤمنین(ع) را امر به صبر نمود. ازاين‌رو امير مؤمنان علي(ع) علیه متعرضين شمشیر نکشید. (در پاسخ پرسش دوم علت این دستور رسول خدا(ص) را بیان کرديم؛ به آن مراجعه کنید).

هرچند امیرمؤمنان(ع) در قبال ضرب و شتم حضرت زهرا<sym>۳</sym> سکوت نکردند، بلکه تنها علیه هجوم‌آورندگان قیام نکردند؛ ولی تا آنجا که توانستند از دختر رسول خدا(ص) دفاع نمود؛ براي مثال می‌توانید به کتاب سلیم بن قیس هلالی رجوع کنید که جریان را به طور کامل ذکر کرده است.[۵۵]

به علاوه مسلماً رسول خدا(ص) بسیار شجاع‌تر و قوی‌تر از امیرالمؤمنین(ع) بود؛
به طوری که خود امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «وقتی جنگ شدّت می‌یافت، به
رسول خدا(ص) پناه می‌بردیم؛ به طوری که هیچ یک از ما نزدیک‌تر به دشمن از رسول خدا نبود». احمد بن حنبل در این باره چنین روایت کرده است:

علی بن ابی‌طالب فرمود: «وقتی در جنگ بدر سختی به وجود می‌آمد به رسول خدا(ص) پناه می‌بردیم؛ چراکه ایشان از شجاع‌ترین مردم بود و هیچ کس از ایشان به مشرکان نزدیک‌تر نبود.[۵۶]

دیگر علما و محدثان اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۵۷]

با این حال می‌بینیم که پیامبر برای خلاصی از دست کفار مکه به مدینه هجرت کرد و ميان راه در غاری پنهان شد. در مکه نیز شکنجه‌ها و آزارهای مشرکان و کافران را تحمل مي‌کرد و اقدامی نمی‌کرد. همچنین پدر و مادر عمار زیر شکنجه جان دادند، ولی ایشان کاری نکرد و باز مسلمانان را به صبر دستور می‌داد. پس در مورد رسول خدا(ص) نیز بگویید: مگر ایشان قوی و شجاع نبود و آن زمان که مسلمانان را شکنجه می‌دادند کجا بود؟! چرا کاری نمی‌کرد و به همه دستور می‌داد که صبر کنند؟! چرا از دست کفار به مدینه هجرت کرد؟

اگر بگویید ایشان در آن زمان یاری نداشت که بخواهد در مقابل کفار بایستد در این صورت می‌گوییم: امیرالمؤمنین نیز این چنین بود. حضرت یاری نداشت که در مقابل غاصبان و یاران آنها بایستد و با آنها وارد جنگ شود. (در پاسخ پرسش دوم این مطلب را به طور کامل ذکر کردیم؛ به آن رجوع کنید).

۶. ازدواج اهل بيت با خلفا و نامگذاري فرزندان به نام آنها[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

بسیاری از بزرگان اصحاب از اهل بیت پیامبر(ص) زن گرفته‌اند و اهل بیت نيز از آنها زن گرفته‌اند؛ به خصوص شیخین (ابوبکر و عمر)؛ چنان که همه مورخان و ناقلان اخبار، سنی و شیعه، بر این اتفاق نظر دارند.

ـ پیامبر(ص) با عایشه (دختر ابوبکر) و حفصه (دختر عمر) ازدواج کرد.

ـ رسول الله دو دخترش، رقیه و ام کلثوم، را یکی پس از دیگری به ازدواج خلیفه سوم (عثمان بن عفان) در آورد و به خاطر این عثمان به ذو‌النورین ملقب شد.

ـ ابان بن عثمان (پسر عثمان) با ام کلثوم (دختر عبدالله بن جعفر بن ابی‌طالب) ازدواج کرد.

ـ مروان بن ابان بن عثمان با ام قاسم (دختر حسن بن حسن بن علی بن ابی‌طالب) ازدواج کرد.

ـ زید بن عمرو بن عثمان با سکینه (دختر حسین) ازدواج کرد.

ـ عبدالله بن عمرو بن عثمان با فاطمه (دختر حسین بن علی) ازدواج کرد.

اما از دیگر اصحاب، که با اهل بیت فامیل بودند و از آنها زن گرفته بودند، نام نمی‌بریم و فقط به ذکر خلفای سه‌گانه اکتفا می‌کنیم تا بیان کنیم که اهل بیت با آنها محبت و دوستی داشتند و به خاطر آن این ازدواج‌ها و پیوندها صورت گرفته است.[۵۸]

همچنین می‌بینیم که اهل بیت نام‌های اصحاب پیامبر(ص) را بر فرزندانشان می‌گذاشتند و مورّخان و ناقلان اخبار شیعه و سنی بر این امر اتفاق نظر دارند. چنان که در منابع شیعه آمده است علی یکی از پسرانش را، که از لیلی بنت مسعود حنظلی بود، ابوبکر نامید و در بنی‌هاشم علی اوّلین کسی بود که اسم پسرش را ابوبکر گذاشت.[۵۹] همچنین حسن بن علی فرزندانش را به این نام‌ها نامگذاری کرد: ابوبکر، عبدالرحمان، طلحه و عبیدالله.[۶۰] همچنین حسن بن حسن بن علی چنین نام‌هایی بر فرزندانش گذاشته بود.[۶۱] موساي کاظم نيز دخترش را عایشه نامید.[۶۲]

کنیه بعضی از اهل بیت ابوبکر بود؛ مانند زین‌العابدین علی بن حسین[۶۳] و علی بن موسی الرضا.[۶۴] بعضی از اهل بیت اسم پسرانشان را عمر می‌گذاشتند که از جمله آنان می‌توان به علی اشاره کرد که اسم پسرش را عمر اکبر نامید؛ مادر این پسر ام حبیب بنت ربیعه بود و عمر بن علی در کنار برادرش حسین به شهادت رسید. علی فرزندی دیگر به نام عمر اصغر داشت که مادرش الصهباءالتغلبی بود كه عمر طولاني كرد و از برادرانش ارث برد.[۶۵] همچنین حسن بن علی فرزندانش را ابوبکر و عمر نامید.[۶۶] علی بن حسین بن علی،[۶۷] علي زين‌العابدين، موسای کاظم، الحسین بن زید بن علی، اسحاق بن حسن بن علی بن حسین و نیز حسن بن علی بن حسن بن حسین بن حسن فرزندانشان را ابوبکر و عمر نامیدند. افراد زیاد دیگری از اهل بیت فرزندانشان را ابوبکر و عمر نامیدند ولی ما به همین مقدار کفایت می‌کنیم تا بحث طولانی نشود.[۶۸] موسای کاظم[۶۹] و علی هادی نيز[۷۰] دخترانشان را عایشه نامیدند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ازدواج رسول خدا(ص) یا یکی از اهل بیت معصومین ایشان(ع) با زنی، دلیل بر ایمان و شرافت آن زن نمی‌شود. همچنین ازدواج دختران آنها با مردی، دلیل بر ایمان و شرافت آن مرد نمی‌شود؛ چرا که حضرت نوح و لوط(ع)نیز با دو زنی ازدواج کردند که خداوند در قرآن آن دو زن را منافق و خائن نامیده است و می‌فرماید:

(ضَرَبَ الله مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امرَأةَ نُوحٍ وَ امرَأةَ لُوطٍ کَانَتا تَحتَ عَبدَینِ مِن عِبادِنا صَالِحَینِ فَخانَتاهُما فَلَن یُغنِیَا عَنهُما مِنَ الله شَیئاً وَ قِیلَ ادخُلا النَّار مَعَ الدّاخِلینَ). خدا برای کسانی که کافر شدند زن نوح و زن لوط را مثال زده؛ همان دو زنی که تحت سرپرستی دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولی به شوهرشان خیانت کردند و شوهر هر کدام هم نتوانست زنش را از عذاب خدا نجات دهد و به آن دو زن گفته شد: «همراه با داخل شوندگان وارد جهنم شوید».[۷۱]

حتي حضرت لوط(ع) تصمیم گرفت دخترانش را به ازدواج قوم فاسقش دربیاورد تا شاید آنان را از گناه بازدارد، خداوند متعال در این باره می‌فرماید:

(قالَ يا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتي‏ هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا الله وَ لا تُخْزُونِ في‏ ضَيْفي‏ أَ لَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشيد). لوط گفت: ای قومِ من، اینها دختران منند و برای شما پاکیزه‌تر هستند. از خدا بترسید و مرا در مورد میهمان‌هایم رسوا نکنید؛ آیا میان شما مردِ فهمیده‌ای وجود ندارد؟.[۷۲]

بنابراین آیا می‌توانیم بگوییم همسران حضرت نوح و لوط(ع)به خاطر ازدواجشان با پیامبران الهی مؤمن و خداترس بودند و این ازدواج دلیل بر شرافت و محبوبیتشان نزد حضرت نوح و لوط(ع)است؟! آیا می‌توانیم بگوییم قوم حضرت لوط(ع) مؤمن و با شرافت بوده‌اند؟! چرا که حضرت لوط(ع) می‌خواست دخترانش را به ازدواج آنها دربیاورد؟! چنین سخنانی مسلّما باطل و مخالف قرآن است.

سیره و روش رسول خدا(ص) نيز همان سیره و روش انبیای پیشین است و خداوند در این باره می‌فرماید:

(قُل مَا کُنتُ بِدعاً مِنَ الرُّسُلِ)<sym>؛</sym> «بگو من چیز جدیدی در میان پیامبران نیستم»؛[۷۳] یعنی به همان سیره و روش آنها عمل می‌کنم.

نتیجه آنکه ازدواج‌های رسول خدا(ص) و جانشینان ایشان تنها به خاطر مصلحت اسلام است؛ براي مثال رسول خدا(ص) برای حفظ جوانان از گناه، سنتِ ازدواج آسان را پایه‌گذاری کرد و هرکس شهادتین مي‌گفت را به ازدواج مسلمان دیگر درمی‌آورد و درخواست‌های ازدواج مردم را به راحتی مي‌پذيرفت. در این مورد به حدیثی بسنده می‌کنیم:

امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) مقداد بن اسود را به ازدواج ضباعة دختر زبیر بن عبدالمطّلب درآورد. حضرت فرمود: «پیامبر ضباعه را به ازدواج مقداد درآورد تا ازدواج نمودن آسان و راحت گردد و مردم به رسول خدا(ص) اقتدا کنند و برای آنکه بدانید با کرامت‌ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست و زبیر، برادرِ عبدالله و ابوطالب، از یک پدر و مادر بود».[۷۴]

بنابراين رسول خدا(ص) تنها به خاطر مصالحی همچون پایه‌گذاری ازدواج آسان، متمایل کردن قبائل به اسلام و دیگر مصالح کلّی ازدواج مي‌کرد؛ از طرفي ایشان بعضی از همسران خود را طلاق داد و بعضی دیگر نیز به نبوّت ایشان کافر، و مرتد شدند که به ذکر اسامی آنان می‌پردازیم:

يک‌ـ أسماء بنت النّعمان الجونية

ابن سعد روایت کرده است:

حمزة بن ابی‌اسید ساعدی از پدرش، که یکی از سربازان جنگ بدر بود، نقل کرده که گفت: رسول خدا با أسماء بنت النّعمان الجونيّة ازدواج کرد؛ پس مرا فرستاد تا او را نزد ایشان آوردم. حفصه به عایشه یا عایشه به حفصه گفت: «تو موهای أسماء را رنگ کن و من او را آرایش می‌کنم». این کار را کردند. سپس عایشه یا حفصه به أسماء بنت النّعمان گفت: پیامبر(ص) دوست دارد وقتی همسرش نزد او می‌آید، به پیامبر بگوید: از تو به خدا پناه می‌برم، وقتی أسماء بر پیامبر وارد شد و پیامبر در را بست و پرده را انداخت و دستش را به سمت أسماء دراز کرد، أسماء گفت: از تو به خدا پناه می‌برم، پیامبر هم آستینش را روی صورتش گذاشت و پشت آن مخفی شد و سه مرتبه فرمود: به پناهگاه خوبی پناه بردی. سپس پیامبر نزد من (ابواسيد) آمد و فرمود: «ای أباأسید أسماء را نزد خانواده‌اش بفرست و به او دو پارچه از جنس کرباس بده»؛ به همین خاطر أسماء بنت النّعمان دائماً می‌گفت: «مرا بدبخت بخوانید».‌[۷۵]

دیگر منابع اهل سنت نیز این حدیث را نقل کرده‌اند.[۷۶]

دوـ فاطمة بنت الضّحاک الکلابيّة

روایاتی که اهل سنت در مورد او نقل کرده‌اند مختلف است؛ بعضی از روایات بیان می‌کند که او همان شخصی است که از رسول خدا(ص) به خدا پناه برد و رسول خدا نیز او را طلاق داد و بعضی روایات بیان می‌کند که وقتی خداوند جمیع همسران پیامبر را مخیّر کرد که یا پیامبر را انتخاب کنند و با ایشان باشند یا قوم خود و دنیا را انتخاب کنند و از پیامبر جدا شوند، این زن دنیا را بر پیامبر ترجیح داد و از پیامبر جدا شد.

ابن سعد چنین نقل کرده است:

عمرو بن شعیب از پدرش از جدش نقل کرده است که گفت: رسول خدا(ص) با فاطمه بنت الضحاک همبستر شده بود ولی هنگامی که زنان خود را مخیّر نمود، فاطمه بنت الضحاک قومش را انتخاب کرد. رسول خدا نیز از او جدا شد پس فاطمه بنت الضحاک سرگین جمع می‌کرد و می‌گفت: «من بدبخت هستم».[۷۷]

محمد بن جریر طبری نیز این مطلب را نقل کرده است.[۷۸]

سه‌ـ الشنباء بنت عمرو

محمّد بن جریر الطّبری گوید: وقتی ابراهیم فرزند رسول خدا(ص) از دنیا رفت، شنباء بنت عمرو گفت: «اگر او پیامبر بود، محبوب‌ترین مردم نزد او (فرزندش) از دنیا نمی‌رفت؛ به همین دلیل پیامبر(ص) او را رها کرد».[۷۹]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این مطلب را نقل کرده‌اند.[۸۰]

چهارـ ليلی بنت الخطيم

ابن سعد روایت کرده است:

ابن عبّاس گوید: لیلی بنت الخطیم نزد پیامبر(ص) آمد، درحالی‌که پیامبر پشت خود را به سمت خورشید کرده بود. لیلی دستش را بر کتف پیامبر زد. پیامبر فرمود: «هرکس این چنین کرد شیر درنده او را بخورد و این کلام را بسیار می‌فرمود». لیلی گفت: «من دختر کسی هستم که به پرندگان غذا می‌دهد و با باد مسابقه می‌دهد؛ من لیلی دختر خطیم هستم! آمده‌ام تا خودم را بر شما عرضه کنم! با من ازدواج کن»! پیامبر فرمود: «باشد ازدواج کردم». لیلی نزد قوم خود برگشت و گفت: «پیامبر(ص) با من ازدواج کرد». گفتند: «کار بدی کردی! تو زنی غیرتمند هستی و پیامبر چندین همسر دارد که نسبت به او غیرتمند هستند. پس در اثر غیرت‌ورزی و حسادت پیامبر تو را نفرین خواهد کرد؛ از او بخواه که عقد ازدواج را بر هم زند و فسخ کند». او نیز نزد رسول خدا(ص) برگشت و گفت: «ای رسول خدا عقد ازدواج را بر هم زن». پیامبر نیز فرمود: «بر هم زدم». پس مسعود بن أوس بن سواد بن ظفر با لیلی ازدواج کرد و لیلی برای او فرزندی به دنیا آورد. روزی درحالی‌که لیلی در یکی از باغ‌های مدینه غسل می‌کرد، ناگهان گرگی به او حمله کرد و مقداری از او را خورد و لیلی در اثر آن مرد و این به خاطر فرمایش پیامبر(ص) بود.[۸۱]

دیگر تاریخ‌نگاران اهل سنت نیز این مطلب را به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۸۲]

پنج‌ـ حفصه بنت عمر

أحمد بن حنبل روایت کرده است: «عاصم فرزند عمر گوید: رسول خدا(ص) حفصه دختر عمر بن الخطاب را طلاق داد و سپس [از طلاق خود برگشت] و به او رجوع کرد».[۸۳]

دیگر علماي اهل سنت نیز این حدیث را به اسانید مختلف نقل کرده‌اند.[۸۴] هیثمی هم به صحّت این حدیث تصریح کرده است.[۸۵]

شش‌ـ قتيلة بنت قیس الکنديّة

ابن سعد روایت کرده است:

ابن عبّاس گوید: وقتی أسماء بنت نعمان از پیامبر(ص) به خداوند پناه برد، پیامبر خارج شد درحالی‌که خشم و غضب از چهره ایشان پیدا بود. اشعث بن قیس به پیامبر عرض کرد: «ای رسول خدا، خداوند به شما بد ندهد؛ آیا زنی را به ازدواج شما درنیاورم که از نظر حسب و زیبایی کمتر از أسماء بنت نعمان نباشد»؟ پیامبر فرمود: «او کیست»؟ اشعث گفت: «خواهرم قتیله»! پیامبر فرمود: «باشد من با او ازدواج کردم». اشعث به حضرموت رفت [تا خواهر خود را بیاورد]». سپس خواهرش را آورد تا اینکه وقتی از یمن جدا شد خبر وفات پیامبر(ص) به او رسید. پس خواهرش را به شهر خودش برگرداند و میان کسانی که مرتد شدند او نیز همراه با خواهرش مرتد شد؛ به همین دلیل قتیله بنت قیس بعداً ازدواج کرد؛ چرا که به خاطر ارتداد نکاحش با رسول خدا فاسد شده بود و قیس بن مکشوح مرادی با او ازدواج کرده بود.‌[۸۶]

بنابراین چنین نیست که رسول خدا(ص) با هر زنی ازدواج کرد، آن زن، مؤمن و دارای کمالات باشد؛ به همین دلیل خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید:.

(یا نِساءَ النَّبيِّ مَن یَأتِ مِنکُنَّ بُفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضاعَفُ لَهَا العَذابُ ضِعفَین وَ کانَ ذلِک عَلَی الله یَسِیراً). «ای زنان پیامبر هر کدام از شما که فاحشه‌ای آشکار بیاورد عذابش دو برابر است <sym>و</sym> این بر خداوند آسان است».[۸۷]

یعنی از آنجا که ممکن است بعضی از زنان پیامبر دچار گناه شوند، خداوند متعال با نزول این آیه آنها را تهدید کرد و فرمود که آنها را عذاب خواهد کرد و همسری پیامبر آنها را از عذاب نجات نخواهد داد؛ بلکه همسری پیامبر باعث دوبرابر شدن عذاب آنها می‌شود: یک عذاب به خاطر ارتکاب گناه و عذابی دیگر به خاطر از بین بردن حرمت رسول خدا(ص). حال آیا باز می‌توانیم بگوییم ازدواج رسول خدا(ص) یا اهل بیت معصوم ایشان(ع) با زنی دلیل بر ایمان و کمالات و شرافت آن زن می‌شود؟ مسلّما چنین سخنی باطل و مخالف قرآن و سنت است.

همچنین خداوند در مورد زنان پیامبر می‌فرماید: (یَا نِساءَ النَّبِيِّ لَستُنَّ کَأحَدٍ مِنَ النِّساءِ إن اتَّقَیتُنَّ)؛ «ای زنان پیامبر شما مانند سایر زنان نیستید [و احترام خاصی دارید] البته اگر از خدا بترسید و تقوا پیشه کنید».[۸۸] این آیه صریحاً بیان می‌کند که ممکن است حتی زن‌های پیامبر(ص) نیز بی‌تقوا و بد باشند و اینکه شوهرشان پیامبر خداست دلیل ایمان و خداترسی و تقوای آنان نمی‌شود. پس بر ما لازم است که بیهوده جمیع زنان پیامبر را مؤمن و خداترس و با شرافت و دارای کمالات ندانیم؛ بلکه زندگانی یکایک همسران رسول خدا(ص) را بررسی کنیم.

اما اینکه پرسشگر گفت: «اهل بیت(ع) اسامی اصحاب را بر فرزندانشان می‌گذاشتند»، این سؤال تکراری است و پاسخ آن را به طور کامل در پاسخ پرسش سوم بیان کردیم؛ به آن رجوع کنید.

اما اینکه گفت: «کنیه امام سجاد و امام رضا ابوبکر بوده»، در پاسخ می‌گوییم:

شیعه چنین مطلبی را قبول ندارد و طبق احادیث معتبر شیعه کنیه هر دو حضرت ابوالحسن بوده است. البته پرسشگر این مطلب را از کتاب کشف الغمّة اربلی و مقاتل الطّالبیين ابوالفرج اصفهانی نقل کرد، تا بیان کند شیعه نیز آن را قبول دارد. اما، اگر چه اربلی شیعه است، بيشتر مطالب کتاب خود را از منابع اهل سنت نقل کرده تا بر آنها حجّت باشد؛ به همین دلیل در مقدّمه کتابش چنین گوید:

غالبا از کتب اهل سنت نقل کرده‌ام تا هرگاه به اصول رجوع داده شوند مورد قبول و طبق نظر همه باشد و چون اگر مخالفان به تقویت برهان و دلیل بپردازند و فضیلت را اثبات کنند، آن برهان و فضیلت قوی‌تر است و بهتر مراد را می‌رساند.[۸۹]

بنابراین اکثر مطالب کتاب کشف الغمّه برای اهل سنت حجّت است و براي ما حجّت نیست و عقیده شیعه را بیان نمی‌کند.

به علاوه اربلی هنگام بیان کردن کنیه امام سجاد(ع) گوید: «مشهور این است که کنیه حضرت ابوالحسن است و گفته می‌شود که ابومحمد بوده و گفته شده که ابوبکر بوده است».[۹۰] بنابراین حتی اربلی نیز قبول می‌کند که طبق قول مشهور کنیه امام سجّاد(ع) ابوالحسن بوده و اینکه کنیه ایشان ابوبکر باشد تنها نظریه نادر و غریبی است که قائل آن نیز مشخّص نیست.

ابوالفرج اصفهانی نیز، همان‌طور که در نکته چهارم مقدّمه کتاب بیان کردیم، شیعه دوازده‌امامی نیست؛ بلکه زیدی‌مذهب است و سخن او مخالف با احادیث معتبر شیعه است.

حتی اگر قبول کنیم که کنیه امام سجّاد و امام رضا(ع) ابوبکر بوده، باز اشکال پرسشگر وارد نیست و پاسخ آن همان است که در مورد نام‌گذاری فرزندان اهل بیت بیان کردیم. (به پاسخ پرسش سوم رجوع کنید).

۷. آگاهي امامان از مرگ خويش[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

کلینی در کتاب الکافی می‌گوید: «أن الأئمة يعلمون متى يموتون، و أنهم لا يموتون إلاَّ باختيار منهم؛ ائمه می‌دانند که چه زمانی می‌میرند <sym>و</sym> آنها جز با اختیار خودشان نمی‌میرند<sym>»</sym>.[۹۱] مجلسی نيز در بحار الانوار حدیثی را ذکر می‌کند که می‌گوید: «لم يكن إمام إلاَّ مات مقتولاً أو مسموماً<sym>»</sym>؛ هیچ امامی نبوده مگر آنکه او را کشته‌اند یا مسمومش کرده‌اند».[۹۲] اگر آن گونه که کلینی و حر عاملی گفته‌اند امام غیب می‌داند، پس امام آب و غذایی را که به او داده می‌شود می‌داند و اگر مسموم باشد می‌داند که مسموم است و از خوردن آن پرهیز می‌کند. اگر پرهیز نکند و آن را بخورد و بمیرد خودکشی کرده است؛ چون او می‌داند که غذا سم دارد! بنابراین پس او خودکشی کرده است و پیامبر(ص) می‌فرماید هرکس خودکشی کند به دوزخ می‌رود! پس آیا شیعه چنین چیزی را برای ائمه می‌پسندند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اعتقاد شیعه در مورد علم ائمه(ع) چنان نیست که پرسشگر تصوّر کرده است. شیعه معتقد است پیامبران و امامان فرستادگان الهی هستند که خداوند آنها را برای هدایت بشر فرستاده و این چنین نیست که خداوند حجت‌های خود را برای هدایت مردم بفرستد، ولی علم مسائلی که مخلوقات به آن محتاج هستند را به فرستادگان خود عطا نکند؛ به همین دلیل پیامبرانِ خود را با وحی تجهیز نمود و علم مسائلی که به آن نیازمند بودند را به وسیله نازل کردن کتب آسمانی و وحی به آنان عطا کرد. اما حکمت او بر این تعلّق گرفت که با از دنیا رفتن آخرین پیامبر مردم را از نزول کتاب آسمانی و وحی محروم سازد. از طرفي جانشینان رسول خدا(ص)، که امامان معصوم و حجّت‌های او بودند، را مهمل رها نکرد و علم پیامبران و کتبی که آنان به جا گذاشته بودند را به جانشینان پیامبرش عطا کرد و آنان را به جای وحی با الهام تأیید نمود؛ مانند آن الهامی که به مادر حضرت موسی نمود و دستور داد که حضرت موسی(ع) را درون گهواره بگذارد و به آب بیندازد. در نتیجه اگر مسئله‌ای پیش آید که علم آن نزد حجّت خداوند نباشد و از طریق رسول خدا(ص) در مورد آن چیزی به او نرسیده باشد، خداوند علم آن مسئله را به حجّت خود الهام می‌کند:

محمّد بن الحسن الصّفّار در این باره چنین روایت کرده است:

حرث بن مغیرة نضری گوید: به حضرت امام صادق(ع) عرض کردم: «علم عالم شما چگونه است؟ آیا جمله‌ای بر دلش نقش می‌بندد و بر گوشش زمزمه می‌شود»؟ فرمود: «وحی است؛ همانند وحیی که به مادر حضرت موسی شد».[۹۳]

همچنین روایت کرده است: «عمّار ساباطی گوید از امام صادق(ع) پرسیدم که آیا
امام غیب می‌داند؟ فرمود: «نه، ولی اگر بخواهد چیزی را بداند خداوند به او تعلیم خواهد نمود».[۹۴]

در نتیجه علم ائمّه(ع) از نزد خودشان نیست، بلکه خداوند این علم را به آنها عطا کرده است و اگر بخواهد چیزی را از حجّت‌های خود مخفی کند، مخفی خواهد کرد. البته اگر چه خداوند زمان فرا رسیدن شهادت و نحوه شهادت امامان را به آنها تعلیم نموده، ولی از آنجا که برای زندگی هر شخصی در این دنیا، حتی حجّت‌های خود، اجل و مدّتِ محدودی قرار داده است، برای پیش بردن امور دنیا و حکم خود، نحوه به شهادت رسیدن آنها را از یاد آنها خواهد برد. محمّد بن الحسن الصفّار در این باره روایت کرده است:

یکی از اصحاب گوید به امام رضا(ع) عرض کردم: «امام می‌داند چه زمانی می‌میرد»؟ فرمود: «بله به وسیله تعلیم (از جانب خدا) می‌داند تا آماده گردد [و امور لازم قبل از مرگ را انجام دهد]». گفتم: «ابوالحسن (حضرت موسی بن جعفر) خبر از رطب و ریحان مسمومی که یحیی بن خالد برایش فرستاد داشت»؟ فرمود: «بله». گفتم: «با آنکه می‌دانست مسموم است آن را خورد»؟! فرمود: «خداوند از یادش برد تا حکم خود را در مورد او جاری سازد».[۹۵]

حتی اگر فرض کنیم که خداوند نحوه شهادت امامان را به آنان تعلیم نموده و از یاد آنان نبرده است و آنها عالم به مسموم بودن غذا هستند و با علم به این مسئله غذا را می‌خورند باز اشکال پرسشگر وارد نیست؛ چرا که خداوند آنها را به این امر مطّلع کرده است. پس طبق دستور او نیز عمل خواهند کرد و خداوند به آنها دستور می‌دهد
که غذای مسموم را بخورند تا حکم او در مورد آنها جاری شود و این اشکالی ندارد. اگر قرار باشد کسی که خداوند او را به جمیع امور عالم کرده از تمام اموری که باعث مرگ او می‌شود دوری کند در این صورت جاودانه خواهد شد؛ گویا خداوند برای او هیچ قضا و قدری مقدّر نکرده است. درحالی‌که چنین نیست. زندگی فرستادگان الهی با زندگی سایر مردم فرق دارد؛ آنها به دستور خداوند برای هدایت بشر آمده و به عنایت خداوند، عالِم به جمیع امور شده و به دستور خداوند در وقت مشخص از دنیا می‌روند.

در واقع بسیاری از احکام آنها مانند احکام سایر مردم نیست. بعضی احکام وظیفه مردم است ولی وظیفه آنها نیست و بعضی احکام نیز وظیفه آنهاست، ولی وظیفه مردم نیست. بعضی از مسائل بر آنها واجب است، ولی بر مردم واجب نیست و بعضی از مسائل بر مردم حرام است، ولی برای آنها جایز است؛ مثلا خواندن نماز شب بر رسول خدا(ص) واجب بود، ولی بر مردم واجب نیست. رسول خدا(ص) می‌توانست با بیش از چهار زن ازدواج کند،
ولی سایر مردم چنین حقّی ندارند و تنها می‌توانند با چهار زن ازدواج کنند. پس از
رسول خدا(ص) هیچ کس حق نداشت با همسران ایشان ازدواج کند، درحالی‌که در مورد سایر مردم این چنین نیست و اگر مردی از دنیا رفت، سایر مردم می‌توانند با همسر او ازدواج کنند.

در مورد خوردن غذای مسموم نیز این چنین است. مردم باید از خوردن غذایی که از سمی بودن آن باخبرند بپرهيزند. ولی حجت خداوند، که همیشه به جمیع مسائل آگاه است، باید به دستور خداوند غذای مسموم را بخورد تا حکم خداوند در مورد او جاری شود. در واقع وقتی معتقدیم شخصی امام و حجت و ولیّ خداست، پس هر کاری انجام دهد به دستور خداوند است.

به علاوه عنوانی که کلینی در کتاب کافی نوشته، که امامان جز با اختیار خود نمی‌میرند، به آن معنایی نیست که پرسشگر برداشت کرده است؛ بلکه اگر روایاتی که کلینی ذیل این باب ذکر نموده را مشاهده می‌کرد مراد کلینی را می‌فهمید. کلینی ذیل این باب در مورد اينکه ائمه(ع) جز با اختیار خود نمی‌میرند چنین روایت کرده است:

امام باقر(ع) فرمود:

أنزل الله تعالى النّصر على الحسين(ع) حتّى كان ما بين السّماء و الأرض‏، ثمّ خيّر النّصـر أو لقاء الله، فاختار لقاء الله تعالى؛ خداوند پیروزی را بر حضرت امام حسین(ع) نازل کرد به حدّی که پیروزی بین آسمان و زمین آمد. سپس حضرت امام حسین مخیّر شد که پیروز شود یا به ملاقات خداوند برود. ایشان نیز ملاقات با خداوند متعال را برگزید.‌[۹۶]

همچنین روایت کرده است:

حضرت امام کاظم(ع) فرمود:

إنّ الله عزّ و جلّ غضب على الشّيعة، فخيّرني نفسي أو هم، فوقيتهم و الله بنفسي؛ خداوند عزّوجلّ بر شیعه غضب نمود، پس مرا بین جان خود و شیعیان مخیّر کرد و به خدا قسم من با جان خویش آنها را نجات دادم.[۹۷]

در نتیجه این سخن کلینی که امامان معصوم(ع) جز با اختیار خود نمی‌میرند یعنی خداوند آنها را بین باقی ماندن در دنیا و ملاقات با خود مخیّر می‌کنند و آنها نیز ملاقات با خدا را اختیار می‌کنند.

۸. رفتار امام حسن و امام حسين(ع) با خلفاي زمان خود[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

حسن بن علی با اینکه یاوران و لشکریانی داشت و می‌توانست جنگ را
ادامه دهد، با معاویه صلح کرد و در مقابل برادرش حسین با اینکه افرادش کم
بودند و می‌توانست صلح کند و جنگ را رها کند علیه یزید قیام کرد. پس یکی
از دو برادر کارش درست بوده و دیگری کارش اشتباه بوده است؛ زیرا اگر دست کشیدن حسن و صلح کردن او ـ با اینکه توانایی جنگیدن را داشت ـ به جا بوده است، قیام حسین ـ بدون آنکه قدرتی داشته باشد، با اینکه می‌توانست صلح کند ـ اشتباه است و اگر قیام حسین ـ با اینکه توانایی نداشت ـ بحق و به جا بوده است، صلح کردن حسن و دست کشیدن او از جنگ ـ با اینکه قدرت داشت ـ اشتباه بوده است!

این امر شیعه را در وضعیت دشواری قرار می‌دهد؛ چون اگر بگویند هر دو بر حق بوده و کارشان به جا بوده است دو چیز متضاد را جمع و تأیید کرده‌اند، و جمع کردن دو چیز ضد و نقیض برخلاف اصولشان است و اگر بگویند که کار حسن نادرست و باطل بوده است باید امامت او را هم باطل و نادرست قرار دهند و اگر امامت او نادرست و باطل باشد، امامت و عصمت پدرش باطل می‌شود؛ چون پدرش او را جانشین خود قرار داد و طبق مذهب شیعه امام معصوم جز امام معصومی همانند خودش کس دیگري را جانشین خود قرار نمی‌دهد.

اگر هم بگویند کار حسین نادرست و بی‌جا بوده است، باید بگویند که امامت او باطل و معصوم نیست و نیز امامت و عصمت همه فرزندانش را باید باطل قرار دهند؛ چون امامت و عصمت از طریق حسین به فرزندانش رسیده است. بنابراين وقتی امامت و عصمت او باطل گردد امامت و عصمت همه باطل می‌شود!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

حضرت حسن بن علی و حسین بن علی(ع) هر کدام طبق شرايط زمان به وظیفه خود عمل کردند و فعل آنها با هم متناقض نیست. رسول خدا(ص) نیز گاه با کفار می‌جنگید، مثل جنگ بدر و احد و خیبر، و گاه با آنها صلح می‌کرد، مثل صلح حدیبیه. پس آیا رسول خدا(ص) دو کار متناقض انجام داده است؟ یا هر زمانی مصلحت خود را می‌طلبد و ایشان در یک زمان به دستور خدا با کفار جنگید، چون مصلحت در آن بود، و در یک زمان با کفار صلح کرد، چون خدا چنین می‌خواست و مصلحت در آن بود؟ فعل حسنین(ع) نیز این چنین است و به خلاف ادعای پرسشگر هر کدام طبق شرايط زمان خود به خوبی و طبق وظیفه خویش عمل کردند.

در زمان امام حسن(ع) بيشتر یاران ایشان شیعه و پیرو حقیقی ایشان نبودند و به خاطر جنگ‌های مکرّری که در زمان امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) انجام داده بودند از جنگیدن خسته شده بودند. همچنین بسیاری از یاران ایشان عقايد خوارج را داشتند؛ به همین دلیل دستورات حضرت را نمی‌پذیرفتند. معاویه نیز با پول‌های فراوان بعضی از سرداران سپاه حضرت را می‌خرید و آنها نیز حضرت را تنها می‌گذاشتند و با انبوهی از لشکر خود به سپاه معاویه می‌پیوستند و به حضرت خیانت می‌کردند. در نتیجه وقتی لشکری یکپارچه و هم‌عقیده نباشد فرجام جنگ کاملاً مشخّص است و چنین لشکری به پیروزی نخواهد رسید و جنگ تنها باعث کشته شدن شیعیان و پیروان حقیقیِ امام حسن مجتبی(ع)، که تعدادشان اندک بود، مي‌شد؛ به همین دلیل حضرت تصمیم گرفت با گذاشتن شروطی با معاویه صلح کند.

سرپيچي یاران امام حسن(ع) و خیانت آنها به حضرت بسیار مشهور است. در این باره به نقل احمد بن ابی‌یعقوب، معروف به یعقوبی که یکی از تاریخ‌شناسان اهل سنت در قرن سوم است، می‌پردازیم:

حسن بن علی پس از پدرش دو ماه بر سر کار بود و گفته شده: چهار ماه. ایشان عبیدالله بن عباس را همراه با دوازده هزار نفر برای جنگیدن با معاویه فرستاد و همراه او قیس بن سعد بن عبادة انصاری نیز بود و به عبیدالله دستور داد که طبق فرمان قیس ابن سعد و نظر او عمل کند. عبیدالله با لشکرش به ناحیه جزیره رفت و معاویه نیز وقتی خبر قتل علی بن ابی‌طالب به او رسید در طول هجده روز به موصل رفت و هر دو لشکر به هم رسیدند.

معاویه برای قیس بن سعد یک ميليون درهم فرستاد که از یاران او شود یا در مقابل او نایستد. قیس بن سعد مال را به معاویه برگرداند و به او گفت: «آیا مرا از دینم فریب می‌دهی»؟! گفته شده: معاویه یک ميلیون درهم را برای عبیدالله بن عبّاس فرستاد و عبیدالله نیز همراه با هجده هزار نفر از اصحابش به معاویه پیوست. ولی قیس بن سعد بر جنگ با معاویه استوار ماند. معاویه کسانی را به لشکر حسن بن علی می‌فرستاد تا بگویند که قیس بن سعد با معاویه صلح کرده و از یاران او شده است و به لشکر قیس ابن سعد نيز کسانی را می‌فرستاد که بگویند حسن بن علی با معاویه صلح کرده و او را اجابت کرده است.

معاویه مغيرة بن شعبة و عبدالله بن عامر بن کریز و عبدالرّحمان بن أمّ الحکم را به سوی حسن بن علی فرستاد. آنها نیز نزد حسن بن علی آمدند درحالی‌که ایشان در مدائن در خیمه‌اش بود. پس آنها از نزد حسن بن علی خارج شدند درحالی‌که می‌گفتند و صدای خود را به مردم چنین می‌رساندند: «خداوند به وسیله فرزند رسول خدا خون‌ها را حفظ کرد و فتنه را خاموش نمود و حسن بن علی صلح را اجابت کرد». لشکر ایشان مضطرب شدند و مردم در صدق گفتار آن گروه شک نکردند. پس به حسن بن علی حمله کردند و خیمه‌اش و آنچه در آن بود را غارت کردند. حسن بن علی سوار اسبش شد و از تاریکی‌های شهر ساباط عبور کرد درحالی‌که جراح بن سنان اسدی برای او کمین کرده بود. پس با خنجرش جراحتی بر ران حسن بن علی وارد کرد. حسن بن علی نیز ریش جراح بن سنان را گرفت و آن را پیچاند و گردنش را شکست.

حسن بن علی را به مدائن بردند درحالی‌که خون‌ریزی شدیدی کرده بود و بیماری ایشان شدّت یافته بود. پس مردم از ایشان جدا شدند و معاویه به عراق آمد و بر امارت غلبه کرد، درحالی‌که حسن بن علی به شدّت بیمار بود. در نتیجه وقتی حسن بن علی دید که قوّتی ندارد و اصحابش از ایشان جدا شده‌اند و استوار نمانده‌اند با معاویه صلح کرد و بر منبر رفت و حمد و ثنای خداوند را به جا آورد و فرمود: «ای مردم، خداوند به وسیله اوّلین ما شما را هدایت کرد و به وسیله آخرین ما خونتان را حفظ کرد. من با معاویه صلح کرده‌ام «و نمی‌دانم شاید این (صلح) تا زمانی فتنه و آزمایش و وسیله بهره‌بری برای شما باشد[۹۸]».[۹۹]

دیگر تاریخ‌شناسان اهل سنت و شیعه نیز این مطالب را به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۱۰۰]

بنابراین بر خلاف ادعای پرسشگر امام حسن(ع) نه یارانشان زیاد و یکدل و هم‌عقیده بودند و نه سرداران با وفایی داشتند. پس اگر قیام می‌کردند تنها به کشته شدن شیعیان اندک ایشان منجر می‌شد. ازاين‌رو حضرت طبق مصلحت زمان خود با معاویه صلح کرد. به علاوه امام حسن(ع) به‌طور مطلق با معاویه صلح نکرد؛ بلکه به این شرط با معاویه صلح کرد که معاویه بعد از خودش کسی را جانشین خود نکند و خلافت را به حسین بن علی(ع) بسپارد. ابن اعثم کوفی دراين‌ْباره، نقل کرده است:

... حسین بن علی گفت: «من هرگز با یزید بیعت نخواهم نکرد؛ چرا که امر خلافت بعد از برادرم حسن برای من بود. معاویه آنچه کرد (صلح با حسن بن علی) را انجام داد درحالی‌که برای برادرم حسن قسم خورد که پس از خودش خلافت را برای هیچ یک از فرزندانش قرار ندهد و اگر من زنده بودم خلافت را به من برگرداند ...». [۱۰۱]

در نتیجه کار امام حسن مجتبی(ع) کاملاً صحیح و عاقلانه بود.

امام حسین(ع) نیز، آن طور که پرسشگر نشان داد، عمل نکرد؛ بلکه ایشان بیعت کردن با یزید را حرام می‌دانست؛ چرا که یزید مردی فاسق و شرابخوار بود و انسان‌های بی‌گناه را می‌کشت و علناً مرتکب فسق و فجور می‌شد. همچنین رسول خدا(ص) فرموده بود: «خلافت و حکومت بر آل ابوسفیان حرام است»؛ به همین دلیل حضرت حسین بن علی(ع) از بیعت کردن با یزید امتناع کرد. ابن اعثم کوفی چنین نقل کرده است:

حسین بن علی صبح از منزل خود خارج شد تا اخبار را بشنود. ناگهان میان راه به مروان بن حکم برخورد. مروان گفت: «ای اباعبدالله من خیر شما را می‌خواهم. از من اطاعت کن که هدایت و موفّق خواهی شد». حسین بن علی گفت: «چقدر این درخواست کوچک است! می‌شنوم»! مروان گفت: «من تو را به بیعت کردن با امیر مؤمنان، یزید، امر می‌کنم؛ چراکه او در مورد دین و دنیای تو خیرخواه است». حسین ابن علی آیه استرجاع خواند و گفت: «ما از خداوند هستیم و به سوی خدا بازمی‌گردیم و باید فاتحه اسلام را خواند؛ چرا که امت مبتلا به رهبری همچون یزید شده‌ است». سپس حسین بن علی رو به مروان کرد و گفت: «وای بر تو! آیا مرا امر می‌کنی که با یزید بیعت کنم درحالی‌که او مردی فاسق است؟! ای کسی که اشتباهاتش بزرگ است، سخن باطلی به زبان آوردی! ولی من تو را بر سخنت ملامت نمی‌کنم؛ چرا که تو همان ملعونی هستی که رسول خدا(ص) تو را لعن کرد،‌ درحالی‌که تو در صلب پدرت حکم بن ابی‌العاص بودی؛ و کسی را که رسول خدا(ص) لعن کند برای او ممکن نیست مگر اینکه به بیعت کردن با یزید دعوت کند».

سپس فرمود: «ای دشمن خدا از من دور شو! ما اهل بیت رسول خدا(ص) هستیم و حق میان ماست و زبان‌های ما به حق گویاست. شنیدم رسول خدا(ص) می‌فرمود: خلافت بر آل ابوسفیان و آزادشدگان فتح مکه و فرزندان آنها حرام است. پس وقتی معاویه را بر منبر من دیدید شکمش را پاره کنید. به خدا قسم اهل مدینه معاویه را بر منبر جدّم دیدند ولی آنچه به آن امر شدند را انجام ندادند. خداوند آنها را به وسیله فرزند معاویه، یزید، بکشد و عذاب معاویه را در آتش جهنم زیاد کند...».‌[۱۰۲]

همچنین در مورد فسق و فجور یزید چنین نقل کرده است:

... سپس حسین بن علی رو به ولید بن عتبه کرد و گفت: «ای امیر! ما اهل بیت پیامبر و معدن رسالت و محلّ رفت و آمد ملائکه و محلّ نزول رحمت خداوند هستیم که خداوند به ما آغاز نمود و به ما ختم خواهد کرد. یزید مردی فاسق و شرابخوار است، شخصی که کشتنش حرام است را می‌کشد و علناً مرتکب فسق می‌شود. شخصی مانند من با کسی مثل او بیعت نمی‌کند. ولی ما و شما صبح می‌کنیم و انتظار می‌کشیم تا مشخّص شود کدام‌یک از ما به خلافت و بیعت سزاوارتر است...».[۱۰۳]

در مورد شرب خمر و فسق و فجور یزید روایات بسیاری وارد شده است؛
براي مثال محمّد بن جریر طبری نقل کرده که وقتی هیئت اعزامی شهر مدینه ـ که عبدالله بن حنظله غسیل الملائکة نیز میان آنان بود ـ نزد یزید رفتند و به مدینه برگشتند، به مردم گفتند:

از پيش كسى آمده‌ايم كه دين ندارد، شراب مى‌نوشد و طنبور مى‌زند و كنيزكان پيش وى مى‌نوازند. سگ‌بازى مى‌كند و با فرومايگان و غلامان همنشین‌ است.[۱۰۴]

دیگر منابع اهل سنت نیز این فسق و فجور یزید را ذکر کرده‌اند.[۱۰۵]

چون حسین بن علی(ع) از بیعت کردن با یزید امتناع کرد،‌ یزید فرمان قتل ایشان را صادر کرد. حضرت نیز از مدینه خارج شد و به سمت مکه رفت و از آنجا که اهل کوفه برای ایشان نامه‌های بسیاری فرستاده بودند و حمایت خود را از حضرت اعلام کرده بودند، ایشان طبق وظیفه شرعی خویش برای دفاع از جان خود و اهل بیت و فرزندان و شیعیان اندکش به سمت عراق سفر کرد. ولی لشکری که عبیدالله بن زیاد برای مقابله با ایشان فرستاده بود راه را بر حضرت بستند و حتی قبول نکردند که ایشان از رفتن به عراق خودداری کند و برگردد. سپس ایشان را بین بیعت کردن با یزید یا جنگيدن مخیر کردند و از آنجا که بیعت کردن با یزید حرام بود ایشان جنگ را انتخاب کرد و همراه با یارانشان به شهادت رسید.

یعقوبی چنین نقل کرده است:

... وقتی یزید بن معاویه به دمشق آمد به ولید بن عتبة بن ابی‌سفیان، که امیر مدینه بود، چنین نامه نوشت: «وقتی این نامه من به تو رسید، حسین بن علی و عبدالله بن زبیر را احضار کن و از آن دو برای من بیعت بگیر؛ اگر از بیعت امتناع کردند گردنشان را بزن و سرشان را برای من بفرست و از مردم بیعت بگیر». هرکس از بیعت امتناع کرد همان حکم را در مورد او و حسین بن علی و عبدالله بن زبیر اجرا کن، و السلام. نامه در شب به ولید رسید. پس به دنبال حسین بن علی و عبدالله بن زبیر فرستاد و فرمان را به آنها رسانید. آن دو گفتند: «فردا صبح همراه مردم نزد تو می‌آییم». مروان به ولید گفت: «به خدا قسم اگر آن دو خارج شوند دیگر آنها را نمی‌بینی. همین الآن از آنها بیعت بگیر و اگر بیعت نکردند گردنشان را بزن». ولید گفت: «به خدا من چنین نیستم که نسبت به آن دو قطع رحم کنم»! پس آن دو از نزد ولید خارج شدند و همان شب از مدینه بیرون رفتند. حسین بن علی به مکه رفت و چند روزی در آنجا ماند. اهل عراق به او نامه نوشتند و پشت سر هم نامه‌هایی برای حضرت می‌فرستادند. پس آخرین نامه‌ای که از آنها به حضرت رسید نامه هانی بن هانی و سعید بن عبدالله خثعمی بود: به نام خداوند دلسوز مهربان، به حسین بن علی از طرف شیعیان مؤمن و مسلمانش. اما بعد، پس بیا و عجله کن که مردم منتظر شما هستند و امامی غیر از شما ندارند. عجله کن! عجله کن! والسلام.

حسین بن علی نیز مسلم بن عقیل بن ابی‌طالب را به سوی آنها فرستاد و به آنها نامه نوشت و خبر داد که در پس نامه‌اش در راه عراق است. وقتی مسلم به کوفه رسید مردم نزد او جمع شدند و با او بیعت کردند و پیمان بستند و بر یاری و همراهی و وفا کردن به حسین بن علی وعده محکم دادند. حسین بن علی از مکه خارج شد و به سمت عراق حرکت کرد. ... وقتی به قطقطانه رسید خبر کشته شدن مسلم بن عقیل به ایشان رسید و چون خبر نزدیک شدن ایشان به کوفه به عبیدالله بن زیاد رسیده بود، عبیدالله حرّ بن یزید را به سوی ایشان فرستاد. حرّ بن یزید نیز مانع شد که حسین بن علی برگردد. سپس عبیدالله بن زیاد عمر بن سعد بن ابی‌وقاص را به همراه لشکری به سمت حسین فرستاد. عمر بن سعد نیز در موضعی کنار فرات، که به آن کربلا گفته می‌شد، با حسین بن علی روبه‌رو شد، درحالی‌که حسین بن علی همراه با ۶۲ یا ۷۲ نفر از اهل بیت و یارانش بود؛ ولی عمر بن سعد همراه با چهار هزار نفر بود. پس حسین ابن علی را از آب منع کردند و بین او و بین فرات مانع شدند. پس حسین بن علی آنها را به خداوند عزّوجلّ قسم داد؛ ولی قبول نکردند مگر جنگ با او را یا اینکه تسلیم شود تا او را نزد عبیدالله بن زیاد ببرند تا ببیند نظرش چیست و حکم یزید را در مورد او اعمال کند... .[۱۰۶]

فرمان یزید به کشتن حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را دیگر منابع اهل سنت نیز نقل کرده‌اند.[۱۰۷]

همچنین در پاسخ پرسشگر باید گفت: در حدیث متواتری که هر دو فرقه شیعه و سنی آن را نقل کرده‌اند رسول خدا(ص) فرمودند: «حسن و حسین(ع)دو سیّد و سرور جوانان اهل بهشت هستند». پس اگر آن دو امام، طبق ادعای پرسشگر، چنین اشتباهات بزرگی مرتکب شده و یکی به اشتباه با ظالمی مثل معاویه صلح کرده و دیگری به اشتباه یاران و اصحاب و اهل بیت خود را به کشتن داده، چگونه سرور جمیع جوانان در بهشت هستند؟

اینک متن این حدیث را از کتاب مسند أحمد بن حنبل نقل می‌کنیم: ابوسعید خدری گوید: رسول خدا(ص) فرمود: «الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة<sym>»</sym>؛ «حسن و حسین سیّد و سرور جوانان بهشت هستند».[۱۰۸]

دیگر علماي اهل سنت نیز این حدیث را به طور متواتر در کتاب‌هاي خود نقل کرده‌اند.[۱۰۹]

به علاوه آیه تطهیر در شأن رسول خدا(ص)، امیرالمؤمنین(ع)، حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> و امام حسن و امام حسین(ع) نازل شد و خداوند آنها را از هر رجس و پلیدی پاک کرد که در مقدمه کتاب، منابع آن را از کتب اهل سنت ذکر کردیم. بنابراین آنها معصومند و مرتکب خطا و اشتباه و گناه نمی‌شوند.

۹. چگونگي مصحف فاطمه‌<sym>۳</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

کلینی در کتابش الکافی[۱۱۰] می‌گوید:

حدّثنا عدة من أصحابنا عن أحمد بن محمد عن عبد الله بن الحجال عن أحمد بن‏ عمر الحلبي عن أبي بصير قال: دخلت على أبي عبدالله فقلت: له جعلت فداك إني أسألك عن مسألة هاهنا أحد يسمع كلامي قال: فرفع أبو عبد الله سترا بينه و بين بيت آخر فاطّلع فيه ثم قال: يا أبا محمد سل عما بدا لك، قال: قلت: جعلت فداك‏ ... ثم سكت ساعة ثم قال: و إنّ عندنا لمصحف فاطمة و ما يدريهم ما مصحف فاطمة قال: قلت: و ما مصحف فاطمة قال: مصحف فيه مثل قرآنكم هذا ثلاث مرّات و الله ما فيه من قرآنكم حرف واحد قال: قلت: هذا و الله العلم قال: إنه لعلم و ما هو بذاك‏» انتهی.

شماری از اصحاب ما از احمد بن محمد، از عبدالله بن حجال، از احمد بن عمر حلبی، از ابی‌بصیر روایت می‌کنند که گفت: پیش ابو عبدالله(ع) آمدم و به او گفتم: فدایت شوم! می‌خواهم از تو مسئله‌ای بپرسم و آیا کسی اینجا هست که صدایم را بشنود؟ می‌گوید: آن‌گاه ابوعبدالله پرده‌ای را بين دو خانه كنار زد و نگاهی كرد و گفت: هر چه می‌خواهی بپرس. می‌گوید: گفتم: فدایت شوم ... آن‌گاه او لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت: مصحف فاطمه پیش ماست. مردم چه می‌دانند مصحف فاطمه چيست! می‌گوید: گفتم: مصحف فاطمه چیست؟ گفت: مصحفى است سه برابر قرآنى كه در دست شماست؛ به خدا حتى يك حرف قرآن هم در آن نيست. می‌گوید: گفتم: به خدا علم كامل اين است، فرمود: اين هم علم است. ولى علم كامل نيست.

آیا پیامبر(ص) و اصحاب او قرآن فاطمه را می‌دانستند و از آن خبر داشتند؟! اگر پیامبر آن را نمی‌دانست و از آن خبر نداشت چگونه اهل بیت از آن باخبر بودند؟! درحالي‌كه او پيامبر بود! و اگر آن را می‌دانست و از آن خبر داشت چرا آن را از امت پنهان کرد؟! و حال آنکه خداوند متعال می‌فرماید:

(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلّغْ ما أنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه‏).[۱۱۱]

اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملاً [به مردم] برسان و اگر چنين نكنى، رسالت او را انجام نداده‏اى.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسشگر در ترجمه این روایت عمداً یا سهواً مرتکب اشتباه شده؛ در متن روایت آمده است: «قال: مصحف فیه مثل قرآنکم هذا، ثلاث مرّات»، یعنی حضرت سه بار فرمود: «مصحفی است که در آن مثل این قرآن شماست»، در حالي که پرسشگر ترجمه کرده است سه برابر قرآن است.

امام صادق(ع) در روایت مذکور از کتاب حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> به مصحف فاطمه<sym>۳</sym> تعبیر کرده و پرسشگر گمان کرده که مصحف به معنای قرآن است؛ به همین دلیل در ادامه پرسش خود چنین نوشته است: «آیا پیامبر(ص) و اصحاب او قرآن فاطمه را می<sym>‌</sym>دانستند <sym>و</sym> از آن خبر داشتند<sym>»</sym><sym>!</sym><sym>؟</sym> درحالی‌که مصحف به معنای قرآن نیست، بلکه یعنی هر آنچه بین دو جلد باشد که همان معنای کتاب است. ابن منظور در معنای مصحف می‌نویسد: «مُصحف و مِصحف یعنی چیزی که جامع نوشته‌های نوشته شده در بین دو جلد باشد».[۱۱۲]

در نتیجه مصحف حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> قرآن دیگری نبود که پیامبر(ص) بخواهد آن را بر اصحابش عرضه کند. همچنین شیعه، به پيروي از روایات ائمه معصومین(ع)، معتقد است که مصحف فاطمه زهرا<sym>۳</sym> پس از شهادت رسول خدا(ص) برای تسلای حضرت زهرا<sym>۳</sym> بر ایشان نازل شد. براي نمونه تنها به روایت محمّد بن الحسن الصّفار اکتفا می‌کنیم:

ابوعبیده گوید: یکی از اصحابمان از حضرت امام صادق(ع) در مورد جفر سؤال کرد، حضرت فرمود: «آن پوست گاوی است که پر از علم است». به حضرت عرض کرد: «جامعه چیست»؟ فرمود: «آن کتابی است که طول آن هفتاد زراع و در پهنای پوست دباغی شده‌ای است که مثل ران شتر است؛ در آن هر چه مردم به آن نیاز دارند وجود دارد و هیچ قضیه‌ای نیست مگر اینکه [حکمش] در آن وجود دارد، حتی دیه خراش». به حضرت عرض کرد: «پس مصحف فاطمه چیست»؟ حضرت مدّتی طولانی سکوت کرد و سپس فرمود: «شما از آنچه می‌خواهید و نمی‌خواهید جست‌وجو می‌کنید. فاطمه بعد از رسول خدا(ص) ۷۵ روز زنده ماند و حزن و ناراحتی شدیدی به خاطر مصیبت پدرش بر ایشان وارد شده بود و جبرئیل نزد ایشان می‌آمد و عزای ایشان بر پدرش را تسلیت می‌گفت و دل ایشان را آرام می‌کرد و از پدر ایشان و مکان او [در بهشت] و از آنچه پس از ایشان بر سر فرزندان و نسلش می‌آمد خبر می‌داد و علی بن ابی‌طالب این اخبار را می‌نوشت و این مصحف فاطمه است».[۱۱۳]

بنابراین مصحف فاطمه<sym>۳</sym> کتاب مخصوص اهل بیت رسول خدا(ص) بود که از همدیگر به ارث می‌بردند و بسیاری از اخبار آینده را از طریق این کتاب می‌دانستند. پس این مصحف کتابی نبود که برای جمیع مردم نازل شده باشد و پيامبر‌(ص) ‌وظیفه داشته باشد آن را بر مردم عرضه کند.

به علاوه آیه‌ای که پرسشگر به آن استناد کرده که خداوند می‌فرماید: «ای پیامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده را به مردم برسان که اگر انجام ندهی رسالتت را نرسانده‌ای»،[۱۱۴] بنابر این آیه طبق روايات متواتر فريقين، خداوند به پیامبر دستور داد که امامت و ولایت و جانشینی امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را آشکارا به مردم اعلام کند؛ چنان‌که ابی‌الحسن علی بن أحمد واحدی نیسابوری روایت کرده است که ابی‌سعید خدری گوید: «این آیه «ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده را تبلیغ کن<sym>»</sym> روز غدیر خمّ در مورد علی بن ابی‌طالب نازل شد».[۱۱۵]

دیگر مفسّران و محدثان اهل سنت نیز این مطلب را به اسانید دیگر نقل کرده‌اند.[۱۱۶]

بنابراین، آیه دلالت ندارد که هر چه از طرف خدا بر پیامبر(ص) نازل می‌شود باید رسول خدا به مردم برساند؛ چه بسا خداوند چیزهایی بر پیامبرش نازل کند که تنها مخصوص خود پیامبر(ص) و اهل بیت ایشان(ع) باشد، نه همه مردم.

۱۰. فراواني نام خلفا در ميان راويان احاديث شيعيان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در جلد اوّل کتاب الکافی الکلینی اسم کسانی ذکر شده است که برای شیعیان احادیث پیامبر و گفته‌های اهل بیت را روایت کرده‌اند؛ برخی از این افراد عبارتند از: مفضل‌ بن عمر، احمد بن عمر حلبی، عمر ‌بن ابان، عمر بن اذینه، عمر بن عبدالعزیز، ابراهیم بن عمر، عمر ابن حنظله، موسی بن عمر، العباس بن عمر. می‌بینید که همه این راویان اسم خودشان یا اسم پدرشان عمر است. سؤال اینجاست که چرا اینها عمر نامیده شده‌اند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پاسخ این سؤال همان پاسخ پرسش سوم است. همچنین باید اضافه کنیم که پدران بسیاری از اصحاب ائمه(ع) سنّی بوده‌اند و نام فرزندانشان را به نام خلفا گذاشته‌اند، ولی فرزندان آنان بعدا به تشیع هدایت گشته‌اند. بنابراین همنام بودن آنان با خلفا دلیل دوستی آنان با خلفا نیست.

۱۱. لزوم بردباري هنگام مصيبت و عزاداري[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

خداوند متعال می‌فرماید:

(وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ <sym></sym> الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لله وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ <sym></sym> أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ).[۱۱۷]

و بشارت ده به استقامت کنندگان! آنها که هرگاه مصیبتی به ایشان می‌رسد می‌گویند ما از آنِِ خدايیم و به سوی او باز می‌گردیم! همان‌ها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آنها هستند هدایت‌یافتگان‌.

<sym>و</sym> می‌فرماید(ع) (وَ الصَّابِرينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حينَ الْبَأْس[۱۱۸] «و در برابر محرومیت‌ها و بیماری‌ها و در میدان جنگ استقامت به خرج می‌دهند».‌

در نهج‌البلاغه آمده است:

و قال علي بعد وفاة النبي(ص) مخاطبا إياه(ص): لولا أنك نهيت عن الجزع و أمرت بالصّبر لأنفدنا عليك ماء الشؤون.

علی پس از وفات پیامبر(ص) خطاب به پیامبر‌(ص) فرمود: «اگر از بی‌قراری و بی‌تابی نهی نمی‌کردی و به بردباری فرمان نمی‌دادی چنان برایت اشک می‌ریختيم که اشک چشمانمان تمام می‌شد».[۱۱۹]

همچنین در نهج‌البلاغه آمده است که علی(ع) گفت: «أن علياً(ع) قال: من ضرب يده عند مصيبة على فخذه فقد حبط عمله»؛ «هر کسی هنگام مصیبت و بلایی دستش را بر رانش بزند و تأسف بخورد عمل او نابود شده است».[۱۲۰]

حسین در کربلا، چنان که صاحب منتهی الآمال نقل کرده، به خواهرش زینب گفت:[۱۲۱]

يا أختي، أحلفك بالله عليك أن تحافظي على هذا الحلف، إذا قتلت فلا تشقي على الجيب، ولا تخمشي وجهك بأظفارك، ولا تنادي بالويل و الثبور على شهادتي.

خواهرم تو را به خدا سوگند می‌دهم که وقتی من کشته شدم گریبانت را پاره مکن و چهره‌ات را با ناخن‌هایت خونین مکن و به خاطر شهادت من فریاد واویلا سر مده.

ابوجعفر قمی نقل کرده که امیرالمؤمنین به یارانش گفت: «لا تلبسوا سواداً فإنَّه لباس فرعون<sym>»</sym><sym>؛</sym> «لباس سیاه نپوشید؛ زیرا لباس سیاه لباس فرعون است».[۱۲۲]

در تفسیر الصافی ذيل آیه: (وَ لا يَعْصينَكَ في‏ مَعْرُوف)[۱۲۳] آمده است که پیامبر با زنان بیعت کرد مبنی بر اینکه هنگام مصیبت سیاه نپوشند و گریبانشان را پاره نکنند و فریاد واویلا سر ندهند.

در فروع الکافی الکلینی آمده است که پیامبر(ص) فاطمه را وصیت کرد و به او گفت:

إذا أنا مت فلا تخمشي وجهاً ولا ترخي عليّ شعراً ولا تنادي بالويل ولا تقيمي عليَّ نائحة.[۱۲۴]

وقتی من مُردم چهره‌ات را خونین مکن، موهایت را ژولیده و آویزان مکن و فریاد واویلا سر مده، و زن نوحه‌سرایی را مأمور نوحه‌سرایی برای من نکن.

شیخ شیعه محمد بن حسین بن بابویه قمی، که نزد آنها ملقب به صدوق است. می‌گوید: از جمله گفته‌های پیامبر(ص)، که پیش از او کسی آن را نگفته است، این است که می‌گوید: «النياحة من عمل الجاهلية؛ نوحه‌سرايي از اعمال جاهلیت است».[۱۲۵]

همچنین علمای شیعه مجلسى و نوری و بروجردی از پیامبر خدا(ص) حدیثی را نقل کرده‌اند که فرموده است:

صوتان ملعونان يبغضهما الله: إعوال عند مصيبة، و صوت عند نغمة؛ يعني النوح والغناء. [۱۲۶]

دو صدای نفرین شده هستند که خداوند آنها را دوست ندارد: شیون و فریاد هنگام مصیبت و صدای آهنگ و ترانه؛ یعنی نوحه‌سرایی و موسیقی.

پس از همه این روایت‌ها سؤال اینجاست که چرا شیعه با حقیقتی که در این روایات ذکر شده است مخالفت می‌ورزند و ما چه کسی را تصدیق کنیم؟ آیا سخن پیامبر و اهل بیت را باور کنیم، یا گفته آخوندها را قبول کنیم؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

برای به دست آوردن نظر اهل بیت(ع) در مورد مسئله‌ای باید جمیع روایات آن باب را جمع‌آوری کنیم تا حکم ائمّه(ع) مشخص شود. در مورد عزاداری و نوحه‌سرایی و گریه کردن در مصیبت امامان معصوم(ع) روایات بسیاري وارد شده است. امامان معصوم(ع) برای برپا کردن مجلس عزا و گریه و زاری برای مصیبت‌هایی که ائمّه دچار آن شده‌اند ثواب‌های بسیاری ذکر کرده‌اند و مؤمنین را به آن تشویق نموده‌اند؛ مثلاً ابن قولویه قمّی روایت کرده است:

علی بن ابی حمزه گوید: شنیدم حضرت امام صادق(ع) می‌فرمود: «برای بنده خداوند گریه کردن و بی‌تابی کردن در هر سختی و مصیبتی بد است، مگر گريستن و بی‌تابی کردن بر حسین بن علی(ع)که برای انسان اجر و پاداش دارد».[۱۲۷]

علمای شیعه در کتب حدیثی خود باب‌هایی در مورد عزاداری و اشک ریختن بر مصیبت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و دیگر اهل بیت(ع) اختصاص داده‌اند و در آن روایات بسیاری از ائمه(ع) در این مورد ذکر کرده‌اند که به چند نمونه اشاره می‌کنیم:

  1. ابن قولویه قمّی در کتاب کامل الزیّارات بابی به این نام اختصاص داده است:

باب سی و دوم: «ثواب کسی که بر حسین بن علی بگرید».[۱۲۸]

در این باب ۱۰ حدیث در مورد اشک ریختن بر مصیبت اباعبدالله الحسین(ع) و دیگر اهل بیت(ع) ذکر کرده است.

  1. شیخ صدوق در کتاب ثواب الأعمال بابی به این نام اختصاص داده است: «ثواب کسی که برای کشته شدن حضرت حسین بن علی یا اذیت‌هایی که به اهل بیت رسیده گریه کند و ثواب کسی که در راه اهل بیت به او اذیّت و آزاری برسد».[۱۲۹] همچنین باب دیگری به این نام اختصاص داده است:‌ «ثواب کسی که در مورد امام حسین شعری بگوید و بگرید و بگریاند یا بگرید یا حالت گریه به خود گیرد».[۱۳۰]

  2. علّامه مجلسی در بحارالأنوار بابی به این نام اختصاص داده است: «ثواب گریه کردن بر مصیبت امام حسین و مصیبت‌های سائر ائمه»، و در این باب روش عزاداری روز عاشورا بیان شده است.[۱۳۱]

علّامه مجلسی در این باب ۳۸ حدیث در مورد گریه و عزاداری بر اهل بیت بیان کرده که ائمه ثواب زیادی برای آن بیان کرده‌اند.

در مورد گریبان دريدن یا لطمه زدن یا صورت‌خراشی در مصیبت حضرت حسین بن علی نیز در مصادر معتبر حدیثی شیعه احادیثی وارد شده که به نمونه‌ای از آن اشاره می‌کنیم:

شیخ طوسی روایت کرده است:

خالد بن سدیر گوید: از امام صادق(ع) سؤال کردم در مورد شخصی که در مصیبت پدرش یا مادرش یا برادرش یا یکی از نزدیکانش گریبانش را چاک دهد (حکمش چیست؟). حضرت فرمود: «گریبان چاک کردن اشکالی ندارد؛ حضرت موسی بن عمران هم در مصیبت برادرش هارون گریبانش را چاک کرد،‌ ولی پدر نباید در مصیبت فرزندش گریبان چاک کند. همچنین شوهر در مصیبت همسرش؛ ولی زن می‌تواند در مصیبت شوهرش گریبان چاک کند و اگر شوهری در مصیبت همسرش یا پدری در مصیبت فرزندش گریبان چاک کند کفّاره‌اش همان کفّاره شکستن قسم است و نماز آن دو قبول نمی‌شود تا اینکه کفاره دهند و توبه نمایند و اگر زن صورتش را خش انداخت یا موهایش را برید یا کند، کفاره بریدن مو آزاد کردن یک برده یا روزه گرفتن دو ماه پشت سر هم یا طعام دادن به شصت مسکین است و کفاره خراشیدن صورت، اگر خون بیاید، و کندن مو همان کفّاره شکستن قسم است. ولی لطمه زدن به گونه کفاره‌ای ندارد مگر استغفار و توبه. البته فاطمیّات (زنان اهل بیت) در مصیبت حضرت امام حسین بن علی(ع)گریبان‌های خود را چاک زدند و بر گونه‌های خود لطمه زدند و بر مثل حسین بن علی باید بر گونه‌ها لطمه زد و گریبان‌ها چاک کرد». [۱۳۲]

در مورد فریاد زدن و بی‌تابی شدید در مصیبت امامان معصوم(ع) نیز روایات معتبری وارد شده که به نمونه‌ای از آن اشاره می‌کنیم:

محمّد بن یعقوب کلینی در کتاب کافی به یک طریق[۱۳۳] و شیخ صدوق<sym>‌</sym>(رض) در کتاب ثواب الأعمال به طریق دیگر[۱۳۴] و ابن قولویه قمّی در کتاب کامل الزّیارات به طریق سومی[۱۳۵] از معاویة بن وهب نقل کرده‌اند که امام صادق(ع) در مورد عزاداران و زوّار
امام حسین(ع) این چنین دعا کرد:

خداوندا رحم کن به این صورت‌هایی که به سمت قبر حضرت اباعبدالله الحسین(ع) می‌رود و رحم کن به این چشم‌هایی که برای دلسوزی نسبت به ما اشکش جاری است و رحم کن آن دل‌هایی را که به خاطر ما بی‌تاب شده و سوخته و رحم کن آن داد و فریاد و شیون‌هایی که برای ما سر داده شده.‌[۱۳۶]

بنابراین هر عاقلی که بخواهد با انصاف نظر امامان معصوم(ع) را در مورد گریه کردن و عزاداری بر سیدالشهداء و سایر ائمّه(ع) را بفهمد، به روایاتی تمسک می‌کند که با اسانید معتبر بسیار در این مورد از امامان(ع) وارد شده و به چند روایتی که ظاهر آن خلاف این روایات است اعتنا نمی‌کند؛ چرا که آن چند روایت در اقلیّت هستند و از حیث سند و اعتبار قدرت تعارض با این روایات را ندارند.

به علاوه در احادیثی که نقل کردیم مطالبی وجود داشت که نشان می‌داد روایاتی که پرسشگر در پرسش خود برای رد کردن عزاداری و گریه نقل نمود، به هیچ وجه از عزاداری و گریه برای مصیبت‌های امامان معصوم(ع) منع نمی‌کند؛ مثلاً در یکی از روایاتی که نقل کردیم آمده بود هر جزع و فزع و بی‌تابی بد است مگر آن جزع و بی‌تابی که برای حضرت اباعبدالله الحسین(ع) باشد و در آن روایتی که امام صادق(ع) لطمه زدن و صورت‌خراشی برای مصیبت حضرت اباعبدالله الحسین را پسندیده دانست، صریحاً بیان کرد که لطمه‌زنی و صورت‌خراشی مردم برای مردگانشان گناه است و مردم باید از آن استغفار کنند.

با توجّه به این احادیث مشخص می‌شود روایاتی که از نوحه‌سرایی منع می‌کند و آن را از اعمال جاهلیّت می‌داند یا هنگام مصیبت با دست به پا زدن را موجب از بین رفتن اعمال انسان بیان می‌کند و امثال این احادیث که پرسشگر در پرسش خود ذکر نمود، در واقع از نوحه‌سرایی و عزاداری برای مردگانی که از عموم مردم هستند نهی می‌کند، نه از عزاداری برای حجت‌های خداوند و گریه کردن برای ظلم‌ها و مصیبت‌هایی که بر آنان وارد شده است؛ چرا که نوحه‌سرایی و جزع و بی‌تابی برای بستگان و آشنایان که از دنیا رفته‌اند در واقع نوعی اعتراض به قضای الهی است که مرگ را برای آنان رقم زده است؛ ولی عزاداری و بی‌‌تابی برای امامان معصوم(ع) به خاطر ظلم‌ها و مصیبت‌هایی که امت بر آنان وارد کرده‌اند و دقیقاً مصداق ابراز محبت و مودّت نسبت به حجت‌های خدا و اهل بیت رسول خدا(ص) است که خداوند آن را بر جمیع مسلمانان واجب کرد، آنجا که می‌فرماید: (قُل لَا أسئَلُکُم عَلَیهِ أجراً إلَّا المَوَدَّةَ فِي القُربَی). «بگو از شما در مقابل اجر رسالتم چیزی جز دوست داشتن نزدیکانم نمی‌خواهم».[۱۳۷]

بنابراين چند روایتی که پرسشگر ذکر کرد در واقع منع از اعتراض به قضای خداوند و منع از بی‌تابی حضرت زهرا<sym>۳</sym> وحضرت زينب کبري برای وفات پيامبر(ص) و امام حسين(ع) است، نه منع از اینکه مؤمنین به خاطر ستم‌هايي که امت بر سر آنان آوردند عزاداری کنند؛ زيرا چنین عملی مصداق محبت و دوست داشتن آنان است.

در منابع معتبر اهل سنت نیز در تأیید گریه برای مردگان احادیثی وارد شده که به نمونه‌ای از آن اشاره می‌کنیم:

در کتاب صحیح بخاری روایت شده است:

انس بن مالک گوید: همراه با رسول خدا(ص) بر ابی‌سیف القین، که دایه ابراهیم بود، وارد شدیم. رسول خدا(ص) ابراهیم را در بر گرفت و او را بوسید و بویید. سپس بعد از آن بر ابراهیم وارد شدیم درحالی‌که او به خود می‌پیچید [و در حال احتضار بود]. چشمان رسول خدا(ص) شروع به اشک ریختن کرد. عبدالرّحمان بن عوف به ایشان عرض کرد: «شما هم ای رسول خدا [اشک می‌ریزید؟]». پیامبر فرمود: «ای پسر عوف گریه کردن رحمت است». سپس پیامبر(ص) به دنبال آن فرمود: «چشم می‌گرید و دل ناراحت می‌شود ولی سخنی نمی‌گوییم مگر آنکه پروردگارمان به آن راضی باشد و ای ابراهیم ما از فراق و دوری تو ناراحتیم».‌[۱۳۸]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون در کتب خود نقل کرده‌اند.[۱۳۹]

پرسشگر در ابتدای پرسش خود به دو آیه از قرآن اشاره کرد که خداوند می‌فرماید: هنگام مصیبت و در بأساء و ضرّاء (هنگام سختی و زیان) باید صبر کرد. اگر مراد خداوند از این آیات این باشد که شخص مؤمن نباید برای مصیبت‌هایی که بر پیامبر و اهل بیت ایشان وارد شده گریه و عزاداری کند در این صورت آیات قرآن با یکدیگر در تعارض خواهد بود؛ چراکه خداوند در داستان حضرت یوسف(ع) چنین بیان کرده است که حضرت یعقوب در فراق فرزندش حضرت یوسف آن قدر گریست که در اثر آن چشمانش نابینا شد.[۱۴۰] آیا پیامبر خداوند مرتکب فعل حرامی شده است و خداوند نیز فعل او را بازگو می‌کند بدون آنکه آن را مذمّت کند؟!

بعضی از مخالفان می‌گویند: حضرت یوسف زنده بود؛ به همین خاطر حضرت یعقوب برای او گریه می‌کرد. ولی چون حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و دیگر
ائمه معصومین(ع) از دنیا رفته‌اند گریه برای آنها جایز نیست؟! درحالی‌که چنین سخنی کاملاً باطل است؛ چرا که آیات قرآن، که ما را امر به صبر مي‌کند و پرسشگر آن را در ابتدای پرسش ذکر کرد، بیان می‌کند که هنگام مصیبت و سختی و زیان باید صبر پیشه کرد و چه مصیبتی سخت‌تر از دوری و فراق از فرزندی است که مقام نبوّت دارد؟!

امّا در مورد پوشیدن لباس سیاه نیز، که پرسشگر روایتی در نهی از آن نقل کرده بود، می‌گوییم:

شیعه به پيروي از روایات معتبری که از امامان معصوم(ع) وارد شده معتقد است پوشیدن لباس سیاه کار خوبی نیست و حجت‌های خداوند از آن نهی کرده‌اند؛ ولی این حکم را در مواردی استثنا کرده‌اند و پوشیدن لباس سیاه را در مواردی پسندیده دانسته‌اند که یکی از آن موارد هنگام عزاداری برای مصیبت‌های اهل بیت(ع) است. اینک به این روایات اشاره می‌کنیم:

  1. احمد بن محمّد بن خالد برقی روایت کرده است:

عمر بن علی بن الحسین گوید: وقتی حسین بن علی(ع) به شهادت رسید، زنان بنی‌هاشم لباس‌های سیاه و خشن پوشیدند و از هیچ گرما و سرمایی شکایت نمی‌کردند و علی بن الحسین(ع) برای عزاداری برای آنها غذا درست می‌کرد».[۱۴۱]

  1. از هند، همسر یزید بن معاویه، نقل شده که یزید زنان بنی‌هاشم را، که اسیر او بودند، جمع کرد و به آنها گفت:

کدام یک را بیشتر دوست دارید؟ اینکه نزد من در دمشق بمانید یا به مدینه برگردید و جایزه گرانبهایی به شما تعلّق گیرد؟ گفتند: «اول دوست داریم بر حسین(ع) نوحه‌سرایی و عزاداری کنیم». یزید گفت: «هر کار می‌خواهید بکنید». سپس برای آنها سرپناه و خانه در دمشق آماده شد. پس هیچ هاشمی و قرشی باقی نماند مگر اینکه به خاطر عزاداری بر حسین(ع) لباس سیاه پوشید و طبق آنچه نقل شده هفت روز بر ایشان عزاداری و گریه و زاری نمودند.[۱۴۲]

  1. وقتی حضرت امیرالمؤمنین(ع) از دنیا رفت، حضرت امام حسن(ع) نزد مردم آمد و برای ایشان خطبه خواند؛ درحالی‌که لباس سیاه پوشیده بود. مدائني گويد:

وقتی علی بن ابی‌طالب(ع) از دنیا رفت، عبدالله بن عبّاس نزد مردم رفت و گفت: «امیرالمؤمنین(ع) از دنیا رفت و جانشینی به جای گذاشت. اگر دوست دارید جانشین او نزد شما بیاید و اگر دوست ندارید، کسی بر کسی امیر نباشد». مردم گریه کردند و گفتند:‌ «بلکه نزد ما بیاید». بنابراین حضرت امام حسن(ع) نزد مردم رفت و برای آنها خطبه خواند و فرمود: «ای مردم از خدا بترسید؛ ما امیران و سرپرستان شما هستیم و ما همان اهل بیتی هستیم که خداوند در مورد ما فرموده: خدا می‌خواهد پلیدی را تنها از شما اهل بیت بردارد و شما را پاک و پاکیزه گرداند». پس مردم با ایشان بیعت کردند و ایشان درحالی‌که لباس سیاه به تن داشت نزد مردم آمده بود ... .[۱۴۳]

بنابراین اگر چه در روایات، ائمه(ع) شیعیان را از پوشیدن لباس سیاه منع کرده‌اند، ولی مورد عزاداری را استثنا کرده‌اند.

۱۲. قمه‌زني براي عزاي امام حسين‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر چنان که شیعیان ادّعا می‌کنند قمّه‌زنی[۱۴۴] و خونین کردن سر و نوحه‌سرایی و زدن به سر و سینه پاداش بزرگی دارد پس چرا آخوندها قمّه[۱۴۵] نمی‌زنند و سر و صورت خود را خونین نمي‌کنند؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

عدّه‌ای از علمای شیعه قائل به حرمت قمه‌زنی هستند و عده‌ای دیگر قائل به جواز آن؛ در نتیجه هیچ یک از علمای شیعه قائل به وجوب قمه‌زنی نیستند که به آنها اعتراض شود که چرا این کار را انجام نمی‌دهند. آن عده از عالمان شیعه که قمه زدن را جایز می‌دانند معتقدند عزاداری برای مصیبت حضرت سیدالشهداء(ع) روش‌های مختلفی دارد و افضل آن گریه کردن است و خود با برترین روش برای حضرت سیدالشهداء عزاداری می‌کنند.

۱۳.صحابه و واقعه غدير[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه می‌گوید هزاران صحابه در غدیر خم حضور داشتند و همه شنیدند که پیامبر(ص) علی را جانشین خود کرد؛ اگر چنین است پس چرا از هزاران صحابه یکی نیامد و به خاطر غصب شدن حق علی اعتراض نکرد؟ حتی عمار بن یاسر و مقداد بن عمرو و سلمان فارسی چیزی نگفتند و یکی از اینها نیامد و نگفت: ای ابوبکر چرا خلافت را از علی غصب می‌کنی و حال آنکه می‌دانی که پیامبر(ص) در غدیر خم چه گفت؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

بسیاری از بزرگان صحابه به خلافت ابوبکر بن ابی‌قحافه اعتراض کردند و نص صریح رسول خدا(ص) را در انتخاب علی بن ابی‌طالب(ع) یادآور شدند؛ مثل سلمان و اباذر و مقداد و عمّار و ابوایوب انصاری و... شیخ صدوق در کتاب خصال بابی جداگانه برای سخنان این بزرگان و اعتراضشان ذکر کرده و این باب را چنین نامیده: «کسانی که نشستن ابوبکر بر مسند خلافت و پیشی گرفتن او بر علی بن ابی‌طالب(ع) را قبول نکردند و اعتراض نمودند دوازده نفر بودند».[۱۴۶]

همچنین بسیاری از مردم خارج از مدینه، مثل مالک بن نویره و قبیله‌اش، خلافت ابوبکر را قبول نکردند و صریحاً به او اعتراض نمودند و بیان کردند که رسول خدا(ص) امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را جانشین خویش کرد و به همین دلیل زکات اموالشان را به ابوبکر ندادند. ابوبکر نیز آنها را مرتد خواند و خالد بن ولید را براي قتل عام آنها فرستاد. این مطلب در کتب شیعه و سنی وارد شده است:

نقل شیعه: شاذان بن جبرئیل قمی واقعه مذکور را چنین روایت کرده است:

وقتی رسول خدا از دنیا رفت و قبیله بنوتمیم به مدینه برگشتند مالک بن نویره نیز همراه آنها بود. پس خارج شد تا ببیند چه کسی جانشین رسول خدا(ص) شده است. روز جمعه وارد شد درحالی‌که ابوبکر بر منبر نشسته بود و برای مردم خطبه می‌خواند. پس به ابوبکر نگاه کرد و گفت: «او برادر قبیله تیم است»؟ گفتند: «بله». گفت: «پس وصی رسول خدا(ص)، که پیامبر به من دستور داد ولایت ایشان را داشته باشم، چه کرد»؟! گفتند: «ای اعرابی پس از هر امری امر جدیدی واقع می‌شود». گفت: «به خدا قسم امر جدیدی واقع نشده و شما به خدا و پیامبر خیانت کردید». سپس نزد ابوبکر رفت و به او گفت: «چه کسی تو را بر این منبر بالا برده درحالی‌که وصی رسول خدا(ص) نشسته است»؟! ابوبکر گفت: «این عرب بادیه‌نشین که بر پاشنه پایش ادرار می‌کند را از مسجد رسول خدا(ص) بیرون کنید». پس قنفذ بن عمیر و خالد بن الولید به سمت او رفتند و با مشت به گردنش می‌زدند تا اینکه او را بیرون نمودند. پس مالک بن نویره بر مرکبش سوار شد و این شعر را خواند: ‌

أطعنا رسول الله ما كان بيننا
فيا قوم ما شأني و شأن أبي بكر
إذا مات بكر قام عمرو مقامه
فتلك و بيت الله قاصمة الظهر
يدب و يغشاه العشار كأنما
يجاهد جما أو يقوم على قبر
فلو قام فينا من قريش عصابة
أقمنا و لكن القيام على جمر[۱۴۷]

وقتی حکومت برای ابوبکر مستقر شد، خالد بن ولید را فرستاد و به او گفت: «آنچه مالک بن نویره میان همه گفت را دانستی و من ایمن نیستم که مالک شکافی علیه ما ایجاد کند که ترمیم نشود. پس او را بکش. وقتی خالد بن ولید نزد مالک بن نویره آمد، مالک بر اسبش سوار شد و او اسب‌سوار جنگجویی بود که با هزار نفر برابری می‌کرد. پس خالد بن ولید از او ترسید و به او امان داد و پیمان‌هایی با او بست. ولی پس از آنکه مالک بن نویره سلاحش را کنار گذاشت، بر او مکر نمود و مالک را کشت و همان شب همسر مالک بن نویره را عروس خود کرد و سر مالک را زیر دیگی قرار داد که درون آن گوشت گوسفندی بود که برای ولیمه عروسی‌اش درست کرده بود و شب‌هنگام مانند الاغ بر همسر مالک بن نویره پرید و با او همبستر شد... .‌[۱۴۸]

شیعه واقعه کشته شدن مالک بن نویره به دست خالد بن ولید و به دستور ابوبکر بن ابی قحافه را این چنین روایت کرده است، ولی عالمان اهل سنت این واقعه را تحریف نموده و به شکلی آن را بیان کرده‌اند که ابوبکر بن ابی‌قحافه و خالد بن ولید را بی‌گناه جلوه دهند. حال به نقل این واقعه از کتب اهل سنت می‌پردازیم و سپس اشکالاتی که بر آن وارد است را بیان می‌کنیم:

نقل اهل سنت: ابن اثیر این واقعه را چنین روایت کرده است:

مالک بن نویرة بن حمزة بن شداد بن عبید بن ثعلبة بن یربوع التمیمی الیربوعی، برادر متمّم بن نویره، او بر پیامبر(ص) وارد شد و اسلام آورد و رسول خدا(ص) نیز او را مسئول بعضی از صدقات بنی‌تمیم قرار داد. وقتی رسول خدا(ص) از دنیا رفت و عرب مرتد شدند و سجاح ظهور نمود و ادعای نبوّت کرد، مالک با سجاح صلح نمود؛ ولی ارتدادی از مالک بن نویره ظاهر نشد و در بطاح اقامت کرد. وقتی خالد بن ولید از جنگ با بنی‌اسد و غطفان فارغ شد به سوی مالک بن نویره به بطاح آمد، ولی کسی را در آنجا نیافت؛ چرا که مالک مردم را پراکنده کرده بود و آنها را از اجتماع نهی نموده بود. وقتی خالد به بطاح آمد لشکریانش را فرستاد و آنها نیز مالک بن نویره را همراه با عده‌ای از قومش آوردند؛ لشکریان در مورد آنها اختلاف کردند. ابوقتاده از جمله کسانی بود که شهادت داد که مالک بن نویره و قومش اذان و اقامه گفتند و نماز خواندند. پس خالد آنها را در شبی سرد بازداشت کرد و دستور داد که بگویند: «ادفئوا أسراکم»؛ «به اسیران خود لباس گرم بپوشانید». درحالی‌که کلمه «ادفئوا» در زبان بنی‌کنانه به معنای «کشتن» بود؛ به همین خاطر [مأمورین اشتباه متوجه شدند و] اسیران را کشتند. خالد سر و صدا را شنید پس خارج شد [تا بیاید] ولی همه کشته شده بودند. پس خالد بن ولید با همسر مالک بن نویره ازدواج کرد. عمر به ابوبکر گفت: «شمشیر خالد خون بناحق ریخته و در این باره زیاد با ابوبکر صحبت کرد». ابوبکر گفت: «خالد تأویل و اجتهاد نموده و خطا کرده است و من شمشیری که خداوند علیه مشرکان بیرون کشیده است را در غلاف نمی‌کنم» و دیه مالک بن نویره را پرداخت. خالد بر ابوبکر وارد شد، عمر به خالد گفت: «ای دشمن خدا مرد مسلمانی را کشتی و سپس بر زنش پریدی؛ حتماً تو را سنگسار خواهم کرد».‌[۱۴۹]

در نقل مذکور تعارضات و نکاتی وجود دارد که به خوبی بیان می‌کند که عالمان اهل سنت واقعه را تحریف کرده‌اند که به بیان آن می‌پردازیم:

  1. وقتی مالک بن نویره کشته شد خالد بن ولید با همسر او ازدواج کرد؛ درحالی‌که حتی اگر ازدواج شرعی صورت گرفته باشد باید خالد صبر می‌کرد تا همسر مالک عده وفات شوهرش تمام شود. در نتیجه ازدواج خالد با همسر مالک باطل و حرام بوده است و به همین دلیل عمر بن الخطاب صریحاً به خالد گفت: «ای دشمن خدا مرد مسلمانی را کشتی و سپس بر زنش پریدی؛ حتماً تو را سنگسار خواهم کرد» و این کلام عمر صریح است در اینکه خالد بن ولید با همسر مالک بن نویره زنا کرده است؛ چرا که سنگسار حدّ شرعیِ زناست.
  2. در نقل مذکور صریحاً آمده بود که عمر بن الخطاب به ابوبکر گفت: «شمشیر خالد خونِ بناحق ریخته است و ابوبکر هم این مطلب را انکار نکرد و بلکه آن را تأیید نمود که خالد بن ولید مالک را کشته، لکن گفت خالد اجتهاد نموده و خطا کرده است. جمیع این عبارات صریح در این مطلب است که آن کسی که مالک بن نویره و قومش را کشت خالد ابن ولید بود، نه اینکه خالد به مأموران گفته باشد به اسیران لباس گرم بپوشانید و آنها دستور خالد را اشتباه متوجه شده باشند.
  3. در نقل مذکور عباراتی وجود داشت که صریحاً بیان می‌کرد مالک بن نویره مسلمان

بوده و به هیچ وجه از اسلام مرتد نشده بود؛ مثلاً در نقل آمده بود: «مالک بن نویره مردم را متفرق کرد و آنها را از اجتماع نهی کرد. همچنین ابوقتاده شهادت داد که
مالک بن نویره و قومش اذان و اقامه گفتند و نماز خواندند. همچنین عمر
گفت: «شمشیر خالد خونِ بناحق ریخته است» و به خالد گفت: «مرد مسلمانی را کشتی» و حتی طبق نقل مذکور ابوبکر دیه مالک بن نویره را پرداخت کرد. جمیع این عبارت به خوبی بیان می‌کند که مالک بن نویره و قومش مسلمان بوده‌اند، ولی با این حال ابوبکر بن ابی‌قحافه خالد بن ولید را در کشتن مسلمانان معذور و مجتهد می‌داند و آیا در کشتن مسلمانان جای اجتهاد است؟! آیا باید کسی که مسلمانان را کشته است شمشیر خداوند نامید؟!

در نتیجه آنچه شیعه در مورد کشته شدن مالک بن نویره روایت کرده صحیح است و عالمان اهل سنت دست به تحریف این واقعه زده‌اند تا ابوبکر بن ابی‌قحافه و خالد ابن ولید را بی‌گناه جلوه دهند.

طبق مباحث گذشته روشن شد که برخي از مؤمنان نسبت به تصدي خلافت از سوي ابوبکر اعتراض نمودند و حتی در این راه به شهادت رسیدند، امّا سایر مردم تابع بزرگان اصحاب و رئیس قبیله خود بودند. پس اگر بزرگ و رئیس قبیله آنها به خلافت ابوبکر رضایت می‌داد مردم نیز از او تبعیت می‌کردند، چرا که بزرگان اصحاب و رئیس قبیله را بزرگ خود، که از همه افراد قبیله داناتر و کاردان‌تر هستند، می‌دانستند و روایات بسیاری در کتب حدیث و تاریخ شیعه و اهل سنت وجود دارد که نشان می‌دهد اعراب حتی در زمان رسول خدا(ص) از تصمیمات بزرگان خود و رئیس قبیله پیروی می‌کردند و به خاطر حمایت از رئیس قبیله نزد رسول خدا(ص) دعوا نیز می‌کردند؛ براي مثال در جریانی که عایشه بنت ابی‌بکر برای اثبات بی‌گناهی خود نقل کرده چنین آمده که وقتی رسول خدا(ص) میان انصار سخنرانی کرد و از آنها یاری خواست تا ایشان را از دست کسی که تهمت زده راحت کنند، سعد بن معاذ، که بزرگ قبیله اوس بود، بلند شد و گفت: «ای رسول خدا(ص) اگر آن شخص از قبیله اوس باشد او را خواهیم کشت و اگر از برادرانمان از قبیله خزرج باشد هرچه در مورد او دستور دهی انجام خواهیم داد». در این هنگام سعد بن عباده، که بزرگ قبیله خزرج بود، برای قبیله‌اش تعصّب کرد و به سعد بن معاذ گفت: «دروغ می‌گویی! تو او را نمی‌کشی و هرگز نمی‌توانی چنین کاری بکنی». پس اسید بن حضیر، که از بزرگان قبیله اوس و پسرعموی سعد بن معاذ بود، نیز بلند شد و در جواب سعد بن عباده گفت: «تو دروغ می‌گویی! به خدا قسم او را خواهیم کشت. تو منافق هستی و از منافقان دفاع می‌کنی». در اینجا بود که طبق نقل منابع حدیثی معتبر اهل سنت، مثل بخاری و مسلم و احمد بن حنبل و دیگران، دو قبیله اوس و خزرج به جوش آمدند و ‌خواستند با هم بجنگند درحالی‌که رسول خدا(ص) بر منبر نشسته بود و سعی می‌کرد آنها را آرام کند.[۱۵۰]

در نتیجه مردم از رؤسای قبائل خود پیروی می‌کردند و آن دسته از بزرگان اصحاب که مؤمن و خداترس بودند (مثل حمزه و جعفر بن ابی‌طالب و سعد بن معاذ) برای یاری اسلام و رسول خدا(ص) در جنگ‌های مختلف به شهادت رسیده بودند. افرادي که باقی مانده بودند چند دسته بودند:

  1. بعضی از آنها تنها آرزوی رسیدن به قدرت و حکومت داشتند. مسلم نیشابوری چنین نقل کرده است:

ابوهریره گفت: رسول خدا(ص) در روز خیبر فرمود: «این پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خداوند به دست او پیروزی عطا خواهد کرد». عمر بن الخطاب گفت: «امارت و حکومت را دوست نداشتم مگر آن روز». عمر گفت: «پس برای این کار بلند شدم به امید اینکه برای این کار نام من برده شود، ولی رسول خدا(ص) علی بن ابی‌طالب را خواند و پرچم را به او داد...».[۱۵۱]

دیگر علماي اهل سنت نیز این حدیث را نقل کرده‌اند.[۱۵۲]

عمر بن الخطاب در این حدیث چنین بیان می‌کند که تنها در همان موقع عشق و محبت حکومت و امارت در دلش آمده است. ولی با مراجعه به منابع اهل سنت مشخص می‌شود که چندین بار دیگر نیز این سخن را گفته و آرزوی حکومت و امارت نموده است؛ براي مثال عبدالرّزّاق صنعانی، از عالمان قرن دوم اهل سنت، نقل کرده است:

مطلّب بن عبدالله بن حنطب گفت: وقتی قبیله ثقیف آمدند رسول خدا(ص) به آنها فرمود: «یا تسلیم می‌شوید یا مردی از خودم ـ و یا گفت: مردی مثل خودم ـ را به سوی شما خواهم فرستاد تا گردنتان را بزند و فرزندانتان را اسیر کند و اموالتان را بستاند». عمر بن الخطاب گفت: «به خدا قسم آرزوی حکومت و امارت نکردم مگر در آن روز و شروع کردم سینه خود را سپر کنم به امید اینکه پیامبر بگوید: من همان شخص هستم؛ ولی پیامبر رو به علی بن ابی‌طالب کرد و دستش را گرفت و فرمود: این همان شخص است؛ این همان شخص است».[۱۵۳]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۱۵۴]

  1. بعضی از آنها نسبت به امیرالمؤمنین(ع) بغض و کینه داشتند و حاضر نبودند که ایشان به حکومت برسد و تحت فرمان ایشان باشند؛ براي مثال حاکم حسکانی روایت کرده است:

ابوهریره گوید: رسول خدا(ص) در روز غدیر خم بازوی علی بن ابی‌طالب را گرفت و فرمود: «هرکس من مولای اویم این مولای اوست». عرب بادیه‌نشینی بلند شد و نزد پیامبر آمد و گفت: «ما را دعوت کردی که شهادت دهیم خدایی جز خدای یگانه نیست و شما پیامبر خدایی و ما شما را تصدیق کردیم و به ما دستور دادی که نماز بخوانیم و روزه بگیریم، پس نماز خواندیم و روزه گرفتیم و دستور دادی زکات دهیم، پس زکات دادیم. ولی اینها تو را قانع نکرد که چنین کاری کردی (و علی بن ابی‌طالب را مولای همه مسلمانان قرار دادی)؟! آیا این از طرف خداست یا از طرف خودت»؟! پیامبر فرمود: «از طرف خداست نه از طرف من». اعرابی گفت: «تو را به خدایی که جز او خدایی نیست این دستور از طرف خداست نه از طرف خودت»؟! پیامبر سه بار فرمود: «بله! پس اعرابی سریعاً بلند شد و به سوی شترش رفت درحالی‌که می‌گفت: «خدایا اگر این حقّی از طرف توست پس سنگی از آسمان بر ما ببار یا عذابی دردناک بر ما نازل کن»،[۱۵۵] پس این سخن را کامل ننمود تا اینکه آتشی از آسمان نازل شد و او را سوزاند و خداوند بعد از آن این آیه را نازل کرد: «درخواست کننده‌ای عذاب واقع شونده‌ای را درخواست کرد که مخصوص کافران است و آن را بازدارنده‌ای نیست[۱۵۶]».[۱۵۷]

این حدیث به صراحت بیان می‌کند که میان اصحاب رسول خدا(ص) اشخاصی بوده‌اند که بغض و کینه امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را در دل داشته و به هیچ وجه ولایت و فضائل ایشان را قبول نمی‌کردند. خداوند متعال می‌فرماید:

(وَ مِمَّن حَولَکُم مِنَ الأعرَابِ مُنَافِقُونَ وَ مِن أهلِ المَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ، لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَینِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إلَی عَذَابٍ عَظِیمٍ).

و بعضی از بادیه‌نشینانی که پیرامون شما هستند منافق هستند و از اهل مدينه نیز گروهى سخت به نفاق پاى‌بندند؛ تو آنها را نمى‏شناسى، ولى ما آنها را مى‌شناسيم. آنها را دوبار عذاب خواهیم کرد و سپس به عذابی بزرگ برگردانده می‌شوند.[۱۵۸]

رسول خدا(ص) نشانه منافقان را بغض آنها نسبت به علی بن ابی‌طالب(ع) بیان کرده است. مسلم نیشابوری نقل کرده است:

قال علي: والّذي فلق الحبّة وبرأ النّسمة أنّه لعهد النّبي الأمي صلّى الله عليه وسلّم إلىّ أن لا يحبّني إلّا مؤمن ولا يبغضني إلّا منافق[۱۵۹]

«علی بن ابی‌طالب فرمود: «قسم به کسی که دانه را شکافت و جانداران را آفرید، این عهد پیامبر امّی(ص) به من است که مرا دوست ندارد مگر مؤمن، و بغض مرا کسی ندارد مگر منافق».

دیگر علماي اهل سنت نیز این حدیث را با الفاظی مختلف نقل کرده‌اند.[۱۶۰]

بنابراین به تصریح قرآن گروهی از اصحاب که در مدینه بوده‌اند منافق بوده و سخت به نفاق خود پای‌بند بوده‌اند و رسول خدا(ص) نشانه نفاق آنها را بغض علی بن ابی‌طالب(ع) بیان کرده است.

  1. بعضی مانند ابوسفیان به خاطر ترس از قدرتِ اسلام در فتح مکه تظاهر به اسلام نمودند، ولی در دل خود به خداوند و رسول خدا(ص) ایمان نداشتند و می‌دانستند که به حکومت رسیدن امیرالمؤمنین(ع) یعنی همان ادامه راه رسول خدا(ص) و محرومیّت آنها از قدرت و ثروت و جمیع محرماتی که در جاهلیّت به آن عادت کرده بودند، به همین خاطر امیرالمؤمنین(ع) را یاری نکردند؛ براي مثال بلاذری نقل کرده است: «هنگامی که رسول خدا(ص) از دنیا رفت ابوسفیان گفت: الآن خلافت را مثل توپ به یکدیگر پاس دهید که نه بهشتی هست و نه جهنّمی».[۱۶۱]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این سخن ابوسفیان را به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۱۶۲]

  1. بعضی موضوع را تنها دعوایی سیاسی بر سر حکومت می‌دیدند و برای آنها فرقی نمی‌کرد که چه شخصی حکومت را به دست گیرد و نمی‌اندیشیدند که مسئله، غصب مقام و جایگاه حجت خداوند و منحرف شدن مسیر اسلام از راه صحیح است نه دعوا بر سر حکومت.

نتیجه آنکه بزرگان اصحاب و رؤسای قبائل، به خاطر علّت‌های ذکر شده، امیرالمؤمنین را یاری نکردند و سایر مردم نیز تابع بزرگان خود بودند. در اين ميان
تنها مؤمنان واقعي از امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) حمایت کردند و به همین
دلیل بعضی از آنها مثل مالک بن نویره و قومش به ارتداد از اسلام متهم شدند و به شهادت رسیدند.

۱۴.امام علي(ع) و قضيه دوات و قلم[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چرا وقتی پیامبر(ص) پيش از وفاتش خواست که برای اصحاب چیزی بنویسد که هرگز بعد از او گمراه نشوند، علی چیزی نگفت؟! با اینکه او مردي شجاع بود و از هیچ کس جز خدا هراسی نداشت! همچنین می‌دانست که هرکس حق را نگوید مانند یک شیطان لالی است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در معتبرترین منابع حدیثی اهل سنت چنین وارد شده که پیامبر در اواخر عمر خود خواست نوشته‌ای بنویسد تا مردم پس از ايشان گمراه نشوند. ولی عمر بن الخطاب به پیامبر توهین کرد و مانع ایشان شد و گفت کتاب خدا برای ما بس است. پرسشگر با بیان این مطلب که چرا علی بن ابی‌طالب(ع) به عمر بن الخطاب اعتراض نکرد می‌خواهد منکر اصل این مطلب شود. اینک متن این حدیث را از کتاب صحیح بخاری، که اهل سنت جمیع روایات آن را صحیح می‌دانند، نقل می‌کنیم و سپس پرسش پرسشگر را پاسخ مي‌دهيم:

ابن عباس گوید‌ وقتی بیماری پیامبر(ص) شدّت یافت فرمود: «برای من کاغذی بیاورید تا برایتان نوشته‌ای بنویسم که پس از آن گمراه نشوید». عمر گفت: «بیماری بر پیامبر(ص) غلبه کرده و کتاب خدا نزد ماست و ما را کفایت می‌کند». پس حاضرین اختلاف کردند و سر و صدا زیاد شد. پیامبر فرمود: «از نزد من بروید که سزاوار نیست نزد من نزاع کنید». پس ابن عباس خارج شد درحالی‌که می‌گفت: «تمامی مصیبت آن زمانی بود که عمر بین رسول خدا(ص) و نوشته‌اش مانع شد».[۱۶۳]

دیگر علماي اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۱۶۴]

عبارت «فاختلفوا و کثر اللّغط»، یعنی کسانی که در مجلس حاضر بودند با هم اختلاف کردند و سر و صدا زیاد شد، دلالت می‌کند که بعضی از حاضران به عمر اعتراض کردند. همچنین در حدیث دیگری که بخاری و احمد بن حنبل روایت کرده‌اند چنین وارد شده است که پس از آنکه عمر به پیامبر‌(ص) توهین کرد،‌ اهل خانه با هم اختلاف نمودند و بعضی از آنها ‌گفتند باید رسول خدا(ص) آن نوشته را بنویسد و بعضی نیز سخن عمر را تکرار ‌کردند؛ متن حدیث از صحیح بخاری است:

ابن عبّاس گفت: ... اهل خانه با هم اختلاف نمودند و دعوا کردند. بعضی از آنها می‌گفتند: «کاغذ و قلم را بیاورید تا پیامبر برایتان نوشته‌ای بنویسد که پس از آن هرگز گمراه نشوید» و بعضی از آنها همان سخن عمر را می‌گفتند. پس وقتی دعوا و اختلاف آنها نزد پیامبر(ص) زیاد شد، رسول خدا(ص) فرمود: «از نزد من بلند شوید...».‌[۱۶۵]

بنابراین پرسشگر چگونه می‌تواند ثابت کند که امیرالمؤمنین(ع) میان کسانی که به عمر اعتراض کرده‌اند نبوده است؟!

البته پرسشگر در این پرسش آشکارا به امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) توهین مي‌کند و در جايي ديگر مدعی مي‌شود که از دوستداران اهل بیت رسول خدا(ص) است! لکن اعتقادات درونی هر شخصی از لغزش‌های زبانش آشکار می‌شود. امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) فرمود: «هیچ کس چیزی را در دل خود مخفی ننمود مگر اینکه در لغزش‌های زبان و رنگ صورتش آشکار شد».[۱۶۶]

۱۵. بررسي اعتبار روايات کتاب کافي[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه می‌گوید بیشتر روایت‌های کتاب الکافی ضعیف هستند و کتاب صحیحی جز قرآن نداریم؟! پس بعد از چنین سخنی چرا به دروغ می‌گویند که الکافی شرح و تفسیر قرآن است؟! همان الکافی که به اعتراف خودشان بیشتر روایت‌های آن ضعیف است!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

علمای شیعه در مورد احادیث کتاب کافی دو نظر دارند: بعضی از علمای شیعه جمیع روایات کتاب کافی را معتبر می‌دانند و تنها هنگام تعارضِ احادیث با یکدیگر احادیث را از حیث سند بررسی می‌کنند؛ بعضی دیگر هم معتقدند که باید یکایک احادیث کافی از حیث سند بررسی شود و این طور نیست که جمیع روایات این کتاب معتبر باشد؛ امّا هیچ یک از علمای شیعه کتاب کافی را تفسیر قرآن معرّفی نکرده است. بلکه عالمان شیعه احادیث صحیح معصومین(ع) که در توضیح و تفسیر آیات قرآن است را تفسیر قرآن می‌دانند؛ حال چه این احادیث در کتاب کافی باشد و چه در کتابی غیر از آن، و احادیث ضعیفی که از ائمه(ع) در توضیح و تفسیر آیات قرآن نقل شده را تفسیر قرآن نمی‌دانند.

۱۶. وجود نام «عبد» در ميان نام‌هاي شيعيان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

انسان فقط می‌تواند بنده خدا باشد؛ خداوند متعال می‌فرماید(ع) (بَلِ الله فَاعْبُدْ[۱۶۷] «فقط خدا را بندگی کن<sym>»</sym>. پس چرا شیعیان اسم‌های خودشان را عبدالحسین (بنده حسین) و عبد علی (بنده علی)، و عبدالزهرا و عبدالامام می‌گذارند؟!

چرا ائمه فرزندانش را عبد علی و عبدالزهرا نامگذاری نکردند؟ و آیا درست است که پس از آنکه امام حسین به شهادت رسیده است بگوییم عبدالحسین، یعنی خادم حسین؟ خادم کسی است که آب و غذا را تهیه می‌کند و خدمت مي‌کند. آیا معقول است که کسی آب و غذا برای حسین ببرد و در قبرش آب وضویش را آماده کند تا بگوییم که خادم حسین است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

«عبد» در اینجا به معنای پرستیدن نیست که گفته شود شیعه اهل بیت(ع) را بندگی و پرستش می‌کنند؛ چنین اعتقادی کفر و شرکِ مسلّم است. بلکه عبد در مقابل أمه (کنیز) است؛ یعنی غلام و خادم، و خادم تنها کسی نیست که در حال حیات مولایش برای او آب و غذا تهیه کند، بلکه هرکس که پس از مرگ مولایش به دستورات او گوش کند و فرمایشاتش را انجام دهد به مولایش خدمت کرده و خادم او محسوب می‌شود.

به علاوه ميان عُقَلاء مرسوم است که اگر کسی را سرور خود بدانند و شخصی حق بزرگی به گردنشان داشته باشد خود را خادم و غلام او می‌خوانند تا خودشان را در مقابل آن شخص کوچک و حقیر به حساب آورند. شیعیان نیز به همین خاطر خودشان را خادم و غلام ائمه(ع) معرفی می‌کنند. ائمّه(ع) نيز از این سیره و روش عُقلا را نهی نکرده، بلکه در روایات آن را امضا کرده‌اند که به نمونه‌ای از این روایات اشاره می‌کنیم:

محمّد بن يعقوب کلینی روایت کرده است:

امام صادق(ع) فرمود: عالمی از علما نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد و گفت: «ای امیر مؤمنان پروردگار تو چه زمانی بوده است»؟ امیرالمؤمنین فرمود: «وای بر تو، تنها به چیزی که نبوده [و بعد به وجود آمده] گفته می‌شود که چه زمان بوده است! ولی آن چیزی که همیشه بوده را نمی‌گویند چه زمان بوده است! پروردگار قبل از قبل بوده است بدون اینکه قبلی داشته باشد و بعد از بعد بوده بدون اینکه بعدی داشته باشد و غایت و آخرش نهایتی ندارد که به انتها برسد». آن عالم به امیرالمؤمنین گفت: «آیا تو پیامبری»؟ ایشان فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند؛ من تنها عبدی از عبدهای رسول خدا(ص) هستم».[۱۶۸]

مشخص است که عبد در اینجا به معنای خادم است.

۱۷. اقدام امام علي‌(ع) منصب خلافت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

وقتی علی می‌دانست که خداوند او را خلیفه کرده، پس چرا با ابوبکر و عمر
و عثمان بیعت کرد؟! اگر بگویید قدرت و توانایی نداشت، پس کسی که قدرت
ندارد صلاحیت امامت را ندارد؛ چون فقط کسی می‌تواند امام باشد که توانایی
به دوش گرفتن بار امامت را داشته باشد. اگر هم بگویید امام توانایی داشت
اما او خودش از توانایی‌اش استفاده نکرد، پس این خیانت است و خائن نمی‌تواند
امام باشد و برای رهبری مردم نمی‌توان به او اعتماد کرد. امام علی از خیانت و...
پاک است؛ حاشا بر او كه خائن باشد. پس پاسخ شما، اگر پاسخ درستی دارید،
چیست؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در پاسخ پرسش دوم با ذکر منابع به طور مفصّل بیان کردیم که امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) به اجبار و تهدید به قتل با ابوبکر بن ابی‌قحافه بیعت کرد و همان سخن حضرت هارون(ع) را به زبان آورد که به حضرت موسی(ع) عرضه داشت: (ای پسر مادرم این قوم مرا ضعیف یافتند و نزدیک بود مرا بکشند).[۱۶۹] علت اینکه با آنها هم وارد جنگ نشد، دستور رسول خدا(ص) بود که امیرالمؤمنین(ع) را به صبر امر نموده بود. در پاسخ پرسش دوم علت این فرمان رسول خدا را ذکر کرديم، همچنین بیان کردیم که اگر چه امیرالمؤمنین(ع) به اجبار با آنها بیعت کرد، ولی به هیچ وجه سکوت نکرد و خودش همراه با یاران اندکش حقانیت خود را به طور آشکار بیان کرد تا حقیقت برای آیندگان روشن گردد.

۱۸. سيره امام علي<sym>‌</sym>(ع) در رفتار با خلفاي راشدين[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

وقتی علی زمام امور را به دست گرفت با خلفای راشدین پیش از خود ابراز مخالفت نکرد و برای مردم قرآنی دیگر نیاورد و هیچ اعتراضی بر آنها ننمود؛ بلکه به تواتر از او ثابت است که بالای منبر می‌گفت: «خير هذه الأمة بعد نبيها أبوبكر و عمر»؛ «بهترین فرد این امت پس از پیامبر ابوبکر و عمر است». و همچنین امام علی وقتی به حکومت رسید ازدواج موقت را رواج نداد و فدک را باز نگرداند و حج تمتع را واجب نگرداند و «حي على خير العمل» را به اذان اضافه نکرد و «الصلاة خير من النوم» را از اذان حذف نکرد.

پس اگر ابوبکر و عمر، چنان که شما می‌گویید، کافر بودند، چرا امام علی وقتی قدرت به دستش بود، کافر بودن آنها را اعلام نکرد و نگفت که اینها خلافت را غصب کرده‌اند؟! بلکه برعکس، او ابوبکر و عمر را ستود.

پس شما باید همان کاری را بکنید که امام علی کرده است یا اینکه باید بگویید که علی به امت خیانت کرد و قضیه را برای امت بیان نکرد و علی از چنین چیزی پاک است!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

حضرت علی بن ابی‌طالب(ع)، هم در زمان حکومت ابوبکر و عمر و عثمان و هم در زمان حکومت خود دائماً به آنها اعتراض می‌کرد. خطبه شقشقیه شاهدي روشن بر انتقاد و اعتراض آن حضرت نسبت به آنهاست.[۱۷۰]

همچنین شیعه معتقد نیست که قرآنِ دیگری بر حضرت نازل شده تا بخواهد در زمان حکومتش آن را برای مردم آشکار کند. بلکه طبق روایات معتبر معتقدیم امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) جمیع قرآن را، به همان ترتیبی که بر پیامبر نازل شده بود، همراه با شأن نزول و تفسیر هر آیه جمع‌آوری نموده بود و آن را پس از غصب خلافت به ابوبکر بن ابی‌قحافه و مردم و پیروان او عرضه کرد. ولی آنها که دیدند در این قرآن صریحاً بسیاری از آیات در مورد جانشینی و امامت علی بن ابی‌طالب و فرزندان معصوم ایشان(ع) تفسیر شده آن را قبول نکردند و رد نمودند. در این مورد به حدیثی که سلیم بن قیس هلالی از سلمان فارسی نقل کرده اکتفا می‌کنیم:

وقتی علی بن ابی‌طالب مکر و بی‌وفایی مردم نسبت به خویش را دید ملازم خانه‌اش شد و شروع کرد قرآن را جمع‌آوری کند. پس، از خانه خارج نشد تا اینکه قرآن را جمع‌آوری کرد، درحالی‌که قرآن روی کاغذها و چوب‌ها و چرم‌ها و پارچه‌ها نوشته شده بود. وقتی تمام قرآن را جمع‌آوری کرد و آن را طبق نزول و تأویل و ناسخ و منسوخش نوشت، ابوبکر نزد او فرستاد که خارج شو و بیعت کن. علی بن ابی‌طالب(ع) به ابوبکر پیغام فرستاد که من مشغول هستم و قسم خورده‌ام که عبا روی دوش خود نیندازم مگر برای نماز تا اینکه قرآن را نوشته و آن را جمع‌آوری کنم. پس قرآن را در یک پارچه جمع‌آوری، و آن را مهر کرد و نزد مردم آمد، درحالی‌که آنها با ابوبکر در مسجد رسول خدا جمع شده بودند. علی بن ابی‌طالب(ع) با بلندترین صدایش فریاد زد و فرمود: «ای مردم! من از زمانی که رسول خدا(ص) از دنیا رفت مشغول غسل ایشان و سپس جمع‌آوری قرآن بودم تا اینکه تمامی قرآن را در این پارچه جمع‌آوری کردم. خداوند هیچ آیه‌ای از قرآن بر پیامبرش(ص) نازل نکرد مگر آنکه آن را جمع نمودم و هیچ آیه‌ای از قرآن نیست مگر آنکه آن را جمع کرده‌ام و هیچ آیه‌ای از قرآن نیست مگر اینکه رسول خدا(ص) آن را برای من خواند و تأویلش را به من یاد داد». سپس علی بن ابی‌طالب(ع) به آنها فرمود: «تا فردای قیامت نگویید که ما از آن غافل بودیم». سپس علی بن ابی‌طالب(ع) به آنها فرمود: «تا روز قیامت نگویید من شما را به یاری خود دعوت نکردم و حق خویش را به یاد شما نیاوردم و شما را به کتاب خدا از اوّل تا آخرش دعوت نکردم». عمر گفت: «آنچه از قرآن همراه ما هست، چقدر ما را بی‌نیاز کرده از قرآنی که ما را به آن دعوت می‌کنی ...».[۱۷۱]

اما اینکه مي‌گويید: «به تواتر از حضرت ثابت است که بالای منبر می‌گفت بهترین این امت بعد از پیامبر ابوبکر و عمر هستند».

در پاسخ می‌گوییم: این حدیث تنها در کتب اهل سنت نقل شده و آن را به امیرالمؤمنین(ع) نسبت داده‌اند و چنین حدیثی در هیچ یک از کتب شیعه وجود ندارد. پس چگونه پرسشگر برای هدایت جوانان به حدیثی استناد می‌کند که هر دو فرقه شیعه و سنی در نقل آن اتفاق ندارند؟! به علاوه این حدیث با احادیث بسیاری که شیعه و سنی در نقل آن اتفاق دارند در تعارض است که به چند نمونه از این احادیث متواتر اشاره می‌کنیم:

  1. حدیث طیر مشوی (کبوتر بریان شده) متن این حدیث را از کتاب سنن التّرمذی تألیف: أبی‌عیسی محمّد بن عیسی بن سورة التّرمذی که یکی از عالمان بزرگ اهل سنت در قرن سوم است و کتاب او یکی از صحاح ستّه نزد اهل سنت است، نقل می‌کنیم:

انس بن مالک گفت: نزد پیامبر(ص) کبوتری [بریان شده] بود، پس فرمود: «خداوندا محبوب‌ترین شخص نزد خودت را به سوی من بفرست تا همراه من این پرنده را بخورد». پس علی بن ابی‌طالب آمد و همراه پیامبر آن را خورد.‌[۱۷۲]

دیگر عالمان و محدثان اهل سنت نیز این واقعه را به همین مضمون و با الفاظی مختلف به صورت متواتر نقل کرده‌اند.[۱۷۳] حتی در بعضی از احادیث اهل سنت صریحاً وارد شده که ابتدا ابوبکر و عمر آمدند، ولی پیامبر(ص) آنها را رد کرد و بعد که امیرالمؤمنین(ع) آمد، پیامبر ایشان را پذيرفت و با هم از آن طعام ميل کردند.[۱۷۴]

در نتیجه اگر بهترین فرد این امت بعد از رسول خدا(ص) ابوبکر و عمر بودند باید به جای امیرالمؤمنین آنها را رسول خدا‌(ص) می‌پذيرفت و از آن غذا همراه رسول خدا‌(ص) می‌خوردند.

  1. برادری امیرالمؤمنین(ع) با رسول خدا(ص). وقتی رسول خدا(ص) بين اصحاب خویش عقد اخوت و برادری خواند، امیرالمؤمنین(ع) را با کسی برادر نکرد و فرمود تو برادر من در دنیا و آخرت هستی. متن این حدیث را از کتاب سنن التّرمذی نقل می‌کنیم:

ابن عمر گوید: رسول خدا(ص) بین اصحابش عقد برادری بست. علی(ع) آمد درحالی‌که از دو چشمش اشک می‌ریخت و گفت: «ای رسول خدا بین اصحابتان عقد برادری بستید، ولی بین من و هیچ کس عقد برادری نبستید»؟ رسول خدا(ص) به او فرمود: «تو برادر من در دنیا و آخرت هستی». [ترمذی گوید:] این حدیثِ خوب و عجیبی است.[۱۷۵]

دیگر محدثان اهل سنت نیز برادری رسول خدا(ص) با امیرالمؤمنین(ع) را روایت کرده‌اند.[۱۷۶]

اگر ابوبکر یا عمر از امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) افضل و برتر بودند،
رسول خدا(ص) به جای ایشان آنها را با خود برادر مي‌کرد.

  1. بسیاری از اصحاب و همسران رسول خدا(ص) مثل عایشه شهادت داده‌اند که محبوب‌ترین فرد نزد رسول خدا(ص) امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) بود. متن این حدیث را از کتاب سنن الترمذی نقل می‌کنیم:

جمیع بن عمیر التیمی گوید: همراه با عمّه‌ام بر عایشه وارد شدم، از او پرسیدم: «کدام یک از مردم نزد رسول خدا(ص) محبوب‌تر بودند»؟ عایشه گفت:‌ «فاطمه». پرسیده شد: «از مردان چه کسی»؟، عایشه گفت: «همسر فاطمه! اگر می‌دانستی که چه بسیار روزه می‌گرفت و نماز می‌خواند!» [ترمذی گوید:] این حدیثِ خوب و عجیبی است.[۱۷۷]

دیگر محدثان اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۱۷۸]

اگر ابوبکر و عمر از امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) افضل بودند مسلماً آنها محبوب‌ترین فرد نزد رسول خدا(ص) بودند؛ نه علی بن ابی‌طالب(ع).

  1. فرار ابوبکر و عمر در جنگ خیبر و فتح خیبر به دست امیرالمؤمنین(ع) و تمجید رسول خدا(ص) از ایشان. متن این حدیث را از کتاب السّنن الکبری تألیف: أحمد بن شعیب النّسائی، که یکی از عالمان بزرگ اهل سنت در قرن سوم است، نقل می‌کنیم:

ابی‌لیلی درحالی‌که همراه علی بن ابی‌طالب می‌رفت به ایشان گفت: «مردم از شما انتقاد می‌کنند که در سرما با دو تکه لباس نازک و در گرما با لباسی پنبه‌ای و کلفت راه می‌روی»! فرمود: «آیا همراه با ما در خیبر نبودی»؟ گفتم: «چرا». فرمود:
«رسول خدا(ص) ابابکر را فرستاد و پرچم را به او سپرد، ولی او برگشت [و فرار کرد]، و عمر را فرستاد و پرچم را به او سپرد، ولی او نیز همراه مردم برگشت [و فرار کرد]. پس رسول خدا(ص) فرمود: پرچم را به کسی خواهم داد که خداوند و رسولش را دوست دارد و خداوند و رسول نیز او را دوست دارند و فرار کننده نیست. پس به دنبال من فرستاد درحالی‌که چشم من درد می‌کرد؛ گفتم: چشم من درد می‌کند! پس پیامبر آب دهانش را به چشم من مالید و فرمود: خداوندا او را از اذیّت سرما و گرما کفایت کن. پس بعد از آن دیگر گرما و سرمایی احساس نکردم».[۱۷۹]

فرار ابوبکر و عمر در جنگ خیبر در دیگر منابع حدیثی اهل سنت، با اسانید مختلف، ذکر شده است.[۱۸۰] فتح خیبر به دست امیرالمؤمنین(ع) و تمجید رسول خدا(ص) از ایشان نيز به صورت متواتر در منابع و مصادر اهل سنت ذکر شده است.[۱۸۱]

مسلّماً کسی بهترین فرد بعد از رسول خدا(ص) است که در جنگ فرار نکرده و بلکه با وجود بیماری برای گسترش اسلام جنگیده و فاتحانه برگشته و رسول خدا(ص) از او تمجید کرده است، نه کسانی که در عين سلامتی از دشمن فرار می‌کنند؛ گویا نمی‌دانند که فرار از دشمن گناه کبیره‌ است و خداوند در مورد آن فرموده است:

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبار <sym>*</sym>وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَه إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى‏ فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ الله وَ مَأْواه جهنم وَ بِئْسَ الْمَصيرُ).

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هنگامی که با انبوه کافران در میدان نبرد روبه‌رو می‌شوید به آنها پشت نکنید [و فرار ننمایید] * و هرکس در آن هنگام به آنها پشت کند به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جایگاه او جهنم است و چه بد جایگاهی است.[۱۸۲]

  1. به اتفاق شیعه و سنی امیرالمؤمنین(ع) در دامان رسول خدا(ص) بزرگ شد و هیچ گاه بت نپرستید و هیچ گاه به بتی سجده نکرد، درحالی‌که ابوبکر و عمر بیش از نیمی از عمر خود را بت می‌پرستیدند؛ به همین دلیل عالمان اهل سنت پس از ذکر نام علی ابن ابی‌طالب(ع) در کتب خود چنین می‌نویسند: «کرّم الله وجهه»<sym>؛</sym> یعنی خداوند صورت ایشان را با کرامت گرداند که به بتی سجده نکرد. حال چگونه کسانی که بیش از نیمی از عمر خود را بت پرستیدند از امیرالمؤمنین(ع) افضل باشند که هیچ‌گاه در برابر بتی خم نشد؟!

  2. اگر بعد از رسول خدا(ص) ابوبکر و عمر بهترین فرد این امت هستند، پس چرا رسول خدا(ص) در قضیه مباهله با مسیحیان نجران به جای علی بن ابی‌طالب(ع) آنها را با خود نبرد و خداوند در آیه مباهله (وَ أنفُسَنا وَ أنفُسَکُم[۱۸۳] به جای علی بن ابی‌طالب(ع) آنها را نفس پیامبر معرّفی نکرد؟[۱۸۴] آیا ابوبکر و عمر از نفس پیامبر(ص) افضل و برتر هستند؟!

  3. همان‌طور که می‌دانیم به طور مسلّم بعد از حضرت موسی(ع)، حضرت هارون افضل از همه بود؛ چرا که پیامبر بعدی و جانشین حضرت موسی بود. رسول خدا(ص) نیز در حدیث متواتر منزلت و جایگاه علی بن ابی‌طالب(ع) نسبت به خودشان را همان جایگاه هارون نسبت به حضرت موسی(ع) ذکر کردند و تنها نبوّت را استثنا نمودند.[۱۸۵] در نتیجه امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) بعد از رسول خدا(ص) افضل و برتر از جمیع امت هستند نه ابوبکر و عمر.

اينها تنها نمونه‌ای از احادیث متواتری بود که در تعارض با حدیث پرسشگر در فضیلت ابوبکر و عمر ذکر شد. اگر جمیع احادیثی که ناقض حدیث پرسشگر است را جمع‌آوری کنیم نیاز به تألیف کتاب مستقلّی در این رابطه است؛ مثل احادیثی که بیان می‌کند رسول خدا(ص) شهر علم و حکمت است و امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) باب آن.

حاکم نیشابوری چنين روایت کرده است:

ابن عباس گفت: رسول خدا(ص) فرمود: من شهر علم هستم و علی بن ابی‌طالب
درِ آن شهر است. پس هرکس شهر علم را می‌خواهد از در وارد شود. [حاکم نیشابوری گوید] سند این حدیث صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را روایت نکرده‌اند».[۱۸۶]

دیگر محدثان اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۱۸۷]

عالمان اهل سنت درباره ضعف علمي عمر بن الخطاب چنین روایت کرده‌اند:

شعبی گفت: عمر بن الخطاب برای مردم خطبه خواند، پس حمد و ثنای خداوند را به جا آورد و گفت: «آگاه باشید در مهر زنان زیاده‌روی نکنید. از هیچ کس به من خبر نمی‌رسد که بیش از آنچه رسول خدا(ص) مهر قرار داد یا مهریه برایش آوردند مهریه قرار دهد مگر اینکه زیادتر از آن را در بیت المال قرار خواهم داد و از منبر پایین آمد. زنی از قریش نزد او آمد و گفت: «ای امیر مؤمنان کتاب خداوند عز و جل سزاوارتر است که از آن تبعیت کنیم یا سخن شما»؟! گفت: «بلکه کتاب خداوند عزوجل سزاوارتر است! قضیه چیست»؟ آن زن گفت: «چندی پیش مردم را نهی نکردی که در قرار دادن مهر برای زنان زیاده‌روی کنند، درحالی‌که خداوند عزوجل در کتاب خود می‌فرماید: (وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً)؛ «اگر به یکی از زنان یک قنطار مهر دادید پس چیزی از آن را از او نگیرید». پس عمر دو یا سه مرتبه گفت: «همه افراد از عمر فقیه‌تراند» و سپس به منبر برگشت و به مردم گفت: «من شما را نهی کردم که در قرار دادن مهر برای زنان زیاده‌روی نکنید، آگاه باشید هر مردی هر چه می‌خواهد با مال خود انجام دهد».[۱۸۸]

ابن ابی‌شیبه کوفی نیز روایت کرده:

ابراهیم التیمی گفت: مردی نزد عمر بن الخطاب گفت: «خداوندا مرا از قلیل قرار بده». عمر گفت: «این چه دعایی است که می‌کنی»؟! آن شخص گفت: من شنیدم که خداوند می‌فرماید: (وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ)؛ « و کمی از بندگان من شکرکننده هستند». پس دعا می‌کنم که خداوند مرا از آن مردمان قلیل قرار دهد. عمر گفت: «جمیع مردم داناتر از عمر هستند».[۱۸۹]

اما اینکه پرسشگر گفت: چرا وقتی حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) به حکومت برگشت ازدواج موقت و فدک را به اولاد حضرت زهرا<sym>۳</sym> برنگرداند و دیگر بدعت‌ها را اصلاح نکرد، در پاسخ می‌گوییم: برای اثبات بدعت بودن امور مذکور همین که در بيان امیرالمؤمنین(ع) نقل شده باشد که این امور بدعت است، کافی است و اینکه در زمان حکومتشان این امور را اصلاح نکردند دلیل بر این نیست که آنها را بدعت نمی‌دانسته است. امیرالمؤمنین(ع) خود برای اصحابشان توضیح دادند که چرا بدعت‌های مذکور را اصلاح نکردند: سلیم بن قیس هلالی از امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده است:

... به خدا قسم پیشوایان قبل از من کارهای بزرگی انجام دادند و در انجام آن عمداً با رسول خدا(ص) مخالفت کردند و من اگر مردم را به ترک این کارها مجبور می‌کردم و این امور را به همان طوری باز می‌گرداندم که در زمان رسول خدا(ص) بود، در این صورت لشکر من پراکنده می‌شد، به حدي که در لشکرم تنها من باقی می‌ماندم و عدّه کمی از شیعیانم که فضیلت و امامت مرا از کتاب خدا و سنت پیامبرش ‑ نه از غیر این دو ‑ شناخته‌اند. اگر در مورد مقام ابراهیم(ع) دستوری صادر می‌کردم و آن را به همان جایی که رسول خدا(ص) گذاشته بود برمی‌گرداندم و فدک را به ورثه فاطمه زهرا<sym>۳</sym> برمی‌گرداندم و صاع و مد رسول خدا(ص) را به همان شکلی که بود تغییر می‌دادم و زمین‌هایی که پیامبر(ص) تعیین کرده بود را به اهلش می‌دادم و خانه جعفر بن ابی‌طالب را به ورثه‌اش می‌دادم و آن را از مسجد جدا می‌کردم و قضاوت‌های ظالمانه حاکمان قبل از خود را برمی‌گرداندم و آن زمین‌های خیبر که تقسیم شده بود را بازمی‌ستاندم و دفتر عطاها و هدیه‌ها را از بین می‌بردم و همان‌طور که رسول خدا(ص) عطا می‌فرمود عطا می‌کردم و اموال را ثروت بین اغنیا قرار نمی‌دادم و فرزندان بنی‌تغلب را اسیر می‌کردم و به مردم دستور می‌دادم که در ماه رمضان به غیر از نماز واجب را به جماعت نخوانند، در این صورت عده‌ای از لشکریانم که همراه من می‌جنگند فریاد سر می‌دادند که ای اهل اسلام و مي‌گفتند: سنت عمر تغییر داده شده و تو ما را از خواندن نماز مستحبی به جماعت در ماه رمضان نهی می‌کنی؛ به حدي که ترسیدم در گوشه‌ای از لشکر من قیام کنند! ای وایِ من به خاطر آنچه بعد از پیامبر از دست این امت کشیدم از تفرقه و اطاعت کردن از امامان گمراهی که به سوی آتش جهنم دعوت می‌کنند... .[۱۹۰]

بنابراین مردم تنها با حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) بیعت کرده بودند که همانند ابوبکر و عمر بر آنها حکومت کند، نه اینکه احکام حقیقی دین اسلام را بر آنها جاری سازد؛ به همین دلیل به دستورات حضرت اعتراض می‌کردند و فرامین ایشان را زیر پا می‌گذاشتند؛ همان‌طور که در جنگ صفین با ایشان مخالفت کردند و حکميت را بر حضرت تحميل کردند. به همین دلیل در ابتدا وقتی می‌خواستند با ایشان بیعت کنند فرمود: «مرا رها کنید و دیگری را بیابید»؛ چراکه نیت آنها را می‌دانست و این همان سخن امیرالمؤمنین(ع) است که پرسشگر در پرسش‌های قبل از آن سؤال کرده بود.

آنچه در روایات قطعی بیان شده این است که امیرالمؤمنین(ع) اموری مثل حرمت ازدواج موقت را بدعت حاکمان پيش از خود می‌دانست که به نمونه‌ای از این روایات اشاره می‌کنیم:

حرام گشتن ازدواج موقت توسط عمر بن الخطاب[ویرایش | ویرایش مبدأ]

منابع اهل سنت: محمّد بن جریر الطّبری روایت کرده است:

حکم گفت: علی بن ابی‌طالب فرمود: «اگر عمر از ازدواج موقّت نهی نکرده بود کسی زنا نمی‌کرد مگر بدبختِ شقیّ».[۱۹۱]

دیگر عالمان و مفسران اهل سنت نیز این سخن را از امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده‌اند.[۱۹۲]

منابع شیعه: محمّد بن یعقوب کلینی روایت کرده است:

عبدالله بن سلیمان گوید که شنیدم امام باقر(ع) می‌فرمود: علی بن ابی‌طالب(ع) پيوسته می‌فرمود: «اگر نبود آنچه فرزند خطّاب (عمر) در مورد آن از من سبقت گرفت، کسی زنا نمی‌کرد مگر بدبختِ شقی».[۱۹۳]

دیگر محدثان شیعه نیز این حدیث را از امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده‌اند.[۱۹۴]

در منابع اهل سنت، به اسانید بسیار، از عمر بن الخطاب نقل کرده‌اند که او صریحاً گفت:‌

دو متعه در زمان رسول خدا(ص) بود ولی من از آن دو نهی می‌کنم و انجام دهنده آن را مجازات می‌کنم: «متعه زنان (ازدواج موقّت) و متعه حجّ».[۱۹۵]

احمد بن حنبل نیز روایت کرده است: «جابر گوید: دو متعه در زمان پیامبر(ص) وجود داشت، ولی عمر بن الخطاب ما را از آن نهی کرد؛ ما نیز قبول کردیم».[۱۹۶]

بنابراين ازدواج موقت در زمان پیامبر(ص) و حتی زمان ابوبکر حلال بوده و عمر آن را حرام کرده است اما اینکه پرسشگر گفت چرا حضرت علی(ع) از آنها برائت نمی‌جست و بلکه آنها را مي‌ستود در پاسخ می‌گوییم:

حضرت همیشه از آنها شکایت مي‌کرد و بدعت‌های آنان را یادآور می‌شد و هیچ گاه از آنان تعریف نکرد. خطبه‌های طولانی حضرت، مثل خطبه شقشقيه، در زمان حکومتش شاهد روشنی بر این مطلب است. سلیم بن قیس هلالی، صحابی با وفای امیرالمؤمنین(ع)، بسیاری از سخنان حضرت در اعتراض به آنها و بیان بدعت‌هایشان را جمع‌آوری کرده که به کتاب سلیم بن قیس معروف است. ما نیز در این کتاب بسیاری از اعتراض‌های حضرت را ذکر کرديم که بعضی از آن در پاسخ به پرسش‌های قبل گذشت.

۱۹. فتوحات خلفا و تفرقه امت در زمان امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان می‌گویند که خلفای راشدین کافر بوده‌اند، پس چگونه خداوند آنها را یاری کرد و کشورها را به دست آنها فتح نمود و اسلام در زمان آنها با قدرت بود و در هیچ زمانی اسلام به اندازه‌ای که در دوران آنها قدرتمند بوده، قدرت نداشت.

آیا چنین چیزی با سنت الهی، که کفار و منافقان را شکست می‌دهد، تطابق دارد؟!

در مقابل می‌بینیم در دوران کسی که شیعه او را معصوم می‌داند و ولایت و حکومت او را مرحمتی برای مردم قرار می‌دهد، امت اسلام دچار تفرقه گردید و مسلمانان با یکدیگر به نزاع پرداختند؛ تا جایی که دشمنان به اسلام و مسلمانان چشم طمع دوختند. پس ولایت و حکومت معصوم کدام رحمت را برای امت به ارمغان آورد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

مراد شيعه از کافر شدن بعضي از اصحاب، کفر آنها به ولايت امير‌المؤمنين است ولي آنها مسلمان هستند و احکام مسلمين بر آنها جاري مي‌شود به علاوه کشورگشایی‌هاي یک حاکم دلیل نصرت خداوند نيست. اگر این چنین باشد حتماً جمیع سلاطین ظلم و جور، که فتوحات بسیاری داشتند و خون‌ها ريختند، را نیز خداوند یاری کرده که بر سایر کشورها پیروز شوند.

همچنين قدرت گرفتن اسلام در زمان آنان دلیل بر حقانیت آنها نمی‌شود؛ چون شخصِ قدرت‌طلبی که خواستار حکومت است نیز برای اقبال مسلمانان به حکومتش اظهار اسلام می‌کند و این دلیل بر ایمان او نمی‌شود.

اما اینکه در زمان حکومت امیرالمؤمنین(ع) امّت دچار تفرقه شد و مسلمانان با یکدیگر جنگیدند، پس ولایت و حکومت معصوم کدام رحمت را به ارمغان آورده است، در پاسخ می‌گوییم:

این اشکال به حضرت هارون(ع) نیز وارد است. پرسشگر باید بگوید: چرا وقتی امت حضرت موسی(ع) بر پرستیدن گوساله و تبعیت از سامری اجماع و اتحاد کرده بودند، حضرت هارون(ع) بین آنها سنگ تفرقه انداخت؟! نبوّت و جانشینی او پس از حضرت موسی(ع) غیر از تفرقه‌اندازی بین امت چه رحمتی به ارمغان آورده است؟!

در واقع این اشکال به جمیع پیامبران الهی وارد است؛ زيرا پيش از اینکه خداوند پیامبران خود را به سوی قومشان مبعوث کند، قوم آنها با هم متحد بودند و اختلافی نداشتند و این پیامبران خدا بودند که با نهی قومشان از بت‌پرستی و کفر و دعوت آنها به خداوند یگانه و توحید بین قوم خویش اختلاف انداختند.

این چنین نیست که هر اجماع و اتّحادی حقّ، و هر تفرقه‌ای باطل باشد؛ پیامبران الهی اتحاد قوم خویش را، که بر کفر و شرک صورت گرفته بود، بر هم مي‌زدند و در واقع رحمتی که به وسیله ایجاد تفرقه نصیب قوم خویش کردند، آزاد کردن آنها از کفر و شرک و عذاب جهنم بود.

فعل امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) نیز کاملاً طبق سیره و روش پیامبران الهی بود: ایشان تا آنجا که می‌توانست اجماع مسلمانان بر اسلام دروغین را بر هم زد و با سران گمراهی و نفاق جنگید تا آنان که طالب هدایت هستند را از عذاب جهنم برهاند. این رحمتی است که حکومت عدل امام معصوم(ع) به ارمغان می‌آورد.

به علاوه امیرالمؤمنین(ع) به دستور رسول خدا(ص) با ناکثین (اصحاب جمل) و قاسطین (معاویه و اصحابش) و مارقین (خوارج) جنگید که به نمونه‌ای از روایات آن اشاره می‌کنیم:

منابع اهل سنت: حاکم نیشابوری روایت کرده است:

عقاب بن ثعلبه گوید: ابوایّوب انصاری در زمان خلافت عمر بن الخطاب برایم حدیث نقل کرد و گفت: «رسول خدا(ص) علی بن ابی‌طالب را به جنگیدن با ناکثین و قاسطین و مارقین فرمان داد».[۱۹۷]

دیگر عالمان اهل سنت نیز در مورد اینکه جنگیدن امیرالمؤمنین(ع) با ناکثین و قاسطین و مارقین به دستور رسول خدا(ص) بوده است احادیث بسیاری ذکر کرده‌اند.[۱۹۸]

منابع شیعه: شیخ صدوق روایت کرده است:

ابراهیم گفت: شنیدم علقمه می‌گفت: شنیدم علی بن ابی‌طالب(ع) می‌فرمود: «من به جنگیدن با ناکثین و قاسطین و مارقین مأمور شده‌ام».[۱۹۹]

در واقع اشکال پرسشگر به رسول خدا(ص) است؛ گویا پرسشگر به رسول خدا می‌گوید: جنگیدن علی بن ابی‌طالب(ع) با مسلمانان به غیر از تفرقه‌افکنی و کشتن مسلمانان چه رحمتی برای امت به ارمغان آورده که به او دستور جنگیدن با آنها را دادی؟!

۲۰. صلح امام حسن(ع) با معاويه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه می‌گوید معاویه کافر بوده است. سپس ما می‌بینیم که حسن بن علی(ع)، که به گفته شیعه امام معصوم است، با معاویه صلح کرد و از خلافت دست کشید. پس شیعه باید بگویند که حسن به نفع یک کافر از خلافت کناره‌گیری کرده است و این با عصمت او متضاد است! یا اینکه باید بپذیرند که معاویه مسلمان بوده است!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همانطور که گفته شد مراد شيعه از کفر برخي از صحابه، کافر شدن به ولايت امير‌المؤمنين است به علاوه رسول خدا(ص) نیز گاه با کافران و مشرکان مکه می‌جنگید و گاه با آنها صلح می‌کرد که صلح حدیبیه نمونه‌ای از آن است. پس آیا در مورد رسول خدا(ص) نیز می‌گویید: «صلح ایشان با کفار اشتباه بوده يا اين صلح بر ایمان کفار دلالت دارد؟!

صلح امام حسن مجبتی(ع) با معاویه نیز نه عصمت ایشان را زیر سؤال می‌برد و نه ایمان معاویه را ثابت می‌کند. امام حسن(ع) از يک طرف یاران با وفایی نداشت و از طرف ديگر معاویه نیز فرماندهان لشکر حضرت را با طلا و نقره می‌خرید،[۲۰۰] ازاين‌رو حضرت مصلحت را در آن دید که برای حفظ شیعیان اندکش با معاویه صلح کند؛ همان‌طور که رسول خدا(ص) به خاطر مصالحی با کافران صلح مي‌کرد.

۲۱. سجده بر تربت امام حسين‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آیا پیامبر(ص) بر خاک حسینی که امروز شیعه بر آن سجده می‌کنند سجده کرده است؟! اگر بگویند: آری، ما می‌گوییم: به پروردگار کعبه سوگند می‌خوریم که این دروغ است و اگر بگویند که بر تربت حسینی سجده نکرده است، ما می‌گوییم: اگر چنین است پس آیا شما از پیامبر(ص) راه یافته‌‌ترید؟ و باید دانست که روایت‌هایشان می‌گوید که جبرئیل(ع) یک مشت از خاک کربلا را برای پیامبر آورد.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اهل سنت نیز بر فرش سجده می‌کنند؛ حال سؤال این است که آیا رسول خدا(ص) بر فرش سجده کرده است یا نه؟ اگر بگویید سجده کرده است که به پروردگار کعبه سوگند می‌خوریم که سجده نکرده است؛ چون در زمان رسول خدا(ص) در مسجد فرش پهن نبود و اگر بگویید سجده نکرده است، پس چرا شما بر فرش سجده می‌کنید؟ آیا شما از پیامبر(ص) راه‌یافته‌ترید؟

حقیقت این است که ائمه معصومین(ع) از رسول خدا(ص) نقل کرده‌اند که ایشان اشیایی که سجده بر آن صحیح است را بیان کرده که از جمله آنها خاک است و تربت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) نیز خاک است. پس سجده بر آن صحیح است و امامان معصوم برای این تربت و سجده بر آن فضیلت خاص بیان کرده‌اند.

۲۲. ارتداد صحابه پس از پيامبر‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه ادعا می‌کند که اصحاب پیامبر(ص) پس از وفات او مرتد شدند و برگشتند؛ پرسش این است که آیا اصحاب پیامبر(ص) پيش از وفات پیامبر «شیعه اثناعشری بودند» سپس بعد از مرگ پیامبر(ص) سنّی شدند؟ یا اینکه قبل وفات پیامبر سنی بودند سپس شیعه شدند؟ چون منقلب شدن و برگشتن یعنی منتقل شدن از یک حالت به حالتی دیگر...؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اصحاب پیامبر در زمان پیامبر شیعه بودند و رسول خدا(ص) در غدیر خم امام علي(ع) را امام و جانشین بعد از خود معرفی کرد و جمیع اصحاب با حضرت بیعت کردند. ولی پس از پیامبر(ص) بیعت خود را شکستند و از ولایت امیرالمؤمنین(ع) مرتد شدند و برگشتند.

در روایات اهل سنت نیز وارد شده که روز قیامت اصحاب رسول خدا(ص) را به سمت جهنم می‌برند، رسول خدا(ص) به خداوند عرض می‌کند: «خداوندا آنها اصحاب منند! ندا می‌آید که نمی‌دانی آنها بعد از تو چه بدعت‌هایی گذاشتند و مرتدّ شدند»![۲۰۱]

۲۳. امتداد امامت از نسل امام حسين‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

معلوم و مشخص است که حسن بن علی(ع) مادرش فاطمه<sym>۳</sym> است، و از آل عبا و نزد شیعه از ائمه معصومین است و در این مورد او با برادرش حسین فرقی ندارد؛ پس چرا امامت به فرزندان حسن نرسید و در فرزندان حسین ادامه یافت؟! پدر و مادرشان یکی است، هر دو سیّد هستند و حسن یک امتیاز بر حسین دارد و آن اینکه از او بزرگتر است؟ آیا پاسخ قانع‌کننده‌ای در این مورد هست؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

امامان و جانشينان رسول خدا(ص) را شيعيان مشخص نکرده‌اند که پرسشگر به آنان اعتراض مي‌کند؛ بلکه امامان و جانشينان را رسول خدا(ص) به دستور خداوند متعال انتخاب مي‌کند. بنابراين اعتراض پرسشگر اعتراض به خداوند است. خداوند حکمت فرامينش را خودش مي‌داند و وظيفه مسلمانان تنها همين است که طبق نصوص متواتري که از رسول خدا(ص) وارد شده امامان و جانشينان بعد از ايشان را بشناسند؛ چنان‌که خداوند متعال پس از حضرت یوسف(ع) پیامبران را از نسل ایشان قرار نداد، بلکه آنها را از نسل برادر حضرت یوسف(ع)، که لاوی نام داشت، قرار داد؛ به همین دلیل حضرت موسی(ع) از نسل لاوی فرزند یعقوب است نه از نسل یوسف(ع) و این مطلب در احادیث اهل سنت نیز وارد شده که به نمونه‌ای از آن اشاره می‌کنیم:

حاکم نیشابوری نقل کرده است: «از وهب بن منبّه: در بیان ولادت حضرت موسی بن عمران بن قاهث بن لاوی بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم ...».‌[۲۰۲]

آیا می‌توانیم اعتراض کنیم که چرا خداوند نبوّت را در نسل حضرت یوسف، که پیامبر بوده، قرار نداده و آن را در نسل لاوی قرار داده که مقام پیامبری و نبوّت نداشته است؟!

در مورد امامت نیز این چنین است: شیعه معتقد است همان‌طور که خداوند پیامبران را به پیامبری برگزید و خودش جانشینان آنان را انتخاب نمود، همان‌طور رسول خدا(ص) را به نبوّت برگزید و جانشینان ایشان را برای امامت و جانشینی انتخاب نمود و رسول خدا(ص) در روایات متواتر امامت و جانشینی آنها را بیان کرده است. آنان نیز برای اثبات امامت خود معجزه ارائه کرده‌اند؛ برای مشاهده نصوص و معجزاتی که بر امامت امامان معصوم(ع) دلالت دارد می‌توانید به کتاب اثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات تألیف: «شیخ حرّ عاملی» مراجعه کنید.

۲۴. امامت نماز جماعت در غياب پيامبر‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شما می‌گویید که علی بعد از پیامبر امام بر حق بوده است! پس چرا در مدّتی که پیامبر بیمار بود، حتی در یک نماز علی پیش‌نماز مردم نشد؟! زیرا امامت صغری دلیلی برای امامت کبری است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است هر زمان که رسول خدا(ص) قادر به اقامه نماز با مردم نبود امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را به جای خویش برای اقامه نماز جماعت قرار می‌داد که براي نمونه به حدیثی در این باره اشاره می‌کنیم:

از حذيفة بن یمان روایت شده است:

بلال، موذّن رسول خدا(ص)، در هر وقتِ نمازی اذان می‌گفت، اگر رسول خدا می‌توانست برای نماز خارج شود که خارج می‌شد و با مردم نماز می‌خواند و اگر نمی‌توانست خارج شود به علی بن ابی‌طالب دستور می‌داد که با مردم نماز بخواند.[۲۰۳]

هنگام غزوه تبوک امیرالمؤمنین(ع) را نه تنها امام جماعت، بلکه به جای خود حاکم مدینه قرار داد و در مورد او فرمود: «جایگاه تو نسبت به من همان جایگاه هارون نسبت به حضرت موسی است؛ غیر از آنکه بعد از من پیامبری نیست».[۲۰۴]

به علاوه به حکم عقل اگر کسی را برای کار بزرگی منسوب کردند دلیل است که به طریق اولی صلاحیت کار کوچک‌تر را دارد. بنابراین وقتی رسول خدا(ص) در غزوه تبوک امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را به جاي خود گذاشت تا به امور مسلمين رسيدگي کند پس به حکم عقل ایشان به طریق اولی صلاحیّت اقامه نماز جماعت با مردم را دارد؛ نه اینکه امامت صغری دلیل بر امامت کبری باشد که چنین سخنی خلاف عقل و شرع است.

۲۵. شيعه و غيبت امام زمان‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شما می‌گویید علت پنهان شدن امام دوزادهم‌ در غار ترس از ستمگران است؛ پس وقتی این خطر با به قدرت رسیدن حکومت‌های شیعه مانند عبیدی‌ها و آل بویه و صفوی‌ها و اینک دولت فعلی ایران رفع شد، او ظهور نکرد؟! چرا الآن او بیرون نمی‌آید، در صورتی که حکومت شیعی ایران می‌تواند او را حمایت کند و میلیون‌ها شیعه شب و روز خود را فدای او می‌نمایند و منتظر او هستند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد نیست که امام زمان(ع) در غار پنهان شده، بلکه معتقد است ایشان در سرداب مطهّر در سامرا غائب شده و حال هر کجا خدا بخواهد حاضر مي‌شود و هر کجا بخواهد می‌رود.

به علاوه در احادیث شیعه علّت‌های مختلفی برای غیبت ایشان ذکر شده که تنها یکی از آنها ترس از قتل است و با تشکیل دولت‌هاي شیعی ترس از قتل مرتفع نمی‌شود؛ آن هم در زمانی که وهّابیّت و دیگر گروه‌های تروریستي این چنین به صورت ناگهانی مردم را ترور می‌کنند.

همچنین این طور نیست که اگر عدّه‌ای ادّعا کردند از یاوران حضرت مهدی(ع) و منتظران قیام ایشان هستند در حقیقت این چنین باشند. حضرت صاحب الزّمان(ع) وقتی قیام خواهد کرد که یاورانی داشته باشد که تسلیم محض ایشان باشند و به جمیع دستورات خداوند عمل کنند نه اینکه تنها ادعای ایمان داشته باشند. مؤیّد این سخن حدیثی است که ابن شهرآشوب مازندرانی نقل کرده است:

مأمون رقی گوید: نزد سرورم حضرت صادق(ع) بودم که سهل بن حسن خراسانی وارد شد و سلام کرد و نشست. به حضرت عرض کرد: «ای پسر رسول خدا دوستی و محبت مردم برای شماست و شما اهل بیت امامت هستید؛ چه چیز مانع شما می‌شود که از گرفتن حق خود نشسته‌اید درحالی‌که صد هزار شیعه می‌یابی که در مقابل شما با شمشیر می‌جنگند»؟! حضرت(ع) به او فرمود: «ای خراسانی بنشین که خداوند حق تو را رعایت کند». سپس فرمود: «ای حنیفیه تنور را روشن کن». حنیفیه تنور را سرخ کرد به حدی که مثل سنگ آتش گردید و سفیدی آن بالا گرفت. سپس فرمود: «ای خراسانی بلند شو و داخل تنور بنشین». خراسانی گفت: «ای سرور من، ای پسر رسول خدا مرا با آتش عذاب نکن؛ مرا ببخش که خداوند شما را ببخشد»! حضرت فرمود: «تو را بخشیدم». در همین حین ناگهان هارون مکی، درحالی‌که کفشش را به دست گرفته بود، آمد و گفت: «سلام بر تو ای پسر رسول خدا». حضرت امام صادق(ع) به او فرمود: «کفشت را از دستت رها کن و در تنور بنشین». هارون مکی نیز کفشش را از دستش رها کرد و در تنور نشست! و حضرت نیز شروع کرد با خراسانی در مورد خراسان صحبت کردن، به طوری که گویا خراسان را مشاهده کرده است. سپس فرمود: «ای خراسانی بلند شو و داخل تنور را نگاه کن»! خراسانی گوید: «به سمت تنور رفتم و دیدم هارون مکی چهار زانو در تنور نشسته است. پس، از تنور خارج شد و بر ما سلام نمود». حضرت امام صادق به خراسانی فرمود: «چند نفر در خراسان مانند این شخص می‌یابی»؟ گفتم: «به خدا یکی هم پیدا نمی‌کنم»! حضرت(ع) فرمود: «نه به خدا یکی هم نیست، بدان ما در زمانی که پنج نفر یاور که به ما کمک کنند نداشته باشیم خروج نمی‌کنیم؛ ما داناتر به وقت خروج هستیم».[۲۰۵]

حال در زمانی که فرهنگ کفار بر مسلمانان جهان مسلّط شده و مسلمانان طالب دنیا و زینت‌های آن شده‌اند چگونه چنین کسانی یافت می‌شوند؟! به علاوه حضرت صاحب الزّمان حجت خداوند و جانشین رسول خدا(ص) است و تنها به دستور خداوند عمل می‌کند و اگر به خاطر ترس از قتل ظهور نمی‌کند به این خاطر است که وقت ظهور ایشان فرا نرسیده است. این ترس در دل بعضی از پیامبران نیز بوده است؛ همان‌طور که خداوند در قرآن صراحتاً چنین بیان مي‌کند:

(وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدينَةِ يَسْعى‏ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحين <sym>*</sym> فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّني‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمين).

و از دورترین نقطه شهر مردی دوان دوان آمد و گفت: ای موسی، سران قوم در مورد تو مشورت می‌کنند تا تو را بکشند پس [از شهر] خارج شو که من از خیرخواهان تو هستم * پس (حضرت موسی) ترسان و نگران از شهر بیرون رفت و گفت: پروردگارا مرا از گروه ستمکاران نجات بخش.[۲۰۶]

در نتیجه اشکال پرسشگر بی‌مورد است چون حجت خداوند تنها به دستور خدا عمل می‌کند و جمیع افعال و کارهایش به دستور خداوند است.

۲۶. خوابيدن امام علي‌(ع) در بستر پيامبر‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پیامبر(ص) وقتی از مکه به مدینه هجرت کرد ابوبکر را همراه با خودش برد و او را نجات داد و از طرفی علی را در معرض خطر و نابودی قرار داد و از او خواست در جایش بخوابد... . پس اگر علی امام و وصی و خلیفه منصوب از سوی خدا بوده است، آیا چنین کسی در معرض مرگ قرار داده می‌شود و جان ابوبکر، که اگر بمیرد برای امامت ضرری نیست، نجات داده می‌شود... ؟ سؤال اینجاست که کدام یک سزاوارتر است که خاری به پایش نخورد و در معرض مرگ قرار نگیرد؟ اگر بگویید که علی غیب می‌دانست، پس خوابیدن او بر بستر پیامبر چه فضیلت و شاهکار می‌تواند باشد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر پیامبر(ص) می‌خواست با بردن ابوبکر به غار جان خلیفه‌اش را حفظ کند باید عمر و عثمان را نیز همراه خود می‌برد تا جان این دو خلیفه‌اش نیز حفظ شود؛ پس چرا آنها را رها کرد و در خطر نابودی قرار داد؟! در ضمن اگر کسی جان خویش را برای حفاظت از پیامبر(ص) فدا کند، در نظر شما پیامبر او را در معرض نابودی قرار داده یا اینکه فضيلت مهمّی برای آن شخص است؟ مگر علی بن ابی‌طالب(ع) جزء اصحاب نیست و مگر معتقد نیستید که همه اصحاب عادل بوده‌اند؟ پس چه شده که پیامبر(ص) می‌خواهد اصحاب عادلش را نابود کند به این صورت که از یک طرف امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را در جای خود می‌خواباند و از طرف دیگر عمر و عثمان را با خودش نمی‌برد تا در معرض خطر باشند؟! وقتی پیامبر(ص) به یکی از اصحابش دستوری می‌دهد آیا به خاطر نابودی او دستوری صادر می‌کند یا به خاطر اینکه فضیلتی برای آن صحابی باشد و اصحاب به دستوراتش عمل کنند؟!

اگر دستور پیامبر به امیرالمؤمنین(ع) را چنین تفسیر کنید که پیامبر علی بن ابی‌طالب(ع) را در معرض خطر قرار داده، پس باید بگویید وقتی پیامبر(ص) در جنگ بدر و احد و احزاب و خیبر به اصحابش دستور جهاد می‌داد، می‌خواست همه آنها را در معرض نابودی قرار دهد و از دستشان راحت شود! همچنین بگویید: وقتی عثمان را نزد کفار مکه فرستاد تا پیام صلح را به آنها برساند و به همین خاطر عثمان در بیعت رضوان حضور نداشت، هدف پیامبر(ص) این بود که عثمان را در معرض خطر نابودی قرار دهد تا از دست او راحت شود!

اما اینکه اگر حضرت علی(ع) غیب می‌دانست پس خوابیدن او در جای پیامبر چه فضیلتی برایش دارد؟

همان‌طور که در پاسخ پرسش هفتم بیان کردیم علم امامان معصوم آن گونه نیست که پرسشگر خیال کرده، بلکه امامان معصوم به وسیله تعلیم خداوند جمیع مسائلی که مردم به آن نیازمند هستند را می‌دانند و اگر به مسئله‌ای علم نداشته باشند، علم آن را از خداوند درخواست می‌کنند. محمّد بن الحسن الصّفار روایت کرده است عمّار ساباطی گوید: از امام صادق(ع) پرسیدم: «آیا امام غیب می‌داند»؟ فرمود: «نه، ولی اگر بخواهد چیزی را بداند خداوند به او تعلیم خواهد کرد».[۲۰۷]

همچنین خداوند علم هر چه را که بخواهد از پیامبران و امامان مخفی خواهد کرد. محمّد بن الحسن الصّفار روایت کرده است:

امام باقر(ع) فرمود: اسم اعظم خداوند ۷۳ حرف است و نزد آصف تنها یک حرف از آن بود که آن را به زبان آورد و زمین بین او و بین تخت بلقیس فرو رفت و تخت را با دستش گرفت و سپس در کمتر از پلک چشم برهم‌زدنی زمین به همان صورت اول برگشت. ولی نزد ما ۷۲ حرف از اسم اعظم وجود دارد و یک حرف از آن نزد خداوند است که آن را نزد خود در علم غیبش ذخیره کرده است و هیچ توانایی و قوّتی جز به عنایت خداوند بلندمرتبه و بزرگ وجود ندارد».[۲۰۸]

در نتیجه خداوند برای آنکه امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را بيازمايد و
اجر ایشان را کامل کند، علم به سرنوشت ایشان بعد از خوابیدن در بستر پیامبر را
از ایشان مخفی نگه می‌دارد و امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) با فدا کردن جان
خود و اطاعت از فرمان رسول خدا(ص) از این امتحان و آزمایش الهی سربلند بیرون می‌آید.

حتی اگر بگوییم امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) نسبت به سرنوشت خویش آگاه بود و خداوند علم غیب را به ایشان بخشيده بود، در این صورت آیا کسی که علم غیب دارد و عاقبت جمیع افعال خویش را می‌داند دیگر هیچ فضیلتی برای او نیست؟ یا باید بگوییم چون این شخص دارای تمام فضائل بوده خداوند او را از علم غیب بهره‌مند ساخته است و در نتیجه از همه افضل و برتر است؟!

۲۷. امامان اهل بيت‌(ع) و مسئله تقيه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

علت تقیه فقط ترس است و ترس و هراس بر دو نوع است: اول اینکه انسان از این بترسد که جانش را از دست بدهد و دوم اینکه از شکنجه‌ شدن و اذیت و آزار و توهین و ناسزا و هتک حرمت بترسد. اما در مورد ترس از اینکه جان از دست برود باید گفت که ائمه به دو دلیل چنین هراسی نداشتند: یکی اینکه طبق گفته شما ائمه با اختیار و اجازه خودشان می‌میرند و دوم اینکه طبق گفته شما ائمه آنچه می‌شود و نمی‌شود را می‌دانند و آنها زمان و چگونگی مرگشان را می‌دانند. بنابراین پيش از فرارسیدن زمان مردنشان ترس و هراسی ندارند. ازاین‌رو نیازی ندارند که در دین خود منافقانه رفتار کنند و مردم مؤمن را فریب دهند.

اما نوع دوم ترس چیزی است که بدون تردید تحمّل چنین چیزی وظیفه علماست و اهل بیت پیامبر(ص) در تحمّل چنین سختی‌هایی در راه حمایت و یاری دین جدّشان از دیگران سزاوارترند. پس چرا تقیه می‌کردند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اولاً جواز تقیه حداقل در دو آيه قرآن وارد شده و خداوند حکم آن را بیان فرموده است. بنابراین قابل انکار نیست:

<sym>۱</sym>. (مَن کَفَرَ بِالله مِن بَعدِ إیمَانِهِ الَّا مَن أکرِه وَ قَلبُهُ مُطمَئِنٌّ بِالإیمانِ وَ لکِن مَن شَرَحَ بِالکُفرِ صَدراً فَعَلَیهِم غَضَبٌ مِنَ الله وَ لَهُم عَذابٌ عَظیمٌ).

هرکس بعد از ایمان آوردن به خداوند کافر شود (عذابی سخت خواهد دید) مگر کسی که مجبور شده ولی قلبش به ایمان اطمینان دارد. ولی کسانی که قلبشان برای قبول نمودن کفر باز می‌گردد غضب خداوند بر آنهاست و برای آنها عذاب دردناکی است.‌[۲۰۹]

مفسّران و محدثان اهل سنت این آیه را در مورد عمّار بن یاسر مي‌دانند که وقتی کفار او را دستگیر کردند، کلمه کفر بر زبان جاری کرد تا او را رها کنند و وقتی نزد رسول خدا(ص) آمد و قضیه را بیان کرد، آیه مذکور نازل شد و پیامبر به او فرمود: «اگر دوباره تو را گرفتند، باز هم این چنین کن». در پاسخ پرسش دوم مصادر و منابع این حدیث را از کتب اهل سنت ذکر نمودیم به آن رجوع کنید.

. (لا یَتِّخِذِ المُؤمنُونَ الکافِرینَ أولِیاءَ مِن دُونِ المُؤمِنینَ وَ مَن یَفعَل ذَلِکَ فَلَیسَ مِنَ الله فِی شَیءٍ إلَّا أن تَتَّقُوا مِنهُم تُقاةً وَ یُحَذِّرُکُمُ الله نَفسَهُ وَ إلَی الله المَصیرُ).

مؤمنان نباید کافران را به جای مؤمنین به دوستی خود برگزینند و هرکس چنین کند دیگر رابطه‌ای با خداوند ندارد؛ مگر اینکه از کافران تقیه کنید [و از آنها بترسید] و خداوند شما را از خودش بر حذر می‌دارد و بازگشت [همه شما] به سوی خداست.[۲۱۰]

بنابراين انکار تقیه انکار آیات قرآن است و پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) نیز به دستورات خداوند عمل می‌کردند. امّا اینکه گفته شد علت تقیّه ترس است، کاملاً غلط است. تقیه علّت‌های گونانی دارد؛ گاهی تقیه برای حفظ جان دیگران است. محمّد بن عمر کشّی روایت کرده است:

عبدالله پسر زراره گوید: امام صادق(ع) به من فرمود: از طرف من به پدرت (زراره) سلام برسان و به او بگو: «من از تو عیب می‌گیرم [از تو بدگويي مي‌کنم] تا از تو دفاع کنم؛ چون هرکس که ما او را به خود نزدیک کنیم و ستایشش نماییم، مردم و دشمنان نزد او می‌روند تا هرکس را که ما دوستش داریم و او را به خود نزدیک می‌کنیم اذیّت کنند و به او دشنام می‌دهند تنها به خاطر اینکه دوستدار ما و نزدیک درگاه ماست و او را اذیّت می‌کنند و می‌کشند و هرکس که ما از او عیب گیریم را ستایش می‌کنند؛ اگر چه آن شخص را [در واقع] ستایش کنیم. پس من از تو عیب می‌گیرم چون تو کسی هستی که به رابطه با ما اهل بیت و میل داشتن به ما مشهور شده‌ای، پس خواستم از تو عیب بگیرم [از تو بدگويي کنم] تا مردم به خاطر این عیب و نقص عقیده تو در دین را ستایش کنند و ما با این کار شرّ آنها را از تو دور کنیم».[۲۱۱]

اما اینکه پرسشگر گفت: چون طبق عقیده شیعه ائمه به اختیار و اجازه خود می‌میرند دیگر ترسی از کشته شدن ندارند، در این مورد می‌گوییم:

در پاسخ پرسش هفتم بیان کردیم که شیعه معتقد نیست که امامان به اجازه خود می‌میرند، بلکه شیعه معتقد است که خداوند امامان را بین باقی ماندن در دنیا و پیروزی بر دشمن و ملاقات با خود مخیّر می‌کند و امامان نیز ملاقات با خداوند را اختیار می‌کنند.

اما اینکه پرسشگر گفت: «طبق گفته شما ائمه آنچه را می‌شود و نمی‌شود می‌دانند و آنها زمان و چگونگی مرگشان را می‌دانند، بنابراین پيش از فرارسیدن زمان مردنشان ترس و هراسی ندارند، ازاین‌رو نیازی ندارند که در دین خود منافقانه رفتار کنند و مردم مؤمن را فریب دهند»، در پاسخ می‌گوییم: عقیده شیعه در مورد علم امامان معصوم(ع) آن طور که پرسشگر خیال کرده نیست. در پاسخ پرسش هفتم عقیده شیعه در این باره را با استناد به روایات توضیح دادیم. اما برخلاف نظر پرسشگر تقيه عمل منافقانه نيست، بلکه عکس نفاق است؛ چون منافق کسي است که در دل خود، خدا و پيامبر و اسلام را قبول ندارد ولي تظاهر به اسلام کند، ولي تقيه يعني انسان در دل به خدا و پيامبر اعتقاد داشته باشد و مسلمان باشد ولي به خاطر حفظ مال و جان و آبروي خود يا ديگر مؤمنين تظاهر به کفر کند.

اما اینکه «ترس از شکنجه شدن و در معرض توهین و فحش قرار گرفتن چیزی است که بدون تردید تحمّل چنین چیزی وظیفه علماست و اهل بیت پیامبر در تحمّل چنین سختی‌هایی در راه حمایت و یاری دین جدّشان از دیگران سزاوارترند، پس چرا تقیه می‌کردند»؟! در پاسخ می‌گوییم: این چنین نیست که وظیفه علما فریاد زدن حق در برابر حاکم ظالم و در نتیجه تحمّل شکنجه و دشنام باشد؛ بلکه وظیفه علما گوش سپردن به فرمان رسول خدا(ص) است و از آنجا که تقیّه از جمله احکامی است که جواز آن در قرآن بیان شده، بنابراین اهل بیت رسول خدا(ص) در زمانی که می‌دیدند تقیّه کردن برای پیشبرد اهداف دین بهتر است، به حکم قرآن تقیّه می‌نمودند؛ چراکه در بسیاری از مواقع با تقیّه است که می‌شود معارف دین حقیقی را از معرض نابودی حفظ کرد و برای آیندگان باقی گذاشت؛ مثل آنکه رسول خدا(ص) پيش از آنکه به مدینه هجرت کند در مکه چندین سال تقیّه می‌کرد و دین خود را آشکار نمی‌نمود و به طور پنهانی به تبلیغ آن می‌پرداخت.

۲۸. فلسفه تعيين امام و ضرورت نداشتن وجود امام معصوم در همه مکان‌ها[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

از دیدگاه شیعه تعیین امام معصوم به خاطر آن واجب است که ظلم و شرّ از بین برود و در همه جا عدالت برقرار شود.

سؤال اینجاست که آیا شما می‌گویید که در هر شهر و آبادی معصومی بوده است که ظلم را از مردم دور می‌کرده است یا نه؟! اگر بگویید در هر شهر و آبادی معصومی بوده است، به شما گفته می‌شود: این گزافه‌گویی آشکاری است؛ آیا در شهرهای کفار و مشرکان و اهل کتاب هم معصومی هست و آیا در شام پیش معاویه معصومی بوده است؟ و اگر بگویید: ما می‌گوییم معصوم یکی است، اما در سایر شهرها و آبادی‌ها جانشینانی دارد، به شما گفته می‌شود در همه آبادی‌ها و شهرها نایب دارد یا در بعضی شهرها؟ اگر بگویید در همه شهرها جانشین و نایب دارد این گزافه‌گویی و سخن بی‌جایی است و اگر بگویید فقط در بعضی جاها جانشین دارد، به شما گفته می‌شود: همه آبادی‌ها به صورت یکسان به معصوم نیاز دارند پس چرا شما بین آبادی‌ها فرق می‌گذارید؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

از دیدگاه شیعه تعیین امام معصوم به خاطر این است که باید در هر زمانی حجتی از طرف خداوند باشد که هدایت را برای مردم بیان کند و آنها را از باطل دور کند تا هرکس طالب هدایت باشد هدایت گردد و روز قیامت مردم حجتی نزد خداوند نداشته باشند که بگویند:

(رَبَّنا لَولَا أرسَلتَ إلَینَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِكَ مِن قَبلِ أن نَذِلَّ وَ نَخزَی)؛[۲۱۲]

پروردگارا چرا برای ما فرستاده‌ای نفرستادی تا پیش از آنکه خوار و رسوا شویم از آیات و نشانه‌های تو پیروی کنیم؟!‌

به علاوه درست است که در هر شهر و آبادی معصومی وجود نداشته، ولی معصومین معارف و احکام و مسائل را برای اصحابشان بیان می‌کردند و اصحاب ائمه(ع) نیز با نوشتن کلام معصوم و نسخه‌برداری از آن معارف را برای دیگر مردم بیان می‌کردند؛ به همین دلیل احادیث اهل بیت از مناطق مختلف به دست ما رسيده است؛ مثلاً کلینی، صاحب کتاب الکافی، در بغداد بوده و شیخ صدوق، صاحب کتاب من لا یحضره الفقیه، در قم بوده است. همچنین بعضی از اصحاب ائمه با رفتن به شهرهای مختلف کلام امام را تبلیغ می‌کردند و به سایر مردم می‌رساندند و به این وسیله خداوند حجت خویش را بر همه بندگان تمام کرد.

به علاوه اگر اشکال پرسشگر درست باشد، این اشکال به پیامبر نیز وارد خواهد بود؛ چراکه خداوند در قرآن می‌فرماید:

(وَ إن مِن أمَّةٍ إلّا خَلا فِیهَا نَذِیرٌ)،

«هیچ امّتی نیست مگر اینکه انذاردهنده‌ای در آن قرار داده شده».[۲۱۳]

بي‌ترديد رسول خدا(ص) آخرین فرستاده الهی است که در سرزمین حجاز زندگی می‌کرد و تنها می‌توانست مردم حجاز را انذار دهد. پس آیا دیگر امّت‌ها، مثل سرزمین روم و ایران، انذاردهنده‌ای داشتند یا نه؟ اگر بگویید انذاردهنده‌ای نداشتند که قرآن را رد کرده‌ايد و اگر بگویید پیامبران دیگری در آن سرزمین‌ها وجود داشتند که مردم را انذار می‌دادند، دراين‌صورت منکر خاتمیّت رسالت رسول خدا شده‌اید. بنابراین ناچاريد بگویید که رسول خدا(ص) تنها انذاردهنده بود که یا به سرزمین‌های مختلف نائب می‌فرستاد یا اینکه معارف و احکام را برای اصحابش بیان می‌کرد و آنها را برای تبلیغ به دیگر سرزمین‌ها می‌فرستاد. ائمه(ع) نیز به سیره و روش رسول خدا(ص) عمل می‌کردند.

۲۹. مسئله فدک و ارث نبردن زنان از زمين[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۲۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

الکلینی در الکافی باب مستقلی به این عنوان آورده است: «زنان از زمین ارث نمی‌برند» و در این مورد از ابی‌جعفر(ع) روایت کرده است که گفت: «النّساء لا يرثن من الأرض ولا من العقار شيئاً»؛ «زنان از زمین سهمیه ارث ندارند».[۲۱۴]

طوسی در تهذیب از مسیر نقل کرده است(ع) «سألت أبا عبد الله(ع) عن النساء ما لهن من الميراث؟ فقال: لهن قيمة الطوب والبناء والخشب والقصب فأما الأرض والعقار فلا ميراث لهن فيهما»<sym>؛</sym> «از أباعبدالله(ع) در مورد حق ارث زنان پرسیدم، او گفت(ع) قیمت خشت <sym>و</sym> بنا <sym>و</sym> چوب <sym>و</sym> نی به زنان داده می‌شود، ولی از زمین ارث نمی‌برند».

محمّد بن مسلم از ابی‌جعفر(ع) روایت است که گفت: «النّساء لا يرثن من الأرض ولا من العقار شيئاً»؛ «زنان از زمین ارث نمی‌برند».

عبدالملک بن اعین از ابوجعفر یا از ابوعبدالله(ع) روایت می‌کند که گفت: «ليس للنساء من الدور والعقار شيئًا»؛ «زنان از خانه، ملك <sym>و</sym> زمین سهمیه ارث ندارند<sym>»</sym>.[۲۱۵]

در این روایت فاطمه یا کسی دیگر استثنا نشده است. پس بنابراین طبق روایات مذهب شیعه فاطمه حق ندارد خواهان ارث از پیامبر(ص) باشد.

همچنین همه دارایی‌های پیامبر از آن امام است؛ محمد بن یحیی از احمد بن محمد و از عمرو بن شمر، از جابر از ابی‌جعفر(ع) روایت می‌کند که گفت: پیامبر خدا(ص) فرمود:

خلق الله آدم وأقطعه الدّنيا قطيعة، فما كان لآدم(ع) فلرسول الله(ص) وما كان لرسول الله فهو للأئمة من آل محمد.[۲۱۶]

خداوند آدم را آفرید و دنیا را به عنوان ملک به او داد. پس آنچه از آدم(ع) بوده است به پیامبر خدا تعلق دارد و آنچه از آنِ پیامبر خداست به ائمه آل محمد تعلق دارد.

طبق عقیده شیعه اولین امام بعد از پیامبر خدا علی است، بنابراین علی به مطالبه زمین فدک مستحق‌تر است نه فاطمه و علی چنین نکرد؛ بلکه او گفت: «اگر بخواهم، راه رسیدن به عسل ناب و گندم و پارچه‌های ابریشمی را بلدم، ولی هرگز چنین نیست که هوای نفس من بر من غالب آید و آز و طمع مرا به انتخاب خوراکی‌ها بکشاند. درحالی‌که شاید در حجاز و یمامه افرادی هستند که یک تکه نان گیرشان نمی‌آید و هرگز سیر نشده‌اند».[۲۱۷]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

احادیثی که پرسشگر در مورد ارث بردن زن ذکر کرد،‌ مربوط به ارث بردن زن از شوهر است نه ارث بردن زن از پدرش؛ چراکه محدثان مثل کلینی در باب «أنّ النّساء لا یرثن من العقار شیئا<sym>»</sym>، که پرسشگر به آن استناد کرده،‌ چنین روایت کرده‌اند: «امام باقر(ع) فرمود: زن از آنچه شوهرش به جا می‌گذارد، از آبادی و خانه و سلاح و چهارپا، ارث نمی‌برد».[۲۱۸]

در نتیجه روایات این باب در مورد این مطلب است که زن از کدام‌ یک از دارایی‌های شوهرش ارث می‌برد و از کدام یک ارث نمی‌برد و ربطی به ارث بردن زن از پدرش ندارد که با استناد به آن گفته شود حضرت زهرا<sym>۳</sym> نیز فدک را از پیامبر به ارث نمی‌برد.

به علاوه فدک را رسول خدا(ص) در زمان حیات خویش به دخترش حضرت زهرا<sym>۳</sym> بخشید و ابوبکر پس از تصدي خلافت آن را نیز تصاحب کرد. در حقیقت فدک ارث نبود؛ ارث آن است که پس از مرگ پدر به فرزند برسد نه آنکه پدری در زمان حیاتش مِلک خویش را به دخترش هدیه دهد.

در روایات متواتر شیعه و اهل سنت وارد شده که وقتی آیه: (آتِ ذَا القُربَی حَقَّهُ)؛ «حق نزدیکان را بپرداز<sym>»</sym>[۲۱۹] نازل شد پیامبر(ص) حضرت زهرا‌<sym>۳</sym> را خواست و فدک را به ایشان هدیه داد و فرمود ذی‌القربی که خداوند در آیه مذکور فرموده حضرت فاطمه<sym>۳</sym> است و حقّش نیز فدک است. در نتیجه پیامبر فدک را در زمان حیاتش به حضرت زهرا<sym>۳</sym> هدیه داد، نه اینکه حضرت زهرا فدک را پس از شهادت پیامبر(ص) به ارث برده باشد. اینک به ذکر نمونه‌ای از روایات شیعه و سنی در این باره می‌پردازیم:

نمونه‌ای از روایات اهل سنت:

ابویعلی الموصلی روایت کرده است: «ابوسعید گفت: وقتی این آیه (و نزدیکان حقّشان را بده) نازل شد، پیامبر(ص) فاطمه را صدا زد و فدک را به او عطا کرد».[۲۲۰]

دیگر مفسّران و محدثان اهل سنت نیز این حدیث را با اسانید مختلف در کتب خود روایت کرده‌اند.[۲۲۱]

نمونه‌ای از روایات شیعه:

محمّد بن مسعود عیّاشی در تفسیر خود ذیل آیه (وَ آتِ ذَا القُربَی حَقَّهُ)[۲۲۲] حدود شش حدیث نقل کرده است که پس از نزول این آیه رسول خدا(ص) به دستور خداوند فدک را به حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> عطا کرد که به ذکر یک حدیث بسنده می‌کنیم:

امام صادق(ع) فرمود: وقتی آیه (به نزدیکان و مسکین حقّشان را بده) نازل شد، رسول خدا(ص) فرمود: «ای جبرئیل مسکین را شناختم، پس مراد از نزدیکان چه کسانی هستند»؟ جبرئیل عرضه داشت: «آنها نزدیکان شما هستند». پس رسول خدا حسن و حسین و فاطمه را صدا زد و فرمود: «خداوند به من دستور داده که از فیء، که نصیب من کرده، به شما عطا کنم؛ فرموده فدک را به شما عطا کنم».[۲۲۳]

دیگر مفسّران و محدثان شیعه نیز این حدیث را با اسانید مختلف در کتب خود ذکر کرده‌اند.[۲۲۴]

اما آنکه پرسشگر گفت: «چون شیعه معتقد است همه دارایی‌های پیامبر(ص) پس از ایشان برای امام معصوم است پس حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) باید فدک را طلب می‌کرد نه حضرت زهرا<sym>۳</sym>، درحالی‌که علی بن ابی‌طالب(ع) آن را مطالبه نکرد»! در پاسخ می‌گوییم:

دارایی‌های پیامبر(ص) دو قسم است: یک قسم دارایی‌های شخصی ایشان است که مثل دارایی‌های سایر مردم به ارث می‌رسد و قسم دیگر دارایی‌هایی است که نشانه‌های نبوّت و امامت هستند که به وصیّ و خلیفه ایشان امیرالمؤمنین(ع) می‌رسد، و فدک جزء هیچ کدام از این دارایی‌ها نبود؛ چرا که پیامبر(ص) در زمان حیاتش آن را به دخترش حضرت زهرا<sym>۳</sym> هدیه کردند.

البته شیعه معتقد است که حضرت امیرالمؤمنین(ع) برای دفاع از حق حضرت زهرا<sym>۳</sym> شهادت داد که فدک را پیامبر(ص) به حضرت زهرا بخشیده است و از حق دختر پیامبر دفاع کرد. غیر از امیرالمؤمنین(ع) امّ ایمن نیز شهادت داد که رسول خدا(ص) در زمان حیاتش فدک را به حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> بخشید؛ ام ایمن همان زنی است که پیامبر او را از زنان بهشتی معرّفی کرد. ولی ابوبکر شهادت امیرالمؤمنین(ع) و امّ ایمن<sym>۳</sym> را ردّ کرد؛ آن هم به این ادّعا که امیرالمؤمنین(ع) یکی از طرفین دعواست و امّ ایمن نیز زن است و شهادت زنان فایده ندارد. درحالی‌که خداوند در آیه تطهیر حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) را معصوم معرفی می‌کند و معصوم هیچ وقت دروغ نمی‌گوید.[۲۲۵]

اما اینکه پرسشگر از نهج‌البلاغه حدیثی ذکر کرد که امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «اگر بخواهم راه رسیدن به عسل ناب و... را می‌دانم ولی هرگز هوای نفس من بر من غالب نمی‌آید و طمع مرا به انتخاب خوراکی‌ نمی‌کشاند»، وي با نقل این حدیث خواست که مطالبه فدک از طرف امیرالمؤمنین(ع) را طمع در مال دنیا به حساب آورد و به همین دلیل حضرت فدک را مطالبه نکرد.

در پاسخ می‌گوییم: حضرت در مال دنیا طمع نداشت، ولی مطالبه فدک به هیچ وجه طمع کردن در دنیا نیست؛ چون پس گرفتن مِلک دختر رسول خدا(ص) پس گرفتن حق ايشان از حاکم و خليفه وقت است.

۳۰. رفتار دوگانه ابوبکر و امام علي(ع) با مرتدان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ابوبکر با مرتدین جنگید و گفت: اگر از دادن زانوبند شتری که در زمان پیامبر(ص) آن را به ایشان می‌دادند ابا ورزند، با آنها خواهم جنگید و شیعه می‌گویند علی از ترس اینکه مردم مرتد می‌شوند قرآنی را که پیامبر به او املا کرده بود و او آن را نوشته بود بیرون نیاورد! درحالی‌که او خلیفه بود و طبق ادعّای شیعه از سوی خدا کمک می‌شد و دارای صفاتی آن چنانی بود؛ اما با وجود این از ترس اینکه مردم مرتد می‌شوند قرآن را بیرون نمی‌آورد و راضی می‌شود که مردم در گمراهی بمانند و ابوبکر با مرتدان به خاطر یک زانوبند می‌جنگد!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

این چنین نیست که ابوبکر با مرتدین جنگیده باشد، بلکه بسیاری از کسانی که ابوبکر با آنها با عنوان مرتد جنگید، مسلمانانی بودند که امیرالمؤمنین(ع) را خلیفه رسول خدا(ص) می‌دانستند‌ مثل قبیله مالک بن نویره که چون ابوبکر را خلیفه پیامبر(ص) نمی‌دانستند زکاتشان را به او ندادند. ابوبکر نیز به همین دلیل خالد بن ولید را به سوي آنها روانه کرد. خالد رئیس قبیله آنها را، که مالک بن نویره نام داشت، کشت و در همان شب با همسر او زنا کرد. پس از این جریان وقتی حتی عمر نیز از ابوبکر خواست که بر خالد بن ولید حدّ جاری کند ابوبکر سخن او را نپذيرفت و خالد بن ولید را شمشیر خداوند خواند.[۲۲۶]

اما بر خلاف ادعای پرسشگر امیرالمؤمنین(ع) قرآنی که جمع‌آوری کرده بود را بر مردم عرضه کرد. ولی ابوبکر و عمر و پیروانشان از آن روی برگرداندند و گفتند: «ما نیازی به آن نداریم». حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) نیز بعد از اتمام حجت، آن قرآن را مخفی کرد و آن را برای جانشینان خود ذخیره نمود.[۲۲۷]

۳۱. اقدام امام علي(ع) براي تصدي خلافت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه و اهل سنت همه بر این اجماع دارند که علی چنان شجاع و دلیری بود که کسی به گرد پای او نمی‌رسید و او در راه خدا از ملامت هیچ ملامت‌کننده‌ای نمی‌ترسید و از آغاز زندگی‌اش تا وقتی که به دست ابن ملجم کشته شد یک لحظه این شجاعت از او جدا نگردید و شیعه اعلام می‌کند که علی جانشین بلافصل پیامبر است.

آیا پس از وفات پیامبر(ص) شجاعت علی تمام شد و به خاطر این با ابوبکر بیعت کرد؟ و سپس بعد از او با عمر فاروق بیعت کرد؟! و سپس بعد از عمر بلافاصله با عثمان بن عفان بیعت کرد؟! آیا نمی‌توانست که حتی برای یک بار بالای منبر پیامبر(ص) برود و با صدای بلند اعلام کند که خلافت از او غصب شده است و او از دیگران به آن سزاوارتر است چون او وصی پیامبر است؟! چرا علی با اینکه فردی شجاع و دلیر بود و یاوران و دوستداران زیادی هم داشت چنین نکرد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه نیز معتقد است که پس از رسول خدا(ص) هیچ کس در شجاعت به پای امیرالمؤمنین(ع) نمی‌رسید، ولی امیرالمؤمنین(ع) به هیچ وجه از روی اختیار با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت نکرد. ایشان را با تهدید به قتل به این کار واداشتند و از آنجا که حضرت(ع) یاوری نداشت، برای حفظ جان اهل بیت و شیعیان اندکش تقیّه کرد و به اجبار با آنها بیعت نمود؛ همان‌طور که رسول خدا(ص) ایشان را مأمور به صبر نموده بود.[۲۲۸]

اما حضرت امیرالمؤمنین(ع) همواره حقانیت خویش و بطلان خلافت خلفا
را تذکر می‌داد. چگونه پرسشگر ادّعا می‌کند که حضرت در طول زندگی خویش علیه خلفا سخنی نگفت؟!. خطبه شقشقیّه سندي است برحق خواهي و حق طلبي اميرالمؤمنين در موضوع خلافت.

شیخ طوسی به نمونه ديگري از اعتراض علي بن ابي‌طالب(ع) اشاره کرده، روایت مي‌کند:

وقتی آن قوم برای مشورت و صحبت بر سر خلافت جمع شدند، عبدالرحمان بن عوف با هرکدام از اهل مجلس جداگانه صحبت کرد. سپس به علی بن ابی‌طالب(ع) گفت: «عهد و پیمان خداوند بر تو باشد که اگر ولیّ امر شدی به کتاب خدا و سنت پیامبرش و سیره ابوبکر و عمر عمل کنی»! حضرت علی(ع) فرمود: «عهد و پیمان خدا بر من باشد که اگر ولیّ امر شدم به کتاب خدا و سنت پیامبرش عمل کنم». عبدالرحمان همان سخنش که به علی بن ابی‌طالب(ع) گفته بود را به عثمان گفت و عثمان جواب داد: «قبول است». عبدالرحمان سخن خود را به هرکدام از علی بن ابی‌طالب و عثمان سه بار تکرار کرد، در هر سه بار علی بن ابی‌طالب(ع) همان جواب را می‌داد و عثمان جواب می‌داد: «قبول است». به همین خاطر عبدالرحمان بن عوف با عثمان بیعت کرد.[۲۲۹]

پس طبق عقیده شیعه امیرالمؤمنین(ع) اصرار داشت که همیشه مخالفت خود با ابوبکر و عمر را آشکار کند؛ تا جايي که به خاطر آن حکومت را نیز از دست داد.

۳۲. اثبات عصمت و امامت بقيه امامان‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

حدیث کسا شامل چهار نفر از خانواده علی می‌شود که تطهیر شامل آنها می‌گردد.[۲۳۰] پس دلیل شامل کردن دیگران در تطهیر و عصمت چیست؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آیه تطهیر شامل پنج نفر یعنی پیامبر و حضرت علی بن ابی‌طالب و حضرت زهرا و حسنین(ع) می‌شود و همین پنج نفر به عصمت و امامت دیگر ائمّه(ع) تصریح کرده‌اند. حتی اگر کسانی که آیه تطهیر در حق آنها نازل شده به عصمت امامان پس از خود تصریح نکرده بودند، عصمت جمیع امامان و جانشینان رسول خدا(ص) ثابت بود؛ چراکه امامت با معجزه و تصریح رسول خدا(ص) و تصریح امام قبلی ثابت می‌شود.

امام از طرف خداوند برای هدایت مردم فرستاده شده و اگر معصوم نباشد صدور خطا و گناه از او محال نيست. پس چگونه مردم می‌توانند از او اطاعت کنند، درحالی‌که احتمال دارد به خاطر نداشتن عصمت، دستورات خداوند را به طور نادرست برای مردم بیان کند![۲۳۱]

۳۳. انتساب امام صادق‌(ع) به ابوبکر[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه از امام جعفر صادق ـ که به پندار آنها مؤسس مذهب جعفری است ـ روایت می‌کنند که او با افتخار می‌گفت: «ابوبکر دو بار مرا زاده است»؛[۲۳۲] چون نسب جعفر صادق از دو طریق به ابوبکر می‌رسد: اوّل از طریق مادرش فاطمه بنت قاسم بن محمد ابن ابی‌بکر، و دوم از طریق مادربزرگش اسماء بنت عبدالرحمان بن ابی‌بکر (اسما مادر فاطمه بنت قاسم بن محمد بن ابی‌بکر است). سپس می‌بینیم که شیعه روایت‌های دروغینی از امام صادق نقل مي‌کنند که او جدّش ابوبکر را مذمت مي‌کند!

سؤال اینجاست که چگونه امام صادق از یک طرف به جدّ خود افتخار می‌کند و از طرفی به او طعنه می‌زند؟! ممكن است چنین سخنی از یک بازاری جاهل سر ‌زند، نه از امامی که شیعه او را فقیه‌ترین و پرهیزگارترین فرد دورانش می‌شمارند و هرگز کسی او را مجبور نکرده که کسی را بستايد یا مذمت کند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

امام صادق(ع) هرگز به ابوبکر بن ابی‌قحافه افتخار نکرده است و اگر قرار باشد ایشان به یکی از اجدادش افتخار کند، افتخار کردن به رسول خدا(ص) سزاوارتر است. روایتی که پرسشگر از کتاب کشف الغمّة نقل کرد از کتب اهل سنت نقل شده و از روایات شیعه نیست. در پاسخ پرسش ششم بیان کردیم که علی بن عیسی اربلی در مقدمه کتاب کشف الغمّه چنین گوید: «غالبا روایت کتابم را از کتب اهل سنت گرفته‌ام تا برای آنها نیز حجت باشد و مورد قبول همه قرار گیرد». اربلی هنگام نقل حدیث مذکور تصریح کرده که این حدیث را از جنابذی حنبلی نقل می‌کند؛ یعنی از یکی از علمای اهل سنت که حنبلی‌مذهب بوده است. در نتیجه این حدیث را اهل سنت نقل کرده‌اند و پرسشگر نمی‌تواند به وسیله آن علیه شیعه احتجاج کند و این حدیث بیانگر مذهب شیعه یا عقائد ائمّه(ع) نیست.

برای پی بردن به نظر امام صادق(ع) درباره ابوبکر بن ابی‌قحافه باید جمیع احادیث ایشان را بررسی کرد. در این صورت آیا تنها یک روایت مرسل و بدون سند، که از مخالفان امام صادق(ع) نقل شده و به ایشان نسبت داده‌اند، مي‌تواند بیانگر عقیده امام صادق(ع) در مورد ابوبکر بن ابی‌قحافه باشد؟!

به علاوه شیعه معتقد نیست که امام صادق(ع) مؤسّس مذهب تشیع است، بلکه مذهب حق تشیع را رسول خدا(ص) در غدیر خمّ، که پیروی از امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را واجب کرد و ایشان را جانشین خود نمود تأسيس کرد؛ چرا که شیعه به معنای پیرو و تبعیت کننده است.

۳۴. ارتباط فتح بيت‌المقدس با حقانيت مذهب[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

مسجدالاقصی در زمان عمر آزاد شد. سپس در زمان رهبر سنی‌مذهب، صلاح‌الدین ایوبّی;، آزاد گردید. شیعه چه دستاوردهایی در طول تاریخ داشته‌اند؟! آیا یک وجب از زمین را فتح کرده‌اند و آیا دشمنی از دشمنان اسلام و مسلمانان را عقب رانده‌اند؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آزاد شدن مسجدالأقصی در زمان عمر بن الخطاب و صلاح‌الدّین ایّوبی دلیل بر حقانیت آنها نمی‌شود و آزاد نشدن مکانی به دست شیعه نیز دلیل بر بطلان آنها نيست. اگر این چنین بود باید تمام پادشاهان جور، که برای گسترش قدرت خود کشورگشایی و قتل و غارت مي‌کنند بر حق باشند. حقانیت یا بطلان گروهی با نص خداوند در قرآن و تفسیر رسول خدا(ص) مشخّص می‌شود.

هنر شیعه این بوده که توانسته در طول تاريخ حکومت‌های ظالمانه دشمنان
اهل بیت(ع) حقیقت را حفظ کند و برای آیندگان به ارمغان گذارد تا هرکس طالب هدایت است، هدایت شود.

همچنین اگر مسجدالأقصی به دست عمر بن الخطاب فتح شد، خانه کعبه که افضل از مسجدالأقصی است به دست با کفایت امیرالمؤمنین(ع) فتح شد و بت‌های آن را با رفتن بر روی شانه‌های رسول خدا(ص) شکست و نابود کرد. همچنين اگر شخصی تصدي حکومت را برعهده گرفت و سپس در این منصب فتوحاتی نموده، این فتوحات فضیلتی برای او نیست، بلکه وزر و وبال اوست. همچنین صلاح‌الدّین ایوبی مسلمانان را قتل عام می‌کرد؛ ولی با وجود این پرسشگر به نيکي از وي ياد مي‌کند!

۳۵. ارتباط امام علي بن ابيطالب(ع) با عمر بن خطاب[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان ادعا می‌کنند که عمر با علی دشمن بوده است، اما می‌بينیم که عمر وقتی برای تحویل گرفتن کلیدهای بیت المقدس می‌رود علی را در مدینه جانشین خود مي‌کند![۲۳۳] با اینکه اگر کوچک‌ترین مشکلی برای عمر پیش بیاید علی خلیفه خواهد شد! پس این دشمنی کجاست؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چنین مطلبی در هیچ یک از منابع شیعه ذکر نشده و حتی نزد علمای اهل سنت نیز پذيرفته نیست؛ چرا که نقل کننده آن، یعنی سیف بن عمر، از بزرگترین جعل کنندگان و دروغگویان است؛ براي مثال ابی الحجّاج یوسف المزّی نوشته است:

سیف بن عمر التمیمی البرجمی ... ابوحاتم گوید: «حدیثِ سیف بن عمیره متروک است و حدیثش شبیه حدیث واقدی می‌ماند» و ابوداوود گوید: «او هیچ نیست». و نسائی و دار قطنی گویند: «او ضعیف است» و ابواحمد بن عدی گوید: «بعضی از احادیثش مشهور است ولی عموم احادیثش منکر است و تبعیت نمی‌شود و او به ضعف نزدیک‌تر است تا به راستگویی» و ابوحاتم بن حبّان گوید: «او احادیث جعلی را از اشخاص راستگو نقل می‌کند» و گوید: «گفته‌اند او حدیث جعل می‌کند».[۲۳۴]

دیگر عالمان اهل سنت نیز سیف بن عمیر را کذّاب و جعل کننده حدیث خوانده‌اند.[۲۳۵]

۳۶.‌شرايط محل سجده در نماز[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

علمای شیعه معتقدند اعضاي سجده در نماز هشت عضو است، (پیشانی، بینی، کف دودست، زانوها و پاها) و این اعضا باید در هنگام سجده با زمین در تماس باشند. همچنین معتقدند واجب است سجده بر چیزی غیر خوراکی و پوشیدنی باشد و به این دلیل پیشانی‌شان را بر خاک (مهر) می‌گذارند. پس چرا زیر تمام اعضای سجده کمی خاک قرار نمی‌دهند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اهل بیت(ع) در احادیث بیان کرده‌اند که لازم است انسان بر زمین یا چیزی که از زمین می‌روید سجده کند،[۲۳۶] ولی لازم ندانسته‌اند که جمیع اعضای سجده باید روی زمین یا چیزی که از زمین می‌روید قرار گیرد؛ به همین دلیل لازم نیست که جمیع اعضای سجده روی خاک قرار گیرد و فقط پیشانی کافی است.

۳۷. چگونگي قضاوت و حکمراني حضرت مهدي‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه می‌گویند مهدی‌شان وقتی ظهور می‌کند طبق حکم آل داوود فرمانروایی مي‌کند! پس شریعت محمد(ص)، که نسخ‌کننده همه شریعت‌هاست، کجاست؟! در شريعت محمد(ص) نص بر اين است كه بايد با دلائل و براهين قضاوت كرد.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

این چنین نیست که دین اسلام جمیع احکام ادیان گذشته را نسخ و باطل کرده باشد؛ بلکه بسیاری از احکام ادیان گذشته را تأیید کرده است؛ مثل روزه که خداوند در قرآن تصریح کرده که ادیان گذشته نیز به گرفتن روزه موظّف بوده‌اند:[۲۳۷]

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون)؛

ای کسانی که ایمان آوردید بر شما نیز روزه گرفتن نوشته شد [و تکلیف گردید] همان‌طور که بر کسانی که قبل از شما بودند نوشته شد تا شاید [از خدا] بترسید.

بنابراين قضاوت کردن به حقیقت امر، که روش قضاوت کردن حضرت داوود بود، نیز از جمله احکامی است که نسخ نشده و حضرت صاحب الزّمان(ع) پس از ظهورش به دستور خداوند این چنین قضاوت خواهد کرد. در واقع در شریعت پیامبر(ص) نص وارد شده که باید با دلائل و براهین قضاوت کرد، ولی امامان شیعه بیان کرده‌اند که این حکم را خداوند تا زمان ظهور حضرت مهدی(ع) مقرّر کرده و پس از ظهور ایشان مدّت زمانی که خداوند برای عمل کردن به این حکم مقرّر نموده بود به پایان می‌رسد و حضرت صاحب الزّمان<sym>[</sym> برای گسترش عدل و ریشه‌کن کردن ظلم طبق قضاوت حضرت داوود به حقیقت و باطن قضاوت خواهد کرد.

۳۸. چگونگي تعامل حضرت مهدي‌<sym>[</sym> با مخالفان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چرا وقتی مهدی ظهور می‌کند با یهودیان و مسیحیان از در صلح و آشتی در می‌آید و عرب‌ها و قریش را به قتل می‌رساند؟! آیا محمد از قریش و عرب نیست و همچنین طبق گفته خودتان آيا ائمه چنین نیستند؟! يعني از عرب نيستند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آنچه پرسشگر بیان کرد کاملاً غلط است. شیعه معتقد است وقتی حضرت مهدی صاحب الزّمان(ع) ظهور می‌کند جمیع مردم را به اسلام حقیقی، یعنی شهادت به توحید و رسالت پیامبر(ص) و ولایت امیرالمؤمنین(ع) و فرزندان معصوم ایشان دعوت می‌کند؛ هرکس قبول کند هدایت یافته و هرکس در مقابل حق تسلیم نشود، به دست حضرت و یارانش کشته می‌شود؛ چه مسیحی و یهودی باشد و چه عرب و عجم.

حتی اگر سخن پرسشگر درست باشد و حضرت با یهودیان و مسیحیان از در صلح و آشتی در آید و عرب را قتل عام کند، باز اشکالی به ایشان وارد نیست؛ چرا که وقتی معتقدیم ایشان جانشین رسول خدا(ص) و ولیّ خداست، پس جمیع افعالش به دستور خداوند است و از نزد خود کاری انجام نمی‌دهد.

۳۹. کيفيت تولّد امامان‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۳۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان معتقدند که ائمه در پهلوی مادرانشان هستند و از ران راست متولد می‌شوند![۲۳۸] آیا مگر محمد(ص)، که برترین پیامبران و والاترین انسان‌ها بود، در شکم مادرش نبود و از رحم او بیرون نیامد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

حدیثی که پرسشگر به آن استناد کرده را حسین بن حمدان خصیبی و صاحب کتاب اثبات الوصیّه به یک سند و با کمی تفاوت در مضمون نقل کرده‌اند. متن این حدیث را از کتاب الهداية الکبری تألیف حسین بن حمدان خصیبی، که کامل‌تر است، نقل مي‌کنيم:

حکیمه دختر محمّد بن علی الجواد(ع) بر حضرت ابومحمّد امام حسن عسکری(ع) وارد می‌شد و برای ایشان دعا می‌کرد که خداوند فرزندی به ایشان عطا کند. حکیمه گفت: «بر ایشان وارد شدم و همان سخنی که می‌گفتم را گفتم و همان دعایی که می‌کردم را دوباره تکرار نمودم». حضرت فرمود: «ای عمّه، آنچه از خداوند درخواست می‌کردی که به من روزی کند در این شب به دنیا می‌آید، ‑ و آن شب، شبِ جمعه هشتم شعبان سال ۲۵۷ هجری بود ‑ پس [امشب] نزد ما افطار کن». حکیمه گفت: «ای سرور من این فرزند بزرگوار از کیست»؟ فرمود: «از نرجس ای عمّه جان». حکیمه گفت: «ای سرور من، میان کنیزان شما هیچ کس نزد من محبوب‌تر از نرجس نیست»! پس بلند شدم و بر نرجس خاتون وارد شدم. او همان‌طور که پيش‌تر با من سخن می‌گفت، سخن گفت و با من با زبان سندی صحبت کرد و من نیز با همان زبان با او صحبت کردم و بر دست‌هایش افتادم و آنها را بوسیدم». نرجس خاتون گفت: «فدایت شوم». من به او گفتم: «بلکه من و همه عالَم فدای شما شویم»! او از کار من تعجّب نمود؛ گفتم: «از کار من تعجّب می‌کنی! خداوند در این شب فرزندی که در دنیا و آخرت سیّد و سرور است را به تو عطا خواهد کرد و او سبب گشایش و راحتی مؤمنین است». نرجس خاتون از من حیا کرد. من به او نظر نمودم ولی اثر حمل و بارداری در او ندیدم. به سرورم ابومحمّد(ع) عرض کردم: «اثر حمل و بارداری در او نمی‌بینم»! ایشان تبسّم نمود و فرمود: «ما خانواده اوصیا در شکم مادرانمان حمل نمی‌شویم، بلکه در سینه آنها حمل می‌شویم و از رحم آنها بیرون نمی‌آییم، بلکه از ران راست مادرانمان بیرون می‌آییم؛ چراکه ما نور خداوند هستیم که نجاسات به آن نمی‌رسد...».[۲۳۹]

در پاسخ به سؤال پرسشگر چنین می‌گوییم:

شیعه تنها به نص صریح قرآن یا روایات قطعی امامان معصوم(ع) معتقد است، امّا مطلب مذکور در هیچ یک از کتب معتبر حدیثی شیعه وارد نشده و تنها در کتاب الهداية الکبری و همچنین اثبات الوصيّة، که مؤلف آن مشخّص نیست،[۲۴۰] وارد شده است. بنابراین حدیث مذکور اعتباری ندارد؛ چرا که صاحب کتاب الهداية الکبري از منحرفاني است که در مورد ائمّه(ع) غلو کرده است و این مطلب با مطالعه کتاب او به خوبی روشن می‌شود و علمای شیعه نيز به انحراف او شهادت داده‌اند؛ براي مثال نجاشی در مورد او چنین گوید: «حسین بن حمدان خصیبی جنبلانی، ابوعبدالله، مذهبش فاسد بود...».[۲۴۱]

گذشته از آن حدیث مذکور با حدیثی که در کتب معتبر حدیثی شیعه وارد شده در تعارض است. شیخ صدوق همان حدیث را این چنین نقل کرده:

محمّد بن عبدالله طهوی گوید: پس از درگذشت حضرت ابومحمّد امام حسن عسکری(ع) نزد حکيمه بنت محمّد [امام جواد](ع) رفتم تا از ایشان در مورد حجت خداوند و سرگردانی که مردم در آن به سر می‌برند و بر سر آن با هم اختلاف دارند بپرسم... حکیمه گفت: «حضرت ابوالحسن امام هادی(ع) درگذشت و حضرت ابومحمّد امام حسن عسکری(ع) در جایگاه پدرش نشست». من ایشان را نیز زیارت می‌کردم همان‌طور که پدرشان را زیارت می‌نمودم. روزی نرجس نزد من آمد تا کفش مرا از پایم دربیاورد و گفت: «ای بانوی من کفشت را به من بده»! من گفتم: «بلکه تو خانم و بانوی من هستی. به خدا قسم کفشم را به شما نمی‌دهم که آن را دربیاوری و نمی‌گذارم به من خدمت کنی، بلکه من بر روی چشمم به شما خدمت می‌کنم». امام حسن عسکری(ع) سخن مرا شنید و فرمود: «ای عمّه جان خداوند شما را پاداش خیر دهد». پس تا غروب خورشید نزد ایشان نشستم و کنیز را صدا زدم و به او گفتم: لباس مرا بیاورد تا بروم. حضرت(ع) فرمود: «نه ای عمّه جان، امشب نزد ما در خانه بمان که امشب همان فرزندی که نزد خداوند عزّ و جلّ کرامت دارد و خداوند به وسیله او زمین را بعد از مرگش زنده می‌کند به دنیا خواهد آمد». گفتم: «این فرزند از چه کسی به دنیا خواهد آمد درحالی‌که من اثر بارداری در نرجس نمی‌بینم»؟! فرمود: «از نرجس به دنیا می‌آید نه از زن دیگر»! حکیمه گوید: پس نزد نرجس رفتم و او را پس و پیش کردم، ولی اثر حمل و بارداری در او ندیدم! نزد حضرت(ع) برگشتم و آنچه انجام دادم را به ایشان خبر دادم. حضرت تبسّم نمود و به من فرمود: «هنگام فجر (وقت نماز صبح) اثر بارداریِ نرجس بر شما آشکار خواهد شد؛ چراکه مَثَل او مَثَل مادر موسی(ع) است که اثر بارداری او ظاهر نشد و هیچ‌کس تا زمان به دنیا آمدن حضرت موسی(ع) ندانست که او باردار است؛ چراکه فرعون در طلب حضرت موسی(ع) شکم زنان حامله را می‌شکافت و این فرزند نظیر حضرت موسی(ع) است...».[۲۴۲]

در این حدیث صریحاً وارد شده که حضرت امام حسن عسکری(ع) به حضرت حکیمه خاتون‌<sym>۳</sym> فرمود: «اثر بارداری نرجس بر شما آشکار خواهد شد، درحالی‌که در حدیث حسین بن حمدان خصیبی چنین وارد شده بود که وقتی حکیمه خاتون<sym>۳</sym> از امام حسن عسکری(ع) پرسید چرا اثر بارداری بر نرجس خاتون<sym>۳</sym> آشکار نیست، فرمود: «چون ما در شکم مادر حمل نمی‌شویم...».

در نتیجه حدیثی که پرسشگر ذکر کرد در کتب غالیان وارد شده و بیانگر عقیده شیعه نیست. عقیده شیعه همان احادیثی است که در کتب معتبر حدیثی وارد شده است. گذشته از آن شیعه در مقامات و علم و عصمت هر چه در مورد امامان معصوم(ع) معتقد باشد، افضل و اکمل آن را در مورد رسول خدا(ص) معتقد است و معتقد است جمیع ائمه(ع) و رسول خدا(ص) و حضرت زهرا<sym>۳</sym> یک نور هستند. ابن ابی‌زینب نعمانی روایت کرده است:

زید شحام گوید: ... پس امام صادق(ع) فرمود: «خلقت ما اهل بیت و علم ما و فضیلت ما یکی است و همه ما نزد خداوند عزّوجلّ یکی هستیم». زید گوید: «گفتم: به من خبر ده که تعداد شما چند نفر است»؟ فرمود: «ما دوازده نفر هستیم که در ابتدای خلقتمان این چنین پیرامون عرش پروردگارمان بودیم؛ اول ما محمّد است و وسط ما محمّد است و آخر ما محمّد است».[۲۴۳]

البته طبق احادیث متواتر، رسول خدا(ص) از جمیع مخلوقات افضل و برتر است. پس اگر بر فرض محال، شیعه معتقد باشد که ائمه در پهلوی مادرانشان هستند و از ران راست متولد می‌شوند همین را در مورد پیامبر(ص) نیز معتقدند.

۴۰. ممنوع بودن بردن نام حضرت مهدي‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه از امام جعفر صادق روایت می‌کند که گفت: «صاحب هذا الأمر رجل لا يسميه باسمه إلاَّ كافر... ؛ «صاحب این امر مردی است که کسی جز کافر او را به اسمش صدا نمی‌زند...».[۲۴۴] و از ابی‌محمد حسن عسکری روایت می‌کنند که به مادر مهدی گفت: «ستحملين ذكرًا واسمه محمد وهو القائم من بعدي ...»؛ «بچه‌دار خواهی شد <sym>و</sym> بچه‌ات پسری است که اسم او محمد است <sym>و</sym> بعد از من امام قائم اوست...<sym>»</sym>.[۲۴۵]

آیا این تناقض نیست؟! یک مرتبه می‌گویید هرکس مهدی را به نام او صدا بزند کافر است. و بار دیگر می‌گویید که حسن عسكری او را محمد نامیده است!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همان‌طور که در پاسخ پرسش قبل بیان کردیم امام حسن عسکری(ع) فرمود:
«مَثَل حضرت صاحب الزّمان<sym>[</sym> مَثَل حضرت موسی(ع) است که حکومت در طلب ایشان شکم زنان حامله را می‌درید». حکومت بنی‌العباس نیز به شدّت در طلب مهدی موعودِ شیعیان بود و ایشان را خطر جدّی برای حکومت خود می‌دید؛ به همین دليل خداوند ولادت ایشان را مانند حضرت موسی(ع) از آنها مخفی کرد، و امامان معصوم(ع) نیز به دستور خداوند بردن نام ایشان را ممنوع کردند که حکومت از ولادت ایشان آگاه نشود و همه این دستورات برای حفظ جان حضرت صاحب الزّمان<sym>[</sym> بود و این منافاتی با این مطلب ندارد، چراکه اگر امام حسن عسکری(ع) نام فرزندش را به مادر ایشان بگوید، جان ایشان به خطر نمی‌افتد.

۴۱. عبدالله افطح و مسئله امامت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

عبدالله بن جعفر صادق، برادر تنی اسماعیل بن جعفر صادق بود. مادر آن دو فاطمه بنت حسین بن علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب است. پس به اعتقاد شیعه هر دو نفر از پدر و مادر سید حسینی هستند. پس چرا عبدالله پس از مرگ برادرش اسماعیل در حیات امام جعفر صادق از امامت منع شد؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

این چنین نیست که هرکس پدر و مادرش سید حسینی باشند امام معصوم باشد. از نظر شیعه تنها کسی امام معصوم است که رسول خدا(ص) به امامت ایشان تصریح کرده باشد یا برای اثبات امامتش معجزه بیاورد یا امام قبلی به امامت او تصریح کرده باشد؛ به همین دلیل شخص مذکور امام نيست؛‌ چراکه رسول خدا(ص) و امامان قبلی جمیع دوازده امام را مشخّص کرده‌اند و نام او میان آنها نیست و برای اثبات امامتش معجزه‌ای نیاورده است.

۴۲. پوشيدن لباس سياه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

کلینی در الکافی از احمد بن محمد از ابی‌عبدالله(ع) روایت می‌کند که گفت: «يكره السواد إلاَّ في ثلاث الخف والعمامة والكساء»؛' «سیاه پوشیدن مکروه است مگر در سه چیز(ع) موزه[۲۴۶] <sym>و</sym> عمامه <sym>و</sym> عبا<sym>»</sym>.[۲۴۷] همچنین در کتاب الزی از او روایت شده که او گفت: «كان رسول الله'(ص) يكره السّواد إلاَّ في ثلاثة الخف والكساء والعمامة»؛ «پپامبر(ص) سیاه پوشیدن را نمی‌پسندید مگر در سه چیز(ع) موزه <sym>و</sym> عمامه و عبا».[۲۴۸]

حر عاملی در وسائل از صدوق و او از محمد بن سلیمان و او از ابی‌عبدالله(ع) روایت می‌کند که به او گفتم: «أصلّي في القلنسوة السّوداء؟ قال(ع) لا تصلّ فيها فإنَّها لباس أهل النّار<sym>»</sym>؛ «آیا با کلاه سیاه نماز بخوانم؟ گفت: با کلاه سیاه نماز نخوان؛ چون کلاه سیاه لباس اهل جهنم است».[۲۴۹]

صدوق در من لا یحضره الفقیه از امیرالمؤمنین روایت می‌کند که به یارانش گفت: «لا تلبسوا السّواد فإنَّه لباس فرعون<sym>»</sym>؛ «لباس سیاه نپوشید؛ چون لباس سیاه لباس فرعون است».

از حذيفة بن منصور روایت می‌کند که گفت(ع) «در شهر حيره پیش ابی‌عبدالله(ع) بودم که فرستاده خلیفه ابی‌العباس آمد و به او گفت که خلیفه تو را فرا خوانده است. او بارانی پوشید که یک روی آن سیاه و روی دیگر آن سفید بود. سپس گفت: «با اینکه می‌دانم که این لباس اهل جهنم است آن را می‌پوشم».[۲۵۰]

در بعضی روایت‌های شیعه آمده است که لباس سیاه لباس بنی‌عباس، دشمنان آنهاست. چنان‌که صدوق در من لا یحضره الفقیه روایت می‌کند: «روایت شده است که جبرئیل‌(ع) درحالی‌که قبای سیاه بر تن داشت، نزد پیامبر‌(ص) آمد و کمربندی داشت که خنجری در آن بود. پیامبر‌(ص) فرمود: جبرئیل این چه لباسی است؟ جبرئیل گفت: لباس فرزندان عمویت عباس است. آن‌گاه پیامبر‌(ص) نزد عباس رفت و گفت: عمو جان! فرزندان تو برای فرزندان من بلا خواهند. گفت: ای پیامبر خدا آیا خودم را اخته کنم؟ پیامبر فرمود: همه چیز مقدّر شده است». به ظاهر منظور از اهل جهنم در روایت‌هایی که گذشت کسانی هستند که روز قیامت به جهنم می‌روند و در آن جاودانه می‌مانند و آنها فرعون و گروه‌های سرکشی امثال خلفای عباسی و کفار این امت و کفار امت‌های گذشته هستند که لباس سیاه می‌پوشیده‌اند.[۲۵۱]

صدوق در من لا یحضره الفقیه به روایت از اسماعیل بن مسلم و او از امام صادق روایت می‌کند که گفت: «خداوند به یکی از پیامبرانش وحی کرد: به مؤمنان بگو لباس دشمنان مرا نپوشید و خوراک دشمنان مرا نخورید و راه دشمنانم را نروید؛ چون اگر این کارها را بکنید همانند دشمنانم دشمن من خواهید شد».[۲۵۲]

در کتاب عیون الأخبار بعد از نقل روایت با سندی دیگر که علی بن ابی‌طالب از پیامبر(ص) روایت می‌کند می‌گوید:

لباس دشمنان، لباس سیاه است...[۲۵۳]

بعد از بیان این همه روایات که از ائمه در مذمّت لباس سیاه بیان شده و می‌گویند که لباس سیاه لباس دشمنان است، سؤال این است که چرا شيعيان سیاه می‌پوشند و لباس سیاه را لباس سادات قرار داده‌اند...؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

علمای شیعه نیز معتقدند که پوشیدن لباس سیاه مکروه است مگر در مواردی، مثل کفش و عمامه و عبا که در روایاتی که خود پرسشگر ذکر نموده نیز استثنا شده بود و در موردی همچون عزاداری که خود ائمه(ع) در روایات دیگر پوشیدن لباس سیاه در عزادارای را استثنا کرده و آن را پسندیده دانسته‌اند.[۲۵۴]

به علاوه شیعه لباس سیاه را لباس سادات قرار نداده، بلکه سادات تنها عمّامه سیاه بر سر می‌گذارند و در روایاتی که پرسشگر در پرسش ذکر کرد، صریحاً بیان شد که پوشیدن سیاه مکروه است مگر در کفش و عمامه و عبا.

۴۳. متعدد بودن فرقه‌هاي شيعه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر کسی بخواهد شیعه شود، باید از میان مذاهب مختلف و زیاد شیعه کدام را انتخاب کند؟! امامیه و اسماعیلیه و نصیریه و زیدیه و دروز ... الخ همه مدعی هستند که مذهبشان مذهب اهل بیت است و همه با صحابه دشمن هستند و همه به امامت علی ابن ابی‌طالب معتقدند و بر این باورند که او خلیفه بلافصل پیامبر است؛ پس کدام یک را باید انتخاب کرد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همان‌طور که پرسشگر در مقدّمه کتاب بیان کرد رسول خدا(ص) فرموده است: «امّت من به ۷۳ فرقه تقسیم خواهند شد که همگی در آتش جهنم هستند مگر یک فرقه».[۲۵۵] حضرت(ص) در این حدیث تصریح مي‌کند که این ۷۳ فرقه از امت ایشان هستند و مسلّما هر کدام از آنها خود را مسلمان و بر حق می‌دانند. پس آیا چون امت اسلام به ۷۳ فرقه تقسیم شده‌اند و هرکدام ادعای حقانیت دارند می‌توانیم بگوییم دین اسلام بر باطل است؟ آیا یک مسیحی یا یهودی می‌تواند تقسیم شدن مسلمانان به ۷۳ فرقه و اینکه هر کدام ادعای بر حق بودن دارند را دلیل بر بطلان اسلام قرار دهد؟

انسان عاقل باید دنبال دلیل باشد و با بررسی ادلّه‌ای که هر فرقه بر اثبات حقانیت خود آورده است به حقیقت دست یابد؛ همان‌طور که پيش‌تر نیز بیان کردیم امامت به حکم عقل از سه راه ثابت می‌شود:

  1. تصریح رسول خدا(ص) به امامت و جانشینی یک شخص؛
  2. ارائه معجزه از کسی که ادعای امامت دارد؛
  3. امامی که امامتش از طریق دو راه قبلی ثابت شده، امامان بعد از خود را مشخّص کند و تصریح به امامت آنان کند.

طبق این سه راه امامان و جانشینان رسول خدا(ص) همان دوازده امامِ شیعیان اثناعشری هستند؛ چراکه رسول خدا(ص) در روایات متواتر آنها را جانشینان و امامان بعد از خود مشخّص کرده است. هر یک از آنها نيز برای اثبات امامت خویش معجزه آورده و تصریح به امامت امامان بعد از خود نموده‌اند.

علمای شیعه تصریحات رسول خدا(ص) بر اسامی امامان و جانشینان بعد از خود و همچنین تصریحات ائمّه(ع) بر اسامی امامان و معجزاتی که دوازده امام برای اثبات امامتشان ارائه کرده‌اند را جمع‌آوری نموده‌اند تا تواتر آن بر همه ثابت شود؛ براي مثال می‌توانید به کتاب إثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات تألیف شیخ حرّ عاملی(رض) مراجعه کنید.

۴۴. شروط امامت نزد شيعه و امامت حضرت مهدي‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است از شروط امامت تکلیف (بلوغ و عقل) است و امام غائب شیعه «محمد بن حسن عسکری» در سن سه یا پنج سالگی به امامت رسیده است؛ چگونه این شرط در مورد او رعایت نشده است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد نیست که امام معصوم باید بالغ باشد، بلکه معتقد است از شرایط امام جماعت این است که بالغ باشد، نه امام معصوم. کسی که خدا او را برای نبوّت یا امامت برمی‌گزیند لازم نیست بالغ باشد؛ همان‌طور که حضرت عیسی(ع) در گهواره سخن گفت و فرمود: (إنِّی عبدالله آتانِيَ الکِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِیّاً)؛ «من بنده خداوند هستم، خدا به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است».[۲۵۶] و همان‌طور که خداوند در مورد حضرت یحیی فرموده است: (وَ آتَیناه الحُکمَ صَبیَّاً)؛ «و حکم (نبوّت) را در کودکی به او دادیم».[۲۵۷]

به همین جهت، بعضی از ائمّه(ع) مثل امام زمان(ع) پيش از رسیدن به سنّ بلوغ به امامت رسیدند؛ مثل حضرت عیسی و یحیی(ع)که در کودکی به مقام نبوّت رسیدند.

۴۵. وجود مصاحف متعدد نزد شيعه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آیا غیر از قرآن کتاب‌های دیگری بر پیامبر نازل شده است که فقط علی از آن آگاه بوده است؟! اگر بگویید نه، پس به روایت‌های خود که ذیلاً ذکر می‌شوند چه پاسخی می‌دهید:

الجامعه: ابوبصیر از ابی‌عبدالله روایت می‌کند که گفت: «و جامعه نزد ماست و مردم چه می<sym>‌</sym>دانند جامعه چیست؟! می<sym>‌</sym>گوید: گفتم فدایت شوم جامعه چیست؟ گفت: صحیفه<sym>‌</sym>ای است که طول آن هفتاد گز پیامبر است و او آن را املا کرده و علی با دستش آن را نوشته است. حلال و حرام و همه چیزهایی که مردم به آن نیاز دارند حتی دیه زخم در آن بیان شده است».[۲۵۸]

دقت کنید: و در آن همه چیزهایی که مردم به آن نیاز دارند بیان شده است.

پس چرا پنهان شده و ما از آن و از آنچه در آن است محروم شده‌ایم؟! آیا این کتمان و پوشاندن علم نیست؟!

  1. صحیفه ناموس: از رضا در حدیث علامت‌های امام روایت شده که گفت: «و امام صحیفه<sym>‌</sym>ای دارد که در آن اسامی شیعیانش تا روز قیامت، و دشمنانشان که تا روز قیامت می<sym>‌</sym>آیند ذکر شده است».[۲۵۹]

ما می‌گوییم این چگونه صحیفه‌ای است که همه نام‌های شیعیان، که تا قیامت به دنیا می‌آیند، در آن جا می‌گیرد؟! اگر فقط اسامی شیعیان ایران در آن یادداشت شود حداقل باید صد جلد کتاب باشد!

  1. صحیفه عبیطه: از امیرالمؤمنین روایت است که گفت: «سوگند به خدا که صحیفه<sym>‌</sym>های زیادی پیش من است، زمین<sym>‌</sym>های پیامبر خدا و اهل بیتش در آن مشخص شده<sym>‌</sym>اند و صحیفه<sym>‌</sym>ای نزد من است که به آن عبیطه گفته می<sym>‌</sym>شود و سخت<sym>‌</sym>ترین چیز علیه عرب<sym>‌</sym>هاست و در آن بیان شده است که شصت قبیله از قبایل عرب از دین بهره<sym>‌</sym>ای ندارند».[۲۶۰]

ما می‌گوییم این روایت معقول نیست و نمی‌تواند قابل قبول باشد. اگر این تعداد از قبایل عرب از دین بهره‌ای نداشته باشند، پس معنايش این است که یک مسلمان، که از دین بهره‌ای داشته باشد، وجود ندارد! سپس ملاحظه کنید که چگونه در مورد عرب‌ها ستمگرانه حکم شده است؛ طوری که از این حکم بوی نژادپرستی به مشام می‌رسد.

  1. صحیفه ذؤاب<sym>ة</sym> السیف: ابوبصیر از ابوعبدالله روایت می‌کند که گفت: «در دسته شمشیر پیامبر(ص) صحیفه کوچکی بود که در آن حرف<sym>‌</sym>ها و کلمات است که هر کلمه و حرفی هزار کلمه و حرف می<sym>‌</sym>گشاید. ابوبصير گفت: ابوعبدالله(ع) گفت: و فقط حتى الآن دو حرف از آن بیرون آمده است».[۲۶۱]

ما می‌گوییم: حرف‌ها و کلمات دیگر کجا هستند؟! آیا نباید بیرون می‌آمدند تا شیعیان اهل بیت از آن استفاده کنند؟! یا اینکه تا وقتی که مهدی ظهور می‌کند پوشیده هستند و نسل‌ها یکی پس از دیگری هلاک می‌شوند و دین در سردابى زندانی است؟!

  1. صحیفه علی: این صحیفه دیگری است که در دسته شمشیر پيامبر(ص) پیدا شده است. از ابوعبدالله دو روایت است که گفت: «در دسته شمشیر پیامبر(ص) صحیفه<sym>‌</sym>ای یافت شد که در آن نوشته شده بود: بسم الله الرّحمن الرّحیم. سرکش<sym>‌</sym>ترین مردم در روز قیامت کسی است که کسی دیگر غیر از قاتلش را به قتل رسانده است و کسی است که غیر از کسی که او را زده، زده است و کسی است که غیر از مولاهایش ولایت کسانی دیگر را پذیرفته است؛ چنین فردی به آنچه بر محمد(ص) نازل شده کفر ورزیده است و هرکس بدعتی ایجاد کند یا بدعت<sym>‌</sym>گذاری را پناه دهد خداوند روز قیامت هیچ عملی از اعمال او را نمی<sym>‌</sym>پذیرد».[۲۶۲]

  2. الجفر: جفر دو نوع‌ است: یکی جفر سفید و یکی جفر قرمز، از ابی‌علاء روایت است که گفت: از اباعبدالله شنیدم که می<sym>‌</sym>گفت: جفر سفید پیش من است. می<sym>‌</sym>گوید گفتم: چه چیز در آن است؟ گفت: زبور داوود و تورات موسی و انجیل عیسی و صحیفه<sym>‌</sym>های ابراهیم و حلال و حرام... همه در آن هستند و جفر قرمز هم پیش من است. می<sym>‌</sym>گوید: گفتم در جفر قرمز چه هست؟ گفت: سلاح در آن است و آن برای خون باز می<sym>‌</sym>شود و صاحب شمشیر برای کشتن آن را باز می<sym>‌</sym>کند. عبدالله بن ابی<sym>‌</sym>الیعفور به او گفت: خداوند تو را اصلاح کند! آیا فرزندان حسن از این خبر دارند؟ گفت: بله سوگند به خدا آنها آن را می<sym>‌</sym>دانند چنان که شب را می<sym>‌</sym>دانند که شب است، و روز را می<sym>‌</sym>دانند که روز است، ولی حسادت و طلب دنیا آنان را وادار به انکار کرده است و اگر آنها حق را به وسیله حق طلب مي<sym>‌</sym>کردند برایشان بهتر بود.[۲۶۳]

می‌گوییم بیندیشید و فکر کنید، زبور داود و تورات موسی و انجیل عیسی و صحیفه‌های ابراهیم و حلال و حرام همه در این جفر هستند! پس چرا شما آن را پنهان می‌کنید؟!

  1. مصحف فاطمه:

ـ علی بن سعید از ابی‌عبدالله روایت می‌کند که گفت: «سوگند به خدا که مصحف فاطمه پیش ماست و در آن حتی یک آیه از قرآن نیست. پیامبر آن را دیکته نموده و علی با دست خودش آن را نوشته است».[۲۶۴]

ـ محمد بن مسلم از یکی از ائمه روایت می‌کند که گفت(ع) «فاطمه از خود مصحفی به جا گذاشت که قرآنی نیست، ولی کلامی از کلام خداست که خداوند آن را بر او نازل کرده است. پیامبر آن را دیکته نمود و علی آن را نوشت».[۲۶۵]

<sym>--</sym> علي بن ابی‌حمزه از ابی‌عبدالله(ع) روایت می‌کند که گفت: «مصحف فاطمه پیش ماست؛ سوگند به خدا که یک کلمه از قرآن در آن نیست، ولی پیامبر آن را املا کرده و علی آن را نوشته است».[۲۶۶]

پس اگر این کتاب را پیامبر دیکته کرده و علی نوشته است، چرا پیامبر آن را از امت پنهان کرد؟! و حال آنکه خداوند به پیامبرش فرمان می‌دهد که همه آنچه را بر او نازل شده به مردم برساند:

(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه)[۲۶۷]

اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملاً [به مردم] برسان و اگر نكنى، رسالت او را انجام نداده‏اى.

پس چگونه ممکن است که پیامبر همه این مصحف را از مسلمان‌ها پنهان کند و چگونه شایسته علی و ائمه بعد از اوست که آن را از شیعیان خود پنهان کنند؟! آیا این خیانت در امانت نیست؟!

  1. تورات و انجیل و زبور: از ابی‌عبدالله روایت است که انجیل و تورات و زبور را به زبان سریانی می‌خواند.[۲۶۸]

می‌گوییم: امیرالمؤمنین و ائمه بعد از او با زبور و تورات و انجیل چه می‌کنند که آن را میان همدیگر دست به دست می‌گردانند و به صورت پنهانی آن را می‌خوانند و نصوص شیعه ادعا می‌کنند که علی خودش قرآن را کاملاً از حفظ داشت و همه این کتاب‌ها و صحیفه‌های دیگر را از بر داشت. پس چه نیازی به تورات و زبور و انجیل داشته است؟! به خصوص وقتی این کتاب‌ها با نزول قرآن منسوخ شده‌اند؟

بعد از همه اینها می‌گوییم که ما می‌دانیم که اسلام فقط یک کتاب دارد و آن قرآن کریم است و تعداد کتاب‌ها از ویژگی‌های یهودیان و نصارى است؛ چنان که در کتاب‌های متعدد آنها این قضیه واضح و مسلّم است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

تنها کتابی که از طرف خدا بر پیامبر(ص) نازل شده و پیامبر مأمور بوده آن را برای مردم آشکار کند قرآن است. اما منافاتي ندارد که خداوند کتاب‌های دیگری نیز بر پیامبرش نازل کرده باشد و این کتاب‌ها را مختصّ به پیامبر(ص) و اهل بیت ایشان گردانیده باشد. شیعه به پیروی از احادیث ائمّه(ع) معتقد است این کتاب‌ها مختص به پیامبر(ص) و اهل بیت ایشان(ع) بوده است؛ به همین دلیل پیامبر(ص) این کتب را برای غیر از اهل بیتش آشکار نکرد.

همان‌طور که پيش‌تر توضیح دادیم، ائمه بخشی از علم خود را از کتاب‌هایی گرفته‌اند که رسول خدا(ص) از طریق امیرالمؤمنین(ع) برای آنها به جای گذاشته است و خداوند مردم را موظّف کرده است که برای یاد گرفتن جمیع مسائل خود أعمّ از اعتقاد و احکام و اخلاق و روش عبادت و دعا، به اهل بیت(ع) رجوع کنند. همان‌طور که رسول خدا(ص) در حدیث متواتر ثقلین صریحاً بیان نمود،[۲۶۹] در واقع بسیاری از روایاتی که امروزه از امامان معصوم(ع) در اختیار شیعه است همان علومی است که ائمّه(ع) از این کتب اخذ کرده‌اند، در نتیجه این چنین نیست که امامان معصوم(ع) علم این کتب را از شیعه مخفی کرده باشند، بلکه آنچه برای هدایت شیعه مناسب بوده است را به آنان تعلیم کرده‌اند.

اما اینکه پرسشگر گفت این چه کتابی است که اسامی تمام شیعیان تا روز قیامت را در بر دارد و اگر این چنین بود باید صدها جلد کتاب بود، در جواب می‌گوییم: خداوند در قرآن می‌فرماید: (وَ نَزَّلنا عَلَیكَ الکِتابَ تِبیاناً لِکلِّ شَیءٍ)؛ «ما کتاب را بر تو نازل کردیم که روشنگر همه چیز است<sym>»</sym>.[۲۷۰] حال سؤال این است که منظور از این کتاب چیست؟ اگر کتابِ دیگری غیر از قرآن است که در این صورت طبق اشکال پرسشگر چرا پیامبر(ص) آن را برای مردم ظاهر نکرد و آنها را در جهل قرار داد؟! آیا این کتمان علم نیست؟ اگر منظور از کتاب قرآن باشد، که طبق احادیث ائمّه(ع) همین‌طور است و همه چیز در قرآن بیان شده، پس چرا قرآن صدها جلد نشده است؟

در حقیقت بسیاری از این کتاب‌ها به صورت حروف مقطعه قرآن نوشته شده بود که اهل بیت(ع)، طبق علمی که خداوند در اختیار آنها قرار داده، می‌توانستند معارف و علوم و اسامی شیعیان را از آن استخراج کنند.

اما در مورد صحیفه عبیطه که فرموده شصت قبیله از قبائل عرب بهره‌ای از دین ندارند، آیا تمام مسلمان‌ها همين شصت قبيله‌اند که پرسشگر گفت اگر این حدیث درست باشد پس دیگر مسلمانی وجود ندارد؟ خداوند در قرآن بسیاری از اصحاب عرب را مذمّت کرده و آنها را منافق نامیده و حتی سوره‌ای به نام منافقون نازل کرده و در مورد بعضی از آنها فرموده است که در جنگ‌ها عذر و بهانه می‌آورند:

(وَ یَستَأذِنُ فَرِیقٌ مِنهُمُ النَّبِيَّ یَقُولُونَ إنَّ بُیُوتَنا عَورةٌ وَ مَا هِيَ بِعَورَةٍ إن یُرِیدُونَ الّا فِراراً)

عده‌ای از آنها از پیامبر اجازه می‌گیرند [که برای فرار از جنگ به خانه‌هایشان بروند] و می‌گویند: خانه‌های ما بی‌حفاظ است؛ درحالی‌که بی‌حفاظ نیست؛ آنها فقط می‌خواهند فرار کنند.[۲۷۱]

همچنين اعراب بادیه‌نشین را مذمت می‌کند و می‌گوید: (الأعرابُ أشَدُّ کُفراً وَ نِفاقاً)<sym>؛</sym> «بادیه‌نشینان عرب کفر و نفاقشان شدیدتر است».[۲۷۲] آیا می‌گویید خداوند با عرب‌ها دشمنی شخصی داشته است؟! اگر عرب‌ها با فرمان خداوند مخالفت کردند و خداوند آنها را مذمّت کرد و منافق و کافر نامید، آیا به خدا اعتراض می‌کنید؟! روایت امیرالمؤمنین(ع) علیه عرب‌ها را نيز اصحاب عرب حضرت نقل کرده‌اند و اين چه ربطی به نژادپرستی دارد؟!

اما در مورد صحیفه ذؤابة السیف، در پاسخ می‌گوییم: همان‌طور که بارها در پاسخ پرسش‌های این کتاب بیان کردیم شیعه معتقد نیست که امام زمان(ع) در سرداب پنهان شده است؛ بلکه طبق برخی از نقل‌ها شروع غیبت حضرت از این سرداب بوده و الآن هر کجا که خداوند اراده کند می‌رود.

اما در مورد مصحف حضرت فاطمه<sym>۳</sym> در پرسش ۹ پاسخ آن را بیان کردیم.

امّا آیه «ای پیامبر آنچه از پرودگارت بر تو نازل شده را به مردم برسان»[۲۷۳] نیز دلالت ندارد که هر چه از طرف خداوند بر پیامبر نازل می‌شود را پیامبر باید به مردم اعلام کند؛ زيرا در روایات شیعه و سنی وارد شده که این آیه در غدیر خم نازل شد و خداوند با نزول این آیه به پیامبر(ص) دستور داد که ولایت علی بن ابی‌طالب(ع) را به مردم ابلاغ کند و پیامبر نیز این فرمان را اجرا کرد.[۲۷۴] از طرفي چه بسا خداوند چیزهایی را بر پیامبر(ص) نازل کند که تنها مخصوص پیامبر و اهل بیت ایشان(ع) باشد نه همه مردم.

اما اینکه گفت با نزول قرآن دیگر چه احتیاجی به تورات و انجیل و زبور است و مگر با آمدن قرآن این کتاب‌ها منسوخ نشده، در پاسخ می‌گوییم: نسخه اصلی و بدون تحریف این کتب فقط دربردارنده احکام نیستند، بلکه مثل قرآن بیانگر احکام و اعتقادات و اخلاق و حکمت و پند و نصیحت و دعاست، و تنها احکام آن نسخ شده، ولی سایر مطالب آن مثل توحید و حکمت و پند و نصحیت و دعاهای آن قابل استفاده است و امامان برخی از این مطالب را برای شیعیان بیان کرده‌اند که در احادیث آمده است.

به علاوه صریحاً در تورات و انجیل حقانیت اسلام و نبوّت رسول خدا(ص) آمده است. بنابراین امام معصوم باید بر این کتب مسلّط باشد تا بتواند در بحث با یهودیان و مسیحیان از کتب خودشان دلیل بیاورد و آنان را قانع کند. همان‌طور که در موارد متعدّدی امامان در بحث با برخی از یهودیان و مسیحیان از کتب خود آنان برای اثبات حقانیت اسلام دلیل آورده‌اند و آنان را قانع کرده‌اند.

از طرفي خداوند در قرآن صریحاً بیان کرده که باید به جمیع پیامبران و کتب آنها ایمان داشته باشیم و بین هیچ یک از آنها فرق نگذاریم:

(آمَنَ الرَّسُولُ بِما أنزِلَ إلَیهِ مِن رَبِّه وَ المُؤمِنُون کُلٌّ آمَنَ بِالله وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ، لا نُفَرِّقُ بَینَ أحَدٍ مِن رُسُلِه)

پیامبر به آنچه از طرف پروردگارش نازل شده ایمان دارد و مؤمنان همه به خداوند و ملائکه او و کتب او و رسولان او ایمان دارند، و بین هیچ یک از رسولانش فرق نمی‌گذاریم.[۲۷۵]

در نتیجه اگر کتبی که خدا بر پیامبران پیشین نازل کرده نسخ شده و دیگر فایده‌ای ندارد، پس ایمان داشتن به این کتب چه فایده‌ای دارد؟ آیا می‌توانیم بگوییم: به
قرآن ایمان داریم، ولی آن را نمی‌خوانیم؛ چون فایده‌ای ندارد؟! چنین سخنی مسلّماً باطل است.

۴۶. سيره پيامبر(ص) و امام علي(ع) در هنگام عزاداري[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چرا پیامبر(ص) وقتی فرزندش ابراهیم(ع) وفات یافت به سر و صورتش نزد؟! چرا وقتی فاطمه<sym>۳</sym> وفات یافت علی به سر و صورتش نزد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

برای پی بردن به حرمت یک فعل یا باید معصوم(ع) از انجام آن نهی کرده باشد یا حرمت آن را بیان کرده باشد؛ ولی اگر معصوم(ع) کاری را انجام نداد دلیل بر حرمت آن نمی‌شود؛ چه بسا معصومین(ع) کاری که انجام آن جایز باشد را ترک کنند؛ به خاطر اینکه در شأن آنها نیست؛ مثلاً دراز کشیدن و خوابیدن میان جمعی جایز است و حرام نیست؛ ولی هیچ‌گاه رسول خدا(ص) و ائمّه معصومین(ع) چنین کاری را انجام ندادند؛ چراکه انجام چنین کارهایی در شأن آنها نیست. همچنين چه بسا انجام کاری را به خاطر تقیه و ترس از دشمن رها کنند؛ نه به خاطر حرمت آن. بنابراین ترک یک فعل از معصوم(ع) دلیل بر حرمت آن نیست.

همچنین اگر چه در سیره رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) حدیثی به دست ما نرسیده که در عزای حضرت ابراهیم(ع) و حضرت زهرا(ع) به سر و صورت زده باشند، ولی در احادیث دیگر، امامان معصوم به شیعه دستور داده‌اند در عزای سیدالشهدا جزع و فزع و بی‌تابی کنند و صیحه و فریاد زنند و به صورت خود لطمه زنند.[۲۷۶]

۴۷. تسلط علماي شيعه به ادبيات عرب[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

بسیاری از علمای شیعه، به خصوص در ایران، زبان عربی بلد نیستند؛ پس چگونه احکام را از کتاب خدا و سنت پیامبرش استنباط می‌کنند؟! با اینکه دانستن زبان عربی یکی از ضرورت‌های علماست.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر پرسشگر پيش از بیان چنین سخنی حدّ اقل در مورد دروسی که در حوزه‌های علمیّه ایران خوانده می‌شود تحقیق می‌کرد دچار تهمت زدن به شیعه نمی‌شد، در حوزه‌های علمیه ایران جمیع طلاب علوم دینی، در سه سال اوّل طلبگی، مشغول خواندن کتب ادبیات عرب فصیح هستند که زبان قرآن و روایات است البته یادگیری عربی فصیح برای فهمیدن متن قرآن و روایات، غیر از یادگیری مکالمه عربی برای صحبت کردن است. شاید بعضی از علمای شیعه مکالمه عربی بلد نباشند، ولی جمیع آنها کاملاً به ادبیات عرب مسلّط هستند. گرچه مکالمه عربی ربطی به استنباط مسائل دینی از متن قرآن و روایات ندارد.

۴۸. ارتداد صحابه پس از پيامبر‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقدند که اغلب صحابه به جز تعداد بسیار اندکی منافق و کافر بوده‌اند. اگر چنین است پس چرا این کافران آن تعداد اندکی را که با پیامبر بودند نابود نکردند؟! اگر شیعه بگویند: اصحاب بعد از وفات پیامبر همه مرتد شده‌اند و فقط هفت نفر بر اسلام باقی ماندند، می‌‌پرسیم پس چرا آنها این تعداد اندک را از بین نبردند و وضعیت را به دوران پدران و نیاکانشان بر نگرداندند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

مراد شیعه از ارتداد اصحاب بعد از رسول خدا(ص) ارتداد از ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) است نه ارتداد از اصل اسلام. بنابراين اصحاب پیامبر از
اصل اسلام مرتد نشده بودند که بخواهند دین اسلام را از اساس نابود کنند و
به جاهلیّت برگردانند. ازاين‌رو آنها آن هفت نفری که به جانشنی امیرالمؤمنین(ع) معتقد بودند را نیز مسلمان می‌دانستند، نه کافر که بخواهند آن هفت نفر را نابود کنند و از بین ببرند.

سؤال پرسشگر مثل این است که کسی بگوید: در زمان حضرت موسی(ع) وقتی ایشان به کوه طور رفت، مردم گوساله‌پرست شدند و تنها حضرت هارون و عده کمی از یارانش باقی ماندند. پس چرا آنها که کافر و گوساله‌پرست شدند حضرت هارون و همراهانش را نکشتند تا به طور کلّی دین حضرت موسی(ع) را از بین ببرند؟! پس معلوم می‌شود خداوند در قرآن اشتباه بیان کرده و اصحاب حضرت موسی(ع) کافر و گوساله پرست نشده بوده‌اند؟!

۴۹. اختلاف و تضاد در روايات شيعه و اهل سنت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۴۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ابوجعفر محد بن حسن طوسی، شیخ شیعه، در مقدمه کتابش تهذیب الاحکام[۲۷۷] (یکی از کتب اربعه شیعه) می‌گوید: «ستایش خداوندی را سزاست که صاحب حق و مستحق آن است و درود خدا بر بنده برگزیده<sym>‌</sym>اش محمد(ص) باد. یکی از دوستان در مورد تباین و تضاد و تناقضی که در احادیث اصحاب ماست، که هیچ روایت نیست مگر آنکه در مقابل آن روایتی مخالف با آن نباشد، با من مذاکره کرد و چنان این احادیث مخالف همدیگرند که از بزرگترین اعتراضات مخالفان ما بر مذهب ما همین تضاد اخبار و روایات است...».

سید دلدار علی اللکنوی شیعه مذهب در کتاب اساس الاصول[۲۷۸] می‌گوید(ع) «احادیثی که از ائمه روایت شده‌اند به شدّت مختلف و متضادند؛ چنان‌که تقریباً هیچ حدیثی نیست مگر آن که روایتی دیگر با آن مخالف است؛ تا جایی که سبب شده تا بعضی افراد ناقص از مذهب برگردند...».

عالم، پژوهشگر، محقق و حکیم و شیخ شیعیان حسین بن شهاب‌الدین الکرکی در کتابش هداية الأبرار إلی طریق ائمة الأطهار[۲۷۹] می‌گوید: «چنان که در اول کتاب بیان کرده هدفش دفع تناقض در میان روایات ماست که سبب شده به خاطر آن بعضی از شیعه از مذهب برگردند».

ما می‌گوییم علمای شیعه به تناقضات موجود در مذهبشان اعتراف کرده‌اند.[۲۸۰] خداوند می‌فرماید: (وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ الله لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيرا[۲۸۱] «اگر از سوی غیر خدا بود، اختلاف فراوانی در آن می‌یافتند».

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

جمیع عالمانی که پرسشگر اسم برد بیان کردند که در احادیثی که راویان از اهل بیت(ع) نقل کرده‌اند تعارضات بسیاری وجود دارد؛ به طوری که بعضی به خاطر این تعارض از مذهب برگشته‌اند. ولی نگفتند که مذهب تناقض و تعارض دارد که گفته شود: «علمای شیعه به تناقضات موجود در مذهبشان اعتراف کرده‌اند».

همان‌طور که پرسشگر بیان کرد خداوند در قرآن می‌فرماید: اگر این قرآن از غیر خدا بود در آن اختلافات بسیاری می‌یافتند، حال اگر دو نفر از رسول خدا(ص) خبر دهند که ایشان حکم کاری را از خداوند نقل کرده و یکی بگويد رسول خدا(ص) فرمود آن کار حلال است و دیگری بگويد: رسول خدا(ص) فرمود آن کار حرام است، آیا در اینجا می‌گوید: کلام رسول خدا(ص) از طرف غیر خداست؟ چون اگر از طرف خدا بود در آن تناقض و اختلاف وجود نداشت؟ یا اینکه می‌گویید در کلام رسول خدا(ص) تناقض و تعارض و اختلاف وجود ندارد، بلکه یکی از دو راوی به ایشان دروغ نسبت داده یا اشتباه شنیده‌اند؟!

تعارض احادیث علّت‌های مختلفی دارد که به آن اشاره می‌شود:

  1. دروغ گفتن راویان و جعل حدیث
  2. اشتباه نقل کردن افراد راستگو به خاطر قلّت و ضعف حافظه
  3. متعارض شدن احادیث معصومین(ع) به خاطر گذر زمان و از بین رفتن قرائن کلام آنها که به فهم غلط ما از سخن آنان منجر می‌شود و گمان می‌کنیم سخن آنان با هم در تعارض است.
  4. تقیه کردن معصومین(ع)
  5. اختلاف نسخه‌های خطّی کتب حدیثی که افراد مختلف در طول تاریخ نوشته‌اند.

وقتی امامت و عصمت ائمّه(ع) را با نص قرآن، مثل نزول آیه تطهیر در شأن آنها و احادیث قطعی رسول خدا(ص) و ارائه معجزه از طرف آنها ثابت کردیم، مشخّص می‌شود که معصومین(ع) متعارض سخن نمی‌گویند و وجود تعارض در احادیث نقل شده از معصومین(ع) به خاطر علّت‌های مذکور است.

در کتب حدیثی احادیثی وجود دارد که علت‌های ذکر شده را تأیید می‌کند که برای هر مورد حدیثی براي نمونه ذکر می‌کنیم:

  1. دروغ گفتن راویان و جعل حدیث:

محمّد بن عمر کشّی روایت کرده است:

محمّد بن عیسی بن عبید گوید: یکی از اصحابمان، درحالی‌که من نیز حاضر بودم، از یونس بن عبدالرحمان سؤال کرد و به او گفت: «ای ابا محمّد چقدر با احادیث به شدّت برخورد می‌کنی و آنچه اصحابمان روایت کرده‌اند را زیاد انکار می‌کنی؟! چه چیز تو را وادار می‌کند که احادیث را رد کنی»؟! گفت: هشام بن الحکم برایم حدیث نقل کرد که از امام صادق(ع) شنید که ایشان فرمود: حدیثی از ما قبول نکنید مگر آنکه موافق قرآن و سنت باشد یا شاهدی از احادیث گذشته ما در مورد آن بیابید؛ چراکه مغيرة بن سعید، که خدا او را لعنت کند، در کتب اصحاب پدرم احادیثی را وارد کرد که پدرم آن احادیث را نگفته بود. پس از خدا بترسید و آنچه مخالف قول پروردگار متعال و سنت پیامبرمان(ص) هست را قبول نکنید؛ چراکه ما اگر حدیثی بیان کنیم، می‌گوییم: خداوند عزّ و جلّ فرمود، رسول خدا(ص) فرمود. یونس بن عبدالرحمان گوید: به عراق رفتم و جمعی از اصحاب امام باقر(ع) را یافتم و دیدم که اصحاب
امام صادق(ع) زیاد هستند. پس احادیثشان را شنیدم و کتبشان را گرفتم و بعد بر حضرت امام رضا(ع) عرضه کردم. ایشان بسیاری از آن احادیث را انکار کرد که از احادیث امام صادق(ع) باشد و به من فرمود: ابوالخطاب بر امام صادق(ع) دروغ بست، خداوند ابوالخطاب را لعنت کند و همچنین اصحاب ابوالخطاب تا به امروز این احادیث را در کتب اصحاب امام صادق(ع) وارد می‌کنند، پس آنچه خلاف قرآن است را قبول نکنید؛ چراکه ما اگر حدیث نقل کنیم، موافق قرآن و موافق سنت حدیث نقل می‌کنیم. ما از خداوند و پیامبرش حدیث نقل می‌کنیم و نمی‌گوییم فلانی و فلانی چنین گفتند تا سخنمان با هم در تناقض و تعارض باشد؛ سخن آخرین ما مثل سخن اوّلین ما و سخن اوّلین ما تصدیق کننده سخن آخرین ماست. پس اگر کسی برای شما خلاف آن حدیثی نقل کرد، حدیثش را به خودش رد کنید و بگویید تو خود نسبت به آنچه آورده‌ای داناتری؛ چراکه همراه با هر سخنِ ما حقیقت و بر آن نوری است. پس آنچه نه حقیقتی همراه آن است و نه نوری دارد از قول شیطان است.[۲۸۲]

  1. اشتباه نقل کردن افراد راستگو به خاطر قلّت و ضعف حافظه

شیخ صدوق‌(رض) نقل کرده است:

مردی به امام صادق(ع) عرض کرد: حدیثی نقل می‌کنند که مردی به امیرالمؤمنین(ع) عرض کرد من تو را دوست دارم. امیرالمؤمنین به او فرمود: «پس برای فقر پیراهنی آماده کن». امام صادق(ع) فرمود: «امیرالمؤمنین چنین نفرمود، بلکه به آن مرد فرمود: برای روز قیامت خود پیراهن (خوبی) آماده کرده‌ای».[۲۸۳]

در این حدیث حضرت امام صادق(ع) به خوبی اشتباه راویان در نقل حدیث از امیرالمؤمنین(ع) را بیان می‌کند و این یک امر عادی است.

  1. متعارض شدن احادیث معصومین به خاطر گذر زمان و از بین رفتن قرائن کلام آنهاست که به فهم غلط ما از سخن آنان منجر می‌شود و گمان می‌کنیم سخن آنان با هم تعارض دارد:

کلینی(رض) و شیخ صدوق(رض) نقل کرده‌اند [متن حدیث از کتاب کافی است]:

حبیب سجستانی گوید: از امام باقر(ع) در مورد شخصی پرسيدم که دست راست دو نفر را قطع کرده بود. ایشان فرمود: «ای حبیب به خاطر قطع کردن دست راست مرد اوّلی، دست راستش قطع می‌شود و به خاطر قطع کردن دست راست مرد دیگر، دست چپش قطع می‌شود...». گفتم: «علی بن ابی‌طالب(ع) دست راست و پای چپ را قطع می‌کرد (نه دست راست و دست چپ را)»؟ فرمود: «ایشان در مورد حقوق واجب الهی (مثل دزدی کردن) چنین کاری می‌کرد، امّا ای حبیب اگر قطع کننده دست داشته باشد در مورد حقوق مسلمانان در قصاص، دست در مقابل دست قطع می‌شود، اگر قطع کننده دست نداشته باشد، پا در مقابل دست قطع می‌شود...».[۲۸۴]

در این حدیث به خوبی روشن است که به خاطر گذر زمان قرائن
کلام امیرالمؤمنین(ع) از بین رفته و راوی به همین خاطر کلام ایشان را اشتباه برداشت می‌کند.

  1. ائمّه معصومین(ع) گاه با تقيه کردن مخالف عقیده خود صحبت می‌کردند تا جان اصحاب و شیعیانشان را در مقابل تهدید حکومت حفظ کنند. کشی نقل مي‌کند:

عبدالله بن زراره گوید: امام صادق(ع) به من فرمود: از طرف من به پدرت زراره سلام برسان و به او بگو: «من برای اینکه از تو دفاع کنم گاه از تو بدگويي می‌کنم؛ چراکه مردم و دشمنان به سرعت نزد کسی می‌روند که او را به خود نزدیک کنیم و او را ستایش نماییم؛ برای اینکه هرکس که دوستش داریم و به خود نزدیک می‌کنیم را اذیّت کنند...».[۲۸۵]

البته تعارض روایات تنها مختصّ شیعه نيست، اهل سنت در مسائل مهمّ اعتقادی با هم در تضادّ و تعارض هستند. درحالی‌که احادیث شیعه تنها در جزئیّات مسائل فقه و احکام گاه متعارض است؛ احمد بن حنبل نقل کرده است: «عبدالله بن شقیق گوید به عایشه گفتم: «کدام‌یک از مردم نزد رسول خدا(ص) محبوب‌تر بودند»؟ گفت: «عایشه»! گفتم: «از مردان چه کسی»؟ گفت: «پدر عایشه!».[۲۸۶]

امّا ترمذی نقل مي‌کند:

جمیع بن عمیر التّیمی گوید: همراه با عمّه‌ام بر عایشه وارد شدیم، از عایشه سؤال شد: «کدام‌یک از مردم نزد رسول خدا(ص) محبوب‌تر بودند»؟ عایشه گفت: «فاطمه». گفته شد: «از مردان چه کسی»؟ گفت: «شوهر فاطمه».[۲۸۷]

تعارض احادیث اهل سنت آن قدر زیاد است که بسیاری از علمای آنان در این زمینه کتاب‌ها نوشته‌اند؛ براي مثال ابن ادریس شافعی (م۲۰۴ق) کتابی با نام اختلاف الحدیث تألیف کرده و ابن جریر طبری (م۳۱۰ق) کتابی با نام تهذیب الآثار نوشته است که هر یک به بیان احادیث متعارض و جمع بین آن یا طرح یک حدیث و انتخاب دیگری پرداخته‌اند.

۵۰. استحباب گريه بر امام حسين‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان می‌گویند: گریه بر حسین مستحب است. آیا این استحباب مبتنی بر دلیل است یا هوا و هوس؟ اگر مبتنی بر دلیل است، دلیلش کجاست؟ چرا اهل بیت که شما مدعی تبعیت از آنها هستید چنین نکرده‌اند؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

گریه کردن برای ائمه(ع) و به خصوص امام حسین(ع) دستور رسول خدا(ص) و ائمه معصومین(ع) است که نمونه‌ای از احادیث آن را در پاسخ پرسش ۱۱ ذکر کردیم.

اما اینکه گفت چرا خود اهل بیت(ع) چنین نکرده‌اند، در پاسخ می‌گوییم: چنین سخنی غلط است؛ چراکه اهل بیت(ع) در عزای امام حسین(ع) گریه و عزاداری کرده‌اند که بعضی از این روایات در پاسخ پرسش ۱۱ ذکر شد.

از طرفي برای اثبات جواز یا استحباب یک عمل لازم نیست که حتماً رسول خدا(ص) و ائمه معصومین(ع) آن را انجام داده باشند؛ بلکه اگر آنها دستور به انجام کاری داده باشند یا برای انجام کاری ثواب ذکر کرده باشند کافی است و در روایات بسیاری ائمه(ع) به عزاداری و گریه و حتی لطمه زدن و فریاد زدن برای امام حسین(ع) امر کرده‌اند که در پاسخ پرسش ۱۱ بعضی از این روایات ذکر شد.

۵۱. عزاداري ويژه براي امام حسين‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان معتقدند که علی بن ابی‌طالب از فرزندش حسین افضل و برتر است. پس وقتی چنین است چرا در سالروز شهادت علی چنان گریه نمی‌کنید که برای حسین گریه مي‌کنيد؟! و آیا پیامبر(ص) از علی و حسین(ع) افضل و برتر نبوده است؟! اگر افضل و برتر است پس چرا شما برای او گریه نمی‌کنید؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان برای رسول خدا(ص) و جمیع اهل بیت ایشان(ع) گریه می‌‌کنند و کافی است ببینید در ۲۸ صفر چه مراسمی برای سالروز شهادت رسول خدا(ص) می‌گیرند و چقدر برای ایشان گریه می‌کنند و به خود می‌زنند. همچنین برای امیرالمؤمنین(ع) نیز در ماه رمضان، زمان به شهادت رسیدن حضرت، به شدّت گریه و عزاداری مي‌کنند.

اما اینکه شیعیان برای امام حسین(ع) به طوری خاص عزاداری می‌کنند، این به خاطر دستور خود رسول خدا(ص) و ائمه معصومین(ع) است؛ چراکه حضرت سیّدالشّهداء(ع) به فجیع‌ترین شکلی به شهادت رسیدند و همه اهل بیتشان اسیر شدند و همه جان و مال و هستی خود را در راه خدا دادند؛ به همین خاطر عزای ایشان سنگین‌تر است و عزاداری برای ایشان به صورت خاص است. در کتاب کامل الزیارات ابن قولویه قمی احاديثي نيز در اين خصوص موجود است که بعضی از آنها را در پاسخ پرسش ۱۱ ذکر کردیم.

۵۲. ولايت در قرآن[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر ولایت علی بن ابی‌طالب و ولایت فرزندانش بعد از او رکنی از ارکان ایمان است که ایمان بدون آن تحقق نمی‌یابد و هرکس به ولایت علی و فرزندانش ایمان نداشته باشد طبق عقیده شیعه کفر ورزیده و سزاوار دوزخ است، گرچه به یگانگی خدا و رسالت محمد(ص) گواهی بدهد و نماز بخواند و زکات بدهد و روزه بگیرد و به حج برود، اگر چنین است چرا این رکن بزرگ ایمان در قرآن به صراحت بیان نشده است؟! قرآن را می‌بینیم که دیگر ارکان و واجبات را، که از ولایت پایین‌تر هستند، مانند نماز و زکات و روزه و حج را به صراحت بیان داشته است؛ بلکه قرآن بعضی از چیزهای مباح و جایز مانند شکار را توضیح داده است... پس چرا بزرگ‌ترین رکن و اصل دین در ثقل اکبر (قرآن) ذکر نشده است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

قرآن کریم بیانی کلي دارد و در اکثر موارد به بیان جزئیّات نمی‌پردازد و خداوند پیامبرش را مفسّر قرآن معرفی کرده تا این جزئیّات را برای مردم تفسیر کند؛ براي مثال خداوند تنها در قرآن فرموده نماز را به پا دارید، ولی نفرموده چگونه باید نماز خواند و هر نمازی چند رکعت است. فرموده حج به جا بیاورید، ولی نفرموده چگونه باید آن را به جا آورد. رسول خدا(ص)، که مفسّر قرآن بود، روش خواندن نماز و تعداد رکعات
آن و روش به جا آوردن حج را برای مردم بیان کرد. همچنین خداوند در قرآن فرموده از صاحبان امر خود اطاعت کنید: (أطِیعُوا الله وَ أطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أولِی الأمرِ مِنکُم
«از خداوند و رسول و صاحبان امر خود اطاعت کنید<sym>»</sym>[۲۸۸] این رسول خدا(ص) بود که در حدیث غدیر و منزلت و دیگر احادیث متواتر تفسیر کرد که صاحبان امر بعد از خودشان امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) و فرزندان معصوم ایشان هستند.[۲۸۹]

بنابراين خداوند بزرگ‌ترین رکن دین، که ولایت اهل بیت رسول خدا(ص) باشد،
را در چندین آیه از قرآن (مثل آیه اولی‌الأمر، ولایت و ...) نازل کرده است و
رسول خدا(ص) نیز آن را بر اهل بیت خویش تفسیر نموده است.[۲۹۰]

۵۳. فتوحات مسلمين در زمان صحابه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر آن گونه که شيعيان می‌گویند اصحاب دشمن یکدیگر می‌بودند و هر یک برای رسیدن به خلافت تلاش می‌کرد و جامعه آنها جامعه‌ای فاقد همدلی و محبت ‌بود و جامعه‌ای ‌بود که جز تعداد اندکی از آنها همه کافر شدند، هزاران انسان در زمان اصحاب مسلمان نمی‌شدند و آنها مناطق زیادی از جهان را فتح نمی‌کردند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همان‌طور که در پاسخ پرسش ۱۳ توضیح دادیم اکثریّت اعراب از بزرگان و رؤسای خویش پيروي می‌کردند و بزرگان و رؤسای اصحاب یا نسبت به امیرالمؤمنین بغض و کینه داشتند و به خاطر فضیلت‌ها و رشادت‌های حضرت به ایشان حسد می‌ورزیدند یا آرزوی رسیدن به قدرت و حکومت داشتند یا مانند ابوسفیان در دل به اسلام اعتقاد نداشتند و به خوبی می‌دانستند که به حکومت رسیدن امیرالمؤمنین(ع) مانع آنان
از رسیدن به خواسته‌هایشان خواهد شد. آن عدّه از اصحاب مؤمن و با وفای
رسول خدا(ص)، مانند حمزه و جعفر بن ابی‌طالب و سعد بن معاذ، نيز در جنگ‌های مختلف به شهادت رسیده بودند. ازاين‌رو بزرگان اصحاب، که رئیس قبائل خود بودند، در سقیفه جمع شدند و براي رسول خدا(ص) جانشين برگزيدند و امام علي(ع) را خانه‌نشین نمودند و بعد از آن به کشورگشایی مشغول شدند. بنابراین آنها بعد از تصدي خلافت کاملاً با هم متّحد و همدل بودند. اما همان‌طور که در پاسخ پرسش ۱۹ بیان کردیم کشورگشایی دلیل بر شايستگي حاکم نیست؛ چراکه هر حاکم و سلطان ستمگری نیز برای گسترش قلمرو و قدرت خود کشورگشایی می‌کند.

مرادِ شیعه از کافر شدن اکثریّت اصحاب پس از رسول خدا(ص) کفر آنها به ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) است نه اینکه به نبوّت رسول خدا(ص) کافر شده باشند.

۵۴. حکم فقهي نماز جمعه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چرا بسیاری از شیعیان نماز جمعه نمی‌خوانند با اینکه به صراحت در سوره جمعه به اقامه نماز جمعه امر شده است و خداوند متعال می‌فرماید:

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى‏ ذِكْرِ الله وَ ذَرُوا الْبَيْعَ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُون).[۲۹۱]

ای كسانی كه ايمان آورده‌ايد! هنگامی كه برای نماز روز جمعه اذان گفته می‌شود به سوی ذكر خدا (خطبه و نماز) بشتابيد و خريد و فروش را رها كنيد؛ اين برای شما بهتر است اگر می‌دانستيد.

اگر بگویند نماز جمعه تا وقتی مهدی ظهور کند تعطیل است، می‌گوییم آیا انتظار برای مهدی می‌تواند تعطیل کردن این امر عظیم را توجیه کند که هزاران شیعه در حالی مرده‌اند که این آیین بزرگ اسلامی را انجام نمی‌دادند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اکثریّت فقهای شیعه خواندن نماز جمعه در زمان غیبت حضرت صاحب الزّمان<sym>[</sym> را واجب تخییری می‌دانند؛ یعنی مکلّف بین خواندن نماز ظهر یا نماز جمعه مخیّر است و یکی از دیگری کفایت می‌کند؛ اگر چه خواندن نماز جمعه افضل است. بعضی دیگر وجوب آن را تعیینی می‌دانند؛ یعنی بر مکلّف لازم است که حتماً نماز جمعه را به جا بیاورد و نماز ظهر کفایت از نماز جمعه نمی‌کند. امّا اگر شيعيان به حکم دین و وظیفه شرعی خود عمل نکنند این دلیل بر بطلان مذهب شيعه نمی‌شود؛ چراکه حکم دین و فعل مسلمانان دو چیز جدا از هم است و ربطی به یکدیگر ندارد. ممکن است اسلام دستور به انجام حکمی دهد، ولی مسلمانان به خاطر ضعف ایمانشان به آن حکم عمل نکنند.

در نتیجه فقهای شیعه خواندن نماز جمعه را تا زمان ظهور حضرت مهدی<sym>[</sym> تعطیل نکرده‌اند.

۵۵. شيعيان و تحريف قرآن[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان معتقدند آیاتی از قرآن حذف شده‌. و آیاتی را ابوبکر و عمر تغییر داده‌اند! آنها از ابی‌جعفر(ع) روایت می‌کنند که «از او پرسیدند چرا علی امیرالمؤمنین نامیده شده است؟ او گفت: خدا به او اين لقب را داده و در كتابش چنين فرموده:

«وَإذ أخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِم ذُرِّيَّتَهُم وَأشهَدَهُم عَلَى أنفُسِهِم ألَستُ بِرَبِّكُم وَأنَّ مُحَمَّداً رَسُولِي وَأنَّ عَلِيّاً أمِيرَ المُؤمِنِينَ!».[۲۹۲]

چون پروردگارت از پسران آدم، از پشت‌هايشان، نژادشان را برگرفت و آنها را بر خودشان گواه كرد كه مگر نه اين است كه من پروردگار شما هستم و محمد فرستاده من و علي اميرالمؤمنين است؟

از ابی‌عبدالله روایت می‌کنند که گفت(ع) «وَمَن يُطِعِ الله وَرَسُولَهُ في ولاية علي وولاية الأئمة من بعده فَقَد فَازَ فَوزاً عَظِيماً» و گفت که آیه در اصل همین طور نازل شده است<sym>»</sym>.[۲۹۳] از ابی‌جعفر روایت است که گفت(ع) «این آیه این<sym>‌</sym>گونه بر محمد نازل شده است: «بِئسَمَا اشتَرَوا بِهِ أنفُسَهُم أن يَكفُرُوا بِمَا أنزَلَ الله فِي عَلِىّ بَغياً».[۲۹۴]

از جابر الجعفی روایت است که گفت(ع) «این آیه را جبرئیل این<sym>‌</sym>گونه بر محمد نازل فرموده است: «وَإن كُنتُم فِي رَيبٍ مِمَّا نَزَّلنا عَلَى عَبدِنا فِي عَلِىّ فَأتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثلِهِ»<sym>؛</sym>[۲۹۵] «اگر در آنچه در مورد علی بر بنده خود نازل کرده‌ایم شک دارید یک سوره همانند آن بیاورید<sym>»</sym>.

از ابی‌عبدالله(ع) روایت است که گفت(ع) «این آیه را این<sym>‌</sym>گونه جبرئیل بر محمد(ص) نازل کرد: يَا أيَّهُا الَّذِينَ أوتُوا الكِتَابَ آمِنُوا بِما نَزَّلنَا في علىّ نُوراً مُبيناً»<sym>؛</sym>[۲۹۶] «ای اهل کتاب به نور آشکاری که در مورد علی نازل کرده‌ایم ایمان بیاورید<sym>»</sym>.

محمد بن سنان از رضا(ع) روایت کرده است: «كَبُرَ عَلَى المُشرِكِينَ بِوِلايَةِ عَلِىّ مَا تَدعُوهُم إلَيهِ يَا مُحَمَّد من ولاية علي»؛[۲۹۷] «ای محمد ولایت علی که مشرکان را بدان فرا می‌خوانی بر آنان گران می‌آید<sym>»</sym>. اینگونه در کتاب نوشته شده است».

از ابی‌عبدالله روایت است که گفت(ع) «سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ لِلكَافِرِينَ بولاية علىّ لَيسَ لَه دافِعٌ». گفت(ع) سوگند به خدا که آیه این‌گونه بر محمد(ص) نازل شده است<sym>»</sym>.[۲۹۸]

از ابی جعفر روایت است که گفت(ع) «جبرئیل این آیه را این گونه بر محمد نازل کرد:

فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم قَولاً غَيرَ الّذِي قِيلَ لَهُم فَأنزَلنَا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم رِجزاً مِنَ السَّمَاءِ بِما كانُوا يَفسُقُونَ.[۲۹۹]

کسانی که بر آل محمد ستم کردند و حقّشان را خوردند، به جای آنچه به آنان گفته شده بود سخن دیگری را قرار دادند. پس بر کسانی که بر آل محمد ستم کردند و حقّشان را پایمال نمودند به سبب فساد و نافرمانی‌شان عذابی از آسمان فرود آوردیم‌.

ای مردم پیامبر حق را در مورد ولایت علی از سوی پروردگارتان برایتان آورده است. ایمان بیاورید برایتان بهتر است و اگر به ولایت علی کفر بورزید بدانید که آنچه در آسمان‌ها و زمین است از آنِ خداست.

از ابی‌جعفر روایت است که گفت:

جبرئیل(ع) این آیه را این گونه نازل کرده است: «إنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم لَم يَكُنِ الله لِيَغِفرَ لَهُم وَلا لِيَهدِيَهُم طَرِيقاً إلّا طَرِيقَ جَهنَّمَ<sym>»</sym>. ثمّ قال: «يَا أيُّهَا النّاسُ قَد جَاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالحَقِّ مِن رَبِّكُم في ولاية علي فَآمِنُوا خَيراً لَكُم وَإن تَكفُرُوا بِوِلايَةِ عَلي فَإنَّ لله مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأرضِ».[۳۰۰]

همانا كسانى كه [نسبت به آل محمد] ستم كردند، خدا در معرض آمرزش ايشان نيست و به راهى هدايتشان نكند، جز راه دوزخ كه هميشه در آن جاودانند و اين براى خدا آسان است ـ سپس فرمود ـ : «اى مردم! پيامبر از جانب پروردگارتان به حق سوى شما آمده (درباره ولايت علي) ايمان آوريد كه مايه خير شماست و اگر كافر شويد (به ولايت علی) آنچه در آسمان‌ها و زمين است متعلق به خداست (يعني به او زياني نرسد).

شيعيان می‌گویند این آیه‌ها به صراحت بر امامت علی دلالت می‌کنند، ولی ابوبکر و عمر این آیات را تحریف کرده‌اند. در اینجا دو سؤال باید از شیعیان پرسید:

اول: اینکه وقتی ابوبکر و عمر این آیات را تحریف کرده بودند، پس چرا زمانی که علی خلیفه مسلمانان شد آن را بیان نکرد و توضیح نداد؟! یا اینکه حداقل آیات را همان‌گونه که نازل شده بودند به قرآن باز نگرداند؟!

اما می<sym>‌</sym>بینیم که علی چنین کاری نکرد و قرآن به همان صورتی که در
زمان خلفای پیش از او و در زمان پیامبر بود به همان گونه باقی ماند؛ چون قرآن را خداوند محفوظ قرار داده است و می<sym>‌</sym>فرماید: (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُون‏)؛[۳۰۱] «ما قرآن را نازل كرديم <sym>و</sym> ما به‌طور قطع نگهدار آنيم<sym>»</sym>. ولی شيعيان نمی<sym>‌</sym>دانند و نمی<sym>‌</sym>فهمند!

دوم: آیاتی که شیعیان آن را تحریف کرده<sym>‌</sym>اند تا از آن ولایت و امامت و خلافت علی را ثابت کنند، به صراحت به ما می<sym>‌</sym>گوید که چنین چیزی نخواهد شد! در آیه<sym>‌</sym>ای که از یهودیان سخن می<sym>‌</sym>گوید و شیعیان آن را تحریف کرده و به مسلمانان نسبت می<sym>‌</sym>دهند فکر کنید: «فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم قَولاً غَيرَ الَّذِي قِيلَ لَهُم فَأنزَلنَا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم رِجزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفسُقُونَ».

طبق صورت تحریف شده آیه، این آیه از چیزی خبر می‌دهد که به زودی در آینده رخ خواهد داد و می‌گوید که علی آن را می‌داند. علی و اهل بیت کدام حق خود را مطالبه کنند، در صورتی که قرآن خبر می‌دهد که حقشان از آنها به زور گرفته می‌شود و مسلمانان ولایت و وصایت علی را قبول نخواهند کرد و هرگز علی بعد از پیامبر خلیفه نخواهد شد؟! سپس کجا بر کسانی که حق خلافت آل محمد را غصب کردند عذابی از آسمان نازل شده است؟! همه می‌دانند که هرگز چنین چیزی رخ نداده است، ولی این یک تحریف ساده و ابلهانه و هویداست.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

به صرف وجود احادیثی در منابع شیعه، که بر تحریف قرآن دلالت دارد، نباید
اعتقاد به تحریف قرآن را به شیعه نسبت دهید؛ چون علمای شیعه به هر حدیثی
عمل نمی‌کنند و اعتقادات خود را تنها بر اساس روایات صحیح و قطعی بنا می‌کنند. شیخ صدوق;، که یکی از بزرگترین علمای شیعه در قرن چهارم، است در مورد تحریف قرآن گوید:

اعتقاد ما این است که قرآنی که خداوند بر پیامبرش محمّد(ص) نازل کرد همان است که بین دو جلد قرار دارد و آن همان قرآنی است که در دست مردم است و بیشتر از آن نیست و تعداد سوره‌هایش نزد مردم ۱۱۴ سوره است و نزد ما سوره الضّحی و ألم نشرح یک سوره است و همچنین سوره قریش و فیل یک سوره است و هرکس به ما نسبت دهد که می‌گوییم قرآن بیش از این است دروغگوست.[۳۰۲]

علاوه بر اين، اهل سنت نیز روایات بسیاری در منابع حدیثی خود دارند که صریحاً بر تحریف قرآن دلالت دارد؛ مثلا احمد بن حنبل روایت کرده است:

زر گوید: ابیّ بن کعب به من گفت: «چقدر سوره قدر را می‌خوانی یا چه مقدار آیات آن را شمارش می‌کنی»؟ به او گفتم: «۷۳ آیه». گفت: «قبلاً این سوره را دیدم که به اندازه سوره بقره بود و در آن این آیه را خواندیم: پیرمرد و پیرزن اگر زنا کردند آنها را سنگسار کنید که این عذابی از طرف خداست و خداوند دانا و حکیم است».[۳۰۳]

احمد بن حنبل قبل و بعد از این حدیث، روایات بسیاری نقل کرده که بر تحریف قرآن دلالت دارد. همچنین دیگر محدثان اهل سنت نیز روایات بسیاری که بر تحریف قرآن دلالت دارد را در کتب حدیثی خود روایت کرده‌اند.[۳۰۴]

بنابراين اگر اشکال اهل سنت به شیعه این است که احادیثی در منابع شیعه وجود دارد که بر تحریف قرآن دلالت دارد، در پاسخ می‌گوییم: در منابع اهل سنت نیز احادیث بسیاری وجود دارد که بر تحریف قرآن دلالت دارد. اگر می‌گویند بعضی از علمای شیعه مثل محدّث نوری در اثبات تحریف قرآن کتاب نوشته‌اند، در پاسخ می‌گوییم: بعضی از علمای اهل سنت نیز در اثبات تحریف قرآن کتاب نوشته‌اند؛ مثل محمّد عبداللّطیف بن الخطیب در کتاب الفرقان که دارالکتب المصریّة در قاهره سال ۱۳۶۷ هجری آن را چاپ کرد.

پس همان‌طور که وجود روایات دالّ بر تحریف در منابع اهل سنت یا نوشتن کتاب در اثبات تحریف قرآن دلیل اعتقاد مذهب اهل سنت به تحریف قرآن نيست، وجود روایات دالّ بر تحریف در منابع شیعه نيز دليل اعتقاد شيعيان به تحریف قرآن نيست.

اما در پاسخ به اشکالاتی که پرسشگر در مورد این روایت: «فبدّل الّذین ظلموا آل محمد حقّهم» مطرح کرده بود چنین می‌گوییم: اینکه اهل بیت حق خود را مطالبه کنند برای اتمام حجت است. خداوند به آنها خبر می‌دهد که حقّشان ستانده می‌شود و مردم به خلافت آنها رضایت نمی‌دهند. ولی این تنها یک خبر غیبی است و آن وظیفه‌ای که خدا بر عهده آنها نهاده این است که حق خود را مطالبه کنند تا آنهایی که از روی جهل فریب خورده‌‌اند به هوش آیند و برای بقیه اتمام حجت باشد.

اما اینکه گفت آیه مي‌گوید عذابی از آسمان برای آنها فرستادیم، درحالی‌که بر هیچ یک از کسانی که حق اهل بیت را انکار کردند عذابی از آسمان نازل نشد، در پاسخ می‌گوییم:

بر بعضی از کسانی که به اهل بیت(ع) ظلم کردند و حقّشان را انکار کردند عذاب از آسمان نازل شد؛ براي مثال حاکم حسکانی روایت کرده است:

ابوهریره گوید: رسول خدا(ص) در روز غدیر خم بازوی علی بن ابی‌طالب را گرفت و فرمود: «هرکس من مولای اویم این مولای اوست». عرب بادیه‌نشینی بلند شد و نزد پیامبر آمد و گفت: «ما را دعوت کردی که شهادت دهیم خدایی جز خدای یگانه نیست و شما پیامبر خدایی و ما شما را تصدیق کردیم و به ما دستور دادی که نماز بخوانیم و روزه بگیریم، پس نماز خواندیم و روزه گرفتیم و دستور دادی زکات دهیم، پس زکات دادیم. ولی اینها تو را قانع نکرد که چنین کاری کردی [و علی بن ابی‌طالب را مولای همه مسلمانان قرار دادی]؟! آیا این از طرف خداست یا از طرف خودت»؟! پیامبر فرمود: «از طرف خداست نه از طرف من». اعرابی گفت: «تو را به خدایی که جز او خدایی نیست این دستور از طرف خداست نه از طرف خودت»؟! پیامبر سه بار فرمود: «بله». پس اعرابی سریعاً بلند شد و به سوی شترش رفت، درحالی‌که می‌گفت: «خدایا اگر این حقّی از طرف توست پس سنگی از آسمان بر ما ببار یا عذابی دردناک بر ما نازل کن». پس این سخن را کامل ننمود تا اینکه آتشی از آسمان نازل شد و او را سوزاند و خداوند بعد از آن این آیه را نازل کرد: «درخواست کننده‌ای عذاب واقع شونده‌ای را درخواست کرد * که مخصوص کافران است و آن را بازدارنده‌ای نیست[۳۰۵]».[۳۰۶]

به علاوه در این آیه: (فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ) از فعل أنزلنا (نازل کردیم) استفاده شده است و این فعل اگر چه ماضی است و برای زمان گذشته به کار می‌رود، ولی می‌تواند به معنای مضارع و برای زمان آینده باشد؛ چراکه در ادبیات عرب اگر وقوع فعلی در آینده حتمی باشد به جای آنکه برای آن فعل مضارع به کار ببرند، فعل ماضی به کار می‌برند. در اين صورت معنای کلام چنین می‌شود که وقوع آن فعل در آینده آن قدر حتمی و یقینی است که گویا پيش‌تر اتفاق افتاده است. به این فعل ماضی، که به معنای مضارع است و چنین کاربردی دارد، اصطلاحاً «ماضی محقّق الوقوع» می‌گویند؛ براي مثال، خداوند در قرآن می‌فرماید: (وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ[۳۰۷] «در صور دمیده شد». با اینکه دمیده شدن در صور از نشانه‌های روز قیامت است و بعداً اتفاق می‌افتد، ولی خداوند در قرآن برای آن فعل ماضی آورده که یعنی در صور دمیده شد و به این صورت بیان می‌کند که دمیده شدن در صور آن قدر یقینی و حتمی است که گویا پيش‌‌تر ‌در آن دمیده شده است. در نتیجه حدیثی که پرسشگر از منابع حدیثی شیعه نقل کرد و در آن ائمّه(ع) این آیه را چنین تفسیر کردند که «بر کسانی که به حق آل محمّد ظلم کردند عذابی از آسمان نازل کردیم» اشکالی وارد نیست.

۵۶. نور الهي و ولايت اهل بيت(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه در مورد فرموده الهی که می‌فرماید: (یُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ الله بِأَفْواهِهِم[۳۰۸] «آنان می‌خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند» از ابوالحسن روایت می‌کنند که در تفسیر این آیه گفت: «یعنی می‌خواهند ولایت امیرالمؤمنین را سرکوب و خاموش کنند (وَ الله مُتِمُّ نُورِه)[۳۰۹] و می‌گوید: یعنی خداوند امامت را کامل می‌گرداند و نور امامت است؛ چنان‌که خداوند متعال می‌فرماید: (فَآمِنُوا بِالله وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذي أَنْزَلْنا[۳۱۰] «به خدا و رسول او و نوری كه نازل كرده‌ايم ايمان بياوريد» و می‌گوید: سوگند به خدا که نور روز قیامت ائمه آل محمد می‌باشند».[۳۱۱]

سؤال اینجاست که آیا خداوند نور خویش را با نشر و گسترش اسلام کامل گرداند. یا با دادن ولایت و خلافت به اهل بیت؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آن که مفسّر قرآن است و مراد خداوند از آیاتی که نازل نموده را برای مردم روشن می‌کند رسول خدا(ص) است. و احادیثی که اهل بیت رسول خدا(ص) نقل می‌کنند همان احادیث رسول خدا(ص) است که از پیامبر به آنها رسیده است. محمّد بن یعقوب کلینی(رض) روایت کرده است:

حمّاد بن عثمان و دیگران گفتند: «شنیدیم امام صادق(ع) می‌فرمود: سخن من سخن پدرم است و سخن پدرم سخن جدّم است، و سخن جدّم سخن حسین است و سخن حسین سخن حسن است و سخن حسن سخن امیرالمؤمنین(ع) است و سخن امیرالمؤمنین سخن رسول خدا(ص) است و سخن رسول خدا گفتار خداوند عزّوجلّ است».[۳۱۲]

بنابراین وقتی اهل بیت(ع) در احادیثشان فرموده‌اند مراد از نور خداوند ولایت امیرالمؤمنین(ع) است و امثال این احادیث، که پرسشگر در پرسش ذکر کرد، در واقع این سخن رسول خدا(ص) است که این چنین گفتار خداوند در قرآن را تفسیر کرده است. در نتیجه رد کردن سخن اهل بیت(ع) رد کردن سخن رسول خدا(ص) است و رد کردن سخن رسول خدا(ص) رد کردن گفتار خداوند متعال است.

به علاوه تفسیری که پرسشگر بیان کرد خداوند دین خویش را با گسترش اسلام کامل می‌گرداند، تفسیری از نزد خود اوست نه سخنی که رسول خدا(ص) فرموده باشد و تفسیر کردن قرآن به غیر از سخن رسول خدا(ص) جایز نیست؛ چراکه اگر چنین باشد هرکس آیات قرآن را به نفع عقیده خود تفسیر می‌کند.

به علاوه وقتی رسول خدا(ص) ستون اصلی دین اسلام را در احادیث متواتر ولایت امیرالمؤمنین(ع) معرفي کرده است، پس خداوند به طور حتم اسلامی که ولایت امیرالمؤمنین(ع) در آن نباشد را گسترش نداده که بخواهد به این وسیله نور خویش را کامل کند؛ بلکه شیطان با گسترش چنین اسلامی تاریکی خویش را کامل کرده است.

۵۷. خلافت و حکومت امامان معصوم<sym>‌</sym>(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

فقط دو نفر از ائمه زمام خلافت را به دست گرفته‌اند: علی و فرزندش حسن. پس کامل گرداندن نور به‌وسیله ده امام دیگر کجاست؟! و نص حديث رسول الله(ص) را تكرار می‌كنند و به آن احتجاج می‌ورزند كه ائمه دوازه نفرند كه آنان «خلفاء» يا «ولاة أمر» يا «أمراء» هستند؛ پس خلافت و فرمانروايى ده نفر بقيه كجاست؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

کامل کردن نور اهل بیت(ع) به این وسیله نیست که آنها به حکومت برسند؛ بلکه پرسشگر خود در پرسش قبلی رواياتي ذکر کرد که به صراحت وارد شده است: «می‌خواهند نور خدا را با دهان‌هایشان از بین ببرند»<sym>؛</sym> نور خدا (ولایت امیرالمؤمنین) را می‌خواهند خاموش کنند: (و خداوند قبول نمی‌کند، مگر اینکه نور خود را کامل گرداند)؛ یعنی ولایت امیرالمؤمنین(ع) را روشن نگه می‌دارد که یعنی خداوند اجازه نمی‌دهد این حقیقت، که امیرالمؤمنین(ع) جانشین رسول خدا(ص) و حجت خدا بر مردم است، در طول زمان از بین برود و همیشه ولایت حضرت و حقیقت را زنده نگه می‌دارد تا کسانی که دنبال حقیقت هستند به آن بگروند؛ (يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ الله بِأَفْواهِهِمْ وَ يأْبَى الله إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَه وَ لَوْ كَرِه الْكافِرُونَ)؛ اگر چه کافران بدشان بیاید.[۳۱۳]

پس این روایت در مورد رسیدن حکومت به اهل بیت(ع) بحث نمی‌کند. اهل بیت بر تمام مردم ولایت دارند و از طرف خداوند حجت او بر جمیع مردم هستند؛ چه مردم از آنها پيروي کنند و چه نکنند و چه حکومت در دست آنها باشد و چه نباشد.

اما احادیث متواتری که شیعه و سنی از رسول خدا(ص) نقل کرده‌اند که ایشان می‌فرماید خلفا یا امراء یا والیان امر بعد از من دوازده نفر هستند، به این معنا نیست که آنها پس از ایشان حتماً حکومت خواهند کرد؛ چون خلفا یعنی جانشینان، و أمراء یعنی کسانی که امیر و سرپرست مردم هستند و خداوند اهل بیت رسول خدا(ص) را جانشینان رسول خدا(ص) و امیر و سرپرست مردم قرار داده است؛ چه مردم به آنها روی بیاورند و حکومت را به آنها بسپارند و چه حکومت نسپارند.

۵۸. جايگاه خلفا نزد صادقين(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

بعضی از کتاب‌های شیعه از جعفر صادق روایت می‌کنند: «زنی از او پرسید که آیا ابوبکر و عمر را دوست بدارم؟! جعفر صادق گفت: آنها را دوست بدار. آن زن گفت: وقتی به لقای پروردگارم بروم به او می‌گویم: که تو مرا به دوست داشتن آنها فرمان داده‌ای؟! جعفر صادق به او گفت: بله».[۳۱۴] و روایت کرده‌اند: «مردی از یاران امام باقر وقتی دید که امام باقر ابوبکر را صدیق می‌نامد تعجب کرد و گفت آیا او را صدیق می‌گویی؟! باقر گفت: بله. صدیق! هرکس به او صدیق نگوید خداوند هیچ سخنی از سخنان او را در قیامت راست نگرداند».[۳۱۵]

از شیعیان می‌پرسیم که نظر شما درباره ابوبکر چیست؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ابتدا متن کامل روایتی که پرسشگر از کتاب کافی نقل نمود را ذکر می‌کنیم تا خوانندگان این کتاب متوجّه شوند که پرسشگر و امثال او چگونه احادیث را به طور ناقص نقل می‌کنند.

محمّد بن یقعوب کلینی نقل کرده است:

ابوبصیر گوید: نزد حضرت امام صادق(ع) نشسته بودم که ام خالد وارد شد
(همان زنی که یوسف بن عمر دستش را قطع کرده بود) و از حضرت اجازه ورود می‌گرفت. امام صادق(ع) فرمود: «آیا دوست داری کلام ام خالد را بشنوی»؟ گفتم: «بله»، فرمود: «پس الآن به او اجازه ورود می‌دهم و مرا کنار خودش بر تخت نشاند». امّ خالد داخل شد و صحبت کرد و مشخص شد که زنی بلیغ و سخنور است. او از حضرت در مورد آن دو (ابوبکر و عمر) سؤال کرد. حضرت به او فرمود: «آن دو را دوست داشته باش». ام خالد گفت: «پس وقتی پروردگارم را ملاقات کردم به او خواهم گفت که شما مرا امر کردی که آن دو را دوست داشته باشم». حضرت فرمود: «بله». آن زن گفت: «این شخصی که کنار شما روی تخت نشسته مرا امر می‌کند که از آن دو نفر بیزار باشم و کثیر النّوا مرا امر می‌کند که آن دو نفر را دوست داشته باشم؛ کدام‌یک از این دو نزد شما محبوب‌تر است؟! ابوبصیر یا کثیر النوا؟ حضرت فرمود: «به خدا قسم این ابوبصیر نزد من محبوب‌تر است از کثیرالنوا و اصحابش؛ چراکه این ابوبصیر (با آیات قرآن) جدل می‌کند و می‌گوید: و هرکس به آنچه خدا نازل کرده حکم نکند کافر است،[۳۱۶] و هرکس به آنچه خدا نازل کرده حکم نکند ظالم است،[۳۱۷] و هرکس به آنچه خدا نازل کرده حکم نکند فاسق است.[۳۱۸]،[۳۱۹]

محمّد بن عمر کشی نیز این حدیث را نقل کرده که در آخر آن آمده است:

... وقتی امّ خالد خارج شد حضرت فرمود: «من ترسیدم او برود و به کثیرالنّوا خبر دهد و مرا در کوفه مشهور کند. خداوندا من به سوی تو در دنیا و آخرت از کثیرالنّوا برائت می‌جویم.‌[۳۲۰]

بنابراین در آخر همان حدیثی که پرسشگر نقل کرد ذکر شده که امام صادق(ع) از امّ خالد تقیّه کرد و در نهایت وقتی ديد که ام خالد طالب حقیقت است با تعریف از ابوبصیر و تأیید مسلک او و ردّ کثیرالنّوا و مسلک او حقیقت را به آن زن فهماند؛ امّا پرسشگر برای فریب جوانان قسمت آخر حدیث را حذف کرده و با این حال مدعی است که کتاب خویش را برای هدایت جوانان تألیف کرده است!

اما حدیث دومی که پرسشگر نقل کرد نيز از طریق اهل سنت نقل شده نه از طریق شیعه؛ چراکه علی بن عیسی اربلی مؤلف کتاب کشف الغمّة در مقدمّه کتابش چنین گفته است: «غالبا از کتب جمهور (اهل سنت) نقل می‌کنم»[۳۲۱] و مؤيد ديگر اينکه این حدیث در هیچ یک از مصادر حدیثی شیعه وجود ندارد؛ ولی عالمان اهل سنت آن را در کتب خود ذکر کرده‌اند.[۳۲۲]

برای فهمیدن نظر امام صادق(ع) در مورد ابوبکر بن ابی‌قحافه باید همه سخنانی که ایشان در مورد او بیان کرده‌اند را جمع‌آوری کنیم. هرکس به منابع حدیثی شیعه رجوع کند به وضوح خواهد فهمید که از امام صادق(ع) و دیگر ائمّه معصومین(ع) در‌باره مدح و محبت ابوبکر بن ابی‌قحافه حدیثي وارد نشده است.

۵۹. نام خلفا در ميان فرزندان اهل بيت(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۵۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین[۳۲۳] و الأربلی در کشف الغمّه[۳۲۴] و مجلسی در جلاء العیون[۳۲۵] گفته‌اند ابوبکر بن علی بن ابی‌طالب با برادرش حسین در کربلا کشته شد و همچنین یکی از فرزندان حسین، که اسمش ابوبکر بود، در کربلا به شهادت رسید! «و محمد اصغر که کنیه‌اش ابوبکر بود». پس چرا شیعه این قضیه را پنهان می‌کنند و فقط بر کشته شدن حسین تأکید مي‌کنند؟!

علت این است که اسم برادر و فرزند حسین ابوبکر است! به اين خاطر از آنها یاد نمی‌شود و این چیزی است که شیعیان نمی‌خواهند که مسلمانان و پیروان غافلشان آن را بدانند؛ چون اگر پیروانشان از این مسئله آگاه شوند می‌دانند که شیعه در اینکه ادعا می‌کنند که بین اهل بیت و بزرگان اصحاب و در رأس آنها ابوبکر دشمنی و عداوت بوده است، دروغ می‌گویند؛ چون اگر آن گونه که شيعيان می‌گویند ابوبکر کافر و مرتدّی ‌بود که حق علی و خاندانش را غصب کرده بود، اهل بیت اسم او را بر فرزندانشان نمی‌گذاشتند و هرکس در این فکر کند، این خودش دلیلی است بر اینکه آنها با همدیگر محبت و دوستی داشته‌اند. چرا شیعیان از علی و حسین پیروی نمی‌کنند و اسم فرزندانشان را ابوبکر نمی‌گذارند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

نامیده شدن فرزندان اهل بیت(ع) به اسامی خلفا دلیل بر این نیست که ميان اهل بیت(ع) و خلفا رابطه دوستي برقرار بوده است. این مطلب را در پاسخ پرسش سوم بیان کردیم.

اما اینکه چرا شیعیان این قضیه را پنهان می‌کنند و فقط بر کشته شدن حسین تأکید می‌کنند، در پاسخ می‌گوییم:

این چنین نیست که شیعه فقط بر شهادت حضرت ابی‌عبدالله الحسین(ع) تأکید کند و شهادت اصحاب ایشان را کتمان کند؛ علمای شیعه شهادت اصحاب حضرت سیّدالشّهدا(ع) را در کتاب‌هاي خود بيان کرده و قضایای تاریخی آن را ذکر نموده‌اند. لکن شیعه بر شهادت امام حسین(ع) تأکید بیشتری دارد، چراکه ایشان امام معصوم است و بقیه افراد یاران حضرت بوده‌اند که در راه دفاع از ایشان به شهادت رسیدند.

۶۰. شرط ورود به بهشت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ایمان داشتن به اینکه پیامبر خدا(ص) آخرین پیامبر است، یعنی اینکه پیامبر در دوران حیات و پس از مرگش امام و پیشوای مردم است. پس هرکس ایمان داشته باشد که محمد(ص) رسول خداست و اطاعت از او واجب است و تا آنجا که می‌تواند از او اطاعت کند، اگر گفته شود که چنین فردی به بهشت می‌رود، پس نیازی به مسئله امامت ندارد و چیزی جز اطاعت از پیامبر بر او لازم نیست؛ و اگر گفته شود به بهشت نمی‌رود مگر آنکه از امام پیروی کند، چنین سخنی بر خلاف نصوص قرآن است؛ چون خداوند در چندین جا از قرآن بیان کرده که هرکس از خدا و پیامبر اطاعت کند به بهشت می‌رود و هیچ گاه وارد شدن به بهشت را منوط به اطاعت از امام یا به ایمان داشتن به او نکرده است؛ مانند اینکه می‌فرماید:

(وَ مَنْ يُطِعِ الله وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ الله عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقا).[۳۲۶]

و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، [در روز رستاخيز] همنشين كسانى خواهد بود كه خدا نعمت خود را بر آنان تمام كرده؛ از پيامبران و صديقان و شهدا و صالحان و آنها رفيق‌هاى خوبى هستند.

و می‌فرماید:

(وَ مَنْ يُطِعِ الله وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيم).[۳۲۷]

و هر كس خدا و پيامبرش را اطاعت كند [و قوانين او را محترم بشمرد،] خداوند وى را در باغ‌هايى از بهشت وارد مى‏كند كه همواره آب از زير درختانش جارى است؛ جاودانه در آن مى‏مانند و اين پيروزى بزرگى است.

پس اگر امامت اساس ایمان و کفر می‌بود، یا چنان که شیعیان می‌گویند بزرگترین رکن دین می‌بود که خداوند جز با آن عمل بنده را نمی‌پذیرد، خداوند امامت را در این آیات ذکر می‌کرد و بر آن تاکید می‌نمود؛ چون خداوند می‌دانست که بعداً در مورد آن اختلاف می‌شود و فکر نمی‌کنم کسی بیاید و بگوید که امامت به صورت ضمنی تحت اطاعت از خدا و اطاعت از پیامبر مذکور است؛ چون چنین چیزی یعنی تفسیری بی‌جا و خودسرانه قرآن و برای باطل بودن این نظریه همین کافی است که بگوییم که اطاعت از پیامبر اطاعت از خداست. اما با وجود این خداوند تنها به ذکر اطاعت خویش اکتفا نکرد؛ بلکه اطاعت از پیامبر را ذیل اطاعت از خودش بیان کرد و حتي آن را جداگانه بیان کرد تا بر دو رکن مهم در اسلام یعنی (اطاعت از خدا و اطاعت از پیامبر) تأکید کند.

بعد از اطاعت از خدا اطاعت از پیامبر ذکر شده و یکی از شرایط ورود به بهشت است؛ چون پیامبر پیام و وحی الهی را می‌رساند و اطاعت از پیامبر اطاعت از خداست و بعد از پیامبر هیچ کس در مقام رساندن وحی الهی قرار ندارد. ازاین‌رو خداوند رستگاری و ورود به بهشت را منوط به اطاعت از پیامبر و التزام به فرمان پیامبر، نه فرمان دیگران قرار داده است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه به تبعیت از احادیث متواتری که از ائمّه معصومین(ع) وارد شده معتقد است که هرکس معتقد به امامت دوازده جانشین رسول خدا(ص) نباشد یا حتی امامت یکی از آنها را انکار کند یا شخصی دیگر غیر از آنها را نیز امام و جانشین رسول خدا(ص) بداند منحرف و گمراه است و راهی به سوی بهشت نخواهد داشت. این چنین نیست که خداوند در قرآن تنها به اطاعت از خودش و رسول خویش امر کرده باشد، بلکه خداوند در قرآن صریحاً فرموده: (أطِیعُوا الله وَ أطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أولِی الأمرِ مِنکُم)؛ «از خدا و رسول و صاحبان امر خویش اطاعت کنید<sym>»</sym>.[۳۲۸] رسول خدا(ص)، که مفسّر قرآن است، فرموده‌اند که مراد از صاحبان امر امیرالمؤمنین و یازده نفر از نسل ایشان هستند.[۳۲۹]

ضمناً این چنین نیست که خداوند همه چیز را در قرآن بیان کرده باشد تا امت اسلام در آینده دچار اختلاف نگردند؛ بلکه خداوند در قرآن تنها کلیّاتی را نازل کرده و مفسّر آن را رسول خدا(ص) قرار داده است؛ مثلاً در قرآن فرموده نماز بخوانید ولی کیفيت و چگونگی خواندن نماز و تعداد رکعات آن را بیان نکرده و این رسول خدا(ص) است که در سخنان خویش کیفيت خواندن نماز را برای مسلمانان تفسیر کرده است، همچنین خداوند در قرآن فرموده از صاحبان امر خویش اطاعت کنید و این رسول خدا(ص) است که در سخنانش مراد از صاحبان امر را مشخص کرده است.

به علاوه این چنین نیست که تنها مدرک پی بردن به حقیقت و نظرِ دین قرآن باشد؛ بلکه احادیث متواتر رسول خدا(ص) نیز مثل قرآن حجت است و بیانگر نظر دین و خداوند متعال است؛‌ چراکه خداوند در قرآن می‌فرماید: «هرگز از روی هوای نفس
سخن نمی‌گوید <sym></sym> آنچه می‌گوید چيزي جز وحی که بر او نازل شده نیست»[۳۳۰] و همچنین می‌فرماید: «و آنچه پیامبر برایتان آورد را بگیرید و از آنچه شما را نهی کرد، دست بکشید».[۳۳۱] رسول خدا(ص) در احادیث متواتری که شیعه و سنی از ایشان نقل کرده‌اند اهل بیت خویش را مانند کشتی حضرت نوح بیان کرده که هرکس سوار آن شد نجات یافت و هرکس سوار نشد غرق شد. همچنین جایگاه امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را نسبت به خود مثل جایگاه هارون نسبت به موسی قرار داده و تنها مقام نبوّت را استثنا کرده است. همان‌طور که پس از حضرت موسی(ع) از هر کس هارون(ع) تبعیّت نکرد،‌ گمراه شد، هرکس پس از رسول خدا(ص) از امیرالمؤمنین(ع) تبعیّت نکرد نيز گمراه شد. همچنین در حدیث متواتر ثقلین، قرآن و عترت خویش را مایه هدایت مردم دانست که هرکس به هر دوی آنها متمسّک شود گمراه نخواهد شد.[۳۳۲]

طبق ادعای پرسشگر آیاتی که در سؤال ذکر کرده دلالت دارند که تنها اطاعت از خدا و رسول برای ورود به بهشت کافی است. اگر این چنین است پس چرا شیعه را به خاطر اطاعت نکردن از خلفا گمراه و منحرف می‌دانند؟! خداوند در کدام‌یک از آیات قرآن فرموده که باید از خلفا یا اصحاب رسول خدا(ص) اطاعت کنید؟!

۶۱. اعلان ولايت امام علي(ع) در دوران رسالت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در دوران پیامبر(ص) افرادی نزد ایشان می‌آمدند و فقط یک بار او را می‌دیدند و به مناطق و شهرهای خود باز می‌گشتند؛ بدون تردید آنها چیزی درباره ولایت علی و فرزندانشان نشنیده بودند؛ به‌خصوص كه شيعه ادعا دارد كه موضوع ولايت علي و فرزندانش در اوايل دعوت رسول الله(ص) در مكه رخ داده است؛ پس آیا اسلام آنها ناقص است؟! اگر بگویید بله اسلام آنها ناقص است، می‌گوییم اگر چنین می‌بود قطعاً پیامبر(ص) باید اسلام آنها را درست مي‌کرد و امر امامت را بر ایشان بیان می‌کرد؛ اما می‌بینیم که پیامبر(ص) چنین نکرده است. اگر بگویید نه، می‌گوییم پس شما باید بپذيريد که امامت از ارکان دین نیست.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

رسول خدا(ص) موضوع ولایت امیرالمؤمنین(ع) را تنها در اوائل دعوتش در مکه مطرح نکرد، بلکه در طول زندگی و حیات خود همیشه و در هر موقعیت خلافت و ولایت ایشان را مطرح مي‌کرد؛ یک بار می‌فرمود: «جایگاه او نسبت به من جایگاه هارون نسبت به موسی است غیر از آنکه پیامبری بعد از من نیست». بار دیگر می<sym>‌</sym>فرمود(ع) «مثل اهل بیت من همچون کشتی نوح است که هرکس سوار آن شود نجات خواهد یافت و هرکس از آن تخلّف کند غرق خواهد شد». یک بار می<sym>‌</sym>فرمود(ع) «دو چیز گرانبها میان شما می‌گذارم که هرکس به آن دو متمسّک شود تا ابد گمراه نخواهد شد: قرآن و اهل بیتم» و بالاخره آخرین بار در جمع بسیاری از صحابه در بازگشت از حجّة الوداع در غدیر خم ولایت و خلافت حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) را به طور عمومی برای همگان اعلام کرد و دستور داد که حاضران این خبر را به غائبان برسانند.[۳۳۳] بنابراین همه می‌دانستند که رسول خدا(ص) امیرالمؤمنین(ع) را جانشین خود قرار داده و فرضاً اگر اين اخبار به کسي نرسیده باشد، او معذور است و در روز قیامت با اعمال خویش محشور خواهد شد؛ مثل اینکه خداوند پیامبری را برای هدایت مردم مبعوث کند و پیامبر نیز نبوّت خویش را برای مردم بیان کند، ولی خبر نبوّت او به عدّه‌ای از مردم نرسد و از دنیا بروند. در این صورت آنها معذورند و در روز قیامت اعمال خوب و بد آنها محاسبه خواهد شد و این دلالت ندارد که نبوّت از ارکان نیست.

۶۲. نامه امام علي<sym>‌</sym>(ع) به معاويه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در نهج‌البلاغه آمده است: «و امام(ع) در نامه<sym>‌</sym>ای به معاویه گفت: با من کسانی بیعت کرده<sym>‌</sym>اند که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده<sym>‌</sym>اند. و آنها بر آنچه با آنها بیعت کرده<sym>‌</sym>اند با من هم براساس آن چیز بیعت کرده<sym>‌</sym>اند. پس فردی که در بیعت حاضر بوده است حق ندارد که انتخابی دیگر کند، و کسی که حضور نداشته است حق ندارد که انتخاب را قبول نکند و شورا از آن مهاجرین و انصار است. پس اگر مهاجرین و انصار کسی را انتخاب کردند و امام نامیدند خداوند این را پسندیده است و اگر کسی اعتراض کند یا با ایجاد بدعتی از فرمان آنها بیرون رود او را دوباره باز گردانند و اگر نپذیرفت با او بجنگند؛ چون راهی غیر از راه مؤمنان را پیروی کرده است و به جانم سوگند[۳۳۴] ای معاویه، اگر با عقل خودت بنگری، نه با هوا و هوس خود، خواهی دید که در مورد خون عثمان پاک<sym>‌</sym>ترین و بی<sym>‌</sym>گناه<sym>‌</sym>ترین فرد هستم و خواهی دانست که دخالتی در آن نداشته<sym>‌</sym>ام، مگر آنکه بناحق مرا متهم کنی؛ پس به هر چه می<sym>‌</sym>خواهی مرا متهم کن. والسّلام».[۳۳۵]

این سخنان امام علی دلیلی برای امور ذیل است:

  1. امام را مهاجرین و انصار انتخاب می‌کنند، پس انتخاب امام هیچ ربطی با اصل امامت، که شیعه می‌گویند، ندارد!
  2. به همان صورتی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت شد به همان گونه با علی بیعت شد.
  3. شورا از آن مهاجرین و انصار است و این نشانگر فضیلت و مقام والای آنها نزد خداوند است و این بر خلاف صورتی است که شیعه از آنها ارائه مي‌کنند.
  4. اگر کسی را مهاجرین و انصار بپذيرند و با او بیعت کنند خداوند این را پسندیده است. پس حق امامت، آن گونه که شیعه ادعا می‌کنند، غصب نشده است؛ وگرنه چگونه خداوند از این کار راضی می‌شود؟!
  5. شیعیان معاویه را لعن می‌کنند، اما علی در نامه‌هایش او را لعن نمی‌کند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

حضرت امیرالمؤمنین(ع) در این روایت با معاویه طبق اعتقاد خود معاویه
جدال کرده است؛ یعنی چون معاویه به خلافت ابوبکر و عمر و عثمان معتقد بود
و مهاجرین و انصار طبق اعتقاد معاویه به خلافت خلفا مشروعيت بخشيده بودند،
در واقع امیرالمؤمنین(ع) برای محکوم کردن معاویه طبق اعتقاد خودش می‌فرماید: همان مهاجرین و انصاری که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند و آنها را خلیفه نمودند و به همین جهت خلافت آنها را پذيرفتي، همان‌ها با من نیز بیعت کرده‌اند؛ همان‌طور که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، پس باید خلافت مرا نیز قبول کنی! طبق اعتقاد تو شورا از آنِ مهاجرین و انصار است، پس وقتی آنها کسی را انتخاب کردند و امام نامیدند معتقدی که خداوند این را پسندیده است. پس باید خلافت مرا نیز بپذيري؛ چراکه مهاجرین و انصار نیز مرا انتخاب کردند و این نوع سخن گفتن میان مردم بسیار مرسوم است. در نتیجه این حدیث به هیچ وجه بیانگر اعتقاد امیرالمؤمنین(ع) نیست و با وجود چنین احتمالی در معنای حدیث، دیگر حدیث مذکور قابل استناد نیست.

از طرفي برای فهمیدن نظر امیرالمؤمنین(ع) درباره این مطلب که تعیین جانشین رسول خدا(ص) به دست خداوند است یا مهاجرین و انصار و اینکه ایشان حکومت خلفاي پيش از خود را برحق می‌داند یا نه، نباید تنها به یک حدیث استناد کنیم؛ بلکه باید جمیع روایاتی که در این مورد از ایشان نقل شده را بررسی کنيم. البته هرکس منابع حدیثی شیعه را مطالعه کند به وضوح برایش مشخص خواهد شد که از امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) در موضوع خلافت و جانشيني و اینکه رسول خدا(ص) ایشان را جانشین خویش نموده احادیث متواتر نقل شده است که نمونه‌هاي آن در پاسخ پرسش‌های قبل گذشت؛ مثل اعتراض ایشان و دوازده نفر از اصحابشان به خلفا و استدلال ایشان به حدیث غدیر برای اثبات خلافت خود و خواندن خطبه‌های طولانی در مذمّت خلفا. بنابراین مشخص می‌شود که مراد حضرت از سخن مذکور همان است که ما بیان کردیم نه آنکه پرسشگر برداشت کرده است.

اما اینکه گفت حدیث دلالت دارد که به همان صورتی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت شد همان‌طور نیز با علی بن ابی‌طالب(ع) بیعت شد، در این مورد می‌گوییم: این سخن کاملاً صحیح است. مردم همان‌طور که برای سپردن حکومت به ابوبکر و عمر و عثمان با آنها بیعت کردند، همان‌طور نیز برای سپردن حکومت به امیرالمؤمنین(ع) با ایشان بیعت کردند نه اینکه با ایشان به عنوان کسی که رسول خدا(ص) او را جانشین خویش قرار داده و ادامه دهنده راه رسول خدا(ص) است و از طرف خداوند حجت بر مردم است بیعت کرده باشند؛ به همین خاطر حضرت بیعت آنها را ردّ مي‌کرد و می‌فرمود: «دعونی و التمسوا غیری»؛ یعنی مرا رها کنید و شخص دیگری را برای خلافت انتخاب کنید که این حدیث را پرسشگر در پرسش‌های گذشته ذکر کرده بود.

اما اینکه گفت شیعیان معاویه را لعنت می‌کنند ولی حضرت علی(ع) در نامه‌هایش او را لعنت نکرده، در پاسخ می‌گوییم: به صرف اینکه امیرالمؤمنین(ع) در یکی از نامه‌هایی که صدورش از ایشان نیز ثابت نیست، معاویه را لعن نکرده باشد، نمی‌توانیم بگوییم که ایشان در نامه‌هایش معاویه را لعن نکرده است؛ چراکه نامه‌های حضرت بسیار است و تنها همین یکی نیست.

به علاوه حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) به جای نامه در قنوت نمازش معاویه را لعن می‌کرد. ابن عقده کوفی روایت کرده است:

عبدالله بن معقل گوید: «علی بن ابی‌طالب(ع) در نماز صبحش قنوت گرفت و در آن معاویه و عمرو بن العاص و ابوموسی اشعری و ابا الأعور و اصحاب آنها را لعنت کرد».[۳۳۶]

طبری نيز روایت کرده است:

و دیگری سخن پیامبر(ص) در مورد ابوسفیان است که سوار بر الاغی می‌آمد درحالی‌که معاویه از جلو و یزید بن ابوسفیان از عقب الاغ را راه می‌بردند (که پیامبر فرمود): خدا آن‌که از جلو الاغ را راه می‌برد و آن‌که بر الاغ سوار شده و آن‌که از عقب الاغ را راه می‌برد را لعنت کند.[۳۳۷]

ابن ابی‌الحدید معتزلی و ابی‌الفداء نیز این مطلب را در کتب خود نقل کرده‌اند.[۳۳۸] سلیمان بن احمد طبرانی این حدیث را نقل کرده[۳۳۹] و هیثمی حدیث او را صحیح
دانسته است.[۳۴۰] ولي طبرانی اسم ابوسفیان و معاویه را حذف کرده و به جای آن لفظ فلان گذاشته است!

۶۳. رضايت الهي از بيعت<sym>‌</sym>کنندگان در بيعت رضوان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان نمی‌توانند بیعت کردن ابوبکر و عمر و عثمان در زیر درخت
(بيعة الرّضوان) با پیامبر(ص) را انکار کنند. خداوند خبر داده است از کسانی که زیر درخت با پیامبر بیعت کرده‌اند[۳۴۱] راضی است و می‌دانسته که در دل‌هایشان چه هست. پس چگونه شيعيان به خبر الهی کفر می‌ورزند و خلاف آن را می‌گویند؟! گویا شیعیان می‌گویند: «پروردگارا تو درباره آنها چیزی را که ما می‌دانیم نمی‌دانی!» والعیاذ بالله.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

خداوند متعال در مورد بیعت رضوان می‌فرماید:

(لَقَدْ رَضِيَ الله عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في‏ قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَريبا)[۳۴۲]

خداوند از مؤمنان راضی شد، آن هنگام که زیر درخت با تو بیعت می‌کردند؛ پس خدا آنچه در دل‌های مؤمنان بود را دانست و سکینه و آرامش بر آنها نازل کرد و پیروزی نزدیکی به آنها پاداش داد.

خداوند در این آیه نمی‌فرماید که خدا از همه کسانی که زیر درخت با پیامبر بیعت کردند راضی شد، بلکه می‌فرماید از مؤمنان راضی شد آن هنگام که زیر درخت با پیامبر بیعت کردند. در نتیجه آیه شامل منافقانی که زیر درخت با پیامبر بیعت کردند نمی‌شود.

از طرفي اين آيه بر خوب بودن همه صحابه و حسن عاقبت آنها دلالت ندارد؛ چراکه خداوند می‌فرماید: «خداوند از مؤمنين راضی شد هنگامی که زیر درخت با تو بیعت کردند» و قیدی که خداوند در این آیه ذکر کرده: «هنگامی که زیر درخت با تو بیعت کردند» نشان می‌دهد که خداوند از این فعل آنها اعلام رضایت کرده است، ولی بیان نکرده که آنها بعداً با اعمال خود این بیعت را نمی‌شکنند و عاقبت به خیر خواهند شد؛ چنان‌که خداوند در قرآن فرموده:

(إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ الله يَدُ الله فَوْقَ أَيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ‏ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَيْهُ الله فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً)

کسانی که با تو بیعت می‌کنند در واقع با خدا بیعت می‌کنند. دست خداوند بالای دست‌های آنان است و هرکس پیمان خود را بشکند بر ضرر خود پیمان‌شکنی کرده و هرکس به پیمانی که با خدا بسته وفا کند، خداوند به زودی پاداش بزرگی به او خواهد داد.[۳۴۳]

خداوند متعال در این آیه فرموده که ممکن است کسانی بیعت خود را بشکنند که با مطالعه سیره صحابه به خوبی بیعت‌شکنی آنان روشن خواهد شد.

۶۴. وجوب محبت به اهل بيت<sym>‌</sym>(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان ناسزا گفتن به بزرگان اصحاب، به خصوص خلفای راشدین ابوبکر و عمر و عثمان را عبادت می‌دانند و با این کار به خدا تقرب می‌جویند؛ درحالی‌که هیچ سنی به کسی از اهل بیت ناسزا نمی‌گوید! بلکه اهل سنت با دوست داشتن اهل بیت به خدا تقرّب می‌جویند و شیعه این واقعیت را نمی‌توانند انکار کند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ایمان یعنی دوست داشتن خداوند و رسول خدا(ص) و کسانی که خدا و رسول امر به دوست داشتن آنها کرده‌اند و برائت از دشمنان خدا و رسول خدا و کسانی که خدا و رسول امر به برائت از آنها کرده‌اند. خداوند متعال می‌فرماید:

(لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِالله وَ الْيَوْمِ الآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ الله وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشيرَتَهُمْ)[۳۴۴]

کسانی که به خدا و روز قیامت ایمان دارند را این چنین نمی‌یابی که با دشمنان خدا و رسول دوست باشند؛ حتی اگر آن دشمنان پدر یا فرزند یا برادر یا قبیله آنها باشند.‌

بنابراین ایمان چیزی جز حبّ و بغض نیست. پس مؤمن باید با بررسی آيات الهي و روايات نبوي ایمان خود را تصحیح کند و در حب و نفرت به بلوغ برسد.

به اتفاق مسلمانان خدا و رسول همه مسلمانان را به دوست داشتن اهل بیت امر کرده‌اند. خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى)؛ «بگو بر رسالتم از شما اجر و پاداشی نمی‌خواهم مگر دوست داشتن نزدیکانم<sym>»</sym>.[۳۴۵] در مقدّمه گفتيم که این آیه در مورد اهل بیت رسول خدا(ص) نازل شده است.

رسول خدا(ص) در روایات متواتر پيروي از اهل بیت خویش را وظیفه مسلمانان قرار داده است؛ مثل حدیث غدیر، حدیث منزلت، حدیث ثقلین، حدیث سفینه و دیگر احادیثی که در مقدّمه کتاب منابع آن را از کتاب‌هاي اهل سنت ذکر کرديم.

در نتیجه اهل سنت حق ندارد که به اهل بیت رسول خدا(ص) توهین یا ناسزا بگویند؛ چراکه خداوند دوستی و محبت و تبعیت از آنها را واجب کرده نه برائت و دوری از آنها را.

در مقابل کسانی که پرسشگر آنها را جانشینان و خلفای رسول خدا(ص) می‌داند و محبت آنان را واجب می‌شمارد، طبق روایت متواتر در جنگ‌ها از دشمن فرار می‌کردند.[۳۴۶] از طرفي پيوسته به رسول خدا(ص) بی‌احترامی مي‌کردند.[۳۴۷] در آخر هم پس از شهادت رسول خدا(ص) مقام جانشین ایشان را تصاحب کردند.

هر دو فرقه از رسول خدا(ص) نقل کرده‌اند که در مورد دخترش حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> فرمود: «فاطمه پاره تن من است؛ هرکس او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است». متن این حدیث را از کتاب صحیح بخاری نقل می‌کنیم که نزد اهل سنت معتبرترین کتاب حدیثی است و جمیع روایات آن را صحیح می‌دانند: «رسول خدا(ص) فرمود: فاطمه پاره تن من است؛ هرکس او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است».[۳۴۸]

دیگر علما و محدثان اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون و با الفاظی مختلف نقل کرده‌اند.[۳۴۹]

آنها با غضبناک کردن حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> رسول خدا(ص) را به غضب آوردند و ایشان را اذیّت نمودند. خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:

(إنَّ الَّذِینَ یُؤذُونَ الله وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ الله فِي الدُّنیا وَ الآخِرَةِ وَ أعَدَّ لَهُم عَذَاباً مُهِیناً)[۳۵۰]

کسانی که خداوند و رسولش را اذیّت می‌کنند خدا آنها را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برای آنها عذاب سختی آماده نموده است.

۶۵. تشنگي امام حسين(ع) و اهل بيت در روز عاشورا[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان همواره در کتاب‌های خود و در داستان‌هایی که در مورد حسین می‌گویند تکرار می‌کنند که حسین تشنه در میدان جنگ به شهادت رسید. بنابراین روی مخزن‌های آب این عبارت را می‌نویسند: «به نوش با یاد حسین!» سؤال اینجاست که طبق آنچه شيعيان می‌گویند ائمه غیب می‌دانند. پس آیا حسین نمی‌دانست که در اثنای جنگ به آب نیاز پیدا خواهد کرد و تشنه خواهد مرد و نباید مقدار کافی آب برای خود تهیه می‌کرد؟! آیا فراهم کردن آب در جنگ از ضروریاتی نیست که باید از آن استفاده کرد؟! و خداوند متعال می‌فرماید:

(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ الله وَ عَدُوَّكُم').[۳۵۱]

هر نيرويى در قدرت داريد، براى مقابله با آنها (دشمنان)، آماده سازيد و [همچنين] اسب‌هاى ورزيده [براى ميدان نبرد] تا به وسيله آن، دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

توان حمل آب یک کاروان محدود است و این طور نیست که یک کاروان هر چقدر که بخواهد بتواند با خود آب حمل کند؛ بلکه تنها می‌تواند به اندازه‌ای که چهارپایان و مرکب‌ها توان حمل آب دارند به همراه خود آب ببرند. حضرت سیدالشهدا(ع) نیز با اینکه می‌دانست با لب تشنه به شهادت خواهد رسید به مقداری که کاروان ایشان توان حمل آب داشت، به همراه خود آب برده بود؛ به طوری که طبق نقل تواریخ وقتی لشکر حرّ بن یزید ریاحی به ایشان رسید، حضرت به حکم عقل و شرع و اخلاق همه لشکر حر بن یزید ریاحی و حتي مرکب‌هایشان را سیراب کرد.

محمّد بن جریر طبری نقل کرده است:

... گروهی که هزار اسب‌سوار بودند همراه حرّ بن یزید ریاحی یربوعی آمدند تا اینکه او و لشکرش در گرمای ظهر مقابل حسین ایستادند، درحالی‌که حسین و اصحابش عمامه بر سر و شمشیرها را بر کمر خویش بسته بودند. حسین به اصحابش فرمود: «به آنها آب دهید و آنها را سیراب کنید و بگذارید مرکب‌هایشان نیز آب بنوشند». پس گروهی بلند شدند و به لشکر حر آب دادند و آنها را سیراب نمودند و شروع کردند کاسه‌ها و ظرف‌ها و طشت‌ها را پر از آب نمایند و آنها را به اسب نزدیک می‌نمودند، وقتی اسب سه بار یا چهار بار یا پنج بار از آن آب می‌خورد ظرف را از او دور می‌کردند و به اسب دیگر آب می‌دادند تا اینکه به همین صورت به تمام اسب‌ها آب دادند ... .[۳۵۲]

لکن لشکر دشمن آب فرات را بر روی حضرت و یارانش بست؛ به طوری که آب در خیمه‌های حضرت تمام شد و حضرت و تمام یاران ایشان با لب تشنه به شهادت رسیدند.

این امتحان خداوند بود که لشکر دشمن را امتحان نمود و حجت را بر آنها تمام کرد که با وجود آنکه حضرت آنها را سیراب کرد،‌ آنها آب را از حضرت منع کردند و ایشان را با لب تشنه به شهادت رساندند.

۶۶. پيدايش شيعه در دوران رسول خدا<sym>‌</sym>(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

دین در دوران پیامبر(ص) کامل شد؛ زیرا خداوند می‌فرماید: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُم[۳۵۳] «امروز دين شما را كامل كردم<sym>»</sym> و مذهب شیعه پس از وفات پیامبر(ص) پدید آمده است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

مذهب شیعه پس از پیامبر(ص) به وجود نیامده است، بلکه شیعه از وقتی به وجود آمد که رسول خدا(ص) در غدیر خمّ بر تمام مسلمانان پیروی از امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را واجب کرد و از آن زمان هرکس که از امیرالمؤمنین(ع) تبعیّت کرد و طبق فرمان رسول خدا(ص) ایشان را جانشین پیامبر دانست او را شیعه علی بن ابی‌طالب(ع) نامیدند؛ چراکه شیعه به معنای تبعیت کننده است.

به علاوه رسول خدا(ص) بارها در مورد شیعیان امیرالمؤمنین(ع) صحبت کرده
که احادیث آن به طور متواتر نقل شده است؛ براي مثال حاکم حسکانی، و موفق بن احمد خوارزمی و ابن عساکر روایت کرده‌اند [متن حدیث از کتاب حاکم
حسکانی است]:

جابر بن عبدالله انصاری گوید: نزد رسول خدا(ص) نشسته بودیم که ناگهان علی بن ابی‌طالب آمد. وقتی پیامبر به او نگاه کرد فرمود: «برادرم نزد شما آمده». سپس رو به کعبه کرد و فرمود: «به پروردگار این کعبه قسم که علی و شیعیانش در روز قیامت رستگارند». سپس رو به ما کرد و فرمود: «به خدا قسم او میان شما اوّلین کسی است که به خدا ایمان آورد و ایستاده‌ترین شخص در مقابل فرامین خداوند است و باوفاترین شخص نسبت به پیمان خداوند است و داناترین شخص نسبت به حکم خداوند است و بیش از همه شما در تقسیم کردن مساوات را رعایت می‌کند و میان شما بیش از همه عدالت را در مورد مردم و رعیّت اجرا می‌کند و نزد خداوند فضیلت و مزیّت او از همه بیشتر است». جابر بن عبدالله گوید: «پس خداوند این آیه را نازل کرد: (کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها بهترین مخلوق هستند)[۳۵۴] به همین دلیل وقتی علی بن ابی‌طالب می‌آمد اصحاب محمّد می‌گفتند: «بهترین مخلوق بعد از رسول خدا نزد شما آمده است».[۳۵۵]

اما مذاهب چهارگانه‌ای که اهل سنت پیرو آن هستند، یعنی مالکی و حنفی و حنبلی و شافعی، هیچ یک در زمان رسول خدا(ص) وجود نداشته‌اند و صاحبان آن چند قرن پس از رسول خدا(ص) به دنیا آمده‌اند و مخالفان شیعه با عمل کردن به دستورات و احکامی که صاحبان این مذاهب از خود درآورده‌اند خود را عامل به سنت نبوي نیز می‌دانند!

۶۷. ديدگاه شيعه در قضيه «افک» و همسران رسول خدا<sym>‌</sym>(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

خداوند متعال در مورد پاکدامنی و بی‌گناهی عایشه<sym>۳</sym> در قصه معروف افک آیه نازل فرموده و او را از این زشتی پاک دانسته است؛ اما می‌بینیم که بعضی از شیعیان هنوز هم او را متهم به خیانت[۳۵۶] مي‌کنند و این کار آنها همان طور که طعنه زدن به پیامبر خداست، به خداوندی که غیب می‌داند نيز طعنه می‌زنند. آیا خداوند پیامبرش را آگاه نکرده که همسر او خیانتکار است؟! چه بد مذهبی است آن مذهب که به همسران بهترین انسان و به امهّات المؤمنین طعنه می‌زند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد نیست که قضیه‌ افک درباره عایشه اتفاق افتاده و شیعه قبول ندارد که خداوند در مورد بریء بودن عایشه آیه افک را نازل کرده است. بلکه شیعه طبق روایات معتبری که از امامان معصوم(ع) نقل شده، معتقد است که آیه افک در مورد ماریه قبطیه، که کنیز رسول خدا(ص) بود، نازل شد که عایشه و حفصه به او تهمت خیانت زدند و خداوند با نازل کردن آیه افک، ماریه قبطیه را از این تهمت مبرّا کرد.[۳۵۷]

به علاوه علمای شیعه به عایشه تهمت خیانت نمی‌زنند و به صرف وجود یک حدیث در کتب شیعه، مثل کتاب علی بن ابراهیم قمی که پرسشگر به آن ارجاع داد، نمی‌توان چنین مسئله‌ای را از عقائد شیعه به حساب آورد. تذکر این نکته لازم است که شیعه به همسران رسول خدا طعنه نمی‌زند و آنها را به خیانت متهم نمی‌کند.

۶۸. قدرت غيبي امامان معصوم[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر علی و دو فرزندش دارای این قدرت خارق العاده‌ای هستند که کتاب‌های شیعه آن را روایت می‌کنند و معتقدند که علی و حسن و حسین به آنها هم‌اینک که مرده‌اند باز هم فایده و سود می‌رسانند، پس چرا آنها وقتی که زنده بودند برای خودشان کاری نکردند و به خودشان سودی نرساندند؟!

علی را می‌بینیم که در خلافت و حکومت با دشواری‌هایی مواجه بود و سپس کشته شد و حسن به ناچار با معاویه صلح کرد و از خلافت دست کشید و حسین در سختی قرار گرفت و سپس کشته شد و به هدفش و آنچه می‌خواست نرسید... . همچنین ائمه بعد از آنها! پس قدرت‌های، خارق العاده‌ای که داشتند کجا بود؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

معجزه عبارت است از قدرت خارق العاده‌ای که از طرف پیامبر یا امام برای اثبات نبوّت یا امامت بر مردم ظاهر می‌شود. شیخ صدوق در این باره چنین روایت کرده است:

ابوبصیر گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: «به چه علت خداوند به انبیا و رسل و شما معجزه عطا کرده است»؟ حضرت فرمود: «برای اینکه معجزه دلیلی بر صدق و راستی کسی باشد که آن را آورده است و معجزه نشانه‌ای است برای خدا که آن را به کسی غیر از انبیا و رسل و حجت‌های خویش نمی‌دهد تا صدق و راستی انسان راستگو از دروغِ انسان دروغگو شناخته شود».[۳۵۸]

در نتیجه این چنین نیست که خداوند به حجت‌های خود قدرت خارق العاده عطا کرده باشد تا در برابر مشکلاتی که برای تبلیغ دین خداوند به آن برمی‌خورند از این قدرت خارق العاده استفاده کنند و مردم را به زور قدرت خویش به راه راست و درست هدایت کنند که در این صورت امتحان الهی برچیده خواهد شد؛ بلکه معجزه تنها قدرتی است که خداوند برای اثبات نبوّت یا امامت به حجت‌های خویش عطا کرده تا وقتی ادعای نبوّت یا امامت می‌کنند و مردم از آنها دلیل می‌طلبند معجزه دلیلی بر صدق ادعای آنان باشد.

رسول خدا(ص) نیز با اینکه دارای معجزه بود و حتی ماه را دو نیم کرد، در جنگ احد شکست خورد و دندانش را شکستند و سختی‌های بسیاری از کفار دید و بیش از همه پیامبران از کفار و مشرکان سختی کشید؛ به طوری که عبدالله بن عدی الجرجانی روایت کرده است: «رسول خدا(ص) فرمود: هیچ کس مثل من اذیّت نشد».[۳۵۹]

همچنین تمام پیامبران الهی معجزه داشتند و در راه تبلیغ دین خداوند سختی‌های بسیار کشیدند و به شهادت رسیدند؛ آیا پرسشگر در مورد آنان نیز می‌گوید که اگر آنان قدرت خارق‌العاده داشتند چرا خود را نجات ندادند و خود را از شرّ سختی‌ها خلاص نکردند؟

اما اینکه گفت امام حسین(ع) نیز شهید شد و به هدف اصلی‌اش نرسید، در پاسخ می‌گوییم: بلکه حضرت به هدف اصلی‌اش رسید. هدف حضرت رسیدن به حکومت نبود، بلکه هدفش این بود که پستی و بدی بنی‌امیه و پیروان غاصبان خلافت را به مردم نشان دهد و با بیعت نکردن با یزید به مردم بفهماند که یزید و معاویه و سلاطین پیشین، که این دو را روی کار آوردند، جانشینان رسول خدا(ص) نیستند. حضرت با شهادتش نشان داد که چطور اسلام بعد از رسول خدا(ص) از مسیر خود منحرف شده و از دین برگشته‌اند؛ به طوری که نوه پیامبرشان را به فجیع‌ترین شکلی به شهادت می‌رسانند و حتی به طفل شیرخوار او رحم نمی‌کنند و به این صورت حقیقت را برای آیندگان آشکار کرد.

حکومت بر مردم تنها شأنی از شئون امامت است که حق ائمه معصومین(ع) است؛ حال اگر ائمه به خاطر انحراف و رویگردانی مردم از این حق خود محروم ماندند، تنها شأنی از شئون آنها غصب شده نه اینکه هدف ائمه معصومین(ع) نابود شده باشد و به هدفشان نرسیده باشند.

۶۹. فضائل امير<sym>‌</sym>مؤمنان(ع) در روايات صحابه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۶۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان می‌گویند فضائل علی و همچنین نص دال بر امامت او به تواتر ثابت شده است. باید گفت: آن شیعیانی که از اصحاب نبوده‌اند آنها پیامبر(ص) را ندیده‌اند و سخن او را نشنیده‌اند و اگر آنها روایت خود را به صحابه نسبت ندهند نقل آنها مرسل و منقطع است و صحیح نیست و آن تعدادی از اصحاب که شیعه آنها را قبول دارند تعداد کمی هستند که ده نفر و اندی می‌باشند و اگر این تعداد خبری را نقل کنند نقل آنها را نمی‌توان تواتر گفت: «و توده بزرگ اصحاب، که فضائل علی را نقل کرده‌اند، شیعه آنها را عیب‌جویی مي‌کنند و آنان را به کفر متهم می‌کنند! و وقتی آنها توده بزرگی را، که قرآن آنها را می‌ستاید، به دروغ‌گویی و کتمان حقیقت متهم می‌کنند، اقدام افراد اندکی به دروغگویی و کتمان بیشتر محتمل است!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ولایت امیرالمؤمنین(ع) و فضائل ایشان و نصوصی که بر امامت ایشان دلالت دارد را چند دسته نقل کرده‌اند:

دسته اول: ائمه اهل بیت(ع) و حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym>، همان‌طور که در پاسخ پرسش ۵۶ ذکر کردیم، احادیث خود را به نقل از پدرانشان از رسول خدا(ص) نقل می‌کنند. بنابراین خبر آنها مرسل و منقطع نیست. همچنین اگر چه پرسشگر و امثال او امامت آنها را قبول ندارند، ولی راستگویی آنها مورد اتفاق جمیع امت است؛ همان‌طور که بعضی از علمای مخالف، مثل شافعی، نیز به این مطلب اعتراف کرده‌اند.[۳۶۰]

دسته دوم: عده‌ای از اصحاب که شیعیان آنها را قبول دارند و پیرو امیرالمؤمنین(ع) بودند که تعدادشان حدوداً پانزده نفر است. خبر این تعداد از اصحاب همراه با خبر امامان متواتر خواهد بود؛ چون تواتر عدد مشخصی ندارد و باید خبر دهندگان به تعدادی باشند که انسان یقین کند آنها با یکدیگر توطئه نکرده‌اند که دروغ بگویند و این تعداد نزد عقلا یقین‌آور است؛ به‌ويژه که هر دو فرقه شیعه و سنی بر زهد و تقوا و خداترسی اصحاب مذکور و امامان متّفق هستند و هیچ کس آنها را دروغگو نمی‌داند.

دسته سوم: سایر اصحاب رسول خدا(ص) که آنها نیز در زمان رسول خدا نصوص دلالت کننده بر امامت امیرالمؤمنین(ع) و فضائل ایشان را از رسول خدا(ص) شنیدند و از ایشان روایت کردند و اخبار آنها و تعداد آنها بسیار است؛ ولی خود آنها به ولایت امیرالمؤمنین ایمان نیاوردند و پس از رسول خدا(ص) منحرف شدند.

اگر گفته شود که ایمان نیاوردن آنها به ولایت امیرالمؤمنین(ع) دلیل است بر اينکه نصوصی که آنها نقل کرده‌اند بر امامت امیرالمؤمنین(ع) دلالت ندارد، در پاسخ می‌گوییم: ایمان نیاوردن آنها به ولایت امیرالمؤمنین(ع) به هیچ وجه به این علت نیست که آن روایات بر امامت امیرالمؤمنین(ع) دلالت ندارد؛ همان‌طور که قوم حضرت موسی نیز می‌دانستند که هارون خلیفه و جانشین ایشان است، ولی همه آنها حضرت هارون را رها کردند و فریب سامری را خوردند و از پیروان سامری گشتند. اصحاب رسول خدا(ص) نیز می‌دانستند که رسول خدا(ص) امیرالمؤمنین(ع) را امام و جانشین بعد از خود معرّفی کرده است، ولی از امیرالمؤمنین(ع) رویگردان، و پیرو ابوبکر شدند؛ به همین دلیل در هیچ روایتی وارد نشده است که یکی از اصحاب رسول خدا(ص) حدیث غدیر و حدیث منزلت و دیگر احادیثی که دلالت بر امامت امیرالمؤمنین(ع) دارد را نقل کرده باشد و دلالت آن بر امامت و جانشینی امیرالمؤمنین(ع) را رد کرده باشد.

امّا رویگردانی اصحاب از امیرالمؤمنین(ع)، همان‌طور که در پاسخ پرسش سیزدهم ذکر کردیم، به این دلیل بود که مردم از بزرگان و رؤسای قبائل خود پیروی می‌کردند و آن دسته از بزرگان اصحاب، که مؤمن و خداترس بودند، مثل حمزه و جعفر بن ابی‌طالب و سعد بن معاذ و دیگران برای یاری اسلام و رسول خدا(ص) در جنگ‌های مختلف به شهادت رسیده بودند و آن تعدادی که باقی مانده بودند چند دسته بودند:

  1. بعضی از آنها منافقان بودند که به پيامبر و فرامين ايشان ايمان واقعي نداشتند.
  2. بعضی از آنها نسبت به امیرالمؤمنین(ع) بغض و کینه داشتند و حاضر نبودند که ایشان به حکومت برسد و تحت فرمان ایشان باشند.
  3. بعضی نیز مانند ابوسفیان به خاطر ترس از قدرتِ اسلام در فتح مکه تظاهر به اسلام کردند، ولی در دل خود به خداوند و رسول خدا(ص) ایمان نداشتند و می‌دانستند که به حکومت رسیدن امیرالمؤمنین(ع) یعنی همان ادامه راه رسول خدا(ص) و محرومیّت آنها از قدرت و ثروت و جمیع محرّماتی که در جاهلیّت به آن عادت کرده بودند؛ به همین خاطر امیرالمؤمنین(ع) را یاری نکردند.
  4. بعضی نیز مسئله را تنها دعوایی سیاسی بر سر حکومت می‌دیدند و برای آنها فرقی نمی‌کرد که چه شخصی حکومت را به دست گیرد و نمی‌اندیشیدند که مسئله، غصب مقام و جایگاه حجت خداوند و منحرف شدن مسیر اسلام از راه صحیح است نه دعوا بر سر حکومت.

در پاسخ پرسش سیزدهم برای موارد مذکور احادیثی از منابع اهل سنت ذکر کردیم؛ به همین دلیل وقتی بزرگان و رؤسا به خاطر علّت‌های ذکر شده از امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) روی‌برگرداندند و به ولایت ایشان اعتراف نکردند و خلیفه‌ای دیگر برای خود انتخاب کردند، مردم نیز از آنها تبعیت کردند و گمراه شدند.

اما اینکه گفت شما بقیه اصحاب را کافر و مرتد می‌دانید پس چطور خبرشان را قبول می‌کنید؟! در پاسخ می‌گوییم: خبر متواتر یعنی خبری که راویان و نقل کنندگان آن به حدّی زیاد باشند که عادتاً توطئه کردن آنها بر دروغگویی محال باشد و به این طریق انسان یقین کند که حدیث آنها صحیح است و از رسول خدا(ص) صادر شده است؛ به همین دلیل در خبر متواتر لازم نیست که وثاقت و راستگویی یا ایمان راویان ثابت شده باشد.

نصوص و احادیثی که بر امامت و جانشینی امیرالمؤمنین(ع) دلالت دارد نیز دقیقاً این چنین است؛ چراکه تعداد راویان و نقل کنندگان آن به حدّی است که عادتا توطئه کردن آنها بر دروغگویی محال است و همچنین بعضی از آنها دشمن امیرالمؤمنین(ع) بودند و هیچ‌گاه کسی به نفع دشمن خویش حدیث جعل نمی‌کند. همچنین همان‌طور که گفتیم حدود سي نفر از آنها بسیار راستگو و درستکار بودند و جمیع امت بر زهد و تقوا و خداترسی آنها اتفاق نظر دارند. در نتیجه به این وسیله انسان یقین می‌کند که حدیث آنها صحیح است و از رسول خدا(ص) صادر شده است.

۷۰. رفتار خلفا و امام علي(ع) با مخالفان و معاندان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان ادّعا می‌کنند که هدف ابوبکر و عمر و عثمان پادشاهی و ریاست بود. بنابراین با گرفتن حق خلافت بر دیگران ستم کردند. به شیعه می‌گوییم که اینها با هیچ مسلمانی به خاطر حکومت و قدرت نجنگیدند، بلکه آنها با مرتدان و کافران جنگیدند و آنها بودند که قدرت کسری و قیصر را در هم شکستند و شهرهای فارس را فتح کردند و اسلام را بر پا داشتند و به مؤمنان قدرت دادند و کافران را خوار نمودند. عثمان، که از ابوبکر و عمر مقامش پایین‌تر است، با اینکه شورشیان او را محاصره کرده بودند تا او را به قتل برسانند، او با مسلمانان نجنگید و به خاطر خلافت و حکومت خود حتی یک مسلمان را نکشت. پس وقتی شيعيان به خود اجازه می‌دهند تا اینها را ستمگر و دشمنان پیامبر قرار دهند، باید چنین چیزی را درباره علی هم بگویند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

این سخن که ابوبکر و عمر با هیچ مسلمانی به خاطر حکومت و قدرت نجنگیدند، سخن باطل و خلاف تاریخ است.

ابوبکر به خالد بن ولید دستور داد تا با قبیله مالک بن نویره بجنگد، درحالی‌که او مسلمان بود و تنها خلافت ابوبکر را قبول نداشت و معتقد بود که خلیفه و جانشین رسول خدا(ص) امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) است. خالد بن ولید نیز مالک بن نویره را کشت و همان شب با همسر او همبستر شد. ابوبکر هم نه تنها بر خالد حدّ شرعی جاری نکرد، بلکه او را شمشیر خدا دانست.[۳۶۱]

در پاسخ این سخن که آنها قدرت کسری و روم را در هم شکستند و اسلام را برپا داشتند می‌گوییم: وقتی ثابت شد که جانشین رسول خدا(ص) علی بن ابی‌طالب(ع) بوده و دیگران مقام ایشان را تصاحب کردند در نتیجه هر فعلی که آنها انجام دهند مشروعيت نخواهد داشت. همان‌طور که اگر پادشاهی به مردم اعلام کند که پس از من سلطنت به فرزندم خواهد رسید و او جانشین من است، ولی بعد از مرگ پادشاه مثلاً وزیر مقام فرزند پادشاه را تصاحب کند و خودش سلطنت و حکومت را به عهده بگیرد و فرزند پادشاه را کنار بزند و بعد از آن با دشمنان بجنگد و کشورگشایی کند و فتوحات به ارمغان آورد، افعال او مورد تأیید پادشاه قبلی نخواهد بود.

اما این سخن که شورشیان عثمان را محاصره کرده بودند سخنی دروغ و خلاف واقع است؛ بلکه اصحاب رسول خدا(ص)، که طلحه و زبیر نیز جزء آنها بودند، عثمان را محاصره کرده بودند و او را کشتند و عایشه بود که مردم را بر کشتن عثمان تحریک می‌کرد و می‌گفت: «این کفتار پیر را بکشید که خدا او را بکشد».[۳۶۲]

در پاسخ این سخن: «با اینکه عثمان محاصره شده بود او با مسلمانان نجنگید و به خاطر خلافت و حکومتش حتی یک مسلمان را نکشت» می‌گوییم: عثمان وقتی محاصره شد یاری نداشت که بتواند با اصحاب رسول خدا(ص)، که محاصره‌اش کرده بودند، بجنگد. بنابراین گفتن این سخن که او با مسلمانان نجنگید کاملاً غلط است؛ چون این تعبیر در مورد کسی به کار می‌رود که با وجود داشتن قدرت و یار و یاور دشمنانش را نکشد و با آنها نجنگد؛ اما کسی که یاری ندارد که بتواند با مخالفانش بجنگد، در مورد او چنین سخنی نمی‌گویند؛ چه بسا اگر یار و انصار داشت تمام مخالفانش را قتل عام می‌کرد.

اما اینکه گفت عثمان حتی یک مسلمان را هم نکشت، مخالف گزارش‌هاي تاریخ است. طبق نقل تاریخ، که شیعه و سنی آن را نقل کرده‌اند، عثمان ابوذر غفاری را، که یکی از بهترین اصحاب رسول خدا(ص) بود، به بدترین شکل به ربذه، که هیچ آب و غذایی نداشت، تبعید کرد تا همان جا بمیرد.

احمد بن ابی‌یعقوب معروف به یعقوبی گزارش کرده است:

به عثمان خبر رسید که ابوذر در مسجد رسول خدا می‌نشیند و مردم نزد او جمع می‌شوند و ابوذر سخنانی می‌گوید که طعن بر عثمان است و ابوذر کنار درِ مسجد ایستاده و چنین گفته است: «ای مردم هرکس مرا شناخته که می‌شناسد و هرکس مرا نمی‌شناسد من ابوذر غفاری هستم؛ من جندب بن جناده ربذی هستم، (خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر تمام عالَم برگزید، ذریّه‌ای که بعضی از بعضی هستند و خداوند شنوا و داناست).[۳۶۳] محمّد از نوح برگزیده شد، پس اول از ابراهیم است و نسل او از اسماعیل است و عترت هدایت یافته از محمّد است. شریف آنها (عترت محمد) شرافت دارد و فضیلت و برتری را میان گروهی استحقاق یافتند که آنها میان ما مثل آسمان بالا برده شده و مانند کعبه پوشیده شده هستند یا مانند قبله‌ای که قرار داده شده یا مانند خورشید نوردهنده یا مانند ماهِ سِیْرکننده در شب یا مانند ستارگان هدایت‌کننده یا مثل درخت زیتونی هستند که روغنش نور می‌دهد و کف ایجاد شده بر رویش برکت دارد. محمّد ارث برنده علم آدم و آن چیزی است که پیامبران به وسیله آن فضیلت داده می‌شدند و علی بن ابی‌طالب وصیّ محمّد و ارث برنده علم اوست.

ای امّتی که پس از پیامبرش متحیّر و سرگردان شده! اگر آن شخص را که خداوند مقدّم نموده مقدّم می‌کردید و آن را که مؤخّر نموده کنار می‌زدید و ولایت و وراثت را میان اهل بیت پیامبرتان قرار می‌دادید از بالای سر و زیر پاهایتان روزی می‌خوردید و ولیّ خداوند نیازمند و بی‌چیز نمی‌شد و سهمی از فرائض خداوند هدر نمی‌رفت و هیچ دو نفری در حکم خداوند اختلاف نمی‌کردند مگر اینکه علم آن را نزد اهل بیت پیامبر از کتاب خدا و سنت پیامبر می‌یافتید. امّا وقتی کردید آنچه کردید پس وبال کار خود را بچشید: (و به زودی کسانی که ظلم نمودند خواهند دانست که به چه جایگاهی برخواهند گشت).[۳۶۴]

به عثمان خبر رسید که ابوذر علیه او صحبت می‌کند و آن سنّت‌های پیامبر خدا و سنّت‌های ابوبکر و عمر که تغییر داده شده و عوض شده را بیان می‌کند؛ به همین دلیل عثمان ابوذر را به شام نزد معاویه تبعید کرد. ابوذر در مسجد می‌نشست و همان سخنانی که می‌گفت را بیان مي‌کرد و مردم نزد او جمع می‌شدند تا اینکه کسانی که نزد او جمع می‌شدند و سخنش را می‌شنیدند زیاد شدند. ابوذر وقتی نماز صبح را می‌خواند کنار درِ دمشق می‌ایستاد و می‌گفت: «کاروانی که آتش حمل می‌کند آمد. خداوند لعنت کند کسانی را که امر به معروف می‌کنند ولی معروف را ترک مي‌کنند و خداوند لعنت کند کسانی که نهی از منکر می‌کنند ولی به منکر عمل می‌کنند». معاویه به عثمان نامه نوشت: «تو با تبعید ابوذر شام را بر ضرر خودت فاسد کردي» عثمان در جواب نوشت: «ابوذر را سوار شتری که روی آن رواندازی نباشد سوار کن و به مدینه بفرست».

[ابوذر به مدینه رسید] درحالی‌که گوشت ران‌هایش از بین رفته بود. وقتی ابوذر بر عثمان وارد شد، درحالی‌که گروهی نزد عثمان بودند، عثمان به او گفت: «به من خبر رسیده که می‌گویی از رسول خدا شنیدم که می‌فرمود: هنگامی که تعداد بنی‌امیه به سی نفر برسد شهرهای خداوند را دست به دست خواهند چرخانید و بندگان خداوند را برده خود می‌کنند و دین خداوند را وسیله فریبکاری خود قرار خواهند داد». ابوذر گفت: «بله از رسول خدا شنیدم که چنین می‌فرمود». عثمان به جماعتی که نزدش بودند گفت: «آیا شما شنیدید که رسول خدا چنین سخنی فرموده باشد»؟ پس به دنبال علی بن ابی‌طالب فرستاد و ایشان نزد عثمان آمد. عثمان گفت: «ای اباالحسن آیا آنچه ابوذر می‌گوید را از رسول خدا شنیدی»؟ و خبر را برایش تعریف کرد. علی بن ابی‌طالب گفت: «بله». عثمان گفت: «چگونه چنین شهادت می‌دهی»؟ گفت: «چون رسول خدا فرمود: آسمان سبزآبی بر سخنگویی سایه نینداخته و زمین سخنگویی را در بر نگرفته که راستگوتر از ابوذر باشد». پس ابوذر غیر از چند روزی در مدینه نماند تا اینکه عثمان به او پیام رساند که به خدا قسم از مدینه خواهی رفت! ابوذر گفت: «آیا مرا از حرم رسول خدا اخراج می‌کنی»؟ عثمان گفت: «بله تا خوار و زبون شوی». ابوذر گفت: «به مکه می‌فرستی»؟ عثمان گفت: «نه». گفت: «به بصره»؟ گفت: «نه». گفت: «به کوفه»؟ گفت: «نه، بلکه به همان ربذه تبعید می‌شوی که از آن خارج شدی تا در آن جا بمیری. ای مروان او را اخراج کن و نگذار هیچ کس با او سخن بگوید تا خارج شود».

مروان ابوذر را سوار بر شتری به همراه زن و دخترش اخراج کرد. پس علی و حسن و حسین و عبدالله بن جعفر و عمّار یاسر آمدند و نگاه می‌کردند. وقتی ابوذر علی بن ابی‌طالب را دید به سمت او رفت و دستش را بوسید و سپس گریه کرد و گفت: «من وقتی شما و فرزندانت را می‌بینم فرمایش رسول خدا را به یاد می‌آورم و صبر نمی‌کنم تا اینکه گریه می‌کنم»! پس علی بن ابی‌طالب خواست با ابوذر سخن بگوید که مروان به او گفت: «امیر مؤمنان نهی کرده که کسی با ابوذر سخن بگوید». پس علی بن ابی‌طالب شلّاقش را بلند کرد و به صورت شتر مروان زد و گفت: «دور شو که خداوند تو را به سمت آتش جهنم دور کند»! سپس ابوذر را همراهی کرد و سخنی با او گفت که بیانش طولانی است و هرکدام از آن گروه سخن گفتند و رفتند و مروان نیز نزد عثمان رفت و بین او و علی بن ابی‌طالب در این مورد سخنان وحشتناکی ردّ و بدل شد و با هم نزاع کردند. ابوذر پیوسته در ربذه ماند تا اینکه از دنیا رفت.[۳۶۵]

سؤال اين است که علی بن ابی‌طالب(ع) کدام‌یک از کارهای آنان را انجام داده که پرسشگر ایشان را با آنان مقایسه می‌کند؟! غیر از آنکه رسول خدا(ص) دائما در مورد فضائل و رشادت‌ها و دلاوری‌ها و زهد و عبادت و خلافت و امامت ایشان سخن فرموده که بسیاری از آن از منابع اهل سنت در پاسخ پرسش‌های گذشته ذکر شد؛ غیر از این حضرت چه اشتباهی مرتکب شده است؟! ایشان با کسانی که خود از روی اختیار با ایشان بیعت کرده بودند ولی شورش کردند و اصرار بر ایجاد فتنه و فساد در امت داشتند جنگید و آنها را کشت؛ چراکه ایشان جانشین بحق رسول خدا(ص) بودند که خداوند
ایشان را جانشین رسول خدا(ص) معرّفی کرده بود. پس حکم کسی که علیه جانشین رسول خدا(ص) شورش کند چیست؟ آیا حکمش مثل حکم کسی نیست که علیه خود رسول خدا شورش کرده است؟ آیا خداوند متعال در آیه مباهله امیرالمؤمنین(ع) را نفس رسول خدا(ص) معرّفی نکرد؟ این به خلاف شورش علیه عثمان است؛ چون عثمان خلیفه رسول خدا نبود، بلکه عمر به وسیله شورایی که خود ترتیب داد او را خلیفه کرد. پس شورش علیه او شورش علیه جانشین رسول خدا(ص) نبود.

۷۱. تفاوت رسول خدا‌(ص) با امامان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

فرقه قادیانی به خاطر ادعای نبوّت برای رهبرشان کافر هستند، پس آنها با شیعه که می‌گویند ائمه‌شان دارای ویژگی‌های پیامبران و حتی بیشتر از آن هستند چه فرقی دارند؟! آیا چنین ادّعایی کفر نیست؟! یا اینکه باید شیعه برای ما فرق‌های اساسی امام و پیامبر را بیان کند؟! و آیا پیامبر(ص) آمده است تا ما را به آمدن دوازده امام مژده دهد؟ امامانی که گفته‌هایشان همانند گفته‌های اوست و کارهایشان همانند کارهای اوست و کاملاً مانند او معصوم‌اند...؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است امامان معصوم(ع) نبی یا رسول نیستند، بلکه امامند؛ یعنی مصداق (وَجَعَلنَاهُم أئِمَّةً یَهدُونَ بِأمرِنا)[۳۶۶]؛ «آنها را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می‌کنند» هستند و به آنها وحی نمی‌شود؛ به خلاف رسول خدا(ص) که نبیّ و رسول بود و به ایشان وحی می‌شد.

این اعتقاد شیعه همان سخنی است که رسول خدا(ص) در مورد امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) فرمود: «یا علی أنت منّی بمنزلة هارون من موسی الا أنّه لا نبیّ بعدي<sym>»</sym>؛ «ای علی جایگاه تو نسبت به من همان جایگاه هارون است نسبت به حضرت موسی؛ غیر از آنکه بعد از من پیامبری نیست».[۳۶۷] پس همان‌طور که هارون جانشین حضرت موسی(ع) بود، امیرالمؤمنین(ع) نیز جانشین رسول خدا(ص) است و ویژگی های ایشان را دارد، ولی پیامبر نیست و به او وحی نمی‌شود.

اما اینکه گفت آیا رسول خدا(ص) آمده است که ما را به آمدن دوازده امام مژده دهد؟ امامانی که همه مثل خودش معصومند و ویژگی‌های او را دارند؟ در پاسخ می‌گوییم: رسول خدا(ص) مبعوث شدند تا توحید و اعتقاد صحیح و اخلاق و احکام و وظايف مردم را برای آنها بیان کند؛ همان کاری که انبیاي پيشين مأمور به آن بودند. حال با وجود انبیاي گذشته دیگر چه نیازی به رسول خدا بود که خدا بخواهد ایشان را مبعوث کند؛ آن هم کسی که همه ویژگی‌های انبیای گذشته را دارد و کارهای آنها را انجام می‌دهد و مثل آنها معصوم است! آیا همان‌ها کافی نبودند؟! هر جوابی دهید، همان جواب علت جانشینی امامان برای رسول خدا(ص) است.

در واقع همان‌طور که با وجود انبیاي گذشته خداوند رسول خدا را مبعوث کرد،‌ همچنین با وجود رسول خدا(ص) امامان معصوم(ع) را جانشینان رسول خدا منصوب کرد تا ادامه دهنده راه رسول خدا و انبیاي گذشته باشند تا خداوند در هر زمانی حجتی هدایت‌گر داشته باشد و انسان‌ها در روز قیامت نگویند که خدایا اگر حجتی برای ما فرستاده بودی از آیات و نشانه‌های تو پيروي مي‌کرديم.

۷۲. مکان دفن رسول خدا‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چگونه پیامبر(ص) در حجره عایشه دفن می‌شود و حال آنکه شما شیعه‌ها عایشه را به کفر و نفاق متهم می‌کنید؟! آیا دفن شدن پیامبر(ص) در حجره او دلیلی نیست بر اینکه پیامبر او را دوست داشته و از او راضی بوده است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آیا رسول خدا(ص) وصیّت کرده بود که پس از شهادتش ایشان را در اتاق عایشه دفن کنند یا چنین وصیّتی نکرده بود؟ مسلّما رسول خدا(ص) چنین وصیّتی نکرده بود؛ چراکه هیچ حدیثی که این مطلب را ثابت کند وجود ندارد و هیچ‌یک از عالمان اهل سنت نیز چنین عقیده‌ای ندارند و اگر چنین وصیّتی نکرده بود پس دفن شدن ایشان در اتاق عایشه بدون اینکه وصیّت کرده باشد چه فضیلتی برای عایشه است؟

به علاوه اتاق عایشه در مِلک او نبود، بلکه تمام اتاق‌های همسران پیامبر(ص) در خانه پیامبر قرار داشت و مِلک پیامبر بود؛ حال پس از شهادت رسول خدا(ص) عایشه طبق کدامین حکم شرع اتاق را تصاحب کرده است؟

رسول خدا اتاق را به عایشه هدیه نکرده بود؛ چون دلیلی بر این مطلب وجود
ندارد. اتاق از طريق ارث نیز به عایشه نرسیده بود؛ چراکه رسول خدا(ص) وقتی از
دنیا رفت نُه همسر داشت و تمام همسران رسول خدا(ص) تنها یک‌هشتم از اموال
رسول خدا(ص) را به ارث می‌بردند و این یک‌هشتم باید بین نُه نفر آنان تقسیم می‌شد که مقدار بسیار ناچیزی است؛ نه اینکه یکی از همسران ایشان یک اتاق را برای خود تصاحب کند.

به علاوه ابوبکر پس از اینکه بر مسند خلافت نشست از پیامبر حدیث نقل کرد که ایشان فرموده است: «ما خانواده انبیا ارث به جا نمی‌گذاریم و هر چه از ما باقی بماند صدقه است». بخاری روایت کرده است:

عایشه گوید: فاطمه<sym>۳</sym> دختر رسول خدا(ص) بعد از وفات رسول خدا(ص) از
ابوبکر درخواست کرد که سهم او از میراث رسول خدا(ص) که ایشان به جا گذاشته و خداوند سهم ایشان قرار داده است را به او بدهد. ابوبکر به او گفت: رسول خدا(ص) فرمود: ما ارث به جا نمی‌گذاریم و آنچه از ما باقی بماند صدقه است. فاطمه
دختر رسول خدا(ص) غضب کرد و با ابوبکر قهر نمود و این قهر ادامه داشت تا اینکه از دنیا رفت...».[۳۶۸]

دیگر محدثان اهل سنت نیز این واقعه را با الفاظی مختلف و به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۳۶۹]

ابوبکر با استناد به حدیثی که جعل کرد فدک را از حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> گرفت و میراث ایشان از رسول خدا(ص) را نداد. اگر هر آنچه از پیامبر باقی می‌ماند ارث نیست و صدقه است پس عایشه نیز از ایشان ارث نمی‌برد!

همچنین این اتاق مَهر عایشه نیز نبود؛ چراکه پیامبر مَهر همسران خویش را داده بود. خداوند متعال خطاب به پیامبر(ص) می‌فرماید: (إنّا أحلَلنَا لَکَ أزواجَکَ اللّاتِي آتَیتَ أجُورَهُنَّ)؛ «ما آن همسرانت که مَهرشان را پرداخته‌ای برای تو حلال کردیم».[۳۷۰] بنابراین پیامبر(ص) در اتاق خودش دفن شد نه در اتاق عایشه؛ اما عایشه بعداً این اتاق را تصاحب کرد.

۷۳. دفن خلفا کنار پيامبر‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چگونه ابوبکر و عمر در کنار پیامبر(ص) دفن می‌شوند و حال آنکه از دیدگاه شما آنها کافرند و مسلمان را نباید در کنار کفار دفن کرد؛ چه برسد به پیامبر(ص) ؟! چرا خداوند او را از قرار گرفتن در جوار کفار محافظت نکرد. علی کجا بود؟! چرا با این امر خطرناک و مهم مخالفت نکرد؟!

پس باید شما بپذیرید که ابوبکر و عمر مسلمان بوده‌اند و به خاطر جایگاهی که نزد خدا و پیامبرش داشته‌اند خداوند افتخار دفن شدن در کنار پیامبر را نصیب آنها کرده است و یا اینکه بگویید که علی در دین و ایمانش راه سازش را در پیش گرفته است و علی از چنین چیزی پاک است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

زمانی که ابوبکر و عمر کنار رسول خدا(ص) دفن شدند پیامبر از دنیا رفته بود؛ حال
آیا رسول خدا(ص) وصیّت کرده بود که ابوبکر و عمر را کنار ایشان دفن کنند یا
چنین وصیّتی نکرده بود؟ هیچ روایتی در کتب شیعه و سنی وجود ندارد که بیان کند رسول خدا(ص) چنین وصیّتی کرده است. بنابراین ثابت می‌شود که آنها به سفارش
و وصیّت رسول خدا(ص) کنار ایشان دفن نشدند. در نتیجه دفن شدن آنها کنار
رسول خدا(ص) دلیلی بر فضیلت آنها نیست؛ چون به سفارش پیامبر نبوده است.

طبق نقل محدثان اهل سنت ابوبکر به عایشه وصیّت کرد که وقتی از دنیا رفت او را کنار پیامبر دفن کند. ابن سعد نقل کرده است:

عروه و قاسم بن محمّد گفتند: «ابوبکر به عایشه وصیّت کرد که در کنار رسول خدا(ص) دفن شود. پس وقتی ابوبکر از دنیا رفت قبری برایش کنده شد و سرش نزد دو کتف رسول خدا(ص) قرار داده شد و سنگ لحدش را به قبر رسول خدا(ص) چسباندند و در آنجا دفن شد».[۳۷۱]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این حدیث را نقل کرده‌اند.[۳۷۲]

در نتیجه دفن شدن ابوبکر کنار پیامبر به سفارش و وصیّت خود او بود، نه وصیّت پیامبر. بنابراین فضیلتی برای او محسوب نمی‌شود.

کسی که به وصیّت ابوبکر عمل کرد و او را کنار رسول خدا(ص) دفن نمود عمر بود. عبدالرّزاق صنعانی نقل کرده است: «عبید بن السباق گوید: عمر بعد از آنکه نماز عشاء را خواند ابوبکر را دفن کرد».[۳۷۳]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون و با الفاظی مختلف نقل کرده‌اند. [۳۷۴]

بنابراین عمر بن الخطاب طبق وصیّت ابوبکر او را کنار پیامبر دفن کرد، درحالی‌که اتاق مِلک پیامبر(ص) بود و طبق احکامِ خداوند هرکس بخواهد در آنجا دفن شود باید به اجازه رسول خدا(ص) یا به اجازه ورثه ایشان باشد.

امّا علت عدم مخالفت امیرالمؤمنین(ع) با دفن آن دو کنار رسول خدا(ص) این است که از شرايط نهی از منکر احتمال تأثیر است. وقتی حضرت در حکومت خویش از بدعت‌های به وجود آمده مثل خواندن نماز تراویح منع می‌کرد ولی مردم فریاد وا عمراه سر می‌دادند و سخن حضرت را نمی‌پذیرفتند،[۳۷۵] چگونه احتمال بدهد که آنان سخن ایشان را می‌پذیرند و کسی را کنار پیامبر دفن نمی‌کنند؟

۷۴. تحريف قرآن و آيات ولايت امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان ادعا می‌کنند که در قرآن به صراحت امامت علی و مستحق بودنش به خلافت بیان شده، ولی اصحاب آن را پنهان کردند. این ادعای باطلی است؛ چون اصحاب را می‌بینیم که احادیثی که شیعه از آن بر امامت علی استدلال می‌کنند را پنهان نکرده‌اند؛ مثل حدیث منزلت: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى» و احادیثی دیگر که مانند این هستند. پس چرا آنها این احادیث را پنهان نکردند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد نیست که اصحاب آیات قرآن را پنهان کردند. لازمه این سخن همان تحریف قرآن است که شیعه آن را قبول ندارد. بلکه شیعه معتقد است ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) در قرآن نازل شده است؛ مثل آیه اولی الأمر، ولایت[۳۷۶] و دیگر آیات قرآن.

عدّه از اصحاب احادیث ولایت امیرالمؤمنین(ع) را نقل کرده‌اند؛ زيرا خداوند نمی‌خواهد حقیقت از بین برود؛ بلکه حقیقت را به زبان دشمنان جاری می‌کند تا هرکس طالب هدایت است بتواند هدایت شود؛ همان‌طور که بسیاری از بدعت‌ها و ظلم‌های بعضی از صحابه را به زبان پیروانشان انداخت و آنها نیز در کتاب‌هاي خود نقل کردند تا حقیقت از بین نرود.

۷۵. عکس‌العمل صحابه در مسئله خلافت ابوبکر[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

خلیفه برحق بعد از پیامبر(ص) ابوبکر الصدیق بود و دلیل آن امور ذیل است:

  1. اصحاب همه بر اطاعت از او اجماع کردند و با او مخالفت نکردند. اگر او خلیفه برحق نمی‌بود قطعاً با او مخالفت می‌کردند و از او پیروی نمی‌کردند؛ زیرا پرهیزگاری و تدیّن و زهد والایی داشتند و در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش‌کننده‌ای هراسی نداشتند.
  2. علی با ابوبکر مخالفت نکرد و با او نجنگید. پس علی یا به خاطر ترس از فتنه و شر یا به علت ضعف و ناتوانی یا به سبب آنکه حق با ابوبکر بود با او نجنگید. نمی‌توان گفت که علی به خاطر ترس از فتنه و شر با ابوبکر نجنگیده است؛ چون علی با معاویه جنگید و افراد زیادی در آن جنگ کشته شدند. علی با طلحه و زبیر و عایشه جنگید، چون در همه این موارد می‌دانست که حق با اوست. بنابراین از ترس فتنه آن را رها نکرد و نمی‌توان گفت که علی به علت ضعف و ناتوانی با ابوبکر نجنگید؛ چون کسانی که در زمان معاویه علی را یاری کردند در روز سقیفه و روزی که عمر جانشین ابوبکر شد و روزی که شورا برای تعیین خلیفه بعد از عمر تشکیل شد همه بودند و اگر آنها می‌دانستند که حق از آن علی است او را در برابر ابوبکر یاری می‌کردند؛ چون او با غصب کردن حق خلافت از معاویه سزاوارتر به جنگ بود. پس ثابت شد که علی چون می‌دانست که حق با ابوبکر است با او نجنگید.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

این چنین نیست که تمام اصحاب بر خلافت ابوبکر اجماع کرده باشند. بخاری واقعه بیعت کردن اصحاب با ابوبکر را چنین روایت کرده است:

عایشه همسر پیامبر(ص) گفت: «رسول خدا(ص) از دنیا رفت درحالی‌که ابوبکر در سنح بود، <sym>[</sym>اسماعیل گفت: یعنی در اتاق بالا بود<sym>]</sym> پس عمر ایستاد و گفت: «به خدا قسم رسول خدا(ص) از دنیا نرفته است». عایشه گفت: عمر گفت: به خدا قسم در دلم چیزی غیر از این مقبول نبود و به زودی خداوند او را مبعوث می‌کند و دست و پای اشخاصی را قطع خواهد کرد. ابوبکر آمد و پارچه را از روی رسول خدا(ص) برداشت و ایشان را بوسید و گفت: «پدر و مادرم فدایت که در زندگی و مرگ پاک و پاکیزه بودی؛ قسم به خدایی که جانم به دست اوست خداوند هیچ‌گاه دو بار مرگ را به تو نمی‌چشاند. سپس خارج شد و گفت: ای کسی که قسم می‌خوری (منظور او عمر است که قسم خورد پیامبر نمرده است) صبر کن. وقتی ابوبکر سخن نمود عمر نشست. ابوبکر حمد و ثنای خداوند را به جا آورد و گفت: «بدانید هرکس که محمّد را می‌پرستید، محمّد(ص) از دنیا رفت و هرکس خداوند را می‌پرستد، خداوند زنده است و نمی‌میرد و فرموده: «تو می‌میری و آنها نیز می‌میرند»[۳۷۷] و فرموده: «و محمّد نیست مگر فرستاده‌ای که قبل از او نیز فرستاده‌هایی بودند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود به دین گذشته خود بازمی‌گردید. هرکس به دین گذشته‌اش برگردد به خداوند هیچ ضرری نمی‌رساند و خداوند به زودی شکر کنندگان را پاداش خواهد داد<sym>»</sym>.[۳۷۸]

راوی گوید: پس مردم شروع کردند گریه کردن. انصار نزد سعد بن عباده در سقیفه جمع شدند و گفتند: «از ما امیری باشد و از شما نیز امیری باشد. ابوبکر و عمر بن الخطاب و ابوعبیده جراح نزد آنها رفتند. عمر خواست سخن بگوید که ابوبکر او را ساکت کرد. عمر می‌گفت: «به خدا قسم اراده‌ای نداشتم مگر اینکه کلامی آماده کرده بودم که مرا به شگفت آورده بود و می‌ترسیدم که ذهن ابوبکر به آن نرسد». سپس ابوبکر صحبت کرد و مثل بلیغ‌ترین مردم سخنرانی کرد و بین سخنانش گفت: «ما امیر باشیم و شما وزیر». حباب بن منذر گفت: «نه به خدا قسم چنین نمی‌کنیم؛ از ما امیری باشد و از شما نیز امیری». ابوبکر گفت: «نه بلکه ما امیر باشیم و شما وزیر؛ چراکه مهاجرین دارای خانه‌های وسیع‌تر و دارای حسبی عربی‌تر هستند. پس با عمر ابن الخطاب یا اباعبيدة بن جراح بیعت کنید». عمر گفت: «بلکه با تو بیعت می‌کنیم؛ چراکه تو سرور ما و بهترینِ ما و محبوب‌ترینِ ما نزد رسول خدا(ص) هستی». پس عمر دست ابوبکر را گرفت و با او بیعت کرد و مردم نیز با ابوبکر بیعت کردند. پس گوینده‌ای گفت: «سعد بن عباده را کشتید»! عمر گفت: «خداوند او را بکشد».[۳۷۹]

دیگر محدثان اهل سنت نیز این واقعه را به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۳۸۰]

از این حدیث به خوبی روشن می‌شود که اصحاب بر خلافت ابوبکر اجماع نکرده‌اند، بلکه مخالفانی مثل حباب بن منذر و سعد بن عباده نیز بوده‌اند که با خلیفه شدن ابوبکر مخالفت کرده‌اند و به همین خاطر عمر در مورد سعد بن عبادة گفت: «خدا او را بکشد».

همچنین شیعه معتقد است که امیرالمؤمنین(ع)، سلمان، أبوذر، مقداد، عمّار، أبوأیّوب أنصاری، أبیّ بن کعب، عبدالله بن مسعود و بعضی دیگر از اصحاب به هیچ وجه با ابوبکر بیعت نکردند و به خلافت او راضی نبودند و مخالفت خود را ابراز کردند؛[۳۸۱] حتی در مصادر حدیثی اهل سنت نیز مخالفت امیرالمؤمنین(ع) و زبیر و دیگر طرفداران ایشان و همچنین مخالفت انصار با خلافت ابوبکر وارد شده است؛ براي مثال در کتاب صحیح بخاری چنین روایت شده است:

ابن عباس گفت: من برای مردانی از مهاجرین که عبدالرحمان بن عوف نیز میان آنها بود قرآن قرائت می‌کردم. آن هنگام که من در منزل عبدالرحمان بن عوف در منا بودم و عبدالرحمان نیز در آخرین حجّی که عمر بن الخطاب به جا آورد نزد او بود. ناگهان عبدالرحمان نزد من برگشت و گفت: اگر می‌دیدی مردی را که امروز نزد امیر مؤمنان آمد و گفت: ای امیر مؤمنان آیا به فلانی رسیدگی نمی‌کنی که می‌گوید: اگر عمر بمیرد با فلانی بیعت خواهم کرد و بیعت ابوبکر تنها یک بیعت شتابزده و بی‌تدبیر بوده است که به سرانجام نشسته است، عمر خشمگین شد و گفت: من إن‌شاءالله امشب میان مردم برخواهم خواست و آنها ‌را بر حذر خواهم داشت از دست این کسانی که می‌خواهند امر حکومت مردم را غصب کنند... [عمر گفت] سپس به من خبر رسیده که شخصی از شما می‌گوید: به خدا قسم اگر عمر بمیرد با فلانی بیعت خواهم کرد. هیچ شخصی نباید فریب بخورد و بگوید: بیعت ابوبکر تنها یک بیعت شتابزده و بی‌تدبیر بوده که به سرانجام رسیده است. آگاه باشید، آری بیعت ابوبکر این چنین بود؛ ولی خداوند مردم را از شرّش حفظ کرد و از میان شما کسی مثل ابوبکر نیست که گردن‌ها در برابر او فرود آید [و همه او را قبول داشته باشند]. هرکس بدون مشورت با مسلمانان با مردی بیعت کرد بیعت او قبول نیست و شخصی که بیعت کرده نیز بیعتش صحیح نیست؛ چراکه آنها خود را فریب داده و در معرض کشته شدن قرار داده‌اند. وقتی خداوند پیامبرش(ص) را از دنیا برد از جمله خبر ما این بود که انصار با ما مخالفت کردند و همگی در سقیفه بنی‌ساعده جمع شدند و علی بن ابی‌طالب و زبیر و همراهانشان نیز با ما مخالفت کردند؛ ولی مهاجران نزد ابوبکر جمع شدند ... .[۳۸۲]

در ادامه حدیث نیز عمر به ذکر ماجرای سقیفه و تخلف انصار و سعد بن عباده و دستور او به کشتن سعد بن عباده می‌پردازد که در حدیث قبلی ذکر شد.

دیگر محدثان اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون در کتاب‌هاي خود نقل کرده‌اند.[۳۸۳] بنابراین، این طور نبود که جمیع اصحاب رسول خدا(ص) خلافت ابوبکر را قبول کرده باشند و این مطلب مسلماً باطل است.

به علاوه پرسشگر چنین گفت که اصحاب اهل زهد و تقوا بودند، به همین خاطر اگر ابوبکر بر حق نبود با او مخالفت می‌کردند. در پاسخ این سخن می‌گوییم: اگر اصحاب اهل زهد و تقوا هستند چرا بسیاری از آنها در جنگ أحد رسول خدا(ص) را تنها گذاشته و فرار کردند؟ چرا ابابکر و عمر در جنگ خیبر از دست دشمن گريختند؟![۳۸۴] چرا عمر هنگام بیماری رسول خدا(ص) گفت: «این مرد هذیان می‌گوید[۳۸۵] و این چنین به رسول خدا توهين کرد؟ چرا عایشه به پیامبر دروغ می‌گفت؟[۳۸۶] اگر اصحاب اهل زهد و تقوا هستند چرا خداوند در قرآن بسیاری از آنها را منافق نامیده و سوره‌ای به نام منافقون نازل کرده است؟ چرا هنگام خطبه خواندن پیامبر در نماز جمعه، بسیاری از آنها پیامبر را تنها گذاشتند و به دنبال تجارت و لهو رفتند، که خداوند آیه نازل کرد و فرمود: (وَ إذا رَأوا تِجارَةً أو لَهواً انفَضَّوا إلَیهَا وَ تَرَکُوكَ قائِماً)؛ «و هنگامی که تجارت یا لهوی ببینند به سوی آن روند و تو را درحالی‌که ایستاده‌ای رها می‌گزارند».[۳۸۷]

در پاسخ از دلیل دومی که برای اثبات خلافت ابوبکر ذکر کرد چنین می‌گوییم:

امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) با ابوبکر وارد جنگ نشد ولی همراه با اصحاب اندکشان صریحاً با ابوبکر مخالفت کردند و با او بیعت نکردند؛[۳۸۸]

امّا امیرالمؤمنین(ع) با ابوبکر وارد جنگ نشد؛ چراکه رسول خدا(ص) به ایشان دستور داده بود که در وقايع و رويدادهاي ناگواري که پس از ايشان حادث مي‌شود صبر کند در پاسخ پرسش دوم حکمت این فرمان رسول خدا(ص) را بیان کردیم.

۷۶. تقابل امام علي(ع) با معاويه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان ادّعا می‌کنند که معاویه کافر و مرتد بوده است! اما آنها با چنین ادّعایی در واقع به علی و فرزندش حسن(ع) توهین می‌کنند؛ چون علی وقتی در برابر معاویه شکست خورد، یعنی اینکه مرتدان او را شکست داده‌اند و حسن وقتی امر زمامداری مسلمانان را به معاویه سپرد، پس او امر خلافت را به مرتدان سپرده است و می‌بینیم که خالد بن الولید در زمان ابوبکر با مرتدان جنگید و آنها را شکست داد. پس خداوند خالد را در برابر مرتدان بیش از علی یاری کرده است! حال آنکه خداوند بر هیچ کس ستم نمی‌کند و لشکریان ابوبکر و عمر و عثمان و نماینده‌هایشان در برابر کفار پیروز می‌شدند؛ درحالی‌که علی توان مقاومت را در برابر مرتدان نداشت!

همچنین خداوند می‌گوید(ع)(وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ)<sym>؛</sym>[۳۸۹] «<sym>و</sym> سست نشويد<sym>!</sym> <sym>و</sym> غمگين نگرديد <sym>و</sym> شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد<sym>»</sym>. <sym>و</sym> می‌فرماید(ع) (فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ الله مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ)<sym>؛</sym>[۳۹۰] «پس هرگز <sym>[</sym>از جنگ‌ با كفار <sym>و</sym> مقابله‌ با دشمنان<sym>]</sym> سست نشويد <sym>و</sym> <sym>[</sym>دشمنان را<sym>]</sym> به صلح <sym>[</sym>ذلت‏بار<sym>]</sym> دعوت نكنيد، درحالى‌كه شما برتريد <sym>و</sym> خداوند با شماست <sym>و</sym> چيزى از <sym>[</sym>ثواب<sym>]</sym> اعمالتان را كم نمى‏كند<sym>»</sym>.

اما علی وقتی نتوانست جلوي معاویه را از ورود به قلمرو و شهرهایش بگيرد،‌ او را به صلح فرا خواند و از او خواست که هر یک بر آنچه هست باشد. اگر آن‌گونه که شیعه می‌گویند یاران علی مؤمن بوده‌اند و آنها مرتد بوده‌اند باید یاران علی برتر قرار می‌گرفتند و این خلافت واقعیت است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

طبق روایات شیعه و سنی رسول خدا(ص) بارها معاویه را لعن و او را نفرین کرد. در صحیح مسلم روایت شده است:

ابن عباس گوید: من با بچّه‌ها بازی می‌کردم که رسول خدا(ص) آمد. پس پشت در مخفی شدم. پیامبر آمد و مرا تکان داد و فرمود: «برو و معاویه را نزد من بخوان». من نزد پیامبر آمدم و گفتم: «معاویه غذا می‌خورد». پیامبر [دوباره] به من فرمود: «برو و معاویه را نزد من بخوان». من آمدم و گفتم: «او غذا می‌خورد». پیامبر فرمود: «خداوند شکم او را سیر نکند».[۳۹۱]

دیگر علما و محدثان اهل سنت نیز این حدیث را به اسانید مختلف نقل کرده‌اند.[۳۹۲]

چنان نفرین رسول خدا(ص) در مورد معاویه اثر کرده بود که طبق بعضی از نقل‌ها معاویه هر چقدر غذا می‌خورد سیر نمی‌شد و می‌گفت: «به خدا قسم غذا خوردن را به خاطر سیر شدن ترک نمی‌کنم بلکه تنها به خاطر خسته شدن از خوردن آن را ترک می‌کنم».[۳۹۳]

حکم کسی که به خاطر خوردن غذا رسول خدا(ص) را اجابت نمی‌کند و باعث اذیّت و آزار ایشان می‌شود مشخّص است، خداوند در قرآن می‌فرماید:

(إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ الله وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ الله فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهينا)

کسانی که خداوند و رسول او را اذیّت می‌کنند، خدا در دنیا و آخرت آنها را لعنت کرد و برای آنها عذابی خفّت‌آور آماده ساخت[۳۹۴]

همچنین معاویه با امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) دشمنی کرد و با ایشان وارد جنگ شد؛ درحالی‌که رسول خدا(ص) در حدیث متواتر غدیر خمّ در مورد امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) دعا کرد و فرمود: «خداوندا هرکس ولایت علی بن ابی‌طالب را دارد دوست بدار و هرکس او را دشمن دارد دشمن بدار».[۳۹۵] بنابراین چون معاویه با حضرت علی ابن ابی‌طالب(ع) دشمنی کرد، خداوند با او دشمن، و جایگاه او جهنم است.

به علاوه چنین نیست که هرگاه حق و باطل در مقابل هم به جنگ ایستادند خداوند طرف حق را یاری کند و آنها را بر دشمن پیروز گرداند. رسول خدا(ص) نیز، با اینکه بر حق بود، در جنگ احد به خاطر تخلّف اصحاب از دستور ایشان شکست خورد. همچنین لشکر اسلام در جنگ با رومیان نیز بر حق بودند، ولی شکست خوردند و عقب‌نشینی کردند و جعفر طیّار دو دستش بریده شد و به شهادت رسید.

پس این چنین نیست که خداوند آن گروه که بر حق هستند را همیشه پیروز کند؛ بلکه خداوند راه درست و راه غلط را مشخص می‌کند و به بندگانش اختیار می‌دهد، حال اگر همگی راه باطل را انتخاب کردند و عدّه کمی راه حق را برگزیدند و به همین خاطر در نبرد با اهل باطل شکست خوردند، خداوند تمام اهل باطل را به جهنم و تمام اهل حق را به بهشت خواهد برد؛ نه اینکه با اعمال قدرت و زور مؤمنان را پیروز گرداند.

اینکه گفته شد امیرالمؤمنین(ع) در مقابل معاویه شکست خورد سخن باطلي است؛ بلکه لشکر حضرت به پیروزی نزدیک شده بودند و مالک اشتر به خیمه‌های معاویه نزدیک شده بود. امّا عده‌ای از سپاهیان امیرالمؤمنین(ع) که بعداً در سلک خوارج درآمدند، فریب قرآن به نیزه کردن عمرو بن عاص و معاویه را خوردند و بر حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) شمشیر کشیدند تا ایشان را مجبور کنند که جنگ با معاویه را رها کند و امر را به حکمین بسپارد.

طبری نقل کرده است:

علی بن ابی‌طالب گفت: ای بندگان خدا بر حق و راستی خویش، که جنگ با معاویه است، پایدار بمانید. معاویه و عمرو بن عاص و ابن ابی‌معیط و حبیب بن مسلمه و ابن ابی‌سرح و ضحاک بن قیس اصحاب دین و قرآن نیستند. من آنها را بهتر از شما می‌شناسم. من از کودکی و بزرگی با آنها بوده‌ام؛ آنها بد کودکان و بد مردانی بودند. وای بر شما آنها برای عمل به قرآن، قرآن را بلند نکردند و بلند نمی‌کنند و از آنچه در قرآن است خبر ندارند و آنها قرآن را برای شما بلند نکردند مگر برای نیرنگ و فریب. اصحاب علی بن ابی‌طالب به او گفتند: «برای ما جایز نیست که به کتاب خداوند دعوت شویم ولی قبول نکنیم». علی بن ابی‌طالب به آنها فرمود: «من با آنها جنگیدم تا به حکم این قرآن دربیایند، آنها خداوند را در عمل به فرمانش عصیان نمودند و پیمان خداوند را فراموش کردند و کتاب خدا را به پشت سر انداختند».

مسعر بن فدکی التمیمی و زید بن حصین الطائی در گروهی از قاریان، که بعدا خوارج گشتند، گفتند: «ای علی وقتی به کتاب خداوند عزّوجلّ خوانده شدی اجابت کن؛ والا تو را با گروهت به معاویه خواهیم سپرد یا همان کاری را با تو خواهیم کرد که با عثمان بن عفان کردیم. وظیفه ماست که به آنچه در کتاب خداوند عزّوجلّ است عمل کنیم و ما نیز قبول کردیم. به خدا قسم کاری که گفتیم را انجام می‌دهی یا اینکه کاری که گفتیم را انجام خواهیم داد». علی بن ابی‌طالب گفت: «پس اینکه من شما را از این کار نهی کردم را در ذهن خود حفظ کنید و سخن خود به مرا حفظ کنید. اما اگر مرا اطاعت می‌کنید که می‌جنگید و اگر مرا عصیان می‌کنید که هر چه می‌خواهید بکنید». آنها به او گفتند: «پس الآن نزد مالک اشتر بفرست که برگردد و نزد تو بیاید...».[۳۹۶]

سپس طبری در ادامه نقل مذکور به سند خود نقل کرده است که وقتی علی بن ابی‌طالب(ع) به خاطر تهدید خوارج از مالک بن اشتر خواست که برگردد، مالک گفت که به فتح و پیروزی نزدیک شده، ولی با این حال به خاطر وضعیّت پیش آمده از جنگ دست کشید و برگشت و هنگامی که با خوارج روبه‌رو شد از آنها خواست که فرصت اندکی به او بدهند تا لشکر معاویه را شکست دهد؛ چراکه فتح و پیروزی را نزدیک می‌دانست؛ ولی آنها چنین اجازه‌ای به او ندادند.

در نتیجه امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) به روش حضرت هارون، که در برابر گوساله‌پرستان مضطر و ناچار شده بود، ناچار به پذیرش حکمیت شد. خداوند متعال در قرآن کریم از زبان حضرت هارون چنین نقل کرده است که به حضرت موسی گفت:

(قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني‏ وَ كادُوا يَقْتُلُونَني‏ فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْني‏ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ)[۳۹۷]

گفت: اى فرزند مادرم، اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند؛ پس کاری نکن که دشمن مرا شماتت کند و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار نده.

همچنین این سخن که امام حسن(ع) امر خلافت را به معاویه سپرد نیز صحیح نیست. حضرت حسن بن علی(ع) به دلیل خیانت یاران ایشان و پیوستن آنها به معاویه[۳۹۸] برای حفظ جان شیعیان اندکش با معاویه صلح کرد. آن هم با گذاشتن این شرط که معاویه بعد از خود جانشینی برای خودش تعیین نکند و خلافت را به حضرت حسین ابن علی(ع) بسپارد.[۳۹۹]

این سخن که خالد بن ولید در زمان ابوبکر با مرتدین جنگید و آنها را شکست داد نیز کاملاً غلط است؛ بلکه، همان‌طور که در پاسخ پرسش سیزده از منابع اهل سنت ذکر کردیم، کسانی که خالد با آنها جنگید و با خدعه و حیله آنها را کشت و با همسر رئیس قبیله‌شان زنا کرد، مرتد نبودند؛ بلکه تنها خلافت ابوبکر را قبول نداشتند و معتقد بودند امیرالمؤمنین(ع) خلیفه رسول خداست.

از طرفي شکست خوردن اهل حق در جنگ از اهل باطل به معنای ظلم کردن خداوند بر اهل حق نیست. آیا خداوند به رسول خدا(ص) و مسلمانان ظلم کرد که آنها در جنگ احد و در جنگ با رومیان شکست خوردند؟ چه بسا مسلمانان به خاطر نافرمانی از خدا و رسول باعث شکست خود در جنگ شوند و چه بسا خداوند بخواهد با شکست مسلمانان آنها را بيازمايد!

اما آیه ۱۳۹ سوره آل عمران، که پرسشگر به آن استناد نمود، در مورد شکست مسلمانان در جنگ احد و دلداری به آنها نازل شده است؛ پس چگونه می‌تواند دلالت داشته باشد که هر که بر حق است حتماً در جنگ پیروز می‌شود، درحالی‌که مسلمانان در همین جنگ شکست خوردند!

خداوند متعال در این آیه می‌فرماید اگر ایمان داشته باشید شما بالاترید؛ یعنی خداوند با نزول این آیه به مسلمانان وعده پیروزی در این جنگ را می‌دهد به شرطی که ایمان خود را حفظ کنند و از فرمان پیامبر سرپیچی نکنند؛ نه اینکه آیه دلالت داشته باشد که همیشه اهل حق و مؤمنان در جنگ با اهل باطل پیروز خواهند شد.

اما خداوند متعال در آیه ۳۵ سوره محمد می‌فرماید: «سستی نکنید و به صلح دعوت نکنيد درحالی‌که شما بالاترید و خداوند همراه شماست و خداوند اعمالتان را کم نمی‌کند». آیه بیانگر این مطلب است: درحالی‌که شما بالاتر از دشمنان هستید و پیروز خواهید شد با آنها صلح نکنید. بنابراین تطبیق این آیه بر امام حسن یا امیرالمؤمنین(ع)صحیح نیست؛ چون امام حسن و یارانشان قوی‌تر از دشمن نبودند و امیرالمؤمنین(ع) نیز با معاویه صلح نکرد. این مطلب را در پاسخ پرسش هشتم توضیح دادیم.

گذشته از آن، این چنین نیست که آیه مذکور دلالت کند که هیچ زمان نباید با دشمن صلح کرد. اگر از آیه چنین برداشت کنید در این صورت مخالف با دیگر آیات قرآن و سنت رسول خداست؛ چراکه خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: (فَإن جَنَحُوا لِلسِّلمِ فَاجنَح لَهَا)؛ «اگر به صلح تمایل کردند تو نیز به صلح تمایل کن».[۴۰۰] همچنین رسول خدا(ص) با کفار مکه صلح کرد و نمی‌توانید بگویید رسول خدا(ص) مخالف قرآن عمل کرده است.

همچنین خداوند متعال در قرآن کریم در مورد فتنه سامری و انحراف امت حضرت موسی(ع) چنین می‌فرماید:

(وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى‏ إِلى‏ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُوني‏ مِنْ بَعْدي أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني‏ وَ كادُوا يَقْتُلُونَني‏ فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْني‏ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ)[۴۰۱]

و چون موسى خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بازگشت، گفت: پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد! آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد؟ و الواح را افكند و سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود می‌كشيد. [برادرش] گفت: اى فرزند مادرم اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند؛ پس کاری نکن که دشمن مرا شماتت کند و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار نده.

خداوند متعال در این آیه تصریح می‌کند که سامری و پیروانش بر حضرت هارون و طرفدارانش غلبه کردند به حدّی که نزدیک بود حضرت هارون را بکشند. حال آيا غلبه آنها دلیل بر حقانیت آنهاست؟! درحالی‌که خداوند آنها را گمراه خوانده است!

۷۷. ايمان و عدالت امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان نمی‌توانند ایمان و عدالت علی را ثابت کنند مگر آنکه سنی شوند؛
چون وقتی خوارج و کسانی که علی را کافر یا فاسق می‌دانند به آنها بگویند که
ما قبول نداریم که علی مؤمن بوده است، بلکه او کافر و ظالم بوده است؛ چنان که
شیعه در مورد ابوبکر و عمر می‌گویند. شيعيان هر دلیلی برای مؤمن بودن علی
ارائه دهند، آن دلیل بر مؤمن بودن ابوبکر و عمر و عثمان نیز دلالت می‌کند. اگر
دلیل بیاورند که اسلام و هجرت و جهاد علی به تواتر ثابت است، همان‌طور اسلام
و هجرت و جهاد ابوبکر و عمر و عثمان نیز به تواتر نقل شده است و بلکه مسلمان بودن معاویه و خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس و نماز خواندن و روزه گرفتنشان و جهادشان علیه کفار به تواتر ثابت است!

اگر شيعيان یکی از اینها را به نفاق متهم کنند، خارجی می‌تواند علی را به نفاق متهم کند و اگر شبهه‌ای ارائه بدهند، خارجی شبهه بزرگتری ارائه می‌دهد. اگر بگویند که ابوبکر و عمر منافق و دشمن پیامبر بودند و تا آنجا که توانستند دینش را خراب کردند، خارجی همین سخن و ادعا را در مورد علی هم می‌تواند بگوید و سخنش را چنین توجیه می‌کند و می‌گوید: علی نسبت به پسرعمویش حسادت می‌ورزید ـ و دشمنی و حسادت در خاندان بیشتر است ـ بنابراین می‌خواست دین او را فاسد کند و وقتی در دوران حیات پیامبر و در زمان خلفای ثلاثه به این کار موفق نشد، برای کشتن خلیفه سوم تلاش کرد و آتش فتنه را روشن کرد تا اینکه توانست اصحاب و یاران محمد را به قتل برساند و این کار را به خاطر آن کرد که نسبت به پیامبر کینه می‌ورزید و او پشت پرده با منافقانی که او را خدا و پیامبر قرار دادند هماهنگ بود و برخلاف آنچه در دل داشت اظهار می‌کرد؛ چون دین او تقیه است. بنابراین باطنی‌ها از پیروان او هستند و راز او نزد آنهاست و مذهب باطنی را از او نقل می‌کنند.

اگر شيعيان بخواهند ایمان و عدالت علی را با نص قرآن ثابت کنند به آنها گفته می‌شود: قرآن عام است و همان طور که شامل علی می‌شود شامل دیگران نیز می‌شود و هر آیه که شما می‌گویید به او اختصاص دارد می‌توان گفت که به کسی دیگر همانند او یا بزرگتر از او، چون ابوبکر و عمر، اختصاص دارد و می‌توان بدون دلیل ادعا کرد و ادعای فضیلت شیخین راحت‌تر است. اگر بگویند با نقل و روایت ایمان و عدالت علی ثابت است، گفته می‌شود که اخبار و روایت بیشتری در مورد ایمان و عدالت ابوبکر و عمر و اصحاب آمده است و اگر ادعای تواتر کنند، تواتر در مورد آنها صحیح‌تر است و اگر به آنچه اصحاب نقل کرده‌اند استناد می‌کنند، پس اصحاب برای ابوبکر و عمر فضايل بیشتری روایت کرده‌اند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

هیچ کدام از دلائل ایمان و عدالت امیرالمؤمنین(ع) بر ایمان و عدالت ابوبکر و عمر دلالت نمی‌کند؛ چراکه اسلام و هجرت و جهاد امیرالمؤمنین(ع) به تواتر ثابت است و هر دو فرقه شیعه و سنی آن را نقل کرده‌اند و هیچ کدام از دو فرقه حتی خبر واحد معتبری که بیان کننده فسق، ظلم یا نفاق علی بن ابی‌طالب(ع) باشد نقل نکرده‌اند و به آن معتقد نیستند. (نعوذ بالله من ذلک)

ولی در مورد خلفا قضیه کاملاً برعکس است. ایمان و جهاد و خدمات و فضائل آنان تنها روایاتی است که اهل سنت آن را نقل کرده‌اند. درحالی‌که در احادیث اهل سنت روایات بسیاری وجود دارد که حاکی از عدم ایمان خلفا و مخالفت آنان با دستورات رسول خدا(ص) است که بعضی از آن در پاسخ پرسش‌های گذشته ذکر شد و بعضی دیگر در پاسخ پرسش‌های آینده خواهد آمد. شیعه در فضیلت آنان هیچ روایتی نقل نکرده و هر روایتی در مورد آنان نقل کرده در مذمّت آنان است. در نتیجه احادیث شیعه و سنی در نقل مطالبی که حاکی از عدم ایمان آنها و مخالفت با رسول خدا(ص) است متّفق و متواتر است؛ چراکه محال است دو فرقه‌ای که با عقائد هم مخالف هستند با هم بر جعل حدیث در این باره توطئه کرده باشند. بنابراین انسان به حدیث متّفق بین این دو فرقه یقین پیدا می‌کند، به خلاف فضائل خلفا که آن را تنها اهل سنت نقل کرده‌اند و به آن متواتر نمی‌گویند؛ چراکه احتمال دارد راویان حدیث اهل سنت برای بهره بردن از حکومت خلفا با هم بر جعل فضیلت به نفع خلفا توطئه کرده باشند.

همچنین این طور نیست که هرکس به ظاهر مسلمان باشد و نماز بخواند و روزه بگیرد و با کفار بجنگد مؤمن باشد؛ چراکه عبد الله بن أبیّ نیز میان مسلمانان بود و نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت و دیگر دستورات اسلام را انجام می‌داد، ولی شیعه و سنی بر نفاق او اتفاق نظر دارند.

از طرفي رسول خدا(ص) میزان تشخیص ایمان و نفاق را حبّ و بغض علی بن ابی‌طالب(ع) قرار داده است. مسلم نیشابوری نقل کرده است:

علی بن ابی‌طالب فرمود: قسم به کسی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، این عهد پیامبر امّی(ص) به من است که مرا دوست ندارد مگر مؤمن و بغض مرا کسی ندارد مگر منافق.[۴۰۲]

دیگر محدثان اهل سنت نیز این حدیث را با الفاظی مختلف نقل کرده‌اند.[۴۰۳]

بنابراین حتی خلفا را نیز باید با همین میزان، که رسول خدا(ص) مشخّص کرده‌اند، سنجید؛ ولی کدام‌یک از افعال و سخن آنان بر محبّتشان نسبت به علی بن ابی‌طالب(ع) دلالت دارد؟!

اما اینکه پرسشگر گفت: اگر بگویند ابوبکر و عمر دشمن خدا بوده‌اند و دین خدا را تغییر داده‌اند ما نیز همین را در مورد علی بن ابی‌طالب(ع) می‌گوییم و بعد چنین بیان کرده که علی بن ابی‌طالب(ع) نیز دشمن رسول خدا(ص) بود و کینه ایشان را داشت ولی وقتی در زمان ایشان و ابوبکر و عمر نتوانست کاری بکند بالأخره در زمان عثمان، او را کشت و دیگر سخنانی که حتی خوارج نیز به آن معتقد نیستند ...

در پاسخ می‌گوییم: این چنین نیست که شیعه واقعیّت‌هایی که در طول تاریخ اتفاق افتاده را طبق هوا و هوس خود تحلیل کند؛ به طوری که نتیجه این تحلیل ایمان امیرالمؤمنین(ع) و نفاق دشمنان ایشان باشد تا مخالفان شیعه نیز در قبال این عمل شیعه طبق اعتقاد و هوا و هوس خود داستانی بسازند که نتیجه آن نعوذ بالله نفاق امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) و ایمان دشمنان ایشان باشد؛ بلکه شیعه برای اثبات اعتقادات صحیح تنها به احادیث متواتری که هر دو فرقه شیعه و سنی نقل کرده‌اند و معارضی برای آن نیست استناد می‌کند که آن را توضیح دادیم.

اما این سخن که امیرالمؤمنین(ع) نیز با منافقانی که او را خدا و پیامبر می‌دانستند پشت پرده هماهنگ بود، کاملاً باطل است؛ چراکه شیعه با استناد به سخنان امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) بیان می‌کند که ایشان کسانی که او را خدا یا پیامبر می‌دانستند کافر می‌دانست؛ براي مثال کلینی(رض) نقل کرده است:

حضرت اباعبدالله امام صادق فرمود: گروهی نزد امیرالمؤمنین(ع) آمدند و گفتند: «سلام بر شما ای پروردگار ما». حضرت آنها را توبه داد، ولی توبه نکردند. پس برای آنها چاهی کند و در آن آتش روشن کرد و چاه دیگری در کنار چاه اوّل کند و بین این دو چاه راهی قرار داد [تا با هم مرتبط شوند]. وقتی آنها توبه نکردند، حضرت آنها را درون چاه انداخت و در چاه دیگر آتش روشن کرد تا آنها [از دود آتش خفه شدند و] مردند.[۴۰۴]

اما اینکه گفت دین علی بن ابی‌طالب(ع) تقیه بوده است، ما نیز معتقدیم که ایشان به حکم قرآن تقیّه می‌کرد و حدّاقل در دو آیه از قرآن جواز تقیّه آمده است؛[۴۰۵] اما تقیّه غیر از نفاق است و خداوند هیچ‌گاه به نفاق امر نمی‌کند. تقیّه به این معناست که انسان در دل ایمان خالص به خدا و رسولش داشته باشد ولی برای حفظ جان و مال و ناموس خود یا برادران دینی‌اش تظاهر به قبول مذهب و اعتقاد دشمن کند. ولی نفاق کاملاً در مقابل تقیّه است؛ چراکه نفاق به این معناست که انسان در دل ایمان به خدا و رسولش نداشته باشد ولی در ظاهر تظاهر به ایمان کند و از آنجا که جواز تقیّه در قرآن کریم آمده، بنابراین انکار آن انکار قرآن است.

اما اینکه گفت اگر ایمان و عدالت علی بن ابی‌طالب(ع) را با نص قرآن ثابت کنید که قرآن عام است و ما می‌گوییم همان آیات شامل ابوبکر و عمر می‌شود، در پاسخ می‌گوییم: درست است که آیات قرآن عام است و هرکس می‌تواند به آن استناد کند، ولی خداوند متعال رسول خدا(ص) را مفسّر قرآن قرار داده که مسلمانان برای فهم آیات قرآن و منظور خداوند باید به سخنان رسول خدا(ص) و تفسیری که ایشان ارائه می‌دهد رجوع کنند؛ همان‌طور که در مقدّمه کتاب ذکر کردیم، در روایات متواتری نقل شده است که آیات تطهیر، مباهله، مودّت، اولی‌الأمر و دیگر آیاتی که در پاسخ پرسش‌های گذشته از منابع اهل سنت ذکر کردیم در شأن امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) نازل شده است نه در شأن خلفا.

۷۸. برتري امام حسن و امام حسين‌(ع) بر صحابه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان می‌گویند علی از همه مردم به امامت سزاوارتر بوده است؛ چون از همه اصحاب برتر بوده و دارای فضائل بیشتری بوده است. می‌گوییم: قبول داریم شما فضایل مشخص برای علی مانند پیشگام بودن در پذیرفتن اسلام و جهاد همراه پیامبر و دانش فراوان و زهد را یافته‌اید، آیا می‌توانید چنین فضایلی برای حسن و حسین(ع) در مقابل سعد بن ابی‌وقاص و عبدالرحمان بن عوف و عبدالله بن عمر و دیگر مهاجرین و انصار ارائه دهید؟!

کسی نمی‌تواند ادّعا کند که در این زمینه‌ها حسن و حسین(ع) از دیگر اصحاب برتر بوده‌اند. پس چیزی جز اینکه شيعيان ادعا کنند که نصوص قرآن و حدیث آنها را برتر قرار داده است باقی نمی‌ماند؛ اما باید گفت هرکس می‌تواند چنین ادعایی بکند؛ مثلاً اموی‌ها هم می‌توانند به دروغ بگویند که نص قرآنی معاویه را تأیید می‌کند؛ زیرا خداوند می‌فرماید: (وَ مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلَا يُسْـرِف فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كاَنَ مَنصُورًا[۴۰۶] «<sym>و</sym> آن كس كه مظلوم كشته شده، براى ولي‌اش سلطه <sym>[</sym><sym>و</sym> حق قصاص<sym>]</sym> قرار داديم. اما در قتل اسراف نكند، چرا كه او مورد حمايت است<sym>»</sym>.

ازاین‌رو اموی‌ها خواهند گفت: مظلوم عثمان بن عفان است و خداوند معاویه را به خاطر گرفتن خون عثمان ادا می‌کرد!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

مسلّماً امام حسن مجتبی و حسین بن علی(ع)از افراد مذکور برتر بوده‌‌اند و بلکه مقایسه بین آنها ظلم به حسنین(ع)است.

در جمیع روایات متواتری که از رسول خدا(ص) در فضیلت و برتری و ولایت امیرالمؤمنین(ع) در کتب شیعه و سنی نقل شده، حسنین(ع) نیز شرکت دارند؛ مثل نزول آیه تطهیر و آیه مباهله در شأن آنها که خداوند آنها را معصوم از گناه و اشتباه معرّفی کرده است. که نزول این آیات را در شأن آنها در مقدّمه کتاب از منابع اهل سنت ذکر کردیم.

همچنین در حدیث متواتری که شیعه و سنی از رسول خدا(ص) نقل کرده‌اند پیامبر آن دو را سیّد و سرور جوانان اهل بهشت معرّفی کرد.[۴۰۷]

همچنین فضائل و مناقبی که پیامبر برای اهل بیت خود ذکر کرده شامل حسنین(ع) نیز می‌شود؛ چراکه آنها از اهل بیت رسول خدا(ص) هستند؛ مثل حدیث ثقلین، حدیث سفینه، نزول آیه اولی‌الأمر، نزول آیه ولایت، نزول آیه مودّت و دیگر احادیث و آیات که به طور متواتر نقل شده است.

همچنین از حسنین(ع) معجزات متواتر نقل شده که دلیل بر امامت آنهاست.[۴۰۸]

ولی اشخاص مذکور، که پرسشگر آنها را با حسنین(ع) مقایسه کرد، شیعه هیچ فضیلتی برای آنان ذکر نکرده و هر چه در کتب شیعه در مورد آنان وارد شده مذمّت و طعن است. تنها اهل سنت در کتب خود درباره آنان فضائلی ذکر کرده‌اند که متواتر نیست؛ چراکه بسیاری از این روایات از اشخاصی همچون ابوهریره و انس بن مالک و کعب الأحبار نقل شده که متهم به توطئه نمودن با همدیگر برای دروغ‌گویی به نفع دشمنان امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) هستند. همچنین این فضائل را تنها اهل سنت نقل کرده‌اند درحالی‌که در کتب آنها روایاتی در مذمّت و بدیِ آنها نیز وارد شده که با این فضائل مقابله می‌کند. در واقع هر دو فرقه شیعه و سنی در نقل روایاتی که در مذمّت و طعن آنهاست اتفاق دارند؛ ولی روایات فضائل آنها را تنها اهل سنت نقل کرده‌اند. حال آنکه فضائل و مناقب حسنین(ع) را هر دو فرقه شیعه و سنی نقل کرده‌اند و متواتر است و در هیچ حدیث معتبری در منابع شیعه و سنی ظلم، فسق يا بدی برای آنها نقل نشده که با فضائل آنها در تعارض باشد.

به علاوه عبدالله بن عمر نه شجاع بود و نه مهارت و فضیلتی داشت؛ به حدّی که وقتی از عمر بن الخطاب درخواست شد که فرزندش عبدالله را جانشین خود کند، گفت: «چطور کسی را جانشین خود کنم که بلد نیست زنش را طلاق دهد»؟! ابن سعد نقل کرده است:

عمر گفت: چه کسی را جانشین کنم؟ ای کاش ابوعبیده بن الجراح زنده بود! مردی به او گفت: «ای امیر مؤمنان! چرا عبدالله بن عمر را جانشین نمی‌کنی»؟! عمر گفت: «خدا تو را بکشد، به خدا قسم نمی‌خواهم با خدا چنین کنم که شخصی را جانشین و خلیفه کنم که نمی‌تواند زنش را طلاق دهد».[۴۰۹]

دیگر عالمان و تاریخ‌نگاران اهل سنت نیز این حدیث را نقل کرده‌اند.[۴۱۰]

امّا فضیلت سعد بن ابی‌وقّاص و عبدالرحمان بن عوف این است که می‌خواستند در تبوک به همراه چند نفر دیگر پیامبر را از درّه پایین بیندازند و ترور کنند.[۴۱۱]

شیعه اگر معتقد است آیه‌ای از قرآن در شأن اهل بیت رسول خدا(ص) نازل شده یا فضیلتی برای آنان ذکر می‌کند با استناد به سخن متواتر مفسر قرآن، یعنی رسول خدا(ص) است. بنابراين کسی نمی‌تواند به دروغ آیه قرآن را به معاویه تفسیر کند و بگوید که او انتقام خون عثمان را گرفت؛ چنین کاری تفسیر کردن قرآن به رأی و نظر خویش است و جایز نیست.

۷۹. حضور امام علي(ع) در شوراي شش نفره[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۷۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان می‌گویند ابوبکر و عمر خلافت را از علی غصب کردند و علیه او توطئه نمودند تا او را از رسیدن به خلافت باز دارند و...، می‌گوییم اگر آنچه شما می‌گویید درست است پس چرا عمر علی را جزو افراد شورا قرار داد؟ اگر او را از شورا بیرون می‌کرد، چنان که سعید بن زید را بیرون کرد یا کسی دیگر غیر از او را تعیین می‌کرد، هیچ کس اعتراض نمی‌کرد؟!

پس آنها او را در جایگاهش قرار دادند و نه در مورد او غلو کردند و نه کوتاهی ورزیدند و آنان شایسته‌ترین و برترین را مقدم کردند و علی را با کسانی که در سطح او بودند برابر کردند و بعد از کشته شدن عثمان مهاجرین و انصار بلافاصله با او بیعت کردند؛ و آیا کسی گفته است که یکی از مهاجرین و انصار به خاطر بیعت گذشته‌اش با ابوبکر و عثمان از علی معذرت‌خواهی کرده است؟! آیا کسی از آنها گفت که از اینکه نص امامت او را انکار کرده توبه می‌کند؟! یا کسی از آنها گفت که هم‌اینک نصّی را که در مورد علی وارد شده و من آن را فراموش کرده بودم به یاد آورده‌ام؟! همه اینها آنچه را گفتیم تایید می‌کند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

هدف عمر بن الخطاب از تشکیل شورا برای تعیین خلیفه این بود که بین مسلمانان چنین تظاهر کند که با انصاف است و برای تعیین جانشین تصمیم بزرگان اصحاب رسول خدا(ص) را ملاک قرار داده و خودخواهی نکرده است، ولی شورا را طوری تشکیل داد که نتیجه آن خلیفه نشدن امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) گردد؛ چراکه وقتی قرار است شورایی تشکیل گردد که در مورد موضوعی رأی‌گیری و کسی را انتخاب کنند باید تعداد اعضای آن شورا فرد باشند نه زوج که وقتی رأی‌گیری می‌کنند طبق رأی و نظر اکثریت عمل شود؛ ولی عمر بن الخطاب تعداد این شورا را شش نفر قرار داد و اعلام کرد که اگر سه نفر به شخصی رأی دادند و سه نفر دیگر به شخص دیگری رأی دادند آن کس خلیفه است که عبدالرحمان بن عوف به او رأی داده است.

ابن سعد نقل کرده است: «عمر گفت: اگر رأی آنها به صورت سه به سه مساوی شد، از آن گروهی تبعیت کنید که عبدالرحمان بن عوف در آن است و سخن آن گروه را بشنوید و از آن اطاعت کنید».[۴۱۲]

دیگر عالمان و بزرگان اهل سنت نیز این حدیث را نقل کرده‌اند. [۴۱۳]

احمد بن یحیی بلاذری این سخن عمر بن الخطاب را چنین نقل کرده است:

عمر گفت: بعضی می‌گویند بیعت با ابوبکر امری شتاب‌زده و بدون فکر بود که البته خداوند شرّش را حفظ نمود و بیعت با عمر نیز بدون مشورت بود. پس امر خلافت بعد از من به شوراست. اگر رأی چهار نفر متّفق شد، آن دو نفر باید از چهار نفر پيروي کنند و اگر آرا به صورت سه به سه مساوی شد از رأی عبدالرحمان تبعیت کنید و سخنش را بشنوید و از آن اطاعت کنید و اگر عبدالرحمان با یک دست با دست دیگرش بیعت کرد از او تبعیت کنید.[۴۱۴]

امر عمر به بیعت کردن با کسی که عبدالرحمان بن عوف به او رأی داده است با اسانید و الفاظ مختلفی در منابع اهل سنت وارد شده که به نمونه‌ای دیگر اشاره می‌کنیم:

سلیمان بن احمد طبرانی روایت کرده است:

عمر در مورد شش نفر اصحاب شورا گفت: «آنها کسانی هستند که رسول خدا(ص) از دنیا رفت درحالی‌که از آنها راضی بود». عمر گفت: «با کسی بیعت کنید که عبدالرحمان بن عوف با او بیعت کند. وقتی با کسی که عبدالرحمان با او بیعت کرد بیعت کردید پس هرکس قبول نکرد گردنش را بزنید».[۴۱۵]

عمر بن الخطاب چنان برنامه‌ریزی کرد که علی بن ابی‌طالب(ع) به خلافت نرسد؛ چراکه عبدالرحمان بن عوف مسلّما به علی بن ابی‌طالب رأی نمی‌داد.

احمد بن یحیی بلاذری نقل کرده است:

علی بن ابی‌طالب به عمویش عبّاس از این گفتار عمر شکایت کرد که گفت: «با گروهی باشید که عبدالرحمان بن عوف میان آن است». علی بن ابی‌طالب گفت: «به خدا قسم امر خلافت از بین ما رفت». عبّاس گفت: «چگونه چنین می‌گویی ای فرزند برادرم»؟ گفت: «چراکه سعد بن ابی‌وقاص با پسرعمویش مخالفت نمی‌کند و عبدالرحمان داماد عثمان است؛ پس هیچ‌کدام با دیگری مخالفت نمی‌کند و اگر هم زبیر و طلحه با من باشند فایده‌ای از آن نمی‌برم؛ چراکه عبدالرحمان بن عوف در بین سه نفر دیگر است». ابن الکلبی گفت: «عبدالرحمان بن عوف همسر امّ کلثوم بنت عقبة بن أبی‌معیط است و مادر امّ کلثوم أروی بنت کریز است و أروی مادر عثمان است؛ به همین خاطر علی بن ابی‌طالب گفت که عبدالرحمان داماد عثمان است».[۴۱۶]

از آنجا که عمر بن الخطاب می‌دانست شورایی که تشکیل داده به علی بن ابی‌طالب(ع) رأی نخواهند داد و او خلیفه نخواهد شد، به همین دلیل دستور داد که هرکس با رأی شورا مخالفت کرد گردنش را بزنید که در این صورت امیرالمؤمنین علی ابن ابی‌طالب(ع) یا باید رأی شورا مبنی بر خلافت عثمان را مي‌پذيرفت یا کشته می‌شد.

امر عمر به کشتن کسی که با رأی شورا مخالفت کند در احادیث گذشته بیان شد؛ ولی دیگر عالمان و محدثان اهل سنت نیز این مطلب را نقل کرده‌اند که برای تقویت مطلب روایت ابن سعد را ذکر می‌کنیم:

عمر بن الخطاب وقتی مجروح شد گفت: «صهیب سه روز برای شما نماز بخواند و امام جماعت باشد و شما در مورد امر خویش مشورت کنید و امر تعیین خلیفه به دست این شش نفر است. پس هرکس با شما مخالفت کرد گردنش را بزنید».[۴۱۷]

نکته قابل توجّه این است که عمر بن الخطاب امر تعیین خلیفه را به کسانی سپرد که رسول خدا(ص) وقتی از دنیا رفت از آنها راضی بود. در واقع هرکس این سخن او را بخواند جواب این سؤال را خواهد گرفت که چرا تعداد افراد شورا را زوج قرار داد نه فرد تا خلیفه با رأی اکثریّت تعیین شود؛ چون تنها کسانی که رسول خدا(ص) وقتی از دنیا رفت از آنها راضی بود همین شش نفر هستند و عمر بن الخطاب از میان جمیع اصحاب رسول خدا(ص) مانند ابوذر و عمار و مقداد و دیگران، شخص دیگری را پیدا نکرده است که پیامبر وقتی از دنیا رفت از او راضی بوده باشد؛ همان اصحابی که اهل سنت جمیع آنها را عادل و باتقوا و خداترس و زاهد می‌دانند. در نتیجه این جواب عمر بن الخطاب نیز نمی‌تواند جواب صحیحی به سؤال مذکور باشد و حتی با عقائد اهل سنت نیز جور درنمی‌آید.

اما اینکه پرسشگر گفت: عمر بن الخطاب علی بن ابی‌طالب را با کسانی که هم‌سطح او بودند برابر کرد، چنین سخنی باطل است. آیا طلحه و زبیر و عثمان و عبدالرحمان ابن عوف و سعد بن ابی‌وقّاص هم‌سطح نفس رسول خدا(ص) هستند؟ آیا خداوند امیرالمؤمنین(ع) را در آیه مباهله نفس رسول‌ خدا(ص) معرّفی نکرد؟ آیا رسول خدا به آنها فرمود که شما برای من مثل هارون هستید برای موسی؟ آیا رسول خدا آنها را با خود زیر کسا برد و آیه تطهیر نازل شد؟ آیا خداوند وجوب مودّت آنها را در آیه مودّت نازل کرد؟ آیا رسول خدا(ص) فرمود مَثَل آنها مَثَل کشتی نوح است که هر که در آن سوار شود نجات می‌یابد و هر که سوار نشود غرق می‌شود یا فرمود مثل اهل بیت من این چنین است؟ آیا در غدیر خم آنها را جانشين خود کرد یا امیرالمؤمنین را؟[۴۱۸] آیا آنها جای پیامبر خوابیدند تا ایشان سالم به مدینه برسد یا امیرالمؤمنین؟[۴۱۹] آیا وقتی کبوتر سرخ شده برای رسول خدا آوردند و فرمود خداوندا بهترین خلقت را نزد من بفرست تا این غذا را با من بخورد آنها نزد حضرت آمدند یا امیرالمؤمنین؟[۴۲۰] آیا در جنگ خیبر پرچم را به دست آنها داد و آنها پیروز برگشتند یا امیرالمؤمنین؟[۴۲۱] آیا نشانه نفاق منافقان را بغض آنها قرار داد یا بغض امیرالمؤمنین؟[۴۲۲] آیا آنها در کعبه به دنیا آمدند یا امیرالمؤمنین؟ آیا آنها در دامان رسول خدا بزرگ شدند یا امیرالمؤمنین؟ آیا آنها بر هیچ بتی سجده نکردند یا امیرالمؤمنین؟[۴۲۳] آیا آنها در فتح مکه بر دوش رسول خدا رفتند و بت‌های کعبه را پایین ریختند یا امیرالمؤمنین؟

یکی از اهداف عمر بن الخطاب از تشکیل شورا و قرار دادن امیرالمؤمنین(ع) در آن این بود که از شأن حضرت بکاهد و ایشان را هم‌سطح افرادی نظیر طلحه و زبیر و سعد ابن ابی‌وقاص و عبدالرحمان بن عوف و عثمان بن عفان قرار دهد تا هر کدام از آنها احساس کنند در برتری مثل امیرالمؤمنین(ع) هستند و مثل ایشان لیاقت خلافت دارند و همین باعث شد که طلحه و زبیر طالب حکومت و امارت شوند و به خاطر به دست آوردن آن علیه حضرت شورش کنند و شورش آنها در واقع از کار عمر بن الخطاب نشئت گرفت؛ حتی باعث شد که فرزندان آنها مثل عبدالله بن زبیر و عمر بن سعد نیز خود را در ردیف فرزندان امیرالمؤمنین(ع) ببینند و ادعای خلافت و امارت کنند.

اما اینکه گفت هیچ یک از مهاجرین و انصار بعد از بیعت با امیرالمؤمنین به خاطر بیعتشان با ابوبکر و عمر و عثمان از امیرالمؤمنین عذرخواهی نکردند، چنین سخنی غلط است؛ چراکه طبق اعتقاد شیعه بعضی از آنها مثل زید بن ارقم از امیرالمؤمنین(ع) عذرخواهی و اظهار پشیمانی کردند. شیخ مفید نقل کرده است:

زید بن ارقم گفت: علی بن ابی‌طالب مردم را در مسجد قسم داد و فرمود: شما را به خدا قسم اگر کسی از پیامبر(ص) شنیده که فرمود: «هرکس من مولای اویم علی مولای اوست، خدایا دوستدار او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار» شهادت دهد، پس دوازده نفر از اهل بدر، شش نفر از سمت راست و شش نفر از سمت چپ به این مطلب شهادت دادند. من هم از جمله کسانی بودم که این سخن را شنیده بودم ولی آن را کتمان کردم و به همین دلیل خداوند بینایی مرا گرفت. پس زید بن ارقم به خاطر شهادتی که کتمان کرده بود اظهار پشیمانی می‌کرد و استغفار می‌نمود.[۴۲۴]

حتی اگر فرض کنیم که هیچ‌یک از صحابه‌ از امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) عذرخواهی نکردند باز این دلیل بر عدم جانشینی ایشان نیست. آیا اگر افرادی مرتکب گناهی بزرگ شوند و هیچ وقت از گناه خود توبه نکنند، از این فعل آنها به این نتیجه می‌رسیم که فعل آنها اصلاً گناه نبوده است؟ یا اینکه حکم به عدم ایمان آنها مي‌کنيم؟

۸۰. جريان بيعت انصار با ابوبکر[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

انصار با ابوبکر مخالفت کردند و به بیعت با سعد بن عباده فرا خواندند. علی در خانه‌اش نشست نه با آنها بود و نه با اینها و سپس انصار همه با ابوبکر بیعت کردند که بیعت آنها به دلیل یکی از اسباب ذیل بود:

  1. به زور از آنها بیعت گرفته شد.
  2. برایشان مشخص شد که ابوبکر به خلافت حق‌دارتر است. بنابراین به بیعت با او تن در دادند.
  3. یا اینکه بدون هدف این کار را کردند و توجیه چهارمی برای کارشان وجود ندارد.

اگر شيعيان بگویند که به زور از انصار بیعت گرفته شده است، این دروغ است؛ چون برای بیعت گرفتن هیچ جنگ و درگیری و تهدیدی صورت نگرفت و کسی اسلحه نکشید و امکان ندارد که انصار ترسانده شده باشند؛ چون آنها بیش از دو هزار قهرمان اسب‌سوار بودند و شجاعت بی‌نظیری داشتند. آنها هشت سال پی‌درپی با همه عرب‌ها جنگیدند و در معرض مرگ قرار گرفته بودند و اینکه به جنگ با قیصر روم در موته برخاسته بودند؛ بنابراین امکان ندارد که آنها از ابوبکر و دو نفر که همراش بودند بترسند؛ ابوبکری که آنجا نه قبیله زیادی دارد و نه ثروت فراوانی تا انصار مجبور شوند با اینکه او برحق نیست با او بیعت کنند! بلکه انصار بدون هراس و شک و تردید و بدون درنگ با او بیعت کردند.

همچنین اگر آنها می‌دانستند که حق با ابوبکر نیست هرگز پسرعمویشان را رها نمی‌کردند و با مردی که نه قبیله بزرگی آنجا داشت و نه ثروت و مال فراوانی و نه کاخ و نگهباني، بیعت کنند؛ چون آنها نه ترسی داشتند که مجبور به بیعت شوند و نه چشم طمع به مال و مقامی دوخته بودند. بنابراین اتفاق چنان تعداد بزرگی بر بیعت کردن با ابوبکر، با آنکه می‌دانستند که او برحق نیست و حق به انصار تعلق دارد، محال و غیر ممکن است.

پس تنها دلیل بیعت آنها با ابوبکر این بود که آنها دلیل درستی از پیامبرشان(ص) داشتند که نشانگر آن بود که خلافت حق ابوبکر است. وقتی ثابت شد که خلافت به انصار تعلق نمی‌گیرد پس چه چیزی آنها را بر آن داشت تا همه‌شان نص و تصریح پیامبر را بر خلافت علی انکار کنند؟! محال است که همه به اتفاق کسی را یاری کنند که بر آنها ستم کرده و حقّشان را غصب کرده است!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در پاسخ پرسش ۷۵ حدیثی از صحیح بخاری ذکر کردیم که بیان می‌کرد پس از رسول خدا(ص) انصار در سقیفه بنی‌ساعده جمع شدند تا سعد بن عباده را خلیفه کنند. ابوبکر بن ابی‌قحافه و عمر بن الخطاب و ابوعبیده جراح نیز با آنها بر سر تعیین خلیفه بحث کردند که باعث شد بعضی از انصار بگویند از ما امیری باشد و از شما نیز امیری که ابوبکر و عمر چنین سخنی را نپذيرفتند. نکته قابل توجّه در حدیث مذکور این است که پس از آن همه اصرارِ انصار در اینکه خلیفه میان آنها باقی بماند و خلیفه از مهاجرین نباشد یا اینکه از هر دو طرف یک امیر انتخاب شود، بعد از آن همه اختلاف به ناگهان انصار با ابوبکر بیعت می‌کنند و اختلاف برچیده می‌شود. این مسئله به وضوح نشان می‌دهد که راویان حدیث اهل سنت این واقعه را تحریف کرده و علت بیعت کردن انصار با ابوبکر را حذف کرده‌اند.

امّا از آنجا که حقیقت همیشه پابرجا خواهد ماند، علت اصلی بیعت انصار با ابوبکر در برخی از منابع مهمّ اهل سنت ذکر شده است؛ محمّد بن جریر طبری جریان خلیفه شدن ابوبکر در سقیفه بنی‌ساعده را این چنین روایت کرده است:

عبدالله بن عبدالرحمان ابن ابی‌عمرة الانصاری گفت: وقتی پیامبر(ص) از دنیا رفت، انصار در سقیفه بنی‌ساعده جمع شدند و گفتند: «پس از محمّد(ص) سعد بن عباده را مسئول این امر خواهیم کرد» و سعد بن عباده را درحالی‌که مریض بود خارج کردند [و به سقیفه آوردند]. وقتی همگی جمع شدند، سعد بن عباده به فرزندش یا یکی از پسرعموهایش گفت: «من به خاطر بیماری‌ام نمی‌توانم صدایم را به تمام مردم برسانم؛ پس سخن مرا بشنو و به گوش آنها برسان». پس سخنرانی می‌کرد و آن شخص سخنش را حفظ مي‌کرد و صدایش را بلند می‌کرد تا اصحابش بشنوند.

سعد بن عباده بعد از آنکه حمد و ثنای خداوند را به جا آورد گفت: ای گروه انصار برای شما سبقت در دین و فضیلت در اسلام است که برای هیچ قبیله‌ای در عرب نیست. محمّد(ص) بیش از ده سال میان قومش صبر کرد و آنها را به عبادت خداوند رحمان و کنار گذاشتن بت‌ها دعوت می‌کرد؛ ولی از قومش غیر از افراد اندکی
هیچ کس به او ایمان نیاورد و آنها نیز نمی‌توانستند که مانع آسیب رسیدن به
رسول خدا(ص) شوند و دینش را عزّت دهند و نمی‌توانستند سختی‌هايی که بر آنها وارد می‌شود را از خود دفع کنند تا اینکه وقتی خداوند برتری و فضیلت شما را خواست کرامت را به سوی شما آورد و به نعمتش شما را مخصوص گردانید. پس ایمان به خدا و رسولش را روزیِ شما کرد و مانع شدن از آسیب دیدن پیامبر و اصحابش و عزّت دادن به دینش و جهاد با دشمنانش را روزیِ شما نمود. پس آن کسانی که بر دشمن خدا شدید بودند از میان شما بودند و آن کسانی که نسبت به دشمن خدا [و جهاد با آنها] سنگینی می‌کردند [و نمی‌جنگیدند] از غیر شما بودند تا اینکه عرب خواسته یا به اجبار برای امر خداوند پابرجا شد و دشمنان دور را با ذلّت و خواری قصاص کرد تا اینکه خداوند عزّ وجلّ برای پیامبرش به وسیله شما زمین را از لوث کفار پاک کرد. عرب به وسیله شمشیرهای شما به او ایمان آوردند و خداوند پیامبرش را از دنیا برد درحالی‌که او از شما راضی بود و شما چشم روشنیِ ایشان بودید. پس این امر را برای خود بردارید نه دیگران.

پس جمیع انصار در جواب او گفتند: نظر درستی دادی و سخن صحیحی گفتی و از نظر تو تجاوز نمی‌کنیم و تو را صاحب این امر قرار می‌دهیم؛ چراکه تو میان ما قانع کننده و برای مؤمنان صالح مورد رضایت هستی. سپس انصار با هم صحبت کردند و گفتند: اگر مهاجرین، که از قریش هستند، قبول نکردند و گفتند: ما مهاجرین و اوّلین اصحاب رسول خدا و قبیله و خاندان و اولیای پیامبر هستیم، پس چرا با ما بر سر صاحب این امر بعد از پیامبر نزاع می‌کنید؟! پس گروهی از انصار گفتند: در این صورت ما می‌گوییم: پس از شما امیری باشد و از ما نیز امیری و ما بدون قبول کردن این امر هرگز راضی نخواهیم شد. سعد بن عباده وقتی این سخن را شنید گفت: این اوّلین سستی [از طرف انصار] است.

خبر گفت‌وگوی انصار به عمر بن الخطاب رسید. پس به سمت منزل پیامبر(ص) آمد و به دنبال ابوبکر فرستاد، درحالی‌که ابوبکر در خانه بود و علی بن ابی‌طالب(ع) مشغول تجهیز رسول خدا(ص) [برای دفن نمودن ایشان] بود. عمر به دنبال ابوبکر فرستاد که نزد من بیا. ابوبکر در پاسخ گفت: «من مشغول هستم [و کار دارم]». عمر برایش فرستاد که امری اتفاق افتاده که به ناچار باید حضور داشته باشی. پس ابوبکر نزد عمر رفت. عمر گفت: آیا نمی‌دانی که انصار در سقیفه بنی‌ساعده جمع شده‌اند و می‌خواهند سعد بن عباده را صاحب این امر کنند؟! و بهترین سخنی که یکی از آنها گفته این بوده که از ما امیری باشد و از قریش نیز امیری. پس ابوبکر و عمر به سرعت به سمت انصار رفتند. [در راه] با ابوعبیده جراح ملاقات کردند و هر سه با همدیگر [به سمت سقیفه] رفتند. پس عاصم بن عدی و عویم بن ساعده با آنها ملاقات کردند و به آنها گفتند: برگردید که آنچه شما می‌خواهید نمی‌شود. گفتند: چنین نمی‌کنیم. پس به سقیفه آمدند درحالی‌که انصار اجتماع کرده بودند. عمر بن الخطاب گفت: نزد انصار آمدیم درحالی‌که سخنی آماده کرده بودم که میان آنها بیان کنم؛ وقتی به آنها رسیدم خواستم بلند شوم که سخنم را شروع کنم که ابوبکر به من گفت: «صبر کن تا من سخن بگویم و بعد تو هر چه خواستی بگو». پس ابوبکر سخن گفت. عمر گفت: سخنی نبود که می‌خواستم بگویم مگر اینکه ابوبکر آن را گفت یا بیش از آن گفت.

عبدالله بن عبدالرحمان (راوی این حدیث) گفت: ابوبکر شروع به سخنرانی کرد. پس حمد و ثنای خداوند را به جا آورد و گفت: خداوند محمّد را به عنوان رسولش برای مخلوقات و شاهد بر امّتش مبعوث کرد تا خداوند را بپرستند و او را یگانه بدانند؛ درحالی‌که آنها در مقابل خداوند خدایان مختلفی را می‌پرستیدند و گمان می‌کردند که این خدایان شفیع آنها نزد خداوند خواهند بود و به آنها نفع خواهند رساند. درحالی‌که این خدایان از سنگ و چوبِ تراشیده شده بودند. سپس این آیه را قرائت کرد: (در مقابل خداوند چیزهایی را می‌پرستند که نه ضرری به آنها می‌رسانند و نه نفعی و می‌گویند اینها نزد خدا شفیعان ما هستند) و گفتند: (ما آنها را نمی‌پرستیم مگر برای اینکه ما را به خدا نزدیک کنند). بر عرب سنگین آمد که دین پدرانشان را رها کنند، ولی خداوند مهاجرین اوّلین را از میان قوم پیامبر مخصوص گردانید به تصدیق و ایمان آوردن به پیامبر و مواسات با ایشان و صبر کردن همراه پیامبر بر شدّت اذیت قومشان نسبت به آنها و تکذیب شدن آنها توسّط قومشان. درحالی‌که جمیع مردم با آنها مخالف بودند و از آنها روی برگردانده بودند؛ ولی به خاطر کمیِ عددشان و روی‌گردانی مردم از آنها و اجماع قومشان بر علیهشان وحشت نکردند. پس آنها اولین کسانی هستند که خدا را روی زمین عبادت کردند و به خدا و رسول ایمان آوردند و آنها خانواده و قبیله پیامبر و سزاوارترین مردم به صاحب این امر شدن بعد از پیامبر هستند و کسی غیر از ظالم با آنها در این مورد نزاع نخواهد کرد و شما ای گروه انصار کسانی هستید که فضیلت شما در دین و سابقه بزرگ شما در اسلام انکار نخواهد شد. خداوند به شما به عنوان انصار و یاوران دین و رسولش رضایت داد و هجرتش را به سوی شما قرار داد و اکثر همسران پیامبر و اصحابش از میان شماست. پس نزد ما بعد از اوّلین مهاجرین هیچ کس در جایگاه شما نیست. پس ما امیر خواهیم بود و شما وزیر؛ بدون مشورت شما کاری نخواهیم کرد و بدون نظرخواهی از شما اموری را قضاوت نخواهیم کرد.

پس حباب بن منذر بن جموح بلند شد و گفت: ای گروه انصار، امر خلافتتان را حفظ کنید که مردم در زیر سایه شما هستند و هیچ کس جرئت نمی‌کند با شما مخالفت کند و مردم تنها از رأی و نظر شما تبعیت می‌کنند. شما اهل عزّت و ثروت هستید و تعدادتان زیاد و نیرومند و دارای تجربه و قوّت و دلاوری هستید و مردم به شما نگاه می‌کنند که چه می‌کنید. پس اختلاف نکنید که نظرتان فاسد می‌شود و امرتان نقض می‌گردد و اگر اینها قبول نکردند مگر آنچه شنیدید، پس از ما امیری باشد و از آنها نیز امیری. عمر گفت: «هرگز دو شمشیر در یک غلاف نمی‌رود. به خدا قسم عرب رضایت نمی‌دهد که شما امیرشان شوید درحالی‌که پیامبر آنها از دیگران است، ولی عرب امتناع نمی‌کند که کسی از گروهی امرشان را به دست گیرد که نبوّت در آنها بوده و یکی از آن گروه امورشان را به دست گیرد و به این وسیله ما بر اعرابی که ابا دارند خلافت در میان ما باشد حجت ظاهر و دلیلی آشکار داریم. کسی با ما در سلطنت محمّد و امارتش نزاع نمی‌کند درحالی‌که ما خانواده و قبیله او هستم؛ مگر آن کس که به باطل راهنمایی می‌کند یا تمایل به گناه دارد یا در هلاکت افتاده است!

حباب بن منذر بلند شد و گفت: «ای گروه انصار، نظرتان را حفظ کنید و سخن این شخص و اصحابش را گوش ندهید که نصیب شما از این امر از بین خواهد رفت. پس اگر از دادن درخواست شما ابا دارند آنها را از این شهر بیرون کنید و این امور را علیه آنها به دست گیرید. به خدا قسم شما از آنها نسبت به این امر سزاوارترید؛ چون کسانی که به این دین ایمان نمی‌آوردند به وسیله شمشیر شما به این دین ایمان آوردند. من صاحب‌نظری هستم که در مثل این موارد بسیار نظرهاي راه‌گشاه داده‌ام و در کثرت تجربه و علم به احوالات مختلف مانند درخت نخلِ پربار هستم؛ به خدا قسم اگر بخواهید کار را به جنگ خواهیم سپرد. عمر گفت: «در این صورت خداوند تو را می‌کشد». او گفت: «بلکه خداوند تو را می‌کشد». ابوعبیده جراح گفت: «ای گروه انصار شما اوّلین کسی بودید که یاری کردید؛ پس اوّلین کسانی نباشید که تبدیل کردند و تغییر دادند».

بشیر بن سعد، پدر نعمان بن بشیر، بلند شد و گفت: «ای گروه انصار، به خدا قسم اگر چه ما دارای فضیلت در جهاد با مشرکان و سابقه در این دین هستیم، ولی ما از این کارها تنها رضایت پروردگار و اطاعت کردن از پیامبر و تلاش برای خودمان را می‌خواستیم. پس نباید به این وسیله بر مردم گردنکشی کنیم و نباید به این وسیله آبروی دنیا را بخواهیم. خداوند است که به این وسیله بر ما منّت نهاده است! آگاه باشید که محمّد(ص) از قریش است و قوم او نسبت به او سزاوارتر هستند و اولویّت دارند و خداوند هرگز به من نشان ندهد که در این امر با آنها نزاع می‌کنم، از خدا بترسید و با آنها مخالفت و نزاع نکنید». ابوبکر گفت: «این عمر است و این ابوعبیده جرّاح است؛ با هرکدام می‌خواهید بیعت کنید». عمر و ابوعبیده گفتند: «نه به خدا قسم ما این امر در برابر تو قبول نمی‌کنیم؛ چراکه تو از میان مهاجرین از همه برتری و دومین نفری هستی که در غار همراه پیامبر بودی و جانشین رسول خدا در خواندن نماز بودی و نماز برترین عمل در دین مسلمانان است؛ پس چه کس می‌تواند بر تو مقدّم شود یا در برابر تو این امر را به عهده گیرد؟! دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم». پس وقتی عمر و ابوعبیده رفتند تا با ابوبکر بیعت کنند بشیر بن سعد از آن دو سبقت گرفت و با ابوبکر بیعت کرد! حباب بن منذر بر سر او فریاد زد که ای بشیر ابن سعد، بدنافرمانی کردی! چه چیز باعث شد چنین کنی؟! آیا بر امارت پسرعمویت (سعد بن عباده) حسادت بردی؟! بشیر بن سعد گفت: «نه به خدا قسم ولی دوست ندارم در مورد حقّی که خداوند برای آنها قرار داده با آنها نزاع کنم. وقتی قبیله اوس آنچه بشیر بن سعد انجام داد و آنچه قریش به آن دعوت می‌کرد و امیر کردن سعد بن عباده که قبیله خزرج خواستار آن بود را دیدند، بعضی از آنها به بعضی دیگر که اسید ابن حضیر نیز در میانشان بود ‑ و او یکی از بزرگان و نقبای قبیله اوس بود ‑ گفتند: «به خدا قسم اگر این امر را قبیله خزرج در مقابل شما یک بار صاحب شود برای همیشه فضیلتی برای آنها در برابر شما خواهد بود و هرگز برای شما در حکومت همراه خودشان نصیب و بهره‌ای قرار نمی‌دهند؛ پس بلند شوید و با ابوبکر بیعت کنید». پس بلند شدند و با ابوبکر بیعت کردند. پس امر سعد بن عباده و قبیله خزرج که بر آن اجماع کرده بودند شکسته شد.[۴۲۵]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این واقعه را روایت کرده‌اند.[۴۲۶]

همچنین طبری و ابن قتیبه دینوری و احمد بن عبدالعزیز جوهری پس از نقل واقعه مذکور در کتب خود ذکر کرده‌اند که سعد بن عباده با ابوبکر بن ابی‌قحافه و بعد از او با عمر بن الخطاب بیعت نکرد تا اینکه در زمان حکومت عمر از دنیا رفت. بیعت نکردن او به حدی بر ابوبکر و عمر سخت آمده بود که تصمیم به قتل او گرفتند. ولي بشیر بن سعد چنین مشورت داد که اگر او را بکشند با اولاد و خانواده و قبیله‌اش نیز درگیر خواهند شد. و به همین دلیل از کشتن سعد بن عباده منصرف شدند.

از مطالب گذشته مشخص می‌شود که بزرگان قبیله اوس تنها به خاطر خلیفه نشدن سعد بن عباده، که از قبیله خزرج بود، با ابوبکر بیعت کردند و باعث شدند اجماع انصار بر خلیفه شدن سعد بن عباده شکسته شود.

بنابراین آنچه در روایات اهل سنت ذکر شده بود که وقتی عمر گفت: «چه کس جرأت دارد بر یار غار و کسی که رسول خدا(ص) او را برای خواندن نماز قرار داده مقدّم شود، در پاسخ گفتند: «به خدا پناه می‌بریم که بر ابوبکر مقدم شوید»، این قسمت جعلی است و انصار چنین سخنی نگفتند و به این دلیل با ابوبکر بیعت نکردند. همچنین درباره اين قسمت حديث که آمده بود وقتی حباب بن منذر به بشیر بن سعد گفت:
«آیا به خاطر حسادت بر سعد بن عباده با ابوبکر بیعت کردی»؟ بشیر در پاسخ گفت: «به خدا قسم چنین نیست و من خلافت را حق مهاجرین می‌دانم؛ چون خانواده و
قبیله و عشیره پیامبرند و پیامبر از آنان بوده. بنابراین خلافت حق آنان است». می‌گوییم: اگر چنین است آیا علی بن ابی‌طالب(ع) همان‌طور که خود ایشان احتجاج نموده از
نظر قرابت به رسول خدا(ص) نزدیک‌تر نبود؟ آیا ایشان برادر و به تصریح خداوند در
آیه مباهله نفس رسول خدا(ص) نبود؟ آیا ایشان جزء اهل بیت پیامبر نبود که خداوند
او را در آیه تطهیر از رجس و پلیدی پاک کرده است؟[۴۲۷] آیا انصار به خاطر اینکه
خلیفه باید از قریش و قبیله پیامبر باشد باید با کسی بیعت کنند که در جنگ‌ها
فرار می‌کرد[۴۲۸] و علی بن ابی‌طالب(ع) را، که در جمیع جنگ‌ها همراه پیامبر فداکاری می‌کرد و در هیچ جنگی فرار نکرد و خودِ رسول خدا به وصایت و خلافت و ولایت ایشان تصریح کرده بودند را رها کنند و سپس ما نیز از این تصمیم آنها، که خلاف نص رسول خدا(ص) است، پیروی کنیم؟!

اما اینکه گفت: «امیرالمؤمنین(ع) در خانه<sym>‌</sym>اش نشسته بود و نه با آنها بود و نه با اینها»، در این مورد می‌گوییم: امیرالمؤمنین(ع) در آن زمان مشغول غسل و کفن و دفن رسول خدا(ص) بودند و جایز نبود که ایشان مانند سایر صحابه جنازه رسول خدا(ص) را رها کنند و به دنبال نزاع بر سر خلافت بروند؛ امّا پس از دفن رسول خدا(ص) و خواندن نماز بر ایشان اعتراض خود را آشکار کردند و با ابوبکر بیعت نکردند و حق خویش و نص رسول خدا(ص) در غدیر خم را به یاد همه آوردند، ولی به خاطر نداشتن یار کافی شمشیر نکشیدند که در پاسخ پرسش دوم ذکر شد. همچنین در پاسخ پرسش سیزدهم نیز اعتراض امیرالمؤمنین(ع) و اصحاب خاصّشان نسبت به تصدي خلافت از سوي ابوبکر و به شهادت رسیدن مالک بن نویره به خاطر آن را ذکر کردیم.

امّا اینکه پرسشگر گفت: «چه چیزی انصار را بر آن داشت تا همه<sym>‌</sym>شان نص و تصريح پیامبر را بر خلافت علی انکار کنند»، در پاسخ پرسش سیزدهم توضیح دادیم که این چنین نبود که جمیع اصحاب صاحب نظر بوده باشند و در مورد کاری که انجام می‌دهند فکر کنند و از روی دلیل انجام دهند. بلکه بيشتر اعراب از رؤسای قبايل خویش پيروي می‌کردند و آنان را صاحب نظر و عاقل می‌دانستند که در پاسخ پرسش سیزدهم با ذکر حدیثی از صحیح بخاری این مطلب را بیان کردیم. سپس با ذکر احادیثی از منابع اهل سنت ذکر کردیم که بزرگان اصحاب و رؤسای قبايل چند دسته بودند: آنان که مثل حمزه و جعفر ابن ابی‌طالب و سعد بن معاذ و ... مؤمنان حقیقی بودند بيشترشان در زمان رسول خدا(ص) در جنگ‌های مختلف برای حفظ اسلام و گسترش آن به شهادت رسیده بودند و کسانی که باقی مانده بودند یا حبّ حکومت و ریاست داشتند یا نسبت به امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) بغض و کینه داشتند و به خاطر فضائل ایشان نسبت به ایشان حسد می‌ورزیدند و نمی‌خواستند ایشان خلیفه پیامبر شود یا مانند ابوسفیان تنها ظاهراً مسلمان شده بودند و در دل ایمانی به خدا و پیامبر نداشتند و می‌دانستند که خلیفه شدن علی بن ابی‌طالب(ع) یعنی همان ادامه راه رسول خدا(ص) و محروم شدن آنان از تمام ثروت‌های حرام و گناهانی که در جاهلیّت به آن عادت کرده بودند. بعضی نیز از شدّت تکبّر و خود بزرگ‌بینی قبول نمی‌کردند که جوانی در سن ۳۳ سالگی بر آنها حکم‌فرمایی کند.

۸۱. امامت منصبي الهی[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان می‌گویند که ابوبکر و عمر در کنار زدن علی از خلافت موفق شدند؛ از آنها می‌پرسیم خوب وقتی آنها علی را کنار زدند خلافت چه دستاوردهایی برای خودشان داشت؟! چرا ابوبکر یکی از پسرانش را جانشین خود نکرد؛ چنان که طبق گفته شیعیان علی فرزندش حسن را جانشین خود کرد و چرا عمر یکی از فرزندانش را جانشین خود نکرد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اينکه مي‌گويد امیرالمؤمنین(ع) فرزندش امام حسن(ع) را جانشین خود کرد، در پاسخ می‌گوییم: آیا حضرت آدم فرزندش را جانشین خود نکرد؟ آیا حضرت ابراهیم حضرت اسماعیل(ع)را جانشین خود نکرد؟ آیا حضرت یعقوب حضرت یوسف(ع)را جانشین خود نکرد؟ بلکه امر نبوت و امامت به دست خداست و خداوند به پیامبرانش دستور می‌دهد که باید چه کسی را جانشین خود قرار دهند. پس انبیا به دستور خدا فرزندانشان را جانشین خود قرار می‌دادند و ائمه(ع) نیز به دستور خداوند فرزندانشان را جانشین خود قرار دادند. این صریح فرمایش خداوند است که می‌فرماید:

(إنَّ الله اصطَفَی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إبراهِیمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلَی العالَمِینَ * ذُرّیّةً بَعضُها مِن بَعضٍ وَ الله سَمِیعٌ عَلِیمٌ)

خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید * فرزندانی که بعضی از آنها از نسل بعضی دیگرند و خداوند شنوا و داناست.[۴۲۹]

پس این سنت خداوند بوده که فرزندان پاک انبيا را جانشین آنها قرار می‌داد.

شيعيان روایات بسیاری از رسول خدا(ص) نقل کرده‌اند که ایشان به‌طور صريح دوازده امامی که جانشینان ایشان هستند را معرفی می‌کند تا مردم گمراه نشوند. علمای شیعه در این مورد کتاب‌های مستقلی نوشته‌اند؛ مانند کتاب کفاية الأثر فی النّص علی الأئمة الإثنی عشر تألیف علی بن محمّد خزاز رازی.

۸۲. شجره ملعونه در قرآن[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

مادر محمد بن عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عفان، فاطمه بنت حسین بن علی ابن ابی‌طالب است؛ پس مادربزرگ محمد، فاطمه<sym>۳</sym> و پدر بزرگش عثمان است! از شیعه می‌پرسیم آیا از نظر شما درست است که فاطمه نوه‌ای ملعون داشته باشد؟! چون بنی‌امیه که محمد از آنهاست از دیدگاه شیعه ملعون هستند و منظور از شجره ملعونه در قرآن بنی‌امیه است![۴۳۰]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

وقتی فرزند یک پیامبر مثل فرزند حضرت نوح می‌تواند ملعون باشد، نوه حضرت زهرا می‌تواند ملعون باشد. ملاک در خوب بودن یا بد بودن شخصي این نیست که با یکی از پیامبران رابطه سببی یا نسبی داشته باشد، بلکه ملاک تبعیت او از پیامبر و امام زمانش است. حضرت ابراهیم فرمود: (فَمَن تَبِعَنِي فَإنَّهُ مِنِّي)؛ «هر کس از من پیروی کند، از من است<sym>»</sym>.[۴۳۱] خداوند به حضرت نوح درباره فرزندش فرمود: (إنَّهُ لَیسَ مِن أهلِکَ إنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صَالِحٍ)؛ «او از اهل تو نیست<sym>!</sym> او عملی غیر صالح است<sym>»</sym>.[۴۳۲]

شیعه معتقد است که بنی‌امیّه ملعون هستند و خداوند متعال و رسول خدا(ص) آنها را لعن کرده‌اند. خداوند متعال می‌فرماید:

(وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآَنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْيَانًا كَبِيرًا)[۴۳۳]

و آن زمان که به تو گفتيم: پروردگارت بر مردم احاطه دارد و خوابی که به تو نشان داديم و درختی که در قرآن لعن شده را چيزى جز آزمايش مردم قرار ندادیم و ما مردم را مى‌ترسانيم، ولى چیزی جز طغیان و سرکشی بزرگ به آنها اضافه نمی‌شود.

منظور از درختی که در قرآن لعن شده بنی‌امیّه هستند و هر دو فرقه شیعه و سنی در این باره حدیث نقل کرده‌اند. ابن ابی‌حاتم رازی روایت کرده است:

یعلی بن مرّه گفت: رسول خدا(ص) فرمود: بنی‌امیّه بر روی منبرهای روی زمین به من نشان داده شدند و به زودی حکومت بر شما را به عهده خواهند گرفت و آنها را اربابان بدی خواهید یافت. و رسول خدا(ص) به این دلیل ناراحت شد. پس خداوند این آیه را نازل فرمود؛ (وَما جَعَلْنَا الرُّؤيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ)؛ «و خوابی که به تو نشان دادیم را تنها فتنه و آزمایشی برای مردم قرار دادیم».

سعید بن مسیّب گفت: رسول خدا(ص) بنی‌امیّه را روی منبرها دید و از آن ناراحت شد. پس خداوند به او وحی نمود: این تنها دنیاست که به آنها داده شده، پس چشم پیامبر روشن شد و این همان فرمایش خداوند است: «و خوابی که به تو نشان دادیم را تنها فتنه‌ای برای مردم قرار دادیم» یعنی بلا و آزمایش برای مردم قرار دادیم».[۴۳۴]

دیگر عالمان اهل سنت نیز نزول آیه مذکور را در مورد بنی‌امیّه روایت کرده‌اند.[۴۳۵] اما اگر یکی از بنی‌امیه هدایت شد و به جانشین برحق رسول خدا(ص)، یعنی امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) ایمان آورد، دیگر لعن شامل او نمی‌شود؛ چراکه طبق فرمایش حضرت ابراهیم(ع) که فرمود: (هرکس از من پیروی کند، از من است) و طبق فرمایش خداوند به حضرت نوح(ع) که فرمود: (او (فرزندت) از تو نیست، او عملی غیر صالح است) ملاک تبعیت کردن است. بنابراین اگر کسی از ائمه معصومین(ع) پيروي کرد دیگر از بنی‌امیه نیست و اگر از بنی‌امیه تبعیت کرد دیگر از اهل بیت نیست.

۸۳. عدم تعارض عصمت با تقيه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان می‌گویند که ائمه معصومند و از طرفی می‌گویند آنها تقیه می‌کنند و این دو چیز با هم تناقض دارد. پس وقتی شما صحت آنچه را امامانتان می‌گویند و انجام می‌دهند نمی‌دانید، معصوم بودنشان چه فایده‌ای دارد؟!

شما می‌گویید پاداش و اجر تقیه به اندازه پاداش نماز است؛ طوری که کسی که تقیه نمی‌کند مانند کسی است که نماز نمی‌خواند.[۴۳۶] و می‌گویند که «نه<sym>‌</sym>دهم دین تقیه است».[۴۳۷] تردیدی نیست که ائمه شما به این نه‌دهم عمل کرده‌اند و این با عصمت خیالی آنها تضاد دارد!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

تقیه با عصمت ائمه(ع) هیچ تضادّی ندارد؛ زيرا تقیه یعنی انسان در زمانی که جان، مال یا ناموس خودش یا دیگر مؤمنان در خطر است برای حفظ آنها ایمان خود را مخفی کند تا دشمنان تصور کنند آن شخص هم‌عقیده آنهاست؛ مثل همان کاری که عمّار یاسر انجام داد و خداوند در تأیید عملش آیه نازل کرد و به مسلمانان دستور داد که هنگام ضرر از دشمن تقیه کنند.[۴۳۸]

احساس ضرر دیدن از جانب دشمن حالتی عارض شدنی است که برخی مواقع برای انسان پیش می‌آید و از جانب دشمن بر جان، مال یا ناموسش می‌ترسد؛ نه اینکه انسان دائماً حتی وقتی با اصحاب خود سخن می‌گوید یا دشمن حضور ندارد احتمال دهد که به خاطر سخنانش از دشمن ضرر ببیند. بنابراین اصل در سخنانی که از ائمه(ع) به ما می‌رسد عدم تقیه است و تقیه تنها حالتی است که بعضی مواقع هنگام احساس ترس و ضرر عارض می‌شود که تشخیص آن بسیار راحت است.

در آن احادیثی که مخالفان یا دشمنان ائمه(ع) از ایشان نقل کرده‌‌اند یا میان جمعیتی از مردم از ائمه صادر شده یا موافق عقائد مخالفان ائمّه(ع) است احتمال تقیه وجود دارد؛ ولی در آن احادیثی که به اصحاب خود فرموده‌اند احتمال تقیه وجود ندارد؛ مثلاً در روایات بسیاری از ائمّه(ع) نقل شده که مروان را لعن کرده و از او برائت جسته‌اند[۴۳۹]و در یک روایت وارد شده که امام حسن و امام حسین(ع) پشت سر مروان نماز خوانده‌اند. در اینجا معنا ندارد که روایات دسته اول، که لعن مروان را در بر دارد، تقیه‌ای باشند؛ چون خوب بودن مروان جزء عقائد مخالفان ائمه(ع) است و لعن مروان تنها باعث ضرر رسیدن به ائمه از طرف مخالفان آنها می‌شود. ولی با این حال می‌بینیم که مروان را لعن کرده‌اند. بنابراین احتمال ندارد که این روایات تقیه‌ای باشد؛ به خلاف روایتی که بیان می‌کند حسنین(ع) پشت سر مروان نماز خوانده‌اند که احتمال دارد حسنین(ع)به خاطر حفظ خود و پیروانشان از شرّ مروان، که در زمان عثمان قدرت به دست او بود، پشت سر او نماز خوانده باشند.

۸۴. جايز نبودن طعنه بر قائلان به تحريف قرآن[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان وقتی از حدیث ثقلین بر امامت ائمه خود استدلال می‌کنند دچار تناقض می‌شوند؛ چون آنها هرکس که ثقل اصغر (أهل البيت) را عیب‌جویی کند و به آن طعنه بزند کافر مي‌دانند، اما هرکس به ثقل اکبر، که قرآن است، طعنه بزند می‌گویند او مجتهد بود و اشتباه کرده است و او را کافر نمی‌شمارند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

سخن مذکور تهمت به شیعه است. شیعه می‌گوید تکفیر مسلمانان دلیل می‌خواهد. تنها کسی کافر است که خداوند یا رسول خدا(ص) یا یکی از اوصیای ایشان، که امامان معصوم(ع) هستند، به کفر او تصریح کرده باشند.

شیعه با استناد به سخنان رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) معتقد است هرکس که قرآن را کلام خداوند و معجزه رسول خدا(ص) نداند مسلمان نیست. پس نگویید شیعه کسانی که به ثقل اکبر طعنه می‌زنند را کافر نمی‌داند؛ ولی اگر منظور این است که بعضی از علمای شیعه قائل به تحریف قرآنِ موجود شده‌اند و شیعیان آنان را تکفیر نمی‌کنند، چنین سخنی درست است. ولی کسانی که قائل به تحریف قرآنِ موجود شده‌اند طعنی به قرآن وارد نکرده‌اند که شيعيان آنها را کافر بداند؛ چراکه قول به تحریف قرآن به دو صورت است:

صورت اول: کسی قائل باشد که به این قرآن اضافه شده است، یعنی آیات یا کلماتی در قرآن کنونی وجود دارد که سخن غیر خداوند است و به قرآن اضافه شده است، هیچ کس از علمای شیعه و سنی چنین سخنی نگفته‌اند و جمیع مسلمانان معتقدند هر چه در این قرآن وجود دارد سخن خداوند است.

صورت دوم: اینکه از قرآن کنونی کم شده باشد، چه یک حرف و چه یک کلمه و چه یک جمله، بعضی از علمای شیعه مانند محدّث نوری; چنین اعتقادی داشته‌اند، ولی آنها نیز طعنی به قرآن وارد نکرده‌اند که ما آنها را کافر بدانیم؛ زيرا آنان معتقدند همین قرآن موجود کلام خدا و حجت است و اگر کلماتی از آن کم شده به محتوای آن ضرری نزده و مضمون کلام همان است که بر رسول خدا(ص) نازل شده و همین قرآن را معجزه رسول خدا(ص) می‌دانند؛ چراکه می‌گویند تنها بعضی کلمات از بعضی از آیات حذف شده است. بنابراین سایر آیات بر اعجاز خود باقی است و دلیل بر نبوّت رسول خداست و هیچ سخنی از خداوند یا رسول خدا(ص) یا امامان معصوم وجود ندارد که شخصی که چنین اعتقادی در مورد قرآن داشته باشد را کافر شمرده باشند که ما حکم به کفر او بکنیم. اگر شما چنین کسی را کافر بدانید، باید بسیاری از صحابه، مانند أبيّ ابن کعب و دیگران و همچنین محدثان خود، مثل احمد بن حنبل، ابن ماجه، حاکم نیشابوری، بیهقی، هیثمی، نسائی، ابن حبّان، طبرانی و دیگران را کافر بدانید؛ زيرا این محدثان از أبيّ بن کعب و دیگر صحابه نقل کرده‌اند که آیاتی در قرآن بوده و بعداً از قرآن حذف شده است؛ به حدّی که سوره احزاب به اندازه سوره بقره بوده است![۴۴۰] در نتیجه یا باید اعتراف کنید که شیعیان به قرآن طعنه نمی‌زنند یا اگر قبول نکردید ناچارید اعتراف کنید که اهل سنت و علما و محدثان آنها نیز به قرآن طعنه می‌زنند.

۸۵. معناي ارتداد صحابه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان می‌گویند که همه اصحاب، به جز تعداد اندکی که از هفت نفر بیشتر نیستند، مرتد شده‌اند. سؤال اینجاست که بقیه اهل بیت مانند فرزندان جعفر و فرزندان علی... و غیره کجا هستند! آیا آنها هم مرتد شدند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

يادآوري این نکته ضروری است که احادیث بسیاری از ائمّه(ع) نقل شده که فرموده‌اند: «هرکس به وحدانیّت خداوند و نبوّت رسول خدا(ص) شهات دهد مسلمان است»؛ یعنی جمیع احکام اسلام مثل طهارت بر او جاری می‌شود. ولی شرط قبولی اعمال و وارد شدن به بهشت ایمان به ولایت امیرالمؤمنین(ع) و ائمّه(ع) است. پس مشخص می‌شود وقتی ائمّه(ع) حکم به کفر و ارتداد کسانی می‌کنند که از ولایت امیرالمؤمنین(ع) منحرف شده‌اند، مراد کافر محشور شدن در آخرت است نه کافر بودن در این دنیا؛ به طوری که احکام اسلام مثل طهارت بر آنها جاری نگردد.

حال در پاسخ پرسش مذکور می‌گوییم: همان‌طور که در سؤال نیز گفته شد شیعه معتقد است که اصحاب رسول خدا(ص) همه از ولایت امیرالمؤمنین مرتد شدند مگر حدود هفت نفر؛ ولی این چنین نیست که شیعه هرکس که حتی یک مرتبه رسول خدا(ص) را دیده باشد صحابی ایشان بنامد. در هیچ یک از روایات شیعه به کسانی که در سن طفولیت رسول خدا(ص) را درک کردند یا در طول زندگی تنها یک بار موفّق شدند رسول خدا(ص) را زیارت کنند صحابی رسول خدا(ص) گفته نشده و این قولی است که تنها بعضی از علمای اهل سنت گفته‌اند. بلکه در نظر شیعه صحابی رسول خدا(ص) به کسی گفته می‌شود که همراه پیامبر بوده باشد و در کارها پیامبر را یاری کرده باشد و پیامبر بعضی از کارها را به عهده او گذاشته باشد که بعضی از آنها نيز منافق بودند و به خاطر ترس از اسلام یا رسیدن به قدرت و حکومت پیامبر را همراهی می‌کردند؛ مانند عبدالله بن أبیّ که به اتفاق مسلمانان منافق بود. بعضی از آنها نيز مؤمن بودند و در جنگ‌ها همراه رسول خدا(ص) جنگيدند و به شهادت رسیدند؛ مانند شهدای بدر و أحد.

با توجّه به این نکته فرزندان حضرت جعفر طیّار در زمان رسول خدا(ص) کودک بودند و جزء اصحاب ایشان به حساب نمی‌آمدند؛ چراکه طبق شهادت مورّخانِ اهل سنت، وقتی حضرت جعفر بن ابی‌طالب به همراه همسرش أسماي بنت عمیس به حبشه هجرت کرد،‌ فرزندانش محمّد و عون و عبدالله در آنجا به دنیا آمدند.[۴۴۱]

به علاوه شیعه به فرزندان امیرالمؤمنین(ع)، که از حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> به دنیا آمده‌اند، اصحاب رسول خدا(ص) نمی‌گوید و در هیچ روایتی امامان شیعه(ع) به آنها اصحاب رسول خدا(ص) نگفته‌اند؛ بلکه از آنها با عنوان اهل بیت رسول خدا(ص) تعبیر می‌شود، مثل اینکه هیچ کس به همسران رسول خدا(ص) اصحاب رسول خدا(ص) نمی‌گوید و همیشه از آنها به همسران رسول خدا(ص) تعبیر می‌شود. بنابراین وقتی می‌گوییم اصحاب رسول خدا(ص) به غیر از هفت نفر همگی از ولایت امیرالمؤمنین(ع) برگشتند و مرتد شدند، اصلا شامل فرزندان امیرالمؤمنین(ع) و فرزندان جعفر طیّار(ع) نمی‌شود.

از طرفي ملاک نزد شیعه ایمان و اعتقاد داشتن به ولایت امیرالمؤمنین(ع) و فرزندان معصوم ایشان(ع) است؛ حال اگر کسی از اولاد اهل بیت(ع) چنین ایمان و اعتقادی نداشت حکم او همان حکم فرزند حضرت نوح(ع) خواهد بود که وقتی از پدرش تبعیت نکرد خداوند به کلّی او را نفی کرد.

۸۶. همنامي امام زمان‌<sym>[</sym> با پيامبر‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در حدیث مهدی آمده است:

لو لم يبقَ من الدنيا إلاَّ يوم لطوَّل الله ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلاً من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمي واسم أبيه اسم أبي.

اگر از دنیا فقط یک روز باقی بماند خداوند آن روز را طولانی می‌کند تا آنکه در آن روز مردی از اهل بیت من بر می‌خیزد که اسم او اسم من است و اسم پدرش اسم پدر من است.[۴۴۲]

مشخص است که اسم پیامبر(ص) محمد بن عبدالله است و شيعيان می‌گویند اسم مهدی محمد بن الحسن است! این اشکال بزرگی است! یکی از علمای شیعه برای رفع این اشکال جواب عجیب و خنده‌داری گفته است! او می‌گوید: «پیامبر خدا(ص) دو نوه به نام‌های ابومحمد الحسن و ابوعبدالله الحسین داشت و از آنجا که حجت یعنی امام منتظر از فرزندان حسین است و کنیه حسین اباعبدالله بود، بنابراین پیامبر او را محمد بن عبدالله نامید و گویا او را به کنیه حسین منسوب کرد تا اسم پدرش با اسم پدر پیامبر مطابق باشد و به جای جدّ کلمه پدر را قرار داد.[۴۴۳]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در مصادر حدیثی شیعه هیچ روایتی وارد نشده که پیامبر(ص) فرموده باشد: اسم پدرش اسم پدر من است و این حدیث تنها در مصادر حدیثی اهل سنت وارد شده که شیعه آن را قبول ندارد. بنابراین نمی‌توانند به وسیله آن علیه شیعه احتجاج کنند.

اما اینکه پرسشگر گفت علمای شیعه به این روایت احتجاج می‌کنند، علمای شیعه برای اثبات این عقیده که شخصی از اولاد رسول خدا(ص) خواهد آمد و زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد به این روایت و امثال آن، که از کتب شما نقل شده، احتجاج می‌کنند؛ نه برای اینکه بیان کنند حضرت فرزند چه کسی است.

به علاوه این روایت حتی با روایاتی که در کتب حدیثی اهل سنت در مورد حضرت مهدی(ع) نقل شده در تعارض است؛ چراکه در مصادر حدیثی اهل سنت روایات بسیاری وارد شده که رسول خدا(ص) تنها می‌فرماید: «حضرت مهدی هم‌نام من است» و در این احادیث ذکر نشده که نام پدرش هم‌نام پدر من است. احمد بن حنبل چنین روایت کرده است: «پیامبر(ص) فرمود: قیامت برپا نمی‌شود تا اینکه مردی از اهل بیت من خواهد آمد که نامش مثل نام من است».[۴۴۴]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این حدیث را روایت کرده‌اند؛[۴۴۵] به همین خاطر بعضی علمای شیعه برای این تعارض که در روایات اهل سنت وجود دارد دست به چنین توجیهی زده‌اند. اگر کسی از علمای شیعه این روایت را در کتابش آورده باشد، مثل اربلی در کشف الغمّه، آن را از کتاب‌های اهل سنت نقل کرده است؛ همان‌طور که خود اربلی صریحاً گفته است: «ابوداود و ترمذی در صحیحشان این حدیث را نقل کرده‌اند».[۴۴۶] شیخ طوسی نیز، که این حدیث را در کتاب الغيبة نقل کرده،[۴۴۷] از طریق اهل سنت نقل کرده و راویان حدیثش از بزرگان اهل سنت هستند.

۸۷. حيات و غيبت امام زمان‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

تناقضاتی درباره حیات مهدی منتظر شیعیان:

  1. مادر مهدی کیست؟

آیا مادر او کنیزی است که اسمش نرگس است یا کنیزی است به نام صقیل یا کنیزی است به نام ملیکه یا کنیزی است که اسمش خمط است یا کنیزی است با نام حکیمه و یا کنیزی است به نام ریحانه یا اسمش سوسن است یا اینکه مادرش کنیز نیست و زنی آزاد به نام مریم است؟!

  1. مهدی چه زمانی به دنیا آمده است؟

آیا هشت ماه بعد از وفات پدرش به دنیا آمد. یا اینکه قبل از وفات پدرش در سال (۲۵۲ق) به دنیا آمد. یا اینکه در سال (۲۵۵ق) متولد شد یا اینکه در سال (۲۵۶ق) دیده به جهان گشود یا اینکه در سال (۲۵۷ق) به دنیا آمد یا اینکه در سال (۲۵۸ق) متولد شد. آیا در هشتم ذی‌العقده متولد شده است. یا در هشتم شعبان به دنیا آمده است یا اینکه پانزدهم شعبان میلاد اوست یا اینکه در پانزدهم رمضان متولد شده است؟!

  1. چگونه در شکم مادر بود؟ آیا در شکم مادرش بود مانند ديگر زنان یا در پهلوی مادرش؟!

  2. چگونه مادرش او را به دنیا آورد؟ آیا از رحم و راه طبیعی چون دیگر انسان‌ها متولد شد یا اینکه از ران مادرش بیرون آمد؟!

  3. چگونه پرورش یافت و بزرگ شد؟ از ابوالحسن روایت کرده‌اند که گفت: «ما اوصیا در یک روز چنان رشد می<sym>‌</sym>کنیم که دیگر مردم در یک هفته به آن اندازه رشد مي<sym>‌</sym>کنند!»

از ابی‌الحسن روایت است که گفت(ع) «هر کودکی از ما وقتی یک ماه بر او بگذرد چنان می‌نماید که گویا یک سال بر او گذشته است!»

از ابوالحسن روایت است که گفت: «ما امامان در یک روز چنان رشد می‌کنیم که دیگران در یک سال رشد می‌کنند».[۴۴۸]

  1. مهدی کجا اقامت می‌کند؟

گفته‌اند در طیبه. سپس گفته‌اند نه بلکه او در کوه رضوی در منطقه روحاء به سر می‌برد. سپس گفته‌اند او در ذی‌طوی در مکه مقیم است. سپس گفته‌اند او در سامرا است و چنان در این مورد سخنان مختلفی است که یکی از آنها می‌گوید:

ليت شعري أين استقرت بك النوى <sym>...</sym> بل أي أرض تقلك أو ثرى، أبرضوى أم بغيرها أم بذي طوى<sym>...</sym> أم في اليمن بوادي شمروخ أم في الجزيرة الخضراء.

ای کاش می‌دانستم کجا هستی... در کدام زمینی یا در کدام آسمان هستی؛ آیا در رضوی هستی یا در ذی‌طوی يا در جایی دیگر... یا در یمن در دره شمروخ یا در جزیرۀ سبز.[۴۴۹]

  1. آیا مهدی وقتی باز می‌گردد پیر است یا جوان؟

از مفضل روایت است که گفت: «از صادق پرسیدم: ای سرورم او در حالت پیری می‌آید یا وقتی ظهور می‌کند جوان است؟ صادق گفت: « سبحان الله! چه کسی می‌داند! او به هر صورتی که بخواهد ظهور می‌کند».[۴۵۰]

در روایتی دیگر آمده است: «او به صورت جوانی ۳۲ ساله ظهور خواهد کرد».[۴۵۱]

در روایتی دیگر آمده است: « او به صورت مردی ۵۱ ساله ظهور می‌کند».[۴۵۲]

در روایتی دیگر آمده است: « او به صورت جوانی سی ساله ظهور خواهد کرد».[۴۵۳]

  1. مدت فرمانروايی او چقدر است؟

محمد الصدر می‌گوید: در این مورد روایات زیادی آمده است، ولی مفهوم همه تا حد زیادی متناقض و متضاد است و به خاطر این بسیاری از مؤلفان دچار حیرت و سردرگمی شده‌اند.[۴۵۴] گفته‌اند: «قائم ما نوزده سال فرمانروايی خواهد کرد». در روایتی دیگر آمده است: «او هفت سال فرمانروایی می‌کند ولی خداوند چنان شب و روز را برای او طولانی مي‌کند که یک سال او به اندازه ده سال است. بنابراین سال‌های فرمانروايی او هفتاد سال از سال‌های شماست».[۴۵۵]

در روایتی دیگر آمده است که قائم آل محمد ۳۰۹ سال فرمانروايی خواهد کرد؛ چنان که اهل کهف ۳۰۹ سال در غار ماندند.

  1. مدت غیبت او چقدر است؟

از علی بن ابی‌طالب روایت کرده‌اند که گفت: «مهدی در غیبت به سر می‌برد و باعث حیرت مردم می‌شود. بنابراین گروهی از مردم در مورد غیبت او گمراه می‌شوند و گروهی هدایت می‌شوند، وقتی از او پرسیدند که زمان حیرت چقدر است؟ گفت: «شش روز یا شش ماه یا شش سال است».[۴۵۶]

از ابی‌عبدالله روایت است که گفت: «از کشته شدن نفس‌ زكیه تا ظهور امام قائم فقط پانزده شب طول می‌کشد»؛ یعنی در سال «۱۴۰» هجری مهدی ظهور می‌کند!

محمد الصّدر در مورد این روایت می‌گوید: «روایت قابل اعتمادی است که مفید در ارشاد از ثعلبة بن میمون از شعیب حداد از صالح بن میتم الجمال روایت کرده است و همه این راویان مردانی بزرگ و مورد اعتماد هستند».[۴۵۷]

وقتی مهدی در تاریخ، که روایت گذشته تعیین می‌کند، ظهور نکرد، روایاتی دیگر از او ذکر کردند که گفت: «ای ثابت! خداوند ظهور مهدی را در سال هفتاد قرار داده بود؛ وقتی حسین کشته شد خداوند بر اهل زمین خشمگین شد و ظهور او را تا سال ۱۴۰ به تأخیر انداخت. بنابراین ما به شما گفتیم که او در سال ۱۴۰ قمري ظهور خواهد کرد و شما هم این خبر را پخش و شایعه کردید و پرده از راز برداشتید و بعد از آن خداوند وقت ظهور او را برای ما تعیین نکرد».[۴۵۸]

سپس روایتی دیگر هست که همه روایت‌های گذشته را تکذیب مي‌کند و آن اینکه از ابی‌عبدالله جعفر الصادق روایت شده است که گفت: «آنان که وقت ظهور مهدی را تعیین کرده‌اند دروغ گفته‌اند. ما اهل بیت وقتی برای ظهور او مشخص نمی‌کنیم»[۴۵۹] و «ما نه مدّت گذشته غیبت او را تعیین می‌کنیم و نه مدت غیبت او را در آینده تعیین می‌کنیم».[۴۶۰]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پاسخ سؤال اوّل در مورد نام مادر امام زمان:

شیعه معتقد است امام زمان(ع) فرزند امام حسن عسکری(ع) است و در زمان حیات پدرش دیده به جهان گشوده و دوازدهمین امام و جانشین رسول خدا(ص) است و اطاعتش واجب است؛ حال اینکه در نام مادر ایشان یا سال تولّدشان اختلاف شده باشد، چه ضرری به این اعتقاد وارد می‌کند؟ تناقض وقتی است که شیعه در مورد یک مطلب دو اعتقاد داشته باشد که این دو اعتقاد همدیگر را نقض کنند، نه هنگامی که در کتب شیعه در مورد اصل یک مطلب روایات متواتر نقل شده باشد و تنها در جزئیّات این مطلب روایات متفاوتی نقل شده باشد.

به بیان دیگر اینکه مادر حضرت مهدی(ع) همسر امام عسکری(ع) بوده و حضرت مهدی را به دنیا آورده به صورت متواتر در کتب حدیثی شیعه نقل شده است؛ ولی در اینکه اسم ایشان چه بوده روایات مختلفی نقل شده است؛ حال آیا به این دلیل که روایات در تعیین نام ایشان تعارض دارد می‌شود روایات متواتری که اصل وجود ایشان را ثابت می‌کند را رد کرد؟ انسان عاقل روایت متواتر، که اصل وجود ایشان را ثابت می‌کند، مي‌پذيرد و در تعیین اسم ایشان به روایات صحیح رجوع می‌کند و روایات ضعیف را کنار می‌زند.

در اینکه نام ابوبکر چه بوده نیز روایات متعارض و متناقض زیادی در کتب اهل سنت وارد شده است. بعضی روایات آنها بیان می‌کند که نام او عتیق، و بعضی دیگر بیان می‌کند که نامش عبدالله بود. علمای اهل سنت بین این روایات این چنین جمع کرده‌اند که ابوبکر قبل از اسلام نامش عتیق بود، ولی وقتی مسلمان شد پیامبر نام او را به عبدالله تغییر داد؛ درحالی‌که چنین جمعی نیز با روایات دیگر در تعارض است؛ چون ابن سعد روایت کرده است: «از عایشه سؤال شد: چرا ابوبکر عتیق نامیده شده؟ گفت: چون رسول خدا(ص) به او نگاه کرد و فرمود: این شخص عتیق خداوند (آزاده شده خداوند) از آتش جهنم است».[۴۶۱]

در این روایت عایشه به صراحت بیان می‌کند که رسول خدا(ص) ابوبکر را عتیق نامیده است؛ حال آنکه در روایت دیگر، که طبرانی از عایشه نقل کرده، چنین آمده است که نام ابوبکر عبدالله است و عتیق اسمی بوده که پدرش ابوقحافه برای او انتخاب کرده است. طبرانی چنین روایت کرده است:

عبدالرّحمن بن قاسم از پدرش نقل کرد که گفت: «از عایشه پرسیدم نام ابوبکر چه بود»؟ گفت: «عبدالله». گفتم: «مردم می‌گویند نامش عتیق بوده»! عایشه گفت: «ابوقحافه سه پسر داشت که یکی را عتیق و دیگری را معیتق و سومی را معتق نامید».[۴۶۲]

ابن عساکر نیز روایتی نقل کرده است که نشان می‌دهد عتیق نامی بوده که مادر ابوبکر برای او انتخاب کرده است نه رسول خدا(ص):

موسی بن طلحه گفت: «از پدرم طلحة بن عبیدالله سؤال کردم و به او گفتم ای پدر، به چه علت ابوبکر عتیق نامیده شد»؟ گفت: «مادرش فرزندی برایش زنده نمی‌ماند. پس وقتی ابوبکر را به دنیا آورد او را نزد خانه کعبه برد و گفت: خداوندا این فرزند، عتیقِ تو (آزاده شده تو) از مرگ است؛ او را به من ببخش».[۴۶۳]

در حالی که یکی از علمای آنها به نام المحبّ الطّبری درباره نام ابوبکر گفته است:

اسم ابوبکر عبدالله بود و گفته شده: نامش عبد الکعبه بود و هنگامی که اسلام آورد پیامبر(ص) او را عبدالله نامید. این مطلب را اکثریّت نسب‌شناسان گفته‌اند و بیشتر محدثان گفته‌اند نامش عتیق بوده و در این مطلب اختلاف کرده‌اند. بعضی گفته‌اند: عتیق لقبی است که در اسلام لقب ابوبکر گردیده و این اوّلین لقبی است که در اسلام شناخته شد. این مطلب را محمّد بن حمدویه نیشابوری گفته است. ابن اسحاق و عدّه‌ای گفته‌اند: بلکه عتیق نامی است که پدر ابوبکر برای او انتخاب کرده و این مطلب را از عایشه روایت می‌کنند.[۴۶۴]

در نتیجه معلوم نشد که نام ابوبکر قبل از اسلام عتیق بوده یا اینکه پیامبر بعداً او را عتیق نامید یا اینکه نامش عبدالکعبه بوده و پیامبر بعداً عتیق نامیده یا اینکه نامش عتیق یا عبدالکعبه بوده و پیامبر بعداً او را عبدالله نامیده یا اینکه پیامبر نام او را تغییر نداده و قبلاً پدرش ابوقحافه یا مادرش نام او را عتیق گذاشته‌اند و بعداً نامش را به عبدالله تغییر داده است؛ همان‌طور که دخترش عایشه چنین گفت و تغییر نام عتیق به عبدالله را به پیامبر نسبت نداد.

نتیجه آنکه با وجود چنین اختلافی بر سر اسم ابوبکر آیا کسی می‌تواند بگوید: به خاطر تناقضات و تعارضات اهل سنت در مورد اسم ابوبکر مشخص می‌شود که شخصی به نام ابوبکر وجود نداشته است؟!

در مورد روز ولادت رسول خدا(ص) نیز اختلاف شده است. بيشتر علمای شیعه ولادت ایشان را هفدهم ربیع الأول ذکر کرده‌اند؛[۴۶۵] درحالی‌که بيشتر علمای اهل سنت ولادت ایشان را دوازدهم ربیع الأول دانسته‌اند.[۴۶۶] پس آیا مسیحیان می‌توانند بگویند به خاطر اختلاف مسلمانان در تعیین روز ولادت رسول خدا(ص) مشخّص می‌شود که شخصی به نام محمّد بن عبدالله وجود نداشته است؟

پاسخ سؤال دوم در مورد اختلافات وارده در زمان به دنیا آمدن حضرت مهدی(ع) نیز مانند پاسخ سؤال قبلی است؛ همان‌طور که بیان کردیم در زمان ولادت رسول خدا(ع) نیز بین مسلمانان اختلاف است و این دلیل بر عدم وجود ایشان نمی‌شود؛ زيرا وجود ایشان با اخبار متواتر ثابت شده و اختلاف در روز ولادت ایشان، به خاطر گذشت چهارده قرن، طبیعی است.

امّا پاسخ سؤال سوم که گفت حضرت در شکم مادرش بود یا در پهلوی مادرش و همچنین پاسخ سؤال چهارم که گفت حضرت چگونه به دنیا آمد، از رحم مادرش یا از ران مادرش، پيش‌تر در پاسخ پرسش سی و نهم بیان کردیم؛ به آن رجوع کنید.

در پاسخ سؤال پنجم که گفت چگونه پرورش یافت و بزرگ شد و در این مورد روایاتی از کتب شیعه نقل کرد، می‌گوییم: در مورد رسول خدا(ص) و حضرت زهرا<sym>۳</sym> و دوازده امام معصوم(ع) در بعضی احادیث وارد شده که رشد آنها بیشتر از بقیه مردم بوده و در طول یک هفته به اندازه یک ماه و در طول یک ماه به اندازه یک سال رشد می‌کرده‌اند؛ البته اشکالی به این مطلب وارد نیست؛ چراکه این سخن از امامان معصوم(ع) وارد شده و چون عصمت ائمّه نزد شیعه ثابت است پس سخن آنان نیز صحیح است. مخالفان شیعه ابتدا باید در مورد عصمت ائمه بحث کنند نه اینکه به بعضی سخنان آنان اشکال بگیرند؛ چون اگر عصمت آنان ثابت شد سخنشان نیز صحیح است.

امّا سؤال ششم که گفت: حضرت کجا اقامت می‌کند و به خیال خود روایات متناقض از کتب شیعه نقل کرد، پاسخش این است که حضرت در مکان خاصّی اقامت نمی‌کند و به هر کجا که بخواهد قدم می‌گذارد و هیچ کدام از علمای شیعه نگفته‌اند که حضرت در یکی از این مکان‌هایی که پرسشگر ذکر نمود اقامت می‌کند. عبارتی هم که پرسشگر نقل کرد در دعای ندبه وارد شده که قسمت آخر یعنی «ام بوادی الیمن بوادی شمروخ أم في الجزيرة الخضراء» در آن وجود ندارد. عبارت دعای ندبه در صدد بیان این مطلب نیست که حضرت کجا اقامت می‌کند؛ بلکه در حال مناجات است و قصد دارد احساس دلتنگی نسبت به حضرت را بیان کند که دوست دارد بداند حضرت کجاست که او نیز به حضرت بپیوندد؛ به همین دلیل می‌گوید: ای کاش می‌دانستم کجایی! آیا در رضوی یا ذی‌طوی هستی؟

امّا سؤال هفتم و هشتم و نهم که گفت: امام زمان وقتی ظهور می‌کند پیر است یا جوان و مدّت فرمانروایی و مدّت غیبت حضرت چقدر است، پاسخش همان است که در پاسخ سؤال اوّل و دوم از این پرسش بیان کردیم که در مورد نام مادر حضرت مهدی<sym>[</sym> و زمان ولادت ایشان بود. در واقع اصل وجود حضرت مهدی<sym>[</sym> و اینکه ایشان فرزند امام حسن عسکری(ع) است با روایات متواتر ثابت شده و اختلاف روایات در مورد اینکه ایشان هنگام ظهور به هیئت انسان سی ساله یا پنجاه ساله یا غیره ظهور می‌کند و مدّت فرمانروایی و غیبت ایشان چقدر است، اصل وجود ایشان را زیر سؤال نمی‌برد؛ همان‌طور که اختلاف در مورد تاریخ ولادت رسول خدا و نام ابوبکر بن ابی‌قحافه اصل وجود داشتن رسول اکرم(ص) يا ابوبکر را زیر سؤال نمی‌برد؛ بلکه انسان عاقل در موضوعات جزئی، که روایات متواتر وجود ندارد، به روایات صحیح ایمان می‌آورد و روایات ضعیف را کنار می‌گذارد.

۸۸. جواز تقيه در قرآن و روايات[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان از علی روایت می‌کنند که او درحالی‌که غمگین بود نزد یارانش آمد <sym>و</sym> گفت(ع) «چگونه رفتار می‌کنید وقتی در زمانه‌ای به‌سر برید که حدود در آن اجرا نمی‌شود و مال مردم بناحق خورده می‌شود و با دوستان خدا دشمنی می‌شود و با دشمنان خدا دوستی می‌شود؟ گفتند ای امیرالمؤمنین! اگر آن زمان را دریافتيم چه کنیم؟ گفت: همانند یاران عیسی باشید که با ارّه‌ها ارّه شدند و به دار آویخته شدند. مردن در عبادت خداوند بهتر از زندگی با گناه و نافرمانی است».[۴۶۷]سؤال این است که چگونه این فرمان امام علی با تقیه شیعیان جور در می‌آید؟<sym>!</sym>

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

تقیه و جواز آن حدّاقل در دو آیه از قرآن بیان شده[۴۶۸] و همچنین در مورد آن روایات متواتر از رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) وارد شده است.[۴۶۹] اگر روایتي خلاف آن را بیان کند، خلاف قرآن و روايات متواتر ائمه معصومین(ع) است. بنابراین آن را کنار می‌گذاریم و به آن عمل نمی‌کنیم؛ چون توان مقابله با نص صریح قرآن و روایات متواتر را ندارد؛ روایتی که پرسشگر ذکر کرد نیز در منابع حدیثی معتبر شیعه وارد نشده است.

۸۹. چرايي هجرت ابوبکر با پيامبر‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۸۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چه چیز ابوبکر را مجبور کرده بود تا در سفر هجرت همراه پیامبر(ص) باشد؟! اگر چنان که شيعيان می‌گویند او منافق بود پس چرا از پیش قومش، که کافر بودند، فرار می‌کند و حال آنکه کافران در مکه صاحب قدرت و فرمانروايی بودند. اگر او به خاطر منفعت دنیوی اقدام به هجرت کرده بود پس بگويید زمانی که پیامبر تنها و آواره بود همراهی او چه منفعتی داشت؟! به اضافه اینکه کافران در صدد کشتن پیامبر بودند و ممكن بود كه او هم كشته شود، و كافران او را تصديق نكنند كه او هم مانند آنها كافر است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

طبق نظر شيعه و احاديثي که شيعه روايت کرده ايمان آوردن ابوبکر و همچنين
عمر و همراهي نمودن پيامبر به اين دليل بوده که آن دو با عالمان يهود در ارتباط
بودند و از آنان شنيده بودند که پيامبر پيروز خواهد شد و حکومت عظيمي بر پا
خواهد کرد، حال ابتدا حديث شيعه در اين زمينه را بيان مي‌کنيم و سپس به
ذکر احاديث اهل سنت مي‌پردازيم که ارتباط ابوبکر و عمر با يهوديان را تأييد مي‌کند
و بيان مي‌کند که آنها مسائل خود را از يهود مي‌پرسيدند و از اخبار آينده از آنان سؤال مي‌کردند.

سعد بن عبدالله أشعری قمی با یکی از علمای اهل سنت مناظره کرد. عالم سنی از او پرسیده بود که ابوبکر و عمر از روی اطاعت اسلام آوردند یا از روی اکراه و اجبار؟ سعد بن عبدالله در جواب درماند؛ چراکه اگر می‌گفت از روی اطاعت اسلام آوردند علیه اعتقاد خویش صحبت کرده بود و اگر می‌گفت از روی اجبار و اکراه اسلام آوردند خلاف واقعیّت بود؛ چون وقتی ابوبکر و عمر اسلام آوردند، اسلام قدرتی نداشت که آنها مجبور به اسلام آوردن شده باشند. سعد بن عبدالله برای به دست آوردن جواب این سؤال به سامرّا نزد حضرت امام حسن عسکری(ع) رفت و در آنجا با فرزند ایشان، حضرت حجّة بن الحسن(ع)، دیدار کرد و سؤال خود را از ایشان پرسید. شیخ صدوق این حدیث را در کتاب کمال الدّین نقل کرده و از آنجا که این حدیث بسیار طولانی است تنها پاسخ حضرت مهدی(ع) به سؤال مذکور را ذکر می‌کنیم:

... چرا به او نگفتی که آن دو به خاطر طمع اسلام آوردند! چون آن دو با یهودیان نشست و برخاست داشتند و از یهودیان در مورد آن اخباری که آنها در تورات و در سایر کتب گذشته می‌یافتند، خبر می‌گرفتند؛ همان کتاب‌هايي که فتنه‌های زمان‌های مختلف، از جمله داستان حضرت محمد(ص) و عاقبت امر ایشان، را بیان می‌کرد. یهودیان می‌گفتند: «محمّد بر عرب مسلّط خواهد شد، همان‌طور که بختنصر بر بنی‌اسرائیل مسلّط شد و او به ناچار بر عرب پیروز خواهد شد؛ همان‌طور که بختنصر بر بنی‌اسرائیل پیروز شد. ولی محمد در ادّعایش که می‌گوید پیامبر است دروغگوست. ابوبکر و عمر نزد پیامبر آمدند و ایشان را بر شهادت به اینکه خدایی جز الله نیست کمک کردند، به طمع اینکه هر زمان امر پیامبر پایدار و مستقرّ شد. هرکدام از طرف پیامبر حکومت شهری را به دست گیرند. ولی وقتی از خواسته خود ناامید شدند، به چهره خود نقاب زدند و با گروهی از منافقان که مثل خودشان بودند، بر گردنه کوه بالا رفتند تا پیامبر را بکشند؛ ولی خداوند مکر آنها را دفع کرد و آنها را با غیظشان ردّ نمود و خیری ندیدند؛ مثل طلحه و زبیر که نزد علی بن ابی‌طالب(ع) آمدند به طمع اینکه هرکدام از طرف ایشان حاکم و والی شهری شوند. ولی وقتی از این خواسته خود ناامید شدند، بیعت خود را با ایشان شکستند و بر ایشان خروج کردند. خداوند نیز هر یک از آن دو را مثل دیگر بیعت شکننان، که شبیه آن دو بودند، نابود کرد.[۴۷۰]

نکته قابل توجّه آن است که در مورد رابطه داشتن آن دو با یهودیان و اینکه آن دو دینِ خود را از کاهنان یهودی و راهبان مسیحی می‌گرفتند روایاتی در کتب اهل سنت وارد شده است. واحدی نیشابوری روایت کرده است:

این گفتار خداوند: تا اینکه وقتی به رشد کامل خود و به چهل سالگی رسید[۴۷۱] تا آخر آیه، ابن عباس در روایتی که عطا از او نقل کرده گفت: این آیه در مورد ابوبکر نازل شده است؛ چراکه ابوبکر در سنّ هجده سالگی همراه رسول خدا، که بیست ساله بود، در سفر تجاری که به شام می‌رفتند همراه بود. پس در جایی توقف کردند که در آن درخت سدری بود. رسول خدا(ص) زیر سایه آن درخت نشست و ابوبکر نیز نزد راهبی که آنجا بود رفت تا در مورد دین از او سؤال کند. راهب به ابوبکر گفت: «آن شخصی که زیر سایه درخت سدر نشسته کیست؟ ابوبکر گفت: او محمّد بن عبدالله بن عبدالمطّلب است». راهب گفت: «او به خدا پیامبر است. بعد از عیسی بن مریم هیچ کس زیر سایه آن درخت ننشسته مگر محمّد پیامبر خدا. پس در قلب ابوبکر یقین و تصدیق واقع شد ...».[۴۷۲]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این حدیث را در کتب خود نقل کرده‌اند.[۴۷۳]

این حدیث به خوبی بیان می‌کند که ابوبکر با اینکه در هیچ حدیثی وارد نشده که پيش از اسلام مسیحی بوده باشد با این حال چگونه به راهبان مسیحی ایمان داشته و دینِ خود را از آنها می‌پرسیده است؛ این عبارت به طوری وخیم است که بعضی از عالمان اهل سنت در نقل این حدیث به جای عبارت(ع) «ابوبکر نزد راهبی که آنجا بود رفت تا در مورد دین از او سؤال کند» چنین نقل کرده‌اند که: «نزد آن راهب رفت تا در مورد چیزی از او سؤال کند».

همچنین در روایات اهل سنت حدیث دیگری وارد شده که اشاره به این مطلب دارد که راهبی به ابوبکر خبر می‌دهد که او بهره‌ای از خلافتِ پیامبر موعود خواهد برد! در حدیث آمده است:

ابوبکر وقتی در زمان جاهلیّت تاجر بود، علت مسلمان شدنش این بود که در شام روزی خواب دید که خورشید و ماه از آسمان بر دامنش افتادند و سپس آنها را با دستش گرفت و به سینه چسباند و عبای خود را روی آنها کشید. از خواب بیدار شد و نزد راهبی رفت تا در مورد خوابش از او سؤال کند. نزد راهب حاضر شد و از خوابش پرسید و از راهب خواست که خوابش را تعبیر کند. راهب گفت: «تو از کجا هستی»؟ ابوبکر گفت: «از مکّه». راهب گفت: «از کدام قبیله»؟ گفت: «از بنی‌تیم». راهب گفت: «شغلت چیست»؟ گفت: «تجارت». راهب به ابوبکر گفت: «در زمان تو مردی خروج می‌کند که به او محمد امین گویند؛ او از قبیله بنی‌هاشم است و پیامبر آخرالزّمان است و تو از او تبعیت می‌کنی و داخل دینش می‌شوی و بعد از او وزیر و جانشینش می‌شوی و من صفت او را در تورات و زبور یافته‌ام».[۴۷۴]

این حدیث به صراحت بیان می‌کند که ابوبکر با راهبان مسیحی در رابطه بود و تعبیر خواب و مسائل خود را از آنان می‌پرسید و راهب به او خبر داد که تو وزیر و خلیفه بعد از حضرت محمّد(ص) خواهی شد.

همچنین در کتاب‌هاي اهل سنت احادیثی وجود دارد که نشان می‌دهد عمر بن الخطاب با یهودیان در ارتباط بود و با آنها رابطه خوبی داشت و دین خود را از آنها فرا می‌گرفت و علاقه زیادی به خواندن تورات و نسخه‌برداری از آن داشت که به نمونه‌ای از این روایات اشاره می‌کنیم:

احمد بن حنبل روایت کرده است:

جابر بن عبدالله گفت: عمر بن الخطاب کتابی که از یکی از اهل کتاب گرفته بود را نزد پیامبر(ص) آورد. پیامبر(ص) آن را خواند و خشمگین شد و فرمود: «ای پسر خطّاب آیا در دین خود سرگردان شدی؟ قسم به کسی که جانم به دست اوست من دین را برای شما به صورت سفید و پاک آورده‌ام (که تحریف نشده و غلط در آن نیست). از اهل کتاب سؤالی نپرسید که شاید حقیقت را به شما خبر دهند و شما آن را تکذیب کنید و شاید به باطل پاسخ شما را بدهند و آن را تصدیق کنید. قسم به کسی که جانم در دست اوست اگر موسی(ع) نیز زنده بود چاره‌ای نداشت مگر اینکه از من تبعیت کند».[۴۷۵]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این حدیث را با الفاظ مختلف و به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۴۷۶]

لکن ابن ابی‌شیبه کوفي این حدیث را چنین نقل کرده که عمر بن الخطاب کتابی که از اهل کتاب گرفته بود را نزد پیامبر(ص) آورد و گفت:[۴۷۷] «ای رسول خدا من کتاب خوبی از یکی از اهل کتاب گرفته‌ام» و پیامبر خشمگین شد و در پاسخ او همان سخنی را فرمود که در حدیث احمد بن حنبل آمده بود.

سندی که ابن ابی‌شیبه کوفی برای این حدیث ذکر کرده همان سند احمد بن حنبل است که این مسئله نشان می‌دهد احمد بن حنبل یا مشایخ او، که حدیث را از آنان گرفته است، چگونه در این حدیث دست برده و عبارت «کتاب خوبی» را حذف کرده‌اند تا شدّت علاقه عمر بن الخطاب به کتب یهودیان را کتمان کنند.

ابن عبدالبر نیز حدیث مذکور را از طریق مشایخ خود به نقل از هشام از مجالد از شعبی از جابر بن عبدالله نقل کرده است که در حدیث او نیز عبارت «کتاب خوبی» آمده است.[۴۷۸] سیوطی نیز چنین روایت کرده است:

ابن الضریس از حسن نقل کرده است که گفت: «عمر بن الخطاب گفت: ای رسول خدا، اهل کتاب احادیثی برای ما نقل می‌کنند که دل‌های ما را فرا گرفته به حدّی که می‌خواهیم این احادیث را بنویسیم»! پیامبر فرمود: «ای پسر خطاب آیا شما نیز سرگردان شدید همان‌طور که یهود و نصارا سرگردان شدند؟ قسم به کسی که جان محمّد به دست اوست، من دین را برای شما به صورت سفید و پاک آورده‌ام و به من سخنان جامع عطا شده و حدیث برای من مختصر شده است».[۴۷۹]

این حدیث مانند احادیث قبلی به وضوح نشان می‌دهد که عمر بن الخطاب چگونه با یهودیان در ارتباط بوده و عشق به تورات و کتب یهودیان قلب او را فرا گرفته، به حدّی که می‌خواهد احادیث آنان را بنویسد که با خشم پیامبر روبه رو می‌شود.

شدّت علاقه عمر به یهودیان و خدمت او به آنان به جایی منتهی شد که اوّلین کسانی که عمر را فاروق (جدا کننده حق از باطل) نامیدند یهودیان بودند؛ درحالی‌که پیامبر هیچ‌گاه چنین لقبی برای عمر بن الخطاب به کار نبرد:

ابن سعد در این باره روایت کرده است:

ابن شهاب گفت: «به ما خبر رسیده که اهل کتاب اوّلین کسانی بودند که به عمر فاروق گفتند و مسلمانان نیز این لقب را از گفتار اهل کتاب یاد گرفتند و به ما خبر نرسیده که رسول خدا(ص) چنین لقبی به عمر داده باشد...».[۴۸۰]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این حدیث را نقل کرده‌اند.[۴۸۱]

در نتیجه براي هر مسلمان با انصافي اين احتمال به وجود خواهد آمد که شايد ايمان آوردن آن دو و همراهي کردن پيامبر به خاطر اهداف باطني بود، که به وسيله شنيدن اخبار يهود و مسيح در دل آنها ايجاد شده است.

۹۰. ويژگي‌هاي صحابه در قرآن[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

خداوند در چندین جا در قرآن کریم اصحاب را ستوده است؛ او تعالی می‌فرماید:

<sym>ـ</sym> (وَ رَحْمَتىِ وَسِعَتْ كلَّ‏ شىءٍ فَسَأكْتُبُهُ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ الَّذِينَ
هُم بِآيَاتِنَا يُؤْمِنُونَ <sym>*</sym> الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبيَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يجَدُونَهُ مَكْتُوبًا
عِندَهُمْ فىِ التَّوْرَاةِ وَ الْانجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنهآهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلَالَ الَّتىِ كاَنَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ ءَامَنُواْ بِهِ وَ عَزَّرُوه وَ نَصَـرُوه وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُون‏).[۴۸۲]

و رحمتم همه چيز را فراگرفته و آن را براى آنها كه تقوا پيشه كنند و زكات را بپردازند و آنها كه به آيات ما ايمان مى‏آورند، مقرر خواهم داشت! همان‌ها كه از فرستاده [خدا]، پيامبر امى، پيروى مى‏كنند؛ پيامبرى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه نزدشان است مى‏يابند؛ آنها را به معروف دستور مى‏دهد و از منكر باز مي‌دارد؛ اشياي پاكيزه را براى آنها حلال مى‏شمرد و ناپاكي‌ها را تحريم مى‌كند و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بود، [از دوش و گردنشان] بر مى‏دارد. پس كسانى كه به او ايمان آوردند و حمايت و ياري‌اش كردند و از نورى كه با او نازل شده پيروى نمودند، آنان رستگارانند‌.

ـ (الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لله وَ الرَّسُولِ مِن بَعْدِ مَا أَصَابهَمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُواْ مِنهْمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ <sym>*</sym> الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَ قَالُواْ حَسْبُنَا الله وَ نِعْمَ الْوَكِيل).[۴۸۳]

آنها که دعوت خدا و پیامبر(ص) را پس از آن همه جراحاتی که به ایشان رسید اجابت کردند؛ [و هنوز زخم‌های میدان احد التیام نیافته بود که به سوی میدان حمراء الاسد حرکت نمودند]. برای کسانی از آنها که نیکی کردند و تقوا پیش گرفتند پاداش بزرگی است؛ اینها کسانی بودند که [بعضی از] مردم به آنان گفتند: مردم (لشکر دشمن) برای [حمله به] شما اجتماع کرده‌اند؛ از آنها بترسید! اما این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را کافی است و او بهترین حامی ماست.

ـ (وَ إِن يُرِيدُواْ أَن يخَدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ الله هُوَ الَّذِى أَيَّدَكَ بِنَصْرِه وَ بِالْمُؤْمِنِينَ <sym>*</sym> وَ أَلَّفَ بَينَ قُلُوبهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فىِ الْأَرْضِ جَمِيعًا مَّا أَلَّفْتَ بَين قُلُوبِهِمْ وَ لَكِنَّ الله أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيم).[۴۸۴]

ـ (يا أيُّهَا النَّبي حَسْبُكَ الله وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِين).[۴۸۵]

ای پیامبر، خداوند برای حمایت و مؤمنانی که از تو پیروی می‌کنند، کافی است.‌

ـ (كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِالله).[۴۸۶]

ـ (مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ الله وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلىَ الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهمْ تَراهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ الله وَ رِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فىِ التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فىِ الانجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأه فَآزَرَه فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى‏ عَلىَ‏ سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ الله الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنهُم مَغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيماً).[۴۸۷]

محمد(ص) فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد، و ميان خود مهربانند؛ پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى‏بينى درحالى‌كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند [تا آنان را به بهشت وارد کند]؛ نشانه [اطاعت] آنها [از خداوند] در صورتشان از اثر سجده [و عبادت] نمايان است (مراد اين‌ است‌ كه‌ اثر عبادت‌ و صلاح‌ و اخلاص‌ برای ‌خداوند متعال‌، بر چهره‌ مؤمن‌ آشكار مي‌شود) اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است؛ همانند زراعتى كه جوانه‏هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و به‌قدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وامى‏دارد؛ اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد (يعني حق‌ تعالی‌ مسلمانان‌ را بسيار نيرومند می‌گرداند تا مايه‌ خشم‌ و غيظ كافران‌ گردند، ولى) كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته‏ انجام داده‏اند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى [كه بهشت است] داده است.‌

البته‌ اين‌ مثل‌ شامل‌ صحابه‌ رسول‌ الله(ص) و همه‌ كسانی‌ از افواج ‌ايمان‌ و لشكريان‌ اسلام‌ در گذار عصرها و نسل‌ها مي‌شود كه‌ نقش‌ قدمشان‌ را دنبال،‌ و بر راه‌ و روش‌ ايشان‌ رهرو باشند.

آیات زیاد دیگری هست که خداوند در آن اصحاب را می‌ستاید و شیعیان می‌گویند اصحاب در دوران حیات پیامبر(ص) مؤمن بوده‌اند، اما بعد از وفات او مرتد شده‌‌اند، عجیب است! چگونه همه اصحاب بعد از وفات پیامبر(ص) به اتفاق مرتد شدند؟! چرا آنها باید از دین برگردند و مرتد شوند؟! مگر آنکه شما شیعیان بگویید که آنها با خلیفه کردن ابوبکر مرتد شدند؛ پس ما به شما می‌گوییم: چرا اصحاب به اتفاق همه با ابوبکر بیعت کردند؟ آیا از ابوبکر می‌ترسیدند؟ آیا ابوبکر دارای قدرت بود و از آنها به زور بیعت گرفت؟ ابوبکر از قبیله بنی‌تیم قریش بود که افراد این قبیله از افراد دیگر قبیله‌های قریش کمتر بودند و از میان قبایل قریش بنی‌هاشم و بنی‌عبدالدار و بنی‌مخزوم افرادشان بیشتر و مهم‌تر بودند. پس وقتی ابوبکر توانایی نداشت که به زور از اصحاب بیعت بگیرد، چرا اصحاب به خاطر ابوبکر جهاد و ایمان و یاری کردن و پیشگام بودنشان در اسلام را فدا می‌کنند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

هیچ یک از آیاتی که پرسشگر در سؤال بيان کرد بر خوب بودن جمیع اصحاب رسول خدا(ص) دلالت ندارد و خداوند متعال تمام اصحاب رسول خدا(ص) را در قرآن نستوده است.

پاسخ آیه اوّل:

در این آیه خداوند آن عدّه از اصحاب را ستوده است که از پیامبر(ص) تبعیّت کنند و سپس در آخر آیه نیز بر این مطلب تأکید کرده، می‌فرماید: «کسانی که به او ایمان آوردند و حمایت و یاری‌اش کردند و از نوری که با او نازل شده پیروی کردند رستگارند». بنابراین این آیه شامل تمام اصحاب رسول خدا(ص) نمی‌شود در آیه آمده آن‌هایی که از نوری که همراه پیامبر نازل شده تبعیت کردند؛ اگر منظور از این نور قرآن باشد، آن عدّه از اصحاب که از قرآن تبعیت نکردند را شامل نمی‌شود و اگر منظور از نوری که همراه پیامبر نازل شده، همان‌طور که در احادیث شیعه وارد شده، امیرالمؤمنین(ع) باشد،[۴۸۸] هرکس از امیرالمؤمنین(ع) تبعیّت نکند رستگار نیست.

به علاوه قرآن دارای عام و خاص و مطلق و مقیّد و محکم و متشابه است. گاه خداوند حکمی عام در آیه‌ای نازل می‌کند ولی در آیه‌ای دیگر آن را تخصیص می‌زند. بنابراين برای حکم کردن به اینکه خداوند تمام اصحاب رسول خدا(ص) را مدح کرده باید آیات دیگر قرآن را نیز ديد. خداوند متعال در قرآن می‌فرماید:

(وَ مِمَّن حَولَکُم مِنَ الأعرابِ مُنافِقُونَ وَ مِن أهلِ المَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَينِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظيمٍ)

بعضی از اعرابی که پیرامون شما هستند منافقند و همچنین بعضی از اهل مدینه سخت به نفاق پای‌بندند تو آنها را نمی‌شناسی، ولی ما آنها را می‌شناسیم؛ به زودی آنها را دو بار عذاب خواهیم کرد و سپس به عذابی بزرگ بازگردانده می‌شوند.[۴۸۹]

بنابراين روشن می‌شود خداوند در آیاتی که اصحاب را ستوده تنها مؤمنان آنها مراد بوده است نه اینکه جمیع آنان را ستوده باشد و این پاسخِ دیگر آیاتی که به آن استدلال کرده نیز هست.

پاسخ آیه دوم:

خداوند متعال در این آیه می‌فرماید: «کسانی که بعد از آنکه مجروح شدند فرمان خدا و رسول را اجابت کردند برای کسانی از آنها که نیکی کردند و تقوا پیشه نمودند پاداش بزرگی است»، در این آیه تصریح شده که تنها کسانی از اصحاب اجر دارند که نیکوکاری نمودند و تقوا پیشه کردند. بنابراین آیه شامل اصحابی که تقوا نداشتند و از خداوند نترسیدند و با دستورات رسول خدا(ص) مخالفت کردند نمی‌شود.

پاسخ آیه سوم:

خداوند متعال در این آیه به هیچ وجه نفرموده که جمیع اصحاب رسول خدا(ص) نیکوکار هستند، بلکه فرموده: «ای پیامبر، خداوند تو را با یاری خودش و مؤمنان یاری نمود». شیعه نیز معتقد است که خداوند به وسیله مؤمنان پیامبر را یاری کرده ولی آیا می‌توان گفت خداوند رسول خدا(ص) را با کسانی یاری کرد که با فرامین ایشان مخالفت می‌کردند و در جنگ فرار می‌کردند؟!

پاسخ آیه چهارم:

پاسخ این آیه نیز کاملاً مانند آیه قبلی است؛ چراکه خداوند در این آیه می‌فرماید: «آن مؤمنانی که از پیامبر تبعیت کردند» و طبق بیانی که در پاسخ آیات قبل گذشت جمیع اصحاب مؤمن نبودند که شامل این آیه شوند.

پاسخ آیه پنجم:

خداوند متعال می‌فرماید: «شما بهترین امت بودید که برای مردم ظاهر شد؛ امر به معروف و نهی از منکر می‌کنید و به خداوند ایمان دارید».‌

این آیه دلالت ندارد که جمیع اصحاب رسول خدا(ص) خوب بودند؛ چون خداوند در همین آیه صفات بهترین امت را بیان می‌کند که آنها امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند و به خدا ایمان دارند؛ درحالی‌که برخی از صحابه به تصريح آيه قرآن، منافق بودند و با فرامین رسول خدا(ص) مخالف بودند.

پاسخ آیه ششم:

خداوند در این آیه برای یاران پیامبر نشانه‌ها و صفاتی بیان کرده، از جمله: «نسبت به کفار شدید و سخت‌گیر و نسبت به مؤمنان مهربان و دلسوز هستند، دائم در حال رکوع و سجده برای خداوند هستند، به دنبال فضیلت و رضوان خداوند می‌باشند، در صورت آنها اثر سجده وجود دارد». بنابراین آیه تنها شامل آن اصحاب رسول خدا(ص) می‌شود که نشانه‌های مذکور را داشته باشند.

در کتب اهل سنت احادیث بسیاری وارد شده که نشان می‌دهد عمر بن الخطاب در برخورد با مسلمانان نه تنها مهربان و رحیم نبود، بلکه به شدّت تندخو بود و با شلّاق آنها را مجروح مي‌کرد!

ابن ابی‌شیبه کوفی و بلاذری روایت کرده‌اند:

زبید بن حارث گفت: هنگامی که ابابکر محتضر شد به دنبال عمر فرستاد تا او را جانشین خود کند. مردم گفتند: خشن و بداخلاق و تندخویی را بر ما خلیفه می‌کنی! درحالی‌که اگر امر ما را به دست گیرد خشن‌تر و تندخوتر خواهد بود! پس هنگامی که پروردگارت را ملاقات کردی به او چه می‌گویی درحالی‌که عمر را خلیفه ما کردي؟! ابوبکر گفت: آیا مرا از پروردگارم می‌ترسانید؟! می‌گویم: خداوندا بهترین مخلوقت را بر آنها خلیفه کردم.[۴۹۰]

ابن سعد و طبری روایت کرده‌اند:

راشد بن سعد گفت: برای عمر بن الخطاب مالی آورده شد، پس شروع کرد آن را بین مردم تقسیم کند. مردم نزد او ازدحام کردند سعد بن ابی‌وقّاص آمد و مردم را کنار زد تا به عمر رسید. پس عمر با تازیانه به او زد و گفت: «تو جلو آمدی و از سلطان خداوند روی زمین نترسیدی. پس دوست داشتم به تو بفهمانم که سلطان خدا از تو نمی‌ترسد».[۴۹۱]

بنابراین چگونه می‌توان عمر بن الخطاب را مصداق آیه قرآن دانست که می‌فرماید: «نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان هستند»؟! در کدام آیه قرآن یا حدیثی بیان شده که سزای کسی که در صف جلو بزند تازیانه است؟!

همچنین در سیره ابوبکر بن ابی‌قحافه وارد شده که فرمان به قتل بعضی از مسلمانان داد، تنها به خاطر اینکه آنها معتقد بودند ابوبکر بن ابی‌قحافة جانشین رسول خدا(ص) نیست و رسول خدا(ص) علی بن ابی‌طالب(ع) را جانشین خود کرده است.[۴۹۲]

عثمان بن عفّان نيز یکی از بهترین اصحاب رسول خدا(ص)، یعنی ابوذر غفاری، را به ربذه تبعید کرد تا همان جا از گرسنگی و تشنگی بمیرد؛[۴۹۳] حال آیا می‌توانیم در مورد اين دو هم بگوییم که نسبت به مسلمانان مهربان و رحیم بوده‌اند؟!

خداوند متعال در آخر آیه صریحاً می‌فرماید: «خداوند به کسانی از آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وعده مغفرت و آمرزش و پاداشی بزرگ داده است». بنابراین وعده مغفرت و آمرزش و پاداش بزرگ تنها مخصوص آن عدّه از اصحاب است که حقیقتاً به پیامبر ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند. پس آیه اصحاب منافقي که با فرامین رسول خدا(ص) مخالفت می‌کردند، به ایشان توهین می‌کردند و از جنگ‌ها فرار مي‌کردند را شامل نمی‌شود.

اما علت رویگردانی اصحاب از امیرالمؤمنین(ع) و بیعت آنها با دیگری را در پاسخ پرسش ۱۳ بیان کردیم.

۹۱. ارتداد از ولايت امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر چنان که شما می‌گویید اصحاب بعد از وفات پیامبر(ص) همه مرتد شدند، پس چگونه با مرتدان از قبیل اصحاب مسیلمه و یاران طليحة بن خویلد و پیروان اسود عنسی و سجاح و دیگر پیکار کردند و آنها را به اسلام باز گرداندند؟! آیا اصحاب وقتی طبق ادعای شما مرتد شده بودند نباید آنها را یاری می‌کردند یا حداقل آنها را به حال خود وا می‌گذاشتند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در پاسخ پرسش‌های گذشته نیز بیان کردیم که مراد شیعه از ارتداد اصحابْ کفر آنها به اسلام نیست، بلکه مراد ارتداد از ولایت امیرالمؤمنین(ع) است. بنابراين منافاتي با جنگيدن آنها با مرتدين از اسلام ندارد.

۹۲. بهترين امت هر پيامبر[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

سنت‌های تکوینی و تشریعی شهادت می‌دهند که پیروان هر پیامبری بهترین افراد آن امت‌اند؛ اگر از پیروان هر دینی پرسیده شود که بهترین افراد امت و ملت شما چه کسانی هستند خواهند گفت: یاران پیامبران.

اگر از پیروان تورات پرسیده شود که بهترین افراد امت شما چه کسانی هستند خواهند گفت یاران موسی(ع) و اگر از پیروان انجیل پرسیده شود که بهترین افراد امت شما چه کسانی هستند می‌گویند: یاران عیسی(ع) و همچنین اصحاب سایر پیامبران از دیگر پیروانشان بهتر و برترند؛ چون یاران پیامبران در دوران وحی می‌زیستند و پیامبری و پیامبران را بهتر می‌شناختند.

پس چرا یاران و اصحاب پیامبر ما(ص) را شما شیعیان کافر می‌دانید و حال آنکه رسالت پیامبر رسالتی جاودانی و فراگیر است. او شریعت ساده و کامل را به ارمغان آورده است و پیامبران و کتاب‌های آسمانی گذشته به آمدن او مژده داده‌اند. باز می‌پرسیم چگونه اصحاب او را، که ایشان(ص) را یاری کردند و به او ایمان آوردند، کافر مي‌دانيد؟! پس شما چه چیزی برای رسالت محمدی گذاشته‌اید؟

وقتی شما می‌گويید نزدیک‌ترین یاران پیامبر(ص) مرتد شده‌اند چه ارزشی برای این شریعت الهی قایل هستید؟! زیرا اگر چنان باشد که شما می‌گویید، مسلمانانی که بعد از اصحاب آمده‌اند نيز کافر خواهند بود؛ چون شما می‌گويید آنان‌که به خاطر خدا و پیامبرش از جان و مال خود گذشتند، با پدران و برادرانشان جنگیدند، بعد از وفات پیامبر(ص) شهرها و آبادی‌ها را با شمشير فتح کردند و علم و قرآن را به همه جا رساندند، مرتد شده‌اند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

هیچ یک از سنت‌های تکوینی یا تشریعی الهی بیانگر این نیست که بهترین افراد یک امت اصحاب پیامبر آن امت هستند؛ بلکه از سنت‌های قطعی الهی این است که خداوند ملاک برتری را ترس از خدا، یعنی تقوا، قرار داده و فرموده: (<sym>‌</sym>إنَّ أکرَمَکُم عِندَ الله أتقاکُم)؛ «گرامی‌ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست».[۴۹۴] بنابراین هرکس پرهیزکار و با تقوا باشد بهتر و برتر است، اگر چه هزار سال بعد از پیامبر(ص) آمده باشد و اگر کسی پرهیزکار و با تقوا نباشد و فاسق و فاسد باشد بدتر و پست‌تر از دیگران است، اگر چه جزء اصحاب رسول خدا(ص) باشد.

به شهادت قرآن اصحاب حضرت موسی(ع) از وصیّ ایشان حضرت هارون(ع) تبعیّت نکردند و با پیروی از سامری گوساله‌پرست شدند.[۴۹۵] بنابراین نه تنها قرآن بهترین امت هر پیامبری را اصحاب آن پیامبر معرّفی نکرده است، بلکه صریحاً در مذمّت اصحاب پیامبران سخن گفته و به کفر بسیاری از آنان شهادت داده است.

به علاوه مسلمان حقیقی به دنبال سخن پیروان تورات و انجیل نیست، بلکه به دنبال سخن خداوند است و خداوند برای تشخیص حق از باطل به انسان عقل عطا کرده و عقل هر عاقلی حکم می‌کند که هرکس اعتقادش نسبت به خداوند و رسول خدا(ص) درست باشد و از فرامین آنها اطاعت کند انسان خوبی است، اگر چه هزاران سال بعد از زمان بعثت رسول خدا(ص) به دنیا آمده باشد و هرکس اعتقادش نسبت به خداوند و رسول او صحیح نباشد یا از فرامین آنها اطاعت نکند منحرف است، اگر چه در زمان رسول خدا(ص) وجود داشته باشد و محضر ایشان را درک کرده باشد.

همچنین به شهادت قرآن، تورات و انجیل، که امروزه یهودیان و مسیحیان از آن تبعیت می‌کنند، تحریف شده است، حال سؤال این است که چه کسانی دین آنها و تورات و انجیل را تحریف کردند؟ آیا کسانی که هیچ ارتباطي با حضرت موسی و عیسی(ع) نداشتند دست به تغییر تورات و انجیل زدند؟! اگر چنین بود آیا مردم از آنها تبعیت می‌نمودند؟ مسلّماً جواب منفی است. مشخّص است که تحریف و تغییر ادیان گذشته و کتب آسمانی آنها توسّط اصحاب و یاران آن پیامبران صورت گرفته که مردم به خاطر گمان خوب نسبت به آنان از آنها تبعیت کرده و گمراه شده‌اند و مؤیّد این سخن شهادت قرآن است که می‌فرماید قوم حضرت موسی(ع) به خاطر تبعیت از سامری، که از اصحاب حضرت موسی(ع) بود، منحرف شدند و وصیّ حضرت موسی یعنی حضرت هارون(ع) را کنار زدند و سخن ایشان را رها کردند.

بنابراین چنین نیست که هرکس در دوران وحی می‌زیسته از همه بهتر باشد؛ بلکه به شهادت قرآن برخي از کسانی که در زمان رسول خدا(ص) بودند و ایشان را می‌شناختند منافق بودند که در پاسخ پرسش ۹۰ ذکر کردیم.

به علاوه شیعه نیز معتقد است که رسالت پیامبر(ص) همگانی و فراگیر است و شریعتی کامل را به ارمغان آورده، ولی این مسئله با منافق بودن برخي از اصحاب رسول خدا(ص) منافات ندارد. رسول خدا(ص) از طرف خداوند دین و شریعت جدید آورد تا مردم را هدایت کند و از طرف خداوند امیرالمؤمنین(ع) را جانشین خود معرّفی کرد تا ادامه دهنده راه ایشان باشد. ولی بعضی از اصحاب پس از پیامبر با فرمان ایشان مخالفت کردند و مردم نیز به خاطر تبعیت کورکورانه از بزرگانشان از آنان تبعیت کردند و جانشین برحق رسول خدا(ص) را کنار گذاشتند. حال آیا می‌توان گفت که این اعتقاد مخالف با آیات قرآن است؟! آیا مخالف با آن آیه از قرآن است که بیان می‌کند اصحاب پیامبران پیشین نیز از دستور پیامبرشان سرپیچی کردند و وصیّ و جانشین ایشان را کنار گذاشتند؟!

امّا در پاسخ به این سخن پرسشگر که گفت: چگونه اصحاب پیامبر(ص) که ایشان را یاری کردند و به او ایمان آوردند را کافر مي‌دانيد می‌گوییم: شیعه به هیچ وجه آن اصحاب پیامبر، که ایشان را یاری کردند و به ایشان ایمان آوردند مثل: سلمان و اباذر و مقداد و عمّار و حذيفة بن یمان و جابر بن عبدالله انصاری و ابوأیّوب انصاری و دیگران، را کافر نمی‌داند.

در پاسخ به این سخن که با کافر دانستن تمامی اصحاب، دیگر چه چیز برای رسالت محمدّی باقی گذاشتید می‌گوییم: همان‌طور که از پاسخ پرسش‌های گذشته مشخّص شد شیعه اصحاب را کافر نمی‌داند، بلکه برخی از آنها را منافق می‌داند و منافق بودن آنها ربطی به رسالت محمّدی ندارد؛ همان‌طور که کافر شدن اصحاب حضرت موسی(ع) رسالت ایشان را از بین نبرد.

امّا اینکه شیعه منافقان از اصحاب رسول خدا(ص) را شناسایی کرده و آنها را لعن می‌کند، این همان ارزش قائل شدن برای شریعت الهی است؛ چراکه خداوند متعال در قرآن به مؤمنان دستور داده با دشمنان خدا و رسول دشمن باشند؛ حتی اگر پدر یا فرزند یا برادر آنها باشند. خداوند متعال می‌فرماید:

(لا تَجِدُ قَوماً یُؤمِنُونَ بِالله وَ الیَومِ الآخِرِ یُوادُّونَ مَن حادَّ الله وَ رَسُولَهُ وَ لَو کانُوا آبائَهُم أو أبنائَهُم أو إخوانَهُم أو عَشِیرَتَهُم أولئِکَ کَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الإیمانَ وَ أیَّدَهُم بِرُوحٍ مِنهُ وَ یُدخِلُهُم جَنّاتٍ تَجرِي مِن تَحتِهَا الأنهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِيَ الله عَنهُم وَ رَضُوا عَنهُ أولئِکَ حِزبُ الله ألَا إنَّ حِزبَ الله هُمُ المُفلِحُونَ)[۴۹۶]

هیچ قومی که ایمان به خدا و روز قیامت دارند را نمی‌یابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند؛ هرچند آن دشمنان، پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آنها باشند. خداوند ایمان را در صفحه دل‌های چنین افرادی نوشته و آنها را به روحی از طرف خودش تقویت کرده و آنها را در باغ‌هایی از بهشت وارد می‌کند که نهرها از زیر درختانش جاری است و برای همیشه جاودانه در آن می‌مانند. خداوند از آنان خوشنود است و آنها هم از خداوند خوشنودند. آنها حزب خداوند هستند و آگاه باشید که حزب خداوند رستگار هستند.

در پاسخ به این سخن که: «وقتی شما اصحابی که به خاطر خدا و پیامبرش از جان و مال خود گذشتند و... را کافر می<sym>‌</sym>دانید بنابراین باید بقیه مسلمانان که بعداً آمدند مرتد باشند» می‌گوییم: همان‌طور که پيش‌تر نیز بیان کردیم تنها آن اصحاب رسول خدا(ص) که با فرامین ایشان مخالفت کردند را منافق می‌داند؛ نه اصحابی که در راه اسلام و یاری رسول خدا(ص) از جان و مال خود گذشتند.

۹۳. تقيّه رسول خدا‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

می‌بینیم که پیامبر(ص) با اینکه در شرایط بسیار سختی قرار می‌گیرد با اين حال تقیه نمی‌کند. اما شيعيان ادعا می‌کنند که نه‌دهم دین تقیه است و می‌گویند که ائمه تا حدود زیادی از تقیه استفاده کرده‌اند؛ سؤال این است که چرا آنها از جدّ خود پیامبر(ص) پیروی نکردند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چنین نیست که رسول خدا(ص) تقیّه نکرده باشد و چنین سخنی باطل است؛ چراکه رسول خدا(ص) حدود سه سال دعوتش را به اسلام علنی نکرد و این همان تقیه است. از طرفي خداوند متعال حکم جواز تقیه را صریحاً در قرآن بیان کرده که آیات آن و شأن نزولش را از کتب اهل سنت در پاسخ پرسش ۲۷ ذکر کردیم. پس آیا رسول خدا(ص) بر خلاف قرآن عمل کرده است؟!

همچنین ائمه(ع) فرموده‌اند حدیث ما حدیث رسول خداست؛ محمّد بن یعقوب کلینی روایت کرده است:

سخن من سخن پدرم است و سخن پدرم سخن جدّم است و سخن جدّم سخن حسین است و سخن حسین سخن حسن است و سخن حسن سخن امیرالمؤمنین(ع) است و سخن امیرالمؤمنین سخن رسول خدا(ص) است و سخن رسول خدا گفتار خداوند عزّوجلّ است.[۴۹۷]

دیگر عالمان شیعه نیز این حدیث را نقل کرده‌اند.[۴۹۸]

بنابراین سخنان اهل بیت(ع) از نزد خودشان نیست، بلکه آموزه‌های رسول خداست. در نتیجه هنگامی که ائمه(ع) بیان می‌کنند که تقیه جزء دین است و هرکس تقیه نکند دین ندارد، یعنی رسول خدا(ص) چنین فرموده است.

۹۴. پيروي نکردن شيعيان از امام علي(ع) در تکفير نکردن مخالفان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

علی را می‌بینیم که مخالفان خود را کافر قرار نمی‌دهد، حتی او خوارج را که با او جنگیدند و او را کافر شمردند، کافر نمی‌داند. پس چرا شیعیان از او پیروی نمی‌کنند و چرا بهترین یاران محمد(ص) و بلکه همسران او را کافر قرار می‌دهند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

بر خلاف نظر پرسشگر امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) مخالفانش را خوارج و مارقین نامید و فرمود رسول خدا(ص) به من دستور داده که با مارقین بجنگم[۴۹۹] و مارقین یعنی کسانی که از دین خارج شده‌اند. همچنین طبق احادیث شیعه امیرالمؤمنین(ع) در مورد جنگ با طلحه و زبیر و معاویه این آیه را قرائت کرد: (قاتِلُوا أئِمَّةَ الکُفرِ)؛ «امامان کفر را بکشید<sym>»</sym>[۵۰۰] و آنها را امامان کفر نامید.

از طرفي در پاسخ پرسش‌های گذشته بیان کردیم که شیعه بهترین یاران
رسول خدا(ص) مثل امیرالمؤمنین و حمزه و جعفر طیّار و سلمان و ابوذر و مقداد و حذيفة بن یمان و جابر بن عبدالله انصاری و دیگران را کافر نمی‌داند؛ بلکه معتقد است بهشت مشتاق آنهاست.

امّا خداوند متعال در مورد همسران رسول خدا(ص) فرموده است: (یَا نِساءَ النَّبيِّ لَستُنَّ کَأحَدٍ مِنَ النِّساءِ إن اتَّقَیتُنَّ)؛ «ای همسران پیامبر شما مثل هیچ یک از زنان نیستید؛ البته اگر از خدا بترسید و تقوا داشته باشید».[۵۰۱] بنابراین به شهادت خداوند متعال در قرآن، تنها آن همسران پیامبر دارای فضیلت هستند که خداترس و باتقوا باشند.

۹۵. ديدگاه شيعه درباره اجماع[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اجماع از دیدگاه شیعیان حجت نیست و فقط زمانی می‌تواند حجت باشد که معصوم وجود داشته باشد،[۵۰۲] باید گفت که سخنشان بي‌معناست؛ ‌زیرا طبق گفته آنها وقتی معصوم باشد نیازی به اجماع نیست.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسشگر دیدگاه شیعه در مورد اجماع را از کتاب تهذیب الوصول علامه حلی نقل کرده است. درحالي‌که علامه حلی مي‌گويد:‌

اجماع عبارت است از اتفاق نمودن تصمیم گیرندگان از امت محمّد(ص) بر امری از امور، و آن حجت است؛ امّا علت حجّیّت اجماع نزد ما ظاهر است؛ چراکه معصوم سرور امت محمّد(ص) است. پس وقتی فرض شود که تصمیم گیرندگان امت اجماع و اتفاق نموده‌اند، امام(ع) نیز داخل در آنهاست؛ در نتیجه اجماع حجت خواهد بود.[۵۰۳]

علّامه حلّی بیان کرده است که اگر فرض کنیم تصمیم گیرندگان امت بر مسئله‌ای اجماع کرده‌اند، امام معصوم نیز داخل در اجماع آنهاست؛ زيرا امام معصوم نیز یکی از بزرگان و تصمیم گیرندگان امت است. در نتیجه به خاطر وجود معصوم در اجماع، اجماع حجت خواهد بود.

بیان علّامه حلی کاملاً صحیح است؛ چراکه امت اسلام یا تصمیم گیرندگان امت از خطا و اشتباه و هوای نفس در امان نیستند که تصمیمات آنها بر سائر امت حجت باشد؛ مگر اینکه میان آنها فرد معصومی باشد که رأی او با رأی آنان موافق باشد و در واقع مهر تأیید بر نظر آنها زند.

۹۶. شيعه زيديه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان، زیدیه را کافر قرار می‌دهند با اینکه زیدیه دوستداران اهل بیت هستند. پس می‌فهمیم که معیار نزد شیعه دشمنی با اصحاب است، نه دوستی با اهل بیت.[۵۰۴] بنابراین هر کسی که با اصحاب دشمن نباشد شیعه او را کافر می‌شمارد، هر چند او اهل بیت را دوست داشته باشد.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

هیچ‌یک از علمای شیعه حکم به کفر شیعیان زیدی‌مذهب نکرده‌ است و چنین سخنی افترای به شیعیان دوازده‌امامی است. اما چون فرقه زیدیه از ائمه دوازده‌گانه(ع) پيروي نمی‌کنند و غیر از چهار امام اوّل سایر ائمه را جانشینان رسول خدا(ص) و حجت خدا بر زمین نمی‌دانند، به همین دلیل گمراه هستند. در نتیجه ملاک نزد شیعه، امام و حجت خدا دانستن کسانی است که رسول خدا(ص) آنها را جانشینان خود معرّفی کرده و انکار یکی از آنها یا اضافه کردن شخصی دیگر به آنها مساوی با انکار تمامی آنهاست؛ همان‌طور که خود ائمه فرموده‌اند.[۵۰۵]

۹۷. اعتقاد به مهدويت بر اساس اخبار متواتر[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه در بسیاری از مسائل اجتماع امت را به‌دلیل عدم وجود قول معصوم رد می‌کنند. سپس آنها را می‌بینیم که قول زنی به نام حکیمه ـ که خداوند به او و حالش آگاه‌تر است ـ را در مسئله مهدی منتظر می‌پذیرند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در مورد مسائل مهم اعتقادی مثل وجود حضرت مهدی(ع) و اینکه ایشان فرزند امام حسن عسکری(ع) است شیعه حتی به یک روایت صحیح نیز عمل نمی‌کند، بلکه اعتقاد خود را طبق روایات متواتر بنا می‌کند. بنابراین شیعه برای اثبات این عقیده تنها به روایت حضرت حکیمه‌<sym>۳</sym> استناد نمی‌کند، بلکه این روایت همراه با سایر احادیث متواتر هستند و این عقیده را ثابت می‌کنند. به علاوه حضرت حکیمه نیز دختر امام هادی(ع) و عمّه
امام حسن عسکری(ع) است که يکي از زنان باتقواي روزگار خود بود.

شايان ذکر است که مقایسه کردن اجماع و خبر یک شخص و قرار دادن این دو در مقابل هم کاملاً اشتباه است؛ زيرا اجماع حدسی و اجتهادی است، به خلاف خبر دادن یک شخص که خبرش حسّی است؛ به این معنا که علما و فقها یا بزرگان امت طبق نظر و اجتهاد خودشان به نتیجه‌ای می‌رسند. حال اگر همگی بر یک نظر اتفاق نمودند به اتفاق آنها اجماع گفته می‌شود، ولی دلیلی وجود ندارد که اتفاق آنها صحیح باشد؛ بلکه ممکن است تمام آنها بر امر باطلی اجماع کرده باشند؛ مثل اجماع امت حضرت موسی بر گوساله‌پرستی و پیروی از سامری. به خلاف روایت و حدیث یک شخص که حسّی است؛ به این بیان که شخص واقعه‌ای را مشاهده کرده و مشاهدات خود را روایت می‌کند. حال اگر ثقه و راستگو باشد برای هر عاقلی اطمینان حاصل می‌شود که او مطابق با واقع و آنچه مشاهده کرده سخن گفته است، ولی اگر دروغگو باشد سخنش نزد هر عاقلی مردود است.

گویا پرسشگر گمان کرده که اجماع همان خبر متواتر است، درحالی‌که این چنین نیست و همان‌طور که توضیح دادیم اجماع حدسی و اجتهادی است که ممکن است خلاف حقیقت باشد؛ ولی خبر متواتر، خبر دادن عدّه زیادی از یک اتفاق یا حادثه است که خودشان آن حادثه را مشاهده کرده‌اند که اگر تعداد آنها زیاد باشد، به حدّی که توطئه کردن آنها با هم بر دروغ‌گویی محال باشد، در این صورت خبرشان برای هر عاقلی یقین‌آور است.

۹۸. دلالت حديث منزلت بر ولايت امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان می‌گویند علی بعد از وفات پیامبر مستحق خلافت بوده است؛ به این دلیل که پیامبر فرمود: «تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی هستی». اما می‌بینیم که هارون جانشین موسی نشد و قبل از او وفات يافت و جانشین موسی یوشع بن نون بود.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه برای اثبات خلافت امیرالمؤمنین(ع) تنها به حدیث منزلت، که در پرسش ذکر شد و حدیثی متواتر است، استدلال نمی‌کند؛ بلکه به احادیث متواتر دیگری مثل حدیث غدیر و حدیث سفینه و دیگر احادیث و آیات قرآن هم استدلال می‌کند که مصادر و منابع برخی از این احادیث و شأن نزول این آیات در مقدّمه کتاب گذشت.

اما در دلالت حدیث منزلت بر خلافت امیرالمؤمنین(ع) نيز اشکالي نیست؛ چراکه پیامبر هنگام رفتن به غزوه تبوک ایشان را جانشین خود در مدینه قرار داد و در مورد ایشان فرمود: «جایگاه تو نسبت به من همان جایگاه حضرت هارون نسبت به موسی است؛ غیر از اینکه پس از من پیامبری نیست» و این حدیث به صراحت بیان می‌کند که امیرالمؤمنین جانشین پیامبر است؛ همان‌طور که حضرت هارون جانشین حضرت موسی بود و سپس برای اینکه گفته نشود منظور پیامبر تنها جانشینی در همان زمان است که پیامبر برای رفتن به غزوه تبوک می‌رفت، برای دفع این شبهه پیامبر فرمود: «غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست». این جمله به صراحت بیان می‌کند که امیرالمؤمنین(ع) پس از پیامبر نیز جایگاه حضرت هارون نسبت به حضرت موسی را دارد غیر از اینکه پیامبر نیست.

۹۹. مخلد نبودن شيعيان در جهنم[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۹۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان به پیروان خود جرأت داده‌اند تا مرتکب هرگونه گناه بشوند؛ زیرا به آنها می‌گویند که چون شما علی را دوست دارید هر گناهی مرتکب شوید اشکال ندارد. اما قرآن آنها را تکذیب می‌کند؛ چون قرآن در بیشتر آیات از ارتکاب گناه به هر بهانه‌ای بر حذر می‌دارد و تأکید می‌کند:

(لَيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَ لَا أَمَانِيِّ أَهْلِ الْكِتَابِ مَن يَعْمَلْ سُوءاً يُجزَ بِهِ وَ لَا يَجِدْ لَهُ مِن دُونِ الله وَلِيّاً وَ لَا نَصِيراً).[۵۰۶]

[فضيلت و برترى] به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل كتاب نيست؛ هر كس عمل بدى انجام دهد كيفر داده مى‏شود و كسى را جز خدا ولى و ياور خود نخواهد يافت.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چنین سخنی تهمت و افترا است و هیچ یک از عالمان شیعه چنین نگفته‌اند. آنچه در روایات شیعه وارد شده این است که هرکس ولایت امامان معصوم(ع) را داشته باشد، حتی اگر به جهنم رود و عذاب شود برای همیشه در آنجا نخواهد ماند؛ شیخ صدوق(رض) روایت کرده است:

حضرت حسین بن علی فرمود: به امیرالمؤمنین(ع) گفته شد: «مرگ را برای ما توصیف کن». فرمود: «نزد انسان آگاهی آمده‌اید؛ مرگ یکی از این سه امر است که بر انسان وارد می‌شود: یا بشارت به نعمت ابدی یا بشارت به عذاب ابدی یا حزن و ترس بر شخص وارد می‌شود و امرش مبهم است و نمی‌داند جزء کدام دسته است. أمّا کسی که ولایت ما را دارد و از دستور ما اطاعت می‌کند همان کسی است که به نعمت ابدی بشارت داده می‌شود و امّا دشمن ما، که با ما مخالف است، همان کسی است که به عذاب ابدی بشارت داده می‌شود و امّا شخصی که امرش مبهم است و نمی‌داند حالش چگونه است آن مؤمنی است [که با ارتکاب گناه] بر خود اسراف نموده و نمی‌داند سرنوشت کارش چه می‌شود. خبرهای مبهم و ترساننده به او می‌رسد. ولی خداوند او را با دشمنان ما برابر نمی‌گرداند و او را به شفاعت ما از آتش جهنم خارج می‌کند. پس عمل کنید و اطاعت نمایید و سستی نکنید و عقوبت و عذاب خداوند عزّ وجلّ را کوچک نشمارید که بعضی از کسانی که [به خاطر ارتکاب گناه] بر خود اسراف کرده‌اند شفاعت ما به آنها نمی‌رسد مگر بعد از آنکه سیصد هزار سال عذاب شوند.[۵۰۷]

با بیان سیصد هزار سال عذاب، چطور به شیعیان جرأت داده شده که به اعتقاد خود فریفته شوند و مرتکب هر گناهی بشوند!

۱۰۰. بدا از ديدگاه شيعه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

بدا یکی از عقاید شیعیان است و از طرفی ادعا می‌کنند که امامان غیب می‌دانند؟! آیا امامان از خداوند بزرگ‌ترند؟! هر بهانه‌اي هم که براي تأويل اين عقيده ـ كه به خدا نسبت جهل و نادانی می‌دهند ـ بياورند، اخبار وارده از ايشان مخالف تأويلاتشان است.[۵۰۸]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

این چنین نیست که هر حدیثی در کتب شیعه جزو اعتقاد شیعه باشد. مخالفان شیعه اگر حدیثی در کتب شيعيان دیدند نمی‌توانند آن را به شیعه نسبت دهند مگر اینکه علمای طراز اوّل شیعه آن را پذيرفته باشند؛ چون روایاتی که از اهل بیت(ع) در کتب حدیثی نقل شده به بررسی سندی و دلالی نیاز دارد و شیعه اعتقادات خود را بر اساس هر حدیثی بنا نمی‌کند؛ بلکه مبنای اعتقادات شیعه نصوص قرآن و احادیث قطعی است و در روایات از امامان معصوم(ع) وارد شده که فرموده‌اند:

سخنی که به ما نسبت داده شده و مخالف با قرآن است را قبول نکنید؛ زيرا ما اگر سخن بگوییم موافق قرآن و سنت سخن می‌گوییم. ما از خدا و پیامبر حدیث نقل می‌کنیم و نمی‌گوییم فلانی و فلانی چنین گفتند که سخنمان متناقض باشد.[۵۰۹]

با توجّه به این نکته برای فهم اعتقاد شیعه در مورد بداء باید به تعریف عالمان بزرگ شیعه از بداء رجوع کنیم. شیخ صدوق(رض) در مورد بداء چنین فرموده است:

محمّد بن علی مؤلف این کتاب، که خداوند او را بر اطاعتش یاری کند، گوید: بداء آن چنان که جاهلان گمان می‌کنند از روی پشیمانی نیست؛ خداوند بلندمرتبه‌تر از چنین سخنی است. ولی بر ما واجب است که اقرار کنیم خداوند عزّ وجلّ بداء دارد؛ به این معنا که می‌تواند به یکی از مخلوقاتش ابتداء کند و او را قبل از هر چیزی خلق کند و سپس او را معدوم و نابود کند و خلقت دیگری را شروع کند یا به چیزی دستور دهد و سپس از مثل آن نهی کند یا از چیزی نهی کند و سپس به مثل آن دستور دهد و این مانند نسخ ادیان و شرایع و تغییر جهت قبله و عدّه زنی است که شوهرش از دنیا رفته و خداوند در هیچ زمانی بندگانش را به چیزی امر نمی‌کند مگر آنکه می‌داند صلاح آنها در آن وقت همان است که چنین دستوری به آنها بدهد و می‌داند صلاح آنها در زمان دیگر این است که آنها را از مثل آن دستوری که به آنها داده بود نهی کند. پس وقتی آن زمان فرا رسد آنها را به چیزی امر می‌کند که صلاحشان در آن باشد. پس هرکس اقرار کند که خداوند می‌تواند هر کار که بخواهد انجام دهد و هر چه را بخواهد نابود کند و به جای آن هر چه بخواهد خلق کند و هر چه بخواهد مقدّم کند و هر چه را بخواهد مؤخّر کند و هر طور که بخواهد به هر چه بخواهد دستور دهد، چنین کسی به بداء اقرار کرده و خداوند به چیزی برتر از این اقرار تعظیم نشده است؛ اقرار به اینکه خلقت و امرِ [همه چیز] و تقدیم و تأخیر و اثباتِ آنچه نبوده و محوِ آنچه بوده به دست اوست.

بداء ردّ بر یهود است که می‌گفتند: خداوند از امر [اداره آسمان‌ها و زمین] فارغ شده، پس ما گفتیم: خداوند هر روز در یک شأن است؛ زنده می‌کند و می‌میراند و رزق می‌دهد و هر کار که بخواهد انجام می‌دهد. بداء انجام کاری از پشیمانی نیست، بلکه ظهور امری است. عرب می‌گوید: «بدا لی شخص فی طریقی»؛ « شخصی در راه من ظاهر شد». خداوند عزّ و جلّ می‌فرماید: (از طرف خداوند برای آنها چیزی آشکار شد که حسابش را نمی‌کردند)[۵۱۰] یعنی برای آنها ظاهر شد، وقتی از طرف بنده‌ای صله رحمی برای خداوند ظاهر شود در مدّت عمر او می‌افزاید و هرگاه از طرف بنده‌ای قطع رحمی برای خداوند ظاهر شود از عمرش کم می‌کند، و هرگاه از طرف بنده‌ای ارتکاب زنا برای خداوند ظاهر شود از روزی و عمر او می‌کاهد و هرگاه از طرف بنده‌ای پرهیز از زنا برای خداوند ظاهر شود در روزی و عمر او می‌افزاید ... .[۵۱۱]

اما مخالفان شیعه گمان می‌کنند که مراد از بدا این است که خداوند حکمی را بیان فرموده ولی نسبت به عواقب آن جهل داشته و سپس بعد از آنکه متوجّه عواقب آن می‌شود مسئله برایش روشن مي‌َشود و از حکم خود برمی‌گردد. شیعه از چنین اعتقادی برائت می‌جوید و معتقد است هرکس چنین اعتقادی داشته باشد کافر است. شیخ صدوق(رض) در این مورد می‌فرماید:

... نزد ما هرکس معتقد باشد که خداوند عزّ وجّل امروز چیزی برایش آشکار
می‌شود که دیروز آن را نمی‌دانسته کافر است و برائت از او واجب است؛
همان‌طور که از حضرت امام صادق(ع) چنین روایت شده .… أبی‌بصیر و سماعه
از حضرت امام صادق(ع) نقل کرده‌اند که فرمود: «هرکس معتقد باشد که امروز
برای خداوند در مورد چیزی بداء حاصل می‌شود که دیروز آن را نمی‌دانسته، از او برائت بجویید».[۵۱۲]

کلینی(رض) روایات معتبری در باب بداء ذکر نموده که به چند نمونه‌ اشاره می‌کنیم:

ـ عبدالله بن سنان گوید امام صادق(ع) فرمود: «برای خداوند در هیچ مسئله‌ای بدا حاصل نشد مگر اینکه در علم خداوند بود و آن را می‌دانست قبل از آنکه برایش بدا حاصل شود».[۵۱۳]

ـ عمرو بن عثمان الجهنی گفت که امام صادق(ع) فرمود: «خداوند از جهل و نادانی برایش بدا حاصل نشده است».[۵۱۴]

ـ منصور بن حازم گفت: از حضرت امام صادق(ع) پرسیدم: «آیا امروز چیزی وجود دارد که دیروز در علم خداوند نبوده باشد»؟ فرمود: «نه، کسی که چنین چیزی بگوید خداوند او را رسوا کند». گفتم: «آیا هر آنچه بوده و خواهد بود در علم خداوند نیست»؟ فرمود: «چرا هست، پيش از آنکه مخلوقات را خلق کند».[۵۱۵]

نتیجه آنکه شیعه معتقد نیست خداوند نسبت به بعضی از امور جاهل است و بعداً برایش علم حاصل می‌شود. در روایات شیعه نیز چنین مطلبی نيست که علمای شیعه آن را توجیه کرده باشند. اگر فرضاً مخالفان از ظاهر حدیثی چنین برداشت کرده باشند، شیعه این ظهور را قبول ندارد؛ چراکه مخالف نص قرآن و روایات معتبری است که از ائمّه معصوم(ع) وارد شده است.

۱۰۱. حمايت شيعيان از يهود و نصاري![ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

تاریخ به ما می‌گوید که شیعه همواره یاور دشمنان اسلام، از قبیل یهودیان و نصاری و مشرکان بوده‌اند. آنان با مغول‌ها همکاری کردند و بغداد سقوط کرد، و نصاری را کمک کردند و قدس از دست مسلمانان گرفته شد... آیا یک مسلمان واقعی چنین کاری می‌کند و با آیات قرآنی که از دوستی کردن با یهود و نصاری نهی مي‌کند مخالفت می‌کند؟! آیا علی یا یکی از فرزندانش چنین کاری کرده‌اند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چنین سخنی تهمت به شیعه است و اگر بر فرض محال بعضی از شیعیان زمانی با یهود و نصاری همدستی کرده باشند این دلیلِ بطلان مذهب تشیع نمی‌شود؛ مثل اینکه بعضی از مسلمانان خلاف حکم قرآن عمل کنند و مرتکب گناه ‌شوند، آیا در این صورت کفار می‌توانند این عمل مسلمانان را دلیل بر بطلان اسلام قرار دهند؟

۱۰۲. مودت شيعيان به امام حسن‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

بسیاری از شیعیان به حسن بن علی توهین می‌کنند و او و فرزندانش را مذمت می‌کنند؛ با اینکه حسن یکی از ائمه آنهاست و از اهل بیت است.[۵۱۶]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چنین نیست که شیعه‌ای معتقد باشد معصومین(ع) امامان و جانشینان رسول خدا(ص) هستند و به آنها توهین کند؛ براي مثال اگر کسی خود را پیرو ابوبکر بن ابی‌‌قحافه و عمر بن الخطاب معرّفی کند و بیان کند که آن دو امام من هستند ولی با این حال به آن دو توهین کند، آیا مخالفان شیعه او را جزء اهل سنت می‌دانند؟!

به علاوه این تنها اشکالی است به بعضی از کسانی که خود را اصحاب ائمه(ع) می‌دانستند ولی به امامان خود معرفت نداشتند؛ امّا این اشکال چگونه بطلان مذهب حق تشیع را ثابت می‌کند؟!

۱۰۳. بي‌ارتباطي فرقه‌گرايي شيعه با حقّانيت تشيع[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه به فرقه و گروه‌های زیادی تقسیم می‌شوند و به شدت با یکدیگر مخالف هستند و هر فرقه‌ای فرقه دیگر را کافر می‌داند؛ براي مثال شیخ شیعیان احمد الأحسائی فرقه‌ای تأسیس کرد که بعدها به شیخیّه معروف شدند. سپس شاگردش کاظم رشتی آمد و فرقه کشفیه را درست کرد و بعد از او شاگردش محمد کریم‌خان فرقه کریمخانیه را به وجود آورد و خانمی دیگر به نام قرة العین، که شاگرد او بود، فرقه دیگری به وجود آورد که به نام قرتیه معروف شد و میرزا علی شیرازی فرقه بهائی را تأسیس کرد و میرزاحسین علی فرقه بهائی را بنیانگذاری کرد.

همه این فرقه‌های شیعه در یک عصر و نزدیک با هم پدید آمده‌اند و خداوند راست فرموده آنجا که می‌فرماید: (وَ لَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ[۵۱۷] «<sym>و</sym> از راه‏هاى پراكنده <sym>[</sym><sym>و</sym> انحرافى<sym>]</sym> پيروى نكنيد كه شما را از طريق حق دور مى‏سازد<sym>»</sym>.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر پیروان یک دین برای خود مذهبی بسازند و از آن تبعیت کنند چنین عملی دلیلِ بطلان اصل آن دین نمی‌شود؛ چه بسا دینی حق باشد ولی بعضی پیروان آن دین به خاطر قدرت‌طلبی و تبعیت از هوا و هوس بعضی از احکام و مسائل اعتقادی و عملی دین حق را تغییر دهند. اگر فرقه‌فرقه شدن شیعه دلیل بر بطلان اصل تشیع باشد، پس کفار نیز می‌توانند فرقه‌فرقه شدن مسلمانان را دلیل بر بطلان اصل اسلام قرار دهند؛ چراکه مسلمانان به دو فرقه شیعه و سنی تقسیم می‌شوند و اهل سنت به چهار مذهب شافعی و مالکی و حنفی و حنبلی. علمای اهل سنت نيز به دسته‌های مختلفی از جمله معتزله و اشاعره و مرجئه و قدریه و غیره تقسیم می‌شوند و شیعه نیز به فرقه‌های مختلفی. آیا کفار می‌توانند تقسیم شدن مسلمانان به فرقه‌های مختلف را دلیل بر بطلان اصل اسلام قرار دهند؟!

به علاوه این فرموده رسول خداست(ص) که فرمود پس از من امت من به ۷۳ فرقه تقسیم می‌شود که تنها یک فرقه بر حق هستند و پرسشگر در مقدّمه کتابش به این حدیث استناد کرد، پس آیا تصریح رسول خدا(ص) به فرقه‌فرقه شدن اسلام دلیل بر بطلان اصل دین رسول خدا(ص) است یا اینکه انسان باید با پیروی از ادلّه قطعی مذهب حق را تشخیص دهد؟

از طرفي تمسک کردن به آیه ۱۵۳ سوره انعام، که پرسشگر در پرسش ذکر کرد،‌ کاملاً غلط است؛ چون هرکس بر هر مذهبی که باشد می‌تواند این آیه را بر مذهب خود تطبیق دهد و بگوید: مذهب من همان راه حق است و از بقیه راه‌ها تبعیت نکنید که شما را از راه حق باز می‌دارند.

۱۰۴. رابطه امام علي‌(ع) با عثمان بن عفان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

وقتی فتنه‌گران شورشی خانه عثمان بن عفان را محاصره کردند علی‌ از او دفاع کرد و فرزندانش (حسن و حسین) و برادرزاده‌اش (عبدالله بن جعفر)[۵۱۸] را فرستاد تا از عثمان دفاع کنند. اما عثمان از عموم خواست تا سلاح بر زمین بگذارند و از خانه‌هایشان بیرون نیایند و این نشانگر آن است که علی و عثمان بر خلاف آنچه شیعه می‌گویند با هم دوست بوده‌اند و میان آنها دشمنی نبوده است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

فتنه‌گران شورشی که عثمان را محاصره کرده و آب را به روی او بسته بودند همان اصحاب رسول‌خدا(ص)، از جمله طلحه و زبیر، و بعضی همسران رسول خدا، بودند[۵۱۹] که اهل سنت آنها را عادل و باتقوا می‌دانند. بنابراین اگر اجماع اصحاب بر خلافتِ کسی دلیل بر خلافت اوست، همچنین اجماعشان بر کشتن کسی نشان دهنده فسق و ظلم آن شخص است.

از طرفي امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) هرگز از عثمان دفاع نکرد. ابن ابی‌الحدید معتزلی و مسعودی، که پرسشگر این مطلب را از آنها نقل کرده، هر دو از مخالفان شیعه هستند و سید رضی نیز در نهج‌البلاغه این مطلب را از اهل سنت گرفته است. بلکه آنچه شیعه و سنی از امیرالمؤمنین(ع) در مورد قتل عثمان روایت کرده‌اند و بر نقل آن متّفق هستند این است:

نقل شیعه:

ابوالصّلاح حلبی روایت کرده است(ع) از حضرت علی(ع) روایت شده که فرمود: «هرکس از خون عثمان از من سؤال می‌کند بداند که خداوند عثمان را کشت و من نیز با خدا بودم».[۵۲۰]

دیگر عالمان شیعه نیز این حدیث را روایت کرده‌اند.[۵۲۱]

نقل اهل سنت:

ابن ابی‌الحدید معتزلی روایت کرده است:

ابی‌حمزه ضبعی گفت به ابن عباس گفتم: پدرم به من خبر داد که از علی بن ابی‌طالب شنیده که می‌گفت: «آگاه باشید، هرکس از خون عثمان از من سؤال می‌کند پس بداند که خداوند او را کشت و من با او بودم»! ابن عبّاس گفت: «پدرت راست گفته! آیا می‌دانی منظور سخنش چیست؟ منظورش این است که خداوند عثمان را کشت و من نیز با خدا بودم».[۵۲۲]

همچنین طبق دیگر احادیثی که اهل سنت از امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده‌اند حضرت خود را از کشتن عثمان بریء کرد و فرمود من نه به کشتن او دستور دادم و نه از کشتنش نهی کردم و نه خوشحال شدم و نه ناراحت!

ابن شبّة النّمیری و احمد بن یحیی بلاذری روایت کرده‌اند (متن حدیث از کتاب ابن شبّه است):

ابو خلده گفت: شنیدم علی بن ابی‌طالب(ع) برای مردم خطبه می‌خواند. پس در خطبه‌اش در مورد عثمان صحبت کرد و گفت: «مردم خیال می‌کنند که من عثمان را کشتم، ولی قسم به خدایی که جز او خدایی نیست من او را نکشتم و مردم را بر قتلش تشویق نکردم و از قتلش ناراحت نیز نشدم».[۵۲۳]

احمد بن یحیی بلاذری نیز در حدیثی دیگر چنین روایت کرده است:

عمّار بن یاسر گفت: هنگام کشته شدن عثمان علی بن ابی‌طالب را بر منبر رسول خدا(ص) دیدم درحالی‌که می‌فرمود: «من کشته شدن عثمان را دوست نداشتم، ولی از آن بدم نیز نمی‌آمد؛ به کشتن او دستور ندادم و از آن نهی نیز نکردم».[۵۲۴]

همچنین طبق احادیث شیعه امیرالمؤمنین(ع) بر فراز منبر خطبه‌ای مفصّل خواند و در آن به شدّت بر علیه کسانی که حق ایشان را تصاحب کردند، از جمله عثمان بن عفان، سخنراني کرد که در نهج‌البلاغه به خطبه شقشقیّه معروف است.[۵۲۵]

همچنین اساس جنگ معاویه با امیرالمؤمنین(ع) و به راه انداختن جنگ صفین به این دلیل بود که امیرالمؤمنین(ع) قاتلان عثمان را پناه داده بود و آنها را به معاویه تحویل نمی‌داد؛ در غیر این صورت معاویه بهانه‌ای نداشت که مردم شام را علیه امیرالمؤمنین(ع) تجهیز کند.

۱۰۵. مشورت عمر با امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

به اتفاق شیعه و سنی عمر در کارهای[۵۲۶] زیادی با علی مشورت می‌کرد. اگر چنان که شما ادّعا می‌کنید عمر ظالم می‌بود با اهل حق مشورت نمی‌کرد؛ چون ظالم به دنبال حق نمی‌رود!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

طبق سخن پرسشگر هیچ حاکم ظالمی در جهان وجود ندارد؛ زيرا حاکمان ظالم همواره براي جلب نظر مردم نزد کسانی مي‌روند که مورد تأیید مردم هستند. همچنین گاهي برای جلوگیری از شورش به مردم خدمت، و با عالمان مشورت مي‌کنند. امیرالمؤمنین علي(ع) گاه در حکومت مخالفانش بحران‌هايي را حل می‌کرد تا مردم بفهمند آن‌که به حق هدایت می‌کند سزاوارتر به حکومت است تا آنکه هنوز خود هدایت نشده است. کلینی روایت کرده است:

امام صادق(ع) فرمود: «امیرالمؤمنین، که درود خداوند بر او باد، قضاوتی کرد
که احدی پيش از ایشان چنین قضاوتی نکرده بود و آن اوّلین قضاوت ایشان بعد از رسول خدا(ص) بود و آن قضاوت این بود که وقتی رسول خدا(ص) از دنیا رفت و حکومت به دست ابوبکر افتاد، مردی که شراب خورده بود را نزد او آوردند. ابوبکر به او گفت: «آیا شراب خوردی»؟ آن مرد گفت: «بله». ابوبکر گفت: «چرا شراب خوردی و حال آنکه خوردن شراب حرام است»؟ گفت: «من وقتی مسلمان شدم میان قومی بودم که شراب می‌خوردند و آن را حلال می‌دانستند و اگر می‌دانستم که حرام است از آن دوری می‌کردم». حضرت امام صادق(ع) فرمود: «ابوبکر به عمر نگاه کرد و گفت ای اباحفص در مورد این مرد چه می‌گویی»؟ عمر گفت: «مشکلی است که ابوالحسن حل کننده آن است». ابوبکر گفت: «ای غلام علی را نزد ما بخوان». عمر گفت: «بلکه ما باید نزد قاضی به منزلش برویم»! نزد امیرالمؤمنین(ع) آمدند درحالی‌که سلمان فارسی نیز همراه ایشان بود. داستان آن مرد را برای حضرت گفتند و آن مرد نیز مسئله‌اش را برای حضرت بیان کرد. علی بن ابی‌طالب(ع) به ابوبکر گفت: «شخصی را با او بفرست که او را در مجالس مهاجرین و انصار بچرخاند تا هرکس آیه تحریم شراب را برای او خوانده شهادت دهد و اگر کسی شهادت نداد چیزی بر این شخص نیست (گناهی مرتکب نشده است)». ابوبکر دستور حضرت را در مورد آن مرد انجام داد. هیچ کس علیه آن مرد شهادت نداد. ابوبکر نیز او را رها کرد. سلمان به علی بن ابی‌طالب(ع) گفت: «آنها را ارشاد و راهنمایی نمودی»! امیرالمؤمنین(ع) فرمود: من تنها خواستم این آیه را در مورد خودم و آنها تأکید کنم؛ (أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ‏)[۵۲۷]؛ «آیا کسی که به حق هدایت می‌کند سزاوارتر است که تبعیت شود یا کسی که هدایت نمی‌کند مگر آنکه ابتدا هدایت شود؟ شما را چه شده چگونه حکم می‌کنید؟».[۵۲۸]

۱۰۶. تصدي فرمانداري از سوي اصحاب امام علي(ع) در زمان خلافت عمر[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

به اتفاق همه ثابت است که سلمان فارسی در زمان خلافت عمر [۵۲۹] فرماندار مدائن بود، و عمار بن یاسر[۵۳۰] فرماندار کوفه. شيعيان می‌گویند این دو نفر از یاران و شیعیان علی بوده‌اند. پس اگر از دیدگاه آنها عمر مرتد و ستمگری می‌بود که علیه علی شوریده بود، آنها در زمان او پُست فرمانداری را قبول نمی‌کردند؛ چون آنها هرگز ستمگران و مرتدان را یاری نمی‌کردند؛ زیرا خداوند متعال می‌فرماید: (وَ لَا تَرْكَنُواْ إِلىَ الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّار[۵۳۱] «<sym>و</sym> بر ظالمان تكيه نکنيد كه موجب مى‏شود آتش شما را فرا گيرد<sym>»</sym>.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

گاه مؤمنان از طرف سلطاني که او را قبول ندارند منصبي را به دست می‌گیرند تا بتوانند با استفاده از موقعیّت خود به داد مظلومان برسند و از ظلم بکاهند؛ مثلاً در زمان هارون الرّشید علی بن یقطین، که از شیعیان امام کاظم(ع) بود، وزیر هارون الرّشید شد و با استفاده از قدرت خود به فریاد شیعیان ‌رسید. همچنین گاهي سلطان به بعضی مؤمنان دستور می‌دهد که باید منصبی را بپذيرند. اين باعث می‌شود که مؤمنان از عواقب رد دستور او بترسند و برای حفظ جان و مال و ناموسشان درخواست او را بپذيرند و این همان تقیّه‌ای است که خداوند جواز آن را در قرآن نازل کرده است.[۵۳۲] در نتیجه فرمانداری سلمان و عمّار دلیل بر این نمی‌شود که حکومت عمر را مشروع می‌دانستند.

۱۰۷. اختلاف علماي شيعه و ارتباط با امام زمان‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان می‌گویند که امامانشان معصوم هستند و مهدی آنها موجود است و بعضی از علمای مذهبشان با مهدی در ارتباط هستند و گفته‌اند که سي نفر با مهدی ارتباط دارند. سؤال این است که با وجود ارتباط با مهدی چگونه شيعيان در مذهب خود دچار اختلاف شده‌اند؛ اختلافی که تقریباً در هیچ فرقه و گروهی یافت نمی‌شود و می‌توان گفت که هر مجتهد و مرجع تقلید، مذهبی مخصوص دارد؟! با اینکه آنها ادعا می‌کنند که مهدی وجود دارد و او حجتی برای مردم است! پس چرا آنها با وجود امام و قائم خود و با اینکه با او ارتباط دارند بیش از همه دچار اختلاف و چنددستگی شده‌اند؟! از طرفی شما می‌گويید که مجلسی حدیثی روایت کرده است که امام غایب دیده نمی‌شود و هرکس ادعا کند که او مهدی را دیده است دروغ گفته است و از طرفی در کتاب‌های‌تان می‌خوانیم که علمای شما بارها مهدی را دیده‌اند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است حضرت مهدی<sym>[</sym> فرزند امام حسن عسکری(ع) و امامی حیّ و حاضر است و در پس پرده غیبت به سر می‌برد تا زمانی که خداوند به ایشان دستور دهد و با ظهور خود جهان را از کفر و شرک و ظلم پاک کند و پر از عدل و داد نمايد. اما شیعه به هیچ وجه معتقد نیست که علما یا سي نفر از آنها با حضرت در ارتباط هستند. آنچه علمای شیعه در کتاب‌هاي خود ذکر کرده‌اند تنها ملاقات بعضی از شیعیان و عالمان آنها با حضرت صاحب الزّمان<sym>[</sym> است که حضرت در هنگام اضطرار به فریاد آنان رسیده یا با نشان دادن خود به بعضی از مردم حتی اهل سنت بیماری آنان را شفا داده است؛ به طوری که به هدایت آنان به مذهب حق تشیع منجر شده تا حجت بر مخالفان تمام گردد و شکّ از دل مؤمنان بیرون رود؛ نه اینکه بعضی از علمای شیعه دائماً با حضرت در ارتباط باشند و بتوانند مسائل دین را از ایشان یاد بگیرند و مسائل مورد اختلاف را به حضرت عرضه کنند.

به علاوه علمای شیعه تنها در فروع دین و احکام اختلاف دارند که ناشی از فهم مختلف آنان از احادیث ائمه معصومین(ع) یا دیگر ادلّه است، اما علمای اهل سنت نه تنها در مسائل فروع دین با هم اختلاف دارند، به طوری که به چهار مذهب مختلف مالکی، حنبلی، حنفی و شافعی تقسیم شده‌اند، بلکه در برخي اعتقادات ديني، مثل جبر و اختیار، نیز به دو فرقه معتزله و اشاعره تقسیم می‌شوند و همدیگر را تکفیر می‌کنند.

اما حدیثی که بیان می‌کند هرکس در زمان غیبت ادّعا کند که حضرت صاحب الزّمان<sym>[</sym> را مشاهده کرده دروغگو و افترا زننده است، ابتدا باید متن آن را به طور کامل ذکر کنیم تا معنای حدیث مشخّص شود؛ شیخ صدوق(رض) نقل کرده است:

ابومحمّد حسن بن احمد المکتب برای ما حدیث نقل کرد و گفت: در سالی که علی بن محمّد سمری<sym>۱</sym> از دنیا رفت من در بغداد بودم. پس چند روز پيش از وفاتش نزد او حاضر شدم، ایشان توقیعی [از طرف حضرت صاحب الزّمان] به مردم عرضه کرد که متن آن چنین بود: «به نام خداوند دلسوزِ مهربان، ای علی بن محمّد سمری، خداوند اجر برادرانت در مورد تو را زیاد گرداند؛ چراکه تا شش روز دیگر از دنیا خواهی رفت. پس کار خود را جمع کن و به هیچ کس وصیّت نکن که پس از وفاتت جانشین تو باشد؛ چراکه غیبت دوم واقع شده است و ظهور اتفاق نخواهد افتاد مگر بعد از اذن خداوند عزّ وجلّ، و آن بعد از طولانی شدن آرزوها و سخت شدن دل‌ها و پر شدن زمین از ظلم و ستم خواهد بود و به زودی بعضی از شیعیان من ادعای مشاهده کنند، آگاه باشید که هرکس پيش از خروج سفیانی و صیحه آسمانی ادعای مشاهده کرد دروغگو و افترا زننده است و هیچ نیرو و قوّتی نیست مگر به اراده خداوند بلندمرتبه و بزرگ». راوی گوید: از این توقیع نسخه‌برداری کردیم و از نزد علی بن محمد سمری خارج شدیم. وقتی روز ششم فرا رسید، درحالی‌که به خود می‌پیچید، نزد او برگشتیم. به او گفته شد: «جانشین شما کیست»؟ گفت: «برای خداوند امری است که آن را به سرانجام رساند» و از دنیا رفت. خداوند از او راضی باشد! این آخرین سخنی بود که از او شنیده شد.[۵۳۳]

ائمه معصومین(ع) در روایات بسیاری بیان کرده‌اند که از نشانه‌های ظهور حضرت مهدی<sym>[</sym> خروج شخصی به نام سفیانی، است که از ظالمان بنی‌امیه است و نيز شنیده شدن صیحه‌ای آسماني است. در نتیجه با توجه به اینکه در حدیث مذکور بحث بر سر ظهور حضرت است ـ چراکه فرمود: «غیبت دوم واقع شده و دیگر ظهور اتفاق نخواهد افتاد مگر به اذن خداوند<sym>»</sym>، و همچنین خروج سفیانی و شنیده شدن صیحه‌ای از آسمان نیز از نشانه‌های ظهور ایشان است ـ احتمال قابل اعتنایی وجود دارد که مراد حضرت از «هرکس ادعای مشاهده کند» این باشد که هرکس پيش از خروج سفیانی و شنیده شدن صیحه‌ای از آسمان ادعا کند که مشاهده کرده که من ظهور کرده‌ام دروغ‌گوست؛ چراکه قرائن موجود در متن حدیث نشان‌دهنده این است که بحث حضرت در مورد دیدن ظهور ایشان است نه دیدن خود ایشان. در هر صورت وقتی کلمه «مشاهده» که در متن حدیث آمده مجمل است و احتمال دارد مراد مشاهده ظهور یا مشاهده خود آن حضرت باشد، پس دیگر نمی‌توان به استناد به این حدیث چنین بیان کرد که هرکس ادّعا کند امام زمان<sym>[</sym> را مشاهده کرده دروغگو و افترا زننده است.

حتی اگر بپذيريم که معنای حدیث مذکور همان است که پرسشگر در پرسش خود ذکر کرده باز نمی‌توانیم به این حدیث استناد کنیم؛ چون ملاقات عدّه بسیاری از شیعیان و علمای آنان با حضرت صاحب الزّمان<sym>[</sym> به صورت متواتر در کتب شیعه نقل شده است. بنابراين چون حدیث مذکور خبر واحد است نمی‌تواند در برابر خبر متواتر بایستد.

۱۰۸. تقيه در افعال امامان‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان می‌گویند که درست نیست که دنیا از وجود کسی خالی باشد که حجت الهی را اقامه مي‌کند و همواره قائم به حجت در دنیا هست؛ یعنی همیشه امام هست؛ از طرفی می‌گویند که تقیه نه‌دهم دین است و امام، که حجت را اقامه می‌کند؛ باید تقیه کند؛ چون او پرهیزگارترین فرد است و قطعاً نه‌دهم دین را ترک نخواهد کرد. پس چگونه به‌وسیله او حجت بر خلق خدا اقامه می‌گردد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است که اگر حجت خدا برای یک لحظه روی زمین نباشد زمین اهلش را فرو می‌برد و خداوند همیشه حجت خودش را برای بندگان می‌فرستد تا هیچ کس نزد خداوند عذری نداشته باشد: (لِیَهلَكَ مَن هَلَكَ عن بَیِّنَةٍ <sym>و</sym> یَحیَی مَن حَیَّ عَن بَیِّنَةٍ)؛ «تا آنها كه هلاک [و گمراه] مى‏شوند، از روى اتمام حجت باشد و آنها كه زنده مى‏شوند [و هدايت مى‏يابند] نیز از روى دليل روشن باشد»..[۵۳۴]

همچنین ائمه به تقیه عمل می‌کردند و فرموده‌اند نُه‌دهم دین در تقیه است، اما تقیه این نیست که حجت خدا از ترس، معارف و مسائل دین را برای مردم بیان نکند؛ بلکه تقیه این است که انسان در زمانی که جان، مال یا ناموس خودش یا دیگر مؤمنان در خطر است برای حفظ آنها ایمان خود را مخفی کند و تا دشمنان ضرری به او نرسانند؛ مثل کاری که عمّار یاسر انجام داد و خداوند در تأیید عملش آیه نازل کرد و به مسلمانان دستور داد که هنگام ضرر از دشمن تقیه کنند.[۵۳۵]

احساس ضرر دیدن از جانب دشمن حالتی عارض شدنی است که برخی
مواقع برای انسان پیش می‌آید و از جانب دشمن بر جان، یا مال یا ناموسش می‌ترسد؛ نه اینکه انسان دائماً احتمال ضرر دهد. در نتیجه امامان معصوم(ع) در بیشتر
اوقات خود، که تنها اصحابشان در محضر آنها حضور داشتند و خبری از دشمن نبود، معارف و مسائل دین را برای آنها بیان می‌کردند و اصحابشان نیز این معارف را
به دیگران می‌رساندند و به این صورت حجت خداوند بر مردم اقامه می‌گردید؛
به همین دلیل است که جمیع معارف و مسائل دینی، از جمله مسائل اعتقادی و اخلاقی و احکام از ائمه معصومین(ع) به ما رسیده، به طوری که تنها یک کتاب حدیثی شیعه به نام «الکافی» حدوداً دارای ۱۵۴۰۰ حدیث از ائمه(ع) در جمیع مسائل اصول و فروع دین است.

۱۰۹. ضرورت شناخت و ايمان به امامان معصوم‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۰۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان می‌گویند که شناخت ائمه شرطی برای صحت ایمان شخص است. آنها در مورد کسانی که پیش از کامل شدن دوازده امام مرده‌اند چه می‌گویند؟! اگر امام پيش از کامل شدن دوازده امام مرده است درباره او چه می‌گویند؟ بعضی از ائمه شما نمی‌دانستند که امام بعد از آنها چه کسی است! پس چگونه شما شناخت ائمه را شرطی برای صحت ایمان قرار داده‌اید؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است هرکس باید امام زمان خود و امامان پيش از او را بشناسد
و به امامت و ولایت آنها ایمان داشته باشد و شرط ایمان و قبولی اعمال اعتقاد
به امامت و ولایت آنهاست. در نتیجه از آنجا که در زمان آخرین امام از جانشینان رسول خدا(ص)، یعنی حضرت حجّة بن الحسن(ع) هستیم، بر همه لازم است
که حضرت صاحب الزّمان<sym>[</sym> و جمیع یازده امام(ع) پيش از ایشان را بشناسند
و به امامت و ولایت آنها ایمان داشته باشند؛ اما کسانی که در زمان امامان پیشین بوده‌اند بر آنها لازم بوده که معرفت به امام زمان خود و امامان پيش از او داشته باشند و اگر
در آن زمان مرده‌اند و زمان امام بعدی را درک نکرده‌اند و خبری از امامت امام بعدی
به آنها نرسیده بوده، در این صورت معذور هستند و گناهی بر آنان نیست. ولي بر
آنان نیز لازم بوده که معتقد باشند جانشینان رسول خدا دوازده نفرند که نه نفر آنان از نسل حسین بن علی(ع) هستند؛ چراکه این مطلب در روایات متواتر از رسول خدا(ص) نقل شده است؛ مگر اینکه کسی از این مطلب آگاهی نداشته باشد و خبرش به او نرسیده باشد.

ضمناً این چنین نیست که ائمه معصومین(ع) امام و جانشین پس از خود را نشناسند، بلکه تمام امامان جانشین پس از خود را از طرف خداوند معرفی کرده‌اند و همان‌طور که در پاسخ پرسش‌های گذشته بیان کردیم یکی از روش‌های تشخیص جانشینان رسول خدا(ص) تصریح امام قبلی است.

علمای شیعه تصریحات ایشان را که در روایات بسیاری وارد شده در کتب خود ذکر کرده‌اند؛ براي مثال برای مشاهده این تصریحات می‌توانید به کتاب إثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات تألیف «شیخ حرّ عاملی» رجوع کنید.

۱۱۰. توصيه رسول خدا‌(ص) در‌باره اهل بيت‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

صاحب نهج‌البلاغه روایت می‌کند که وقتی به علی خبر رسید که انصار ادعا کرده‌اند خلیفه <sym>و</sym> امام باید از آنها تعیین شود گفت(ع) «چرا علیه آنها دلیل نیاوردید که پیامبر(ص) وصیت کرده که با نیکوکارشان نیکویی شود و از بدکار آنها گذشت شود؟ گفتند: این چه دلیلی علیه آنها می‌تواند باشد؟ گفت: اگر امامت به آنها تعلّق می‌داشت پیامبر در مورد آنها سفارش نمی‌کرد».[۵۳۶]

به شیعه باید گفت که همچنین پیامبر(ص) درباره اهل بیت خود سفارش کرده که با آنها به نیکی رفتار کنید و فرموده است: «أذكّركم الله في أهل بيتي»؛ «شما را درباره اهل بیتم سفارش می‌کنم». پس اگر امامت حق ویژه‌ آنها بود و دیگران در آن بهره‌ای نداشتند پیامبر(ص) در مورد آنها وصیّت و سفارش نمی‌کرد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

سفارش رسول خدا(ص) در مورد اهل بیتش با سفارش ایشان در مورد انصار با هم متفاوت است. رسول خدا(ص) در مورد انصار نفرمود که آنها جانشین من هستند یا خلیفه و جانشین من از آنهاست و سپس در موردشان وصیّت کرد که مراقب آنها باشید و به آنها نیکی کنید؛ به خلاف اهل بیت(ع) که در مورد آنها صریحاً در غدیر فرمود امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) خلیفه من است و سپس سفارش آنها را به مردم
کرد. در نتیجه وقتی رسول خدا(ص) می‌فرماید به نیکوکاران انصار نیکی کنید و گناهکارانشان را ببخشید، به این معناست که خلافت در میان انصار نیست؛ چون اگر خلافت از آنها بود، آنها باید به دیگران نیکی می‌کردند و گناه دیگران را می‌بخشیدند. اما وقتی رسول خدا(ص) ابتدا به خلافت اهل بیتش تصریح کرده و سپس به مردم دستور می‌دهد که مراقب اهل بیتشان باشند و به آنها ظلم نکنند، نشان می‌دهد که ایشان از غصب شدن جانشینی اهل بیت و ظلم شدن به آنها از سوي اصحاب مطّلع است؛ به همین خاطر سفارش اهل بیت خود را به مردم می‌کند.

۱۱۱. واگذاري پست‌هاي فرماندهي به صحابه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر به شما گفته شود که رهبری مؤمن و صالح حاکم مردمانی است که بعضی منافق‌اند و بعضی مؤمن‌اند و این مرد به لطف و عنایت الهی منافقان را از طرز سخنشان می‌شناسد، اما با وجود آن این مرد از افراد شایسته و صالح دوری مي‌کند و منافقان را انتخاب کرده و پست‌های مهم و فرماندهی را به آنان داده و در دوران حیات خود آنها را رئیس و سرور مردم قرار داده است، بلکه خودش را با آنها نزدیک کرده و با دختر بعضی‌ها ازدواج کرده و بعضی داماد او هستند و او درحالی‌که از آنها خوشنود و راضی بوده از جهان چشم فرو بسته است، نظر شما درباره این مرد چیست؟! شیعه در مورد پیامبر(ص) چنین عقیده و باوری دارند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است رسول خدا(ص) به هیچ وجه افراد مؤمن را کنار نزد و همیشه اصحاب مؤمن خود، مانند امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) و سلمان و ابوذر و مقداد و امثال آنها را به خود نزدیک می‌کرد و همواره آنها را مي‌ستود و خداوند در شأن آنها آیه نازل می‌کرد.[۵۳۷] رسول خدا(ص) اسامة بن زید را، که جوانی هفده ساله بود، فرمانده لشکر کرد و عمر بن الخطاب و دیگران را، که از نظر اهل سنت جزء بزرگان اصحاب بوده‌اند، تحت فرمان اسامه قرار داد. واقدی روایت کرده است:

عروه گفت: پیامبر(ص) به اسامة بن زید دستور داد که صبح هنگام بر اهل أبنی ‌حمله کند و آنها را بسوزاند. سپس رسول خدا(ص) به اسامه فرمود: «با نام خدا حرکت کن. اسامه همراه با پرچم بسته شده خارج شد و پرچم را به بریدة بن الحصیب الاسلمی تحویل داد. بریده پرچم را به خانه اسامه آورد. رسول خدا(ص) به اسامه دستور داد و اسامه لشکر را کنار رودخانه فرود آورد و خیمه لشکر را در ناحیه‌ای که امروزه به آن سقایت سلیمان می‌گویند بنا کرد. مردم با جدّیّت برای خارج شدن همراه با لشکر می‌رفتند. پس هرکس از کارش فارغ شده بود به لشکر می‌پیوست و هرکس از کارش فارغ نشده بود آزاد بود و هیچ کس از اوّلین مهاجرین باقی نماندند مگر اینکه در این جنگ شرکت کردند؛ از جمله عمر بن الخطاب و ابوعبیده جراح و سعد بن ابی‌وقّاص و أبوالأعور سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل در میان عده‌ای از مهاجرین، و انصار تعدادی بودند [از جمله]: قتادة بن النّعمان وسلمة بن أسلم بن حريش. پس عدّه‌ای از مهاجرین چنین گفتند: ‑ و کسی که شدیدتر از همه این سخن را می‌گفت عیّاش ابن ابی‌ربیعه بود ‑ چرا پیامبر این جوان را بر اوّلین مهاجرین امیر نموده است و سخن در این باره بسیار شد... .[۵۳۸]

دیگر عالمان اهل سنت نیز در کتاب‌هاي خود امیر شدن اسامه به دستور
رسول خدا(ص) بر عمر بن الخطاب را ذکر کرده‌اند[۵۳۹] و حتی طبق نقل بعضی از آنان پیامبر ابوبکر را نیز تحت فرمان اسامه قرار داد. [۵۴۰]

واقدی در ادامه این نقل بیان می‌کند که عمر بن الخطاب این اعتراض مهاجرین را رد می‌کند و سخن آنان را به گوش پیامبر می‌رساند. پیامبر خشمگین می‌شوند و بر فراز منبر می‌روند و با تعریف از اسامه و پدرش پاسخ آنان را می‌دهند. درحالی‌که در نقل دیگر عالمان اهل سنت، مثل ابن سعد، چنین وارد نشده که عمر بن الخطاب اعتراض مهاجرین به امیر شدن اسامه را رد کرده باشد.

اگر چه قسمت آخر حدیثِ واقدی نزد شیعه پذيرفته نیست و معتقدیم از طریق مخالفان شیعه به حدیث اضافه شده، ولي آنچه مورد قبول شیعه و محلّ استدلال ماست تصریح حدیث به این نکته است که رسول خدا(ص) اسامة بن زید، که جوان بود و طبق نقل تاریخ در آن زمان هفده ساله بود، را فرمانده و امیر بر ابوبکر بن ابی‌قحافه و عمر بن الخطاب و دیگر مهاجران کرد.

همچنین هنگامی که رسول خدا(ص) ابوبکر و عمر را فرمانده نمود و آنها را برای فتح خیبر فرستاد پس از مدّتی حکمت این تصمیم ایشان روشن می‌شد؛ چراکه آن دو شکست خورده و با ملامت نمودن یارانشان بازگشتند. در پاسخ پرسش هجده، منابع این مطلب را از مصادر اهل سنت ذکر کردیم.

از طرفي رسول خدا(ص) هرگز مأموریت‌های مهم را به آنها واگذار نکرد. تنها مأموریت مهمّی که ایشان به ابوبکر سپرد این بود که آیات برائت را به او سپرد تا
به مکه برود و برای مشرکان قرائت کند، ولی هنگامی که ابوبکر به میانه راه رسید، رسول خدا(ص) علی بن ابی‌طالب(ع) را فرستاد تا آیات برائت را از ابوبکر بستاند و خود برای قرائت آیات به مکه برود. احمد بن حنبل در اين باره روایت کرده است:

زید بن یثیع گفت: پیامبر(ص) ابوبکر را به همراه برائت‌نامه‌ای برای اهل مکه فرستاد: بعد از امسال هیچ مشرکی حج به جا نمی‌آورد و دور خانه کعبه عریان و برهنه طواف نمی‌کند و غیر از انسان مسلمان کسی به بهشت داخل نمی‌شود. هرکس بین او و رسول خدا(ص) مدّت و مهلتی است، مهلتش تا همان زمان است و خداوند و رسولش از مشرکان بریء هستند. ابوبکر سه روز با این نامه در حرکت بود که پیامبر(ص) به علی فرمود: «به ابوبکر ملحق شو و او را نزد من بازگردان و خودت نامه را به مشرکان ابلاغ کن. علی بن ابی‌طالب نیز چنین کرد. پس وقتی ابوبکر نزد پیامبر(ص) برگشت گفت: «ای رسول خدا آیا در مورد من امری حادث شده»؟! پیامبر فرمود: «در مورد تو امری حادث نشده، ولی به من دستور داده شده که خبر را کسی نمی‌رساند مگر من یا مردی از من».[۵۴۱]

دیگر عالمان و محدثان اهل سنت نیز این واقعه را روایت کرده‌اند.[۵۴۲]

به علاوه ازدواج رسول خدا(ص) با دختر ابوبکر بن ابی‌قحافه و عمر بن الخطاب نیز دلیل بر ایمان همسران ایشان و پدران آنها نیست در پاسخ پرسش ششم به طور مفصّل این مطلب را بیان کردیم. همچنين چنین سخنی درست نیست که رسول خدا(ص) از ابوبکر بن ابی‌قحافه و عمر بن الخطاب و عثمان بن عفان بسیار راضی بود و از دنیا رفت. پرسشگر هیچ دلیلی برای اين ادعا بیان نکرده است. درحالی‌که نارضایتی رسول خدا(ص) از آنان را از احادیث بسیاری در پاسخ به پرسش‌های این کتاب نقل کردیم.

۱۱۲. هلاکت اسلام و کفر[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

الحر العاملی، عالم شیعه، در تفسیر (وَ لَا تُمْسِكُواْ بِعِصَمِ الْكَوَافِرِ[۵۴۳] «با زنان کافر ازدواج نکنید<sym>»</sym> می‌گوید: «هر کس زن کافری داشت، اسلام را به او عرضه کند، اگر اسلام را پذیرفت زن اوست و اگرنه او از آن زن بیزار است. و خداوند از نگاه داشتن آن زن نهی کرده است».[۵۴۴]

پس اگر ام‌المؤمنین عایشه چنان که شیعه می‌گویند کافر و مرتد می‌بود، پیامبر باید طبق دستور کتاب خدا او را طلاق می‌داد؛ مگر آنکه بگوییم که پیامبر(ص) نمی‌دانست او منافق است و مرتد می‌شود و شيعيان فقط این را دانسته و به آن پی برده‌اند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است هرکس در دنیا به یگانگی خداوند و نبوّت و رسالت حضرت محمّد(ص) شهادت داد مسلمان است و احکام اسلام از جمله طهارت و جواز نکاح بر او جاری می‌شود؛ حتی اگر در دل و قلبش به یگانگی خداوند و نبوّت پیامبر معتقد نباشد. امّا مسلمان و مؤمن محشور شدن در آخرت تنها منوط به ایمان حقیقی و قلبی به خداوند و پیامبر و عمل کردن به فرامین آنها و اعتقاد به دوازده جانشین رسول خدا(ص) و برائت از دشمنان آنهاست. با توجّه به این نکته گاه علمای شیعه آنکه حقیقتاً در دل خود ایمان نیاورده و اعتقاد صحیحی ندارد را کافر می‌نامند؛ چراکه در آخرت اهل جهنم است؛ اگر چه در دنیا شهادتین بر زبان جاری کند و احکام اسلام، از جمله جواز نکاح، بر او جاری شود.

۱۱۳. تبيين صحيح حديث منزلت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

فرقه خطّابیه از شیعه بر این باورند که پس از امام جعفر الصادق پسرش اسماعیل امام است. علمای شیعه در رد عقیده آنها گفته‌اند که اسماعیل پيش از اباعبدالله(ع) وفات کرد و مرده نمی‌تواند جانشین زنده باشد. به شیعه گفته می‌شود که شما برای اثبات ولایت علی از حدیث: «تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی هستی» استدلال می‌کنید و معلوم است که هارون پيش از موسی وفات یافت و طبق اقرار خودتان مرده نمی‌تواند جانشین زنده باشد![۵۴۵]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پیامبر هنگام رفتن به غزوه تبوک امیرالمؤمنین(ع) را در مدینه جانشین خود کرد و در مورد ایشان فرمود: «جایگاه تو نسبت به من همان «جایگاه هارون نسبت به موسی است؛ غیر از اینکه پس از من پیامبری نیست».[۵۴۶] درست است که هارون در زمان حیات حضرت موسی(ع) از دنیا رفت و دیگر وجود نداشت که جانشین حضرت موسی(ع) باشد، ولی امیرالمؤمنین(ع) پس از پیامبر(ص) زنده بود و می‌توانست جانشین پیامبر باشد و پیامبر در حدیث منزلت قیدی آورده که نشان می‌دهد امیرالمؤمنین(ع) حتی پس از پیامبر(ص) نیز جایگاه حضرت هارون را دارد و جانشین ایشان است، ولی پیامبر نیست و آن قید این است که فرمود: «غیر از اینکه پس از من پیامبری نیست». این جمله به صراحت بیان می‌کند که پیامبر(ص) امیرالمؤمنین(ع) را نه تنها هنگام رفتن به غزوه تبوک جانشین خویش کرد؛‌ بلکه بعد از پیامبر نیز امیرالمؤمنین(ع) را جانشین خود قرار داده و تنها مقام نبوّت را از ایشان استثناء کرد. بنابراین قیاس اسماعیل با امیرالمؤمنین(ع) کاملاً اشتباه است؛ چراکه اسماعیل پس از امام صادق(ع) زنده نبود که جانشین امام صادق(ع) شود، ولی امیرالمؤمنین(ع) پس از پیامبر(ص) زنده بود و می‌توانست جانشین پیامبر(ص) باشد و پیامبر با صراحت در حدیث منزلت و حدیث غدیر و دیگر احادیث جانشینی ایشان را بیان کرده بود.

شايان ذکر است فرقه خطّابیه چنین اعتقادی ندارند و اين باور مربوط به فرقه اسماعیلیه است.

۱۱۴. دلالت حديث «اثنا عشر خليفه» بر امامت امامان معصوم‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان برای اثبات امامت امامان دوازده‌گانه‌شان به این حدیث استدلال می‌کنند که پیامبر(ص) فرمود: «دوازده خلیفه خواهند بود که همه از قریش هستند. در روایتی دیگر آمده است «دوازده امیر خواهند بود». در روایتی دیگر آمده است: «لا يزال أمر النّاس ماضياً ما ولّيهم اثنا عشر رجلاً<sym>»</sym>؛ «کار مردم ادامه خواهد یافت تا آنکه دوازده نفر بر آنان فرمانروایی می‌کنند».[۵۴۷] اینک به شیعه باید گفت که همه روایات حدیث به صراحت می‌گویند که این دوازده نفر امیر و خلیفه و فرمانروای مردم خواهند بود و معلوم است که از ائمه شیعه فقط علی و فرزندش حسن به خلافت رسیده‌اند؛ پس حدیث چیزی دیگر می‌گوید و شیعیان چیزی دیگر می‌گویند! این روایت‌ها این خلیفه‌ها را نام نبرده‌اند و حتی اسم یکی در این روایت‌ها ذکر نشده است...!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است در روایات متواتر، که شیعه و سنی آن را نقل کرده‌اند، چنین آمده که رسول خدا(ص) تعداد جانشینان خود را دوازده نفر بیان کرده‌اند؛ مثلاً در احادیثی که اهل سنت از رسول خدا(ص) نقل کرده‌اند چنین عباراتی آمده است:

«حتی یمضي من أمّتي إثناعشر خليفة»، «یکون علیکم إثناعشر خليفة»، «لا یزال الإسلام عزیزا إلی إثنی‌عشر خليفة»، «یکون بعدي إثناعشر خليفة»، «إنّ هذا الأمر لا ینقضي حتی یمضي فیهم إثناعشر خليفة»، «لا یزال هذا الدّین عزیزا منیعا إلی إثنی‌عشر خليفة»، «لا یزال هذا الدّین عزیزا إلی إثنی‌عشر خليفة»، «حتی یقوم إثنی‌عشر خليفة» و «إنّ الإسلام لا یزال عزیزا إلی إثنی‌عشر خليفة».[۵۴۸]

جمیع این عبارات دلالت دارد بر اينکه رسول خدا(ص) جانشینان خود را دوازده نفر معرّفی کرده است و اگر روایات شیعه نیز به آن اضافه گردد فراتر از تواتر خواهد بود. در این روایات وارد نشده که حکومت به دست آنها خواهد بود و از لفظ خلیفه چنین چیزی برداشت نمی‌شود؛ چراکه خلیفه به معنای جانشین است.

اما روایاتی که در آن به جای خلیفه لفظ «امیر» یا «ولی» آمده، همان‌طور که پرسشگر در پرسش خود ذکر کرد، به هیچ وجه معنای فرمانروایی و حکومت نمی‌دهد و به این معنا نیست که این دوازده نفر بر مردم حکومت و فرمانروایی خواهند کرد؛ چون می‌تواند به این معنا باشد که این دوازده نفر از طرف خداوند امیر و ولیّ و سرپرست مردم هستند. چه مردم حکومت را به آنها بسپارند یا نسپارند.

به بیان دیگر اینکه رسول خدا(ص) آن دوازده نفر را امیر یا ولیّ مردم خواند به یکی از این دو دلیل است: یا به خاطر این است که آن دوازده نفر از طرف خداوند امیر و ولیّ مردم هستند که در این صورت حتی اگر مردم به آنها پشت کنند و حکومت را به آنها نسپارند، آنها باز از طرف خداوند امیر و ولیّ مردم هستند و پشت کردن مردم به آنها مقامی که خداوند به آنها داده را از بین نمی‌برد یا به این دلیل است که مردم به حکومت آنها رضایت خواهند داد و به این صورت حکومت و فرمانروایی را به دست می‌گیرند و به همین خاطر رسول خدا(ص) آنها را امیر و ولیّ مردم نامیده است. با وجود این دو احتمال در معنای حدیث چطور می‌توانیم مانند پرسشگر به طور قطعی بگوییم: امامان شیعه از مصادیق این سخن رسول خدا(ص) نیستند؛ چون حکومت به هیچ‌کدام از آنها نرسیده است؟

در نتیجه وقتی معنای این روایات مشخص نشد باید به روایات دیگر، که به طور صریح مراد آن مشخص است،‌ رجوع کنیم تا معنای این روایات روشن شود. در روایات دیگر، همان‌طور که ذکر کردیم، رسول خدا(ص) جانشینان خود را دوازده نفر معرّفی کرده و در آن بحث بر سر کسانی که بر مردم حکومت و فرمانروایی می‌کنند نیست.

همچنین در مورد ادامه اشکال پرسشگر می‌گوییم: شیعه تنها برای اثبات اینکه جانشینان رسول خدا(ص) دوازده نفر هستند به روایات مذکور استناد می‌کند، اما روش تشخیص امامان دوازده‌گانه به حکم عقل یکی از سه روش زیر است:

  1. رسول خدا(ص) به اسم و نسب جانشینان دوازده‌گانه خویش تصریح کرده باشد.
  2. آن که ادعای جانشینی رسول خدا(ص) دارد، برای اثبات ادعای خود معجزه بیاورد.
  3. کسی که به دو روش قبلی امامت و جانشینی او ثابت شده امام بعدی را معرّفی کند.

امامت امامان دوازده‌گانه شیعه به هر سه روش ثابت است. رسول خدا(ص) در روایات بسیار آن دوازده نفر را جانشین خود معرفی نموده و هر کدام از آنها برای اثبات امامت خود معجزه نشان داده‌ است. همچنين هر امامی امام پس از خود را معرّفی کرده است. برای مشاهده تصریحات رسول خدا(ص) به امامت آنها و معجزات امامان دوازده‌گانه و تصریح هر امام بر امام بعد از خود می‌توانید به کتاب إثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات تألیف «شیخ حرّ عاملی» رجوع کنید.

اما دیدگاهي که اهل سنت در موضوع خلافت برای خود برگزیده‌اند کاملاً مخالف با احادیثی است که بیان می‌کند جانشینان رسول خدا(ص) دوازده ‌نفر هستند؛ چراکه اگر آنها بخواهند خلفاي بنی‌امیّه یا بنی‌العباس را جانشینان رسول خدا(ص) بدانند با عدد دوازده جور در نمی‌آید.

۱۱۵. ارتداد صحابه پس از رسول خدا‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان ادعا می‌کنند که پس از وفات پیامبر(ص) همه اصحاب مرتد شده‌اند به جز چند نفری که بر اسلام باقی مانده‌اند. به آنها می‌گوییم که مرتد به علت شبهه یا شهوتی مرتد می‌شود و معلوم است که شبهات در صدر اسلام قوی‌تر بودند. پس کسانی که در دوران ضعف اسلام ایمانشان چون کوه‌ها بود چگونه پس از پیروزی و ظهور نشانه‌های اسلام و گسترش اسلام ضعیف خواهد شد؟!

اما درباره شهوت‌ها و امیال باید گفت: آنان که اموال و خانه و دیارشان را به خاطر خدا و پیامبرش به میل خود ترک کردند، چگونه می‌توان گفت که آنها به خاطر دوست‌داشتنی‌ها و شهوت‌هایی که خودشان آن را ترک کرده بودند مرتد شدند؟! بايد دانست كه مرتد شدن اصحاب نزد شيعه از مهم‌ترين اركان ايمان، كه امامت است، به شمار می‌آيد.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در پاسخ پرسش‌های گذشته بیان کردیم که مراد شیعه از مرتد شدن اصحاب بعد از رسول خدا(ص) ارتداد آنها از ولایت امیرالمؤمنین(ع) است. در پاسخ پرسش سیزدهم به طور مفصّل علت ارتداد آنها از ولایت حضرت(ع) را بیان کردیم؛ به آن رجوع کنید.

به علاوه شیعه معتقد نیست کسانی که در دوران ضعف اسلام ایمانشان مثل کوه بود، مانند سلمان و ابوذر و مقداد، پس از رسول خدا(ص) مرتد شدند؛ بلکه شیعه معتقد است کسانی که در زمان حیات رسول خدا(ص) منافق بودند و در دل به ایشان ایمان نداشتند، پس از شهادت رسول خدا(ص) نفاق خود را علنی کردند.

همچنین قوی بودن ایمان اصحاب در زمان حیات رسول خدا(ص) و تلاششان در راه قوّت اسلام و هجرت آنها دلیل نمی‌شود که همیشه بر راه راست باقی بمانند و هیچ‌گاه منحرف نشوند؛ چراکه به شهادت قرآن، اصحاب حضرت موسی(ع)، که سختی‌های بسیاری در راه پیروی از ایشان کشیدند و شکنجه‌های فرعون را تحمل کردند، به محض اینکه خداوند آنها را با فتنه سامری امتحان نمود، اکثر آنها گوساله‌پرست شدند؛ به طوری که جانشین حضرت موسی(ع)، یعنی حضرت هارون(ع)، را تنها گذاشتند و نزدیک بود ایشان را به قتل برسانند. خداوند متعال در قرآن می‌فرماید:

(وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى‏ إِلى‏ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُوني‏ مِنْ بَعْدي أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخيهِ يَجُرُّه إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني‏ وَ كادُوا يَقْتُلُونَني‏ فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْني‏ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمين)[۵۴۹]

و چون موسى خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بازگشت، گفت: پس
از من چه بد جانشينى براى من بوديد! آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد؟
و الواح را افكند و سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود می‌كشيد. [هارون] گفت: اى فرزند مادرم، اين قوم مرا ضعیف و ناتوان يافتند و نزدیک بود مرا بكشند. پس کاری نکن که دشمنان مرا شماتت کنند و مرا در شمار گروه ستمكاران
قرار نده.

در احاديث متواتر چنین وارد شده که پیامبر در مورد امت اسلام فرمود: «شما نیز همان روش گذشتگان، یعنی یهود و نصارا، را دنبال خواهید کرد؛ به حدّی که اگر آنها درون خانه سوسماری رفته باشند شما نیز خواهید رفت». بخاری روایت کرده است:

ابی‌سعید گفت پیامبر(ص) فرمود: از سنت کسانی که پيش از شما بودند وجب به وجب و ذراع به ذراع تبعیت خواهید کرد، به حدّی که اگر به خانه سوسماری رفته باشند شما نیز خواهید رفت. گفتیم: ای رسول خدا آیا مراد شما یهود و نصارا است؟ فرمود: پس چه کسی؟!».[۵۵۰]

دیگر محدثان اهل سنت نیز این حدیث را به همین مضمون نقل کرده‌اند.[۵۵۱] در نتیجه همان‌طور که اصحاب حضرت موسی و عیسی(ع) دین خود را تغییر دادند، اصحاب پیامبر ما نیز همان کار را انجام دادند و از روش یهود و نصاری پیروی کردند.

۱۱۶. عدالت صحابه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان معتقدند که اصحاب درستکار و عادل نیستند؛ اما در کتاب‌های شیعه روایاتی را می‌بینیم که بر عدالت اصحاب دلالت می‌کنند! از آن جمله روایت کرده‌اند که پيامبر در حجة الوداع گفت: «نضّر الله عبداً سمع مقالتي فوعاها، ثم بلغها إلى من لم يسمعها ...<sym>»</sym>؛ «خداوند تر و تازه کند بنده‌ای را که سخن را شنید و آن را حفظ کرد و سپس به کسى که آن را نشنیده رساند...».[۵۵۲]

اگر اصحاب عادل و درستکار نبودند چگونه پیامبر به آنها اعتماد می‌کند تا هر یک از آنها سخن او را به کسانی که آن را نشنیده‌اند برساند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه هیچ‌گاه به طور کلّی در مورد اصحاب حکم نمی‌کند، بلکه معتقد است باید زندگانی یکایک آنها بررسی شود تا مؤمن از منافق جدا گردد.

اما حدیثی که پرسشگر به آن استدلال کرد، به هیچ وجه دلالت ندارد که
رسول خدا(ص) به جمیع اصحاب خود اعتماد کرده است. در این حدیث رسول خدا(ص) برای مردم سخنرانی نموده و سپس برای کسانی که سخن ایشان را به دیگران برساند دعا کرده است و این یعنی دعای رسول خدا(ص) شامل کسانی که سخن ایشان را به دیگران نرسانند نمی‌شود. در هیچ خبری هم ذکر نشده که جمیع افرادی که در آن مجلس حضور داشتند خبر رسول خدا(ص) را به دیگران رسانده باشند.

همچنین رسول خدا(ص) در این حدیث برای کسانی که سخن ایشان را به سایر مردم برسانند دعای خاصّی نکرد که دلالت داشته باشد آنها اهل بهشت هستند یا عاقبت به خیر خواهند شد و مؤمن از دنیا خواهند رفت.

همان‌طور که در پاسخ پرسش نود ذکر کردیم، خداوند متعال در قرآن تصریح کرده که میان اصحاب رسول خدا(ص) منافق وجود داشت. با توجّه به این نکته آیا طبق حدیثی که پرسشگر ذکر کرد می‌توان گفت رسول خدا(ص) به منافقان نیز اعتماد کرده است؟! چون آنها نیز جزء اصحاب ایشان بوده‌اند؟! مسلّما هر سخن خوبی که رسول خدا(ص) در مورد اصحابش بیان کند، شامل اصحاب منافق نمی‌شود؛ نفاق اصحاب را باید با بررسي اعمال آنها در زمان حیات رسول خدا(ص) و پس از شهادت ایشان، از قبيل فرار از جنگ، تصمیم به ترور رسول خدا(ص)، دشنام دادن به پیامبر(ص) و توهین به ایشان، ضرب و شتم دختر ایشان شناخت که در پاسخ به پرسش‌های مختلف، منابع آن از کتب اهل سنت ذکر شد.

۱۱۷. ازدواج پيامبر(ص) با دختران خلفا[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

به یکی از شیعیان گفته شد: آیا پیامبر(ص) ما را به آن دستور نداده که همسر شایسته‌ای انتخاب کنیم و با افراد خوب فامیل شویم و از آنها زن بگیریم و به آنها زن بدهیم؟ گفت: بله؛ شکی نیست! به او گفتند: آیا تو برای خودت می‌پسندی که داماد کسی بشوی که حرامزاده است؟! گفت: پناه به خدا! به او گفته شد: شما به دروغ ادّعا می‌کنید که عمر بن الخطاب پسر زنی زناکار به نام صهاک[۵۵۳] است!..[۵۵۴] و شما ادعا می‌کنید که حفصه، دختر عمر، مانند پدرش منافق و پلید بود؛ بلکه کافر بود. آیا به نظر شما پیامبر داماد کسی می‌شود که حرامزاده است؟! آیا برای خودش همسری فاسد و منافق را می‌پسندد؟! سوگند به خدا که شما به پیامبر و اصحاب تهمت می‌زنید و چیزهایی برای آنها می‌پسندید که برای خودتان نمی‌پسندید!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

درباره نسب عمر بن الخطاب تحقيقاتي صورت گرفته و گزارشاتي در منابع اهل سنت وجود دارد که خواننده محترم را به برخي از اين آثار ارجاع مي‌دهيم.

أبومنذر هشام بن محمّد بن السّائب الکلبي، مثالب العرب و العجم، باب تسمية من تديّن بسفاح الجاهليّة، ح۶۷، ص۹۵؛ أبي‌يعلي الموصلي، مسند، ج۶، ص۳۶۰ و ۳۶۱؛ محمّد بن جرير الطّبري، جامع البيان عن تفسير آي القرآن، ج۷، ص۱۱۰؛ ابن أبي‌حاتم الرّازي، تفسير القرآن العظيم، ج۴، ص۱۲۱۹؛ مجمع الزّوائد هيثمي، ج۷، ص۱۸۸؛ تاريخ المدينة لابن شبة النّميري، ج۳، ص۷۹۶ و ۷۹۷؛ أبوعثمان عمرو بن بحر الجاحظ، البيان و التّبيين، ص۳۵۲؛ أبوعبيد القاسم بن سلام الهروي، غريب الحديث، ج۴، ص۱۶۱ و ۱۶۲؛ ابن ابي‌الحديد معتزلي، شرح نهج البلاغة، ج۱۲، ص۳۹؛ ابن اثير، النّهاية في غريب الحديث و الأثر، ج۳، ص۳۳۸؛ ج۴، ص۲۹۰؛ زمخشري، الفائق في غريب الحديث، ج۱، ص۱۷؛ ابن منظور، لسان العرب، ج۵، ص۳؛ ج۷، ص۶۳؛ ج۱۰، ص۲۱۷؛ ج۱۴، ص۴۴؛، زبيدي، تاج العروس، ج۱۳، ص۲۸۹؛ ج۱۹، ص۱۶۶.

بنابراين اگر برخي از علما با استناد به احادیثی که در کتاب‌هاي اهل سنت نقل شده نسب عمر بن الخطاب را ناصحیح دانسته‌اند، کساني که اين موضوع را قبول ندارند باید به جای دشنام دادن به علماي شيعه، پاسخگوی روایات خود باشند.

۱۱۸. مقصود از ارتداد صحابه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

وقتی منافقان و مرتدان چنان در میان اصحاب زیاد بودند که شیعه ادعا می‌کنند، پس چگونه اسلام گسترش یافت و چگونه فارس و روم سقوط کردند و بیت المقدس فتح شد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همان‌طور که در پاسخ به شبهات قبل چندین بار متذکّر شدیم مراد شیعه از ارتداد اصحاب ارتداد آنها از اسلام نیست؛ بلکه مراد ارتداد آنها از ولایت امیرالمؤمنین(ع) است. بنابراین اکثر اصحاب شهادت به یگانگی خداوند و نبوّت رسول خدا(ص) می‌دادند و اسلام را قبول داشتند، ولی از جانشین رسول خدا(ص) رویگردان شدند و منحرف گشتند و همان اسلامی که به آن معتقد بودند را نیز گسترش دادند.

۱۱۹. ديدگاه کاشف الغطا در‌باره بيعت امام علي(ع) با ابوبکر و عمر[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۱۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

عالم بزرگ شیعه محمد آل کاشف الغطاء در مورد علی می‌گوید: «وقتی علی دید که دو خلیفه قبل از او ـ یعنی ابوبکر و عمر ـ نهایت تلاش خود را در پخش و گسترش کلمه توحید و مجهز کردن لشکرها و گسترش دادن دامنه فتوحات مبذول داشتند و خودکامگی ننمودند، با آنها بیعت کرد و راه صلح در پیش گرفت».[۵۵۵]

پس آنها کلمه توحید را گسترش دادند و لشکرها را در راه خدا مجهز نمودند و طبق اعتراف یکی از علمای بزرگ شیعه فتوحات زیادی به دست آنها انجام یافت؛ پس چرا شیعیان آن دو را متهم می‌کنند که سران کفر و نفاق و ارتداد بوده‌اند؟ این چه تناقضی است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

عقیده شیعه را تنها آیات صریح و محکم قرآن و روایات ائمه معصومین(ع)، که صدور آن از معصومین قطعی باشد، تشکیل می‌دهد؛ این چنین نیست که هر عالمی عقیده‌ای خلاف سخنان معصومین عرضه کرد، عقیده شیعه باشد. در مورد سخن کاشف الغطاء نیز مسئله همین است. سخن ایشان مخالف روایات صحیحی است که از ائمّه معصومین(ع) به ما رسیده و هیچ روایتی در تأیید سخن او وجود ندارد.

به علاوه همان‌طور که در پاسخ پرسش‌های گذشته بیان کردیم فتوحات و کشورگشایی دلیل بر ایمان کسی نمی‌شود؛ چراکه پادشاهان و سلاطین ظالم و تشنگان قدرت نیز برای گسترده نمودن محدوده سلطنت خود کشورگشایی می‌کنند و فتوحات بسیاری به ارمغان می‌آورند و این دلالت بر ایمان آنها ندارد.

به علاوه وقتی منصبی که سلطان به ناحق تصاحب نموده، مشروعيت ندارد پس هر تصمیم‌گیری و کشورگشاییِ او نیز مشروع نخواهد بود و عذاب خداوند را به دنبال دارد.

۱۲۰. استناد شيعه به حديث ارتداد براي عادل نبودن همه صحابه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان برای اثبات اینکه اصحاب بعد از پیامبر(ص) مرتد شده‌اند از این حدیث استدلال می‌کنند که پیامبر فرمود: «يرد عل<sym>ى</sym> رجال أعرفهم ويعرفونني، فيذادون عن الحوض، فأقول(ع) أصحابي، أصحابي<sym>!</sym> فيقال(ع) إنك لا تدري ما أحدثوا بعدك<sym>»</sym>؛ «مردانی بر من وارد می‌شوند که آنها را می‌شناسم و آنان مرا می‌شناسند و آنها از حوض من بازداشته می‌شوند و آن‌گاه من می‌گویم: اصحاب من، اصحاب من هستند! گفته می‌شود تو نمی‌دانی که چه چیزهایی بعد از تو پدید آورده‌اند».[۵۵۶]

به شیعه‌ها باید گفت: این حدیث عام است و کسی را به طور خاص نام نبرده است. عمار بن یاسر و مقداد بن اسود و ابوذر و سلمان فارسی و کسان دیگری که از دیدگاه شیعه مرتد نشده‌اند در این حدیث استثنا نشده‌اند. حتي خود علی بن ابی‌طالب هم مستثنا نشده است! پس چگونه شما حدیث را مختص بعضی قرار می‌دهید و بعضی را می‌گویید که حدیث به آنها تعلق ندارد؟! هر کسی که با فردی از اصحاب کینه و دشمنی داشته باشد می‌تواند ادعا کند که این حدیث در مورد همان فردی است که او نسبت به وی کینه دارد!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

مخالفان شیعه معتقدند جمیع اصحاب رسول خدا(ص) خوب و عادل بوده‌اند.
شیعه برای اثبات بطلان عقیده آنان و برای اثبات این مطلب که بعضی از اصحاب رسول خدا(ص) منافق بوده‌اند به حدیث مذکور استناد می‌کند، نه برای اثبات اینکه جمیع اصحاب رسول خدا(ص) پس از ایشان مرتد شده‌اند! پس وقتی از این حدیث مشخص شد که بعضی از اصحاب پیامبر منافق بوده‌اند و این چنین نبوده که جمیع آنها عادل و باتقوا باشند. در این صورت بر شخص مؤمن واجب می‌شود که زندگی اصحاب را بررسی کند تا بفهمد در زندگی کدام‌یک از آنها نشانه‌های نفاق وجود دارد؛ نشانه‌هایی مثل بغض علی بن ابی‌طالب(ع)، تغییر احکامی که رسول خدا(ص) از طرف خداوند برای مردم بیان کرد و امثال این امور که بر نفاق صاحب آن دلالت دارد.

۱۲۱. جعلي بودن خطبه مالک اشتر[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

مالک اشتر یکی از یاران بزرگ علی، که شیعیان او را بزرگ و گرامی می‌دارند، می‌گوید(ع)

أيها الناس، إن الله تبارك وتعالى بعث فيكم رسوله محمداً(ص) بشيراً ونذيراً، وأنزل عليه الكتاب فيه الحلال والحرام والفرائض والسنن، ثم قبضه إليه وقد أدى ما كان عليه، ثم استخلف على الناس أبا بكر فسار بسيرته واستن بسنته، واستخلف أبو بكر عمر فاستن بمثل تلك السنّة. [۵۵۷]

ای مردم خداوند تبارک و تعالی در میان شما محمد(ص) را به عنوان مژده‌دهنده و بیم‌دهنده مبعوث کرد و کتاب [قرآن] را بر او نازل فرمود که در آن حلال و حرام و فرائض و سنت‌ها بیان شده‌اند. سپس بعد از آنکه پیامبر وظیفه‌اش را انجام داد خداوند او را به سوی خویش برد و ابوبکر خلیفه پیامبر شد و او به شیوه پیامبر رفتار کرد و پس از ابوبکر عمر به خلافت رسید و او نیز به شیوه ابوبکر عمر کرد.

مالک اشتر ابوبکر و عمر را می‌ستاید اما با وجود این شیعیان در برابر این ستایش چشم‌هایشان را می‌بندند و در مجالس و حسینیه‌های خود، که از طعنه زدن به ابوبکر و عمر خالی نیست، از آن یادی نمی‌کنند! پس چرا؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

سخنی که پرسشگر از مالک اشتر نقل کرد در هیچ یک از منابع حدیثی و غیر حدیثی شیعه ذکر نشده و تنها بعضی از علمای اهل سنت این سخن را در کتاب‌هاي خود نقل کرده‌اند. بنابراین این حدیث مورد قبول شیعه نیست.

به علاوه مضمون سخن مذکور، که به مالک اشتر نسبت داده شده، با عقیده اهل سنت نیز مخالف است؛ چون در عبارت آمده بود(ع) «<sym>و</sym> استخلف علی النّاس ابابکر<sym>»</sym>، یعنی: «رسول خدا(ص) ابوبکر را خلیفه و جانشین خود بر مردم کرد» و این مخالف با عقیده اهل سنت است؛ چراکه اهل سنت معتقدند رسول خدا(ص) هیچ کس را خلیفه و جانشین خود نکرد و ابوبکر بن ابی‌قحافه جانشین پیامبر است چون جمیع اصحاب بر خلافت او اجماع نمودند. ولی پرسشگر برای فریفتن جوانان شیعه عبارت را چنین ترجمه کرد: «ابوبکر خلیفه پیامبر شد». همچنین در عبارت آمده بود: «<sym>و</sym> استخلف ابوبکر عمر<sym>»</sym> یعنی: «ابوبکر عمر را خلیفه و جانشین خود کرد»، ولی پرسشگر ترجمه نمود: «و بعد از ابوبکر عمر به خلافت رسید» تا با ترجمه عبارت قبلی منطبق شود و این فریبکاری نشانه‌ خوبی برای جوانان شیعه خواهد شد تا بفهمند که پرسشگر و امثال او با انصاف در مورد دینِ خود تحقیق نمي‌کنند و تنها قصد فریفتن مردم را دارند.

۱۲۲. چگونگي بيعت امام علي(ع) با خلفا[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ابن حزم از شيعيان می‌پرسد که علی پس از شش ماه با ابوبکر بیعت کرد؛ یا تأخیر او در بیعت کار درستی بوده است که در این صورت پس بیعت کردن او نادرست بوده است و اگر بیعت کردن او کار درستی بوده است پس او به خاطر تأخیر در انجام دادن آن اشتباه کرده است![۵۵۸]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ابن حزم اندلسی اعتقاد خود و اهل سنت را امری مسلّم جلوه داده و سپس طبق آن به شیعه اشکال کرده است؛ کاملاً مانند پرسشگر که در بسیاری از پرسش‌های این کتاب چنین کاری انجام داده است.

شیعه معتقد است امیرالمؤمنین(ع) به اختیار خود با ابوبکر بن ابی‌قحافه بیعت نکرد، بلکه پس از اینکه ایشان را به مرگ تهديد کردند سخن حضرت هارون را به زبان آورد که فرمود: (قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي)؛ «ای پسر مادرم این قوم مرا ضعیف یافتند و نزدیک بود مرا بکشند<sym>»</sym>.[۵۵۹] سپس برای بیعت کردن حتی دست خود را نیز باز نکرد و ابوبکر بن ابی‌قحافه به همین راضی شد که دستش را به عنوان بیعت به دست مشت شده امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) بزند.[۵۶۰]

۱۲۳. عصمت حضرت فاطمه‌<sym>۳</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چرا شیعیان به عصمت فاطمه<sym>۳</sym> اعتقاد دارند، ولی دو خواهر ایشان، رقیه<sym>۳</sym> و
ام کلثوم<sym>۳</sym>، را معصوم نمی‌دانند؛ درحالی‌که این دو هم مثل فاطمه از دختران
رسول خدا(ص) هستند؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه به خاطر اینکه حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> فرزند رسول خداست به عصمت ایشان معتقد نیست، بلکه شیعه تنها پیرو نصوص قرآن و فرامين قطعی رسول خدا(ص) و ائمه معصومین(ع) است. ازاين‌رو چون رسول خدا(ص) و ائمه(ع) به عصمت ایشان تصریح کرده‌اند و آیه تطهیر در حق ایشان نازل شده است، به عصمت حضرت فاطمه<sym>۳</sym> معتقديم. ولی در مورد دو دختر دیگر رسول خدا(ص) سخني از طرف رسول خدا یا امامان معصوم وارد نشده که بر عصمت آن دو دلالت کند. بنابراین اگر چه شیعه به آن دو دختر رسول خدا(ص) نیز احترام می‌گذارد، ولی قائل به عصمت آنها نیست؛ چون دلیلی بر عصمتشان وجود ندارد و آیه تطهیر نیز در شأن آنها نازل نشده است.

۱۲۴. رفتار متفاوت امام علي(ع) با خلفا و اصحاب جمل و صفين[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

وقتی به شیعه‌ها گفته می‌شود چرا علی در مورد خلافت پس از وفات پیامبر(ص) به کشمکش نپرداخت و حال آنکه طبق ادعای شیعیان، طبق نص الهی، خلافت حق او بوده است، می‌گویند چون پیامبر(ص) او را وصیت کرده بود که پس از او فتنه‌ای ایجاد نکند و شمشیر نکشد! به آنها گفته می‌شود: پس چرا بر اهل جمل و صفین شمشیر کشید و در این جنگ‌ها هزاران مسلمان کشته شده است؟! قبل از همه باید بر کدام ظالم شمشیر کشید؟! ظالم اول یا چهارم یا دهم یا...؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

کشمکش کردن و اعتراض کردن با شمشیر کشیدن و جنگیدن متفاوت است، ولی پرسشگر این دو را با هم خلط کرده است.

شیعه معتقد است امیرالمؤمنین(ع) با خلفا نجنگید و علیه آنها شمشیر نکشید؛ چراکه رسول خدا(ص) به ایشان دستور داده بود که صبر کند،[۵۶۱] نه اینکه با آنان کشمکش نکند. البته شیعه چنین مطلبی را قبول ندارد؛ بلکه حضرت با آنها کشمکش کرد و حقانیت خود و بطلان آنها را برای مردم باز گفت. با ابوبکر بن ابی‌قحافه بیعت نکرد تا اینکه ایشان را تهدید به مرگ کردند. همچنین در پاسخ پرسش سیزدهم ذکر کردیم که دوازده نفر از یاران امیرالمؤمنین(ع) در محضر ایشان به ابوبکر بن ابی‌قحافه و عمر بن الخطاب نسبت به تصدي خلافت اعتراض کردند.

همچنین علت جنگیدن حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) با اهل جمل و صفّین و نهروان و شمشیر کشیدن بر آنها دستور رسول خدا(ص) به ایشان بود که در پاسخ پرسش نوزدهم مصادر و منابع آن را ذکر کردیم.

علّت اینکه رسول خدا(ص) به حضرت دستور داد با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگد این است که شرايط در آن زمان تغییر کرده بود. در آن زمان امیرالمؤمنین(ع) به حکومت رسیده بود و سربازان در اختیار ایشان بودند. در نتیجه حضرت با جمیع کسانی که علیه ایشان شمشیر کشیدند جنگید و حکم خداوند را بر آنها جاری نمود. مانند رسول خدا(ص) که یک زمان به خاطر مصالحی با کفار صلح کرد و در زمان دیگر با آنها جنگید، امیرالمؤمنین(ع) نیز در یک زمان علیه مخالفان خود شمشیر نکشید و در زمان دیگر با آنها جنگید.

۱۲۵. معناي خاتميّت و تداوم امامت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان بین پیامبران <sym>و</sym> ائمه فرق زیادی قائل نیستند. شیخ آنها مجلسی درباره ائمه می‌گوید(ع) «ما دلیلی برای متصف نبودن ائمه به نبوت نمی‌بینیم جز آنکه خاتم الانبیاء رعایت شود و نبوت و امامت فرقی ندارند».[۵۶۲]

سؤال این است وقتی که وظیفه‌ها و خصوصیت‌هایی که ویژه پیامبران هستند از قبیل عصمت و رساندن از سوی خدا و معجزات و غیره با وفات خاتم الانبیاء محمد(ص) متوقف نشده‌اند و پایان نیافته‌اند و بعد از او در دوازده نفر دیگر این خصوصیّت‌ها متجلّی گشته‌اند پس اهمیت عقیده ختم نّبوت چیست؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اهمیّت خاتمیّت این است که شریعت جدیدی از طرف خداوند فرستاده نمی‌شود و حرام رسول خدا(ص) تا روز قیامت حرام است و حلال ایشان تا روز قیامت حلال است. ائمه معصومین(ع) بیان کنندگان شریعت جدّشان رسول خدا(ص) هستند و مردم را از ضلالت و گمراهی باز می‌دارند و راه هدایت را به آنها نشان می‌دهند. به این صورت ادامه دهنده راه پیامبران می‌باشند و خداوند متعال به وسیله آنها حجت خود را بر بندگانش تمام می‌کند.

۱۲۶. تفسيرصحيح حديث منزلت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان معتقدند از ادله وجوب خلافت علی پس از رسول الله(ص) این است که ایشان علی را در غزوه تبوک جانشین خود در مدینه کرد، و به او فرمود: «مقام تو نسبت به من مانند مقام هارون نسبت به موسی است». اگر تصور آنان درست باشد، قاعدتاً باید پیامبر(ص) در دیگر غزواتی که علی مشارکت نداشته است ایشان را جانشین خود کند؛ درحالی‌که می‌بینیم عثمان بن عفان و عبدالله بن أم مکتوم نیز جانشین آن حضرت شده‌اند؛ چرا شیعه این دو را خلیفه نمی‌دانند؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه نمی‌گوید به این خاطر که رسول خدا(ص) در غزوه تبوک امیرالمؤمنین(ع)
را جانشین خود قرار داد ایشان خلیفه رسول خداست. بلکه شیعه معتقد است چون رسول خدا(ص) در مورد امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «جایگاه تو نسبت به من مثل جایگاه هارون است نسبت به موسی غیر از اینکه بعد از من پیامبری نخواهد بود» پس حضرت امیرالمؤمنین(ع) خلیفه رسول خداست؛ چراکه هارون خلیفه و جانشین حضرت موسی(ع) بود، ولی رسول خدا(ص) در مورد عثمان و ابن امّ مکتوم و دیگران چنین سخنی نفرمود.

۱۲۷. قاعده لطف و غيبت امام زمان‌[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان می‌گویند که وجوب تعیین امام به قاعده لطف الهی[۵۶۳] برمی‌گردد و عجیب این است که امام دوازدهم آنها در کودکی پنهان شده و تا به امروز بیرون نیامده است! پس، از امام شدن او چه لطفی به مسلمانان رسیده است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

امامت مثل نبوّت لطفی است از طرف خداوند. خداوند به بندگانش لطف می‌کند و برای هدایت آنها امامان، که اهل بیت رسول خدا(ص) هستند را می‌فرستد تا مردم را هدایت کنند؛ حال اگر یکایک ائمه(ع) جمیع احکام دین را بیان کردند و راه حق و حقیقت را به انسان‌ها نشان دادند و باطل را برای همه مشخّص نمودند و حجت را بر همه تمام کردند، در این صورت اگر خداوند آخرین آنها را به خاطر مصحلتی مخفی کند خلاف لطف نیست؛ چراکه راه حق و باطل مشخّص شده و حجت بر بندگان تمام گشته و همه چیز را امامان قبلی روشن کرده‌‌اند. بلکه غائب شدن امام دوازدهم(ع) نیز لطفی از طرف خداوند است؛ چراکه خداوند می‌خواهد به وسیله ایشان عدالت را در تمامی زمین بگستراند و ظلم را از بین ببرد و برای حفظ جانش و دیگر مصالح او را مخفی نموده است.

۱۲۸. اثبات امامت به‌وسيله معجزه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه مدّعی است که ارسال انبیا و نصب ائمه بنا بر قاعده «لطف» است. ولی می‌بینیم که خداوند متعال انبیا را به‌وسیله معجزه یاری کرده است و مخالفان آنها را به هلاکت رسانده است. سؤال این است: دلایل شما در مورد تأیید ائمه از سوي خداوند و غضب او بر مخالفان ائمه چیست؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر مراد پرسشگر این است که انبیا معجزه داشتند و به همین دلیل همیشه بر مخالفان خود پیروز می‌شدند، چنین سخنی صحیح نیست؛ چراکه بسیاری از پیامبران در راه تبلیغ خداوند و توحید و هدایت مردم شهيد شدند و دشمنان آنها هلاک نشدند؛ مثل حضرت یحیی(ع) که ایشان را سر بریدند. ولی اگر مراد پرسشگر این است که انبیا(ع) با ارائه معجزه نبوّت خود را ثابت می‌کردند و خداوند به این وسیله حجت خود را بر مخالفان آنها تمام مي‌کرد و هرکس پس از اتمام حجت ایمان نمی‌آورد را به آتش دوزخ می‌فرستاد، این سخن صحیح است و شیعه نیز در مورد امامان معصوم(ع) همین اعتقاد را دارد. ائمّه(ع) برای اثبات امامت خود معجزه ارائه کرده‌اند که عالم شیعه سیدهاشم بحرانی این معجزات را در کتاب مدينة المعاجز جمع‌آوری کرده تا بر مخالفان حجت تمام شود. با مشاهده معجزاتی که در این کتاب برای هر یک از ائمّه(ع) به اسانید و طرق مختلف نقل کرده تواتر آن مشخّص خواهد شد. همچنین امامت به وسیله تصریح رسول خدا(ص) به نام جانشینان خود ثابت می‌شود و چنانچه امامی که امامتش با معجزه و تصریح رسول خدا ثابت شده، به امامت امام بعدی تصریح کند، امامت او نیز ثابت می‌گردد.

برای مشاهده تصریحات رسول خدا(ص) به نام ائمه و تصریحات هر امام به نام امام بعدی و همچنین معجزات آنان می‌توانید به کتاب اثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات تألیف «شیخ حرّ عاملی» مراجعه کنید.

۱۲۹. عصمت امامان(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۲۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان ادعا می‌کنند که ائمه‌شان معصومند؛[۵۶۴] اما به اتفاق همه کارهایی از ائمه سر زده که با عصمت ايشان منافی و متضاد است؛ براي مثال:

الف) حسن بن علی با پدرش علی در اینکه به جنگ کسانی برود که می‌خواهند انتقام خون عثمان را بگیرند مخالف بود؛ تردیدی نیست که یکی درست می‌گفته و یکی بر خطا بوده است و هر دو نزد شیعه امام معصومند!

ب) حسین بن علی در قضیه صلح با معاویه با برادرش حسن مخالف بود؛ تردیدی نیست که یکی کارش درست بوده و دیگرى بر اشتباه بوده است و از دیدگاه شیعه هر دو امام معصومند!

ج) بعضی از کتاب‌های شیعه از علی روایت کرده‌اند که گفت: از گفتن حق به من یا ارائه مشورت عادلانه ابا نورزید، زیرا من از خطا و اشتباه ایمن نیستم.[۵۶۵]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است جمیع ائمه(ع) معصوم هستند، ولی اموری که در تضاد با عصمت آنها در سؤال ذکر شد، آن طور که پرسشگر ادّعا کرد مورد اتفاق همه نیست.

اما در مورد این مطلب که امام حسن(ع) با جنگیدن با خون‌خواهان عثمان مخالف بود و در این مورد با پدرش امیرالمؤمنین(ع) مخالفت می‌کرد، چنین مطلبی دروغ است و شیعه آن را قبول ندارد. بلکه علمای اهل سنت این مطلب را در کتاب‌هاي خود ذکر کرده‌اند. تمام روایات شیعه بر این مطلب متّفق هستند که امام حسن(ع) به هیچ وجه با پدرش در مورد جنگیدن با طالبین خون عثمان مخالف نبود؛ بلکه در لشکر پدرش همراه با پدر بزرگوارش علیه دشمنان می‌جنگید و آنها را به هلاکت می‌رساند؛ زيرا می‌دانست به فرموده رسول خدا(ص) علی بن ابی‌طالب(ع) همیشه همراه حق و قرآن است.

امّا در مورد این مطلب که حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) در قضیه صلح با معاویه با برادرش امام حسن مجتبی(ع) مخالف بود: این مطلب نیز مانند قبلی دروغ است و تنها اهل سنت آن را نقل کرده‌اند و در هیچ یک از روایات شیعه یافت نمی‌شود.

امّا در مورد سخنی که از امیرالمؤمنین(ع) نقل کرد که حضرت فرمود: «به من مشورت دهید که من نیز از خطا و اشتباه در امان نیستم»، پرسشگر تنها قسمتی از اين روايت را نقل کرد و متن حدیث را به طور کامل نقل نکرد که مراد حضرت مشخص شود. حضرت امیرالمؤمنین(ع) فرمود:

از گفتن حق یا ارائه مشورت عادلانه به من ابا نورزید که من در نفس خودم بالاتر از آن نیستم که خطا نکنم و خطا و اشتباه را از کار خودم در امان نمی‌بینم؛ مگر اینکه خداوند آنچه بیش از من مالک آن است را در مورد نفس من کفایت کند.[۵۶۶]

امیرالمؤمنین(ع) در این حدیث بیان می‌کند که به عنوان اینکه یک انسان است ممکن است خطا کند؛ مگر اینکه خداوند نفس ایشان را کفایت کند. اما ادله دیگر و فرمایش‌هاي قطعی رسول خدا(ص) بیان می‌کند که خداوند همیشه نفس امیرالمؤمنین(ع) را کفایت می‌کند و حضرت را از خطا و اشتباه در امان می‌دارد؛ مانند نزول آیه تطهیر در حق ایشان که خداوند ایشان را از هر پلیدی و بدی پاک کرد؛ دقیقا مانند سخن حضرت یوسف(ع) که خداوند در قرآن از ایشان نقل کرده است؛ حضرت یوسف با اینکه پیامبر خدا و معصوم بود فرمود:

(وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحيم)

و من نفس خویش را تبرئه نمی‌کنم که نفس قطعاً به بدی امر می‌کند؛ مگر کسی که خداوند رحم کند که پروردگار من آمرزنده مهربان است.[۵۶۷]

نتیجه آنکه روایت مذکور نه تنها عصمت ایشان را نفی نمی‌کند بلکه بیانگر عصمت ایشان است.

۱۳۰. کمک گرفتن از کفار در مقابله با شورشيان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در این زمان وقتی علمای اهل سنت سرزمین حرمین فتوا دادند که کمک گرفتن از کافران در مقابل بعثی‌های مرتد در حال ضرورت جایز است، شیعیان کار علمای اهل سنت را تقبیح کردند و به آنها بد و بیراه گفتند. اما عالم معروف آنها ابن مطهر حلی در کتابش منتهی الطّلب فی تحقیق المذهب [۵۶۸] نقل می‌کند که شیعیان، به جز طوسی، همه بر این اجماع کرده‌اند که کمک گرفتن از ذمّی‌ها برای جنگیدن با شورشیان جایز است! پس این تناقض یعنی چه؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

علامه حلی فتوا داده که کمک گرفتن از کافران ذمّی[۵۶۹] برای جنگیدن با شورشیان اشکال ندارد، نه کافران حربی.[۵۷۰] درحالی‌که علمای اهل سنت کمک گرفتن از کافران حربی را در مقابل بعثی‌ها جایز دانستند. بنابراین فتوای علامه حلی بر خلاف فتوای علمای اهل سنت است و موافقتی با فتوای آنان ندارد.

به علاوه بر فرض که سخن پرسشگر درست باشد، چنین سخنی تنها اشکال به فتوای بعضی علمای شیعه است و دلیل بر بطلان مذهب حق تشیع نمی‌شود.

۱۳۱. نفي امامت زيد بن علي و امامت امام زمان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

یکی از قواعد شیعه این است که هر کسی از اهل بیت ادعای امامت کند و چیزهای خارق‌العاده‌ای که نشانگر صدق و راستی او هستند ارائه دهد، امامت او ثابت می‌شود؛ اما با آنکه زید بن علی ادعای امامت کرد شیعیان امامت او را نپذیرفتند و در مقابل امامت را برای مهدی غایب، که خود ادعای امامت نکرده و آن را اظهار ننموده چون طبق عقیده آنها در کودکی غایب و پنهان شده است، ثابت کردند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

زید بن علی ادعای امامت نکرد و هیچ سخنی از او نقل نشده که در آن چنین ادّعایی کرده باشد. او تنها قیام کرد که ظلم را از بین ببرد و سپس حکومت را به اهل بیت واگذار کند.

به علاوه زید بن علی معجزه و امری خارق‌العاده ارائه نکرد که شیعیان امامتش را قبول کنند و هیچ روایت و حدیثی از او به ما نرسیده که نشان دهد برای اثبات امامتش امری خارق‌العاده نشان داده باشد.

اما اینکه پرسشگر گفت حضرت مهدی<sym>[</sym> ادّعای امامت نکرد، چراکه در کودکی از دنیا رفت: چنین سخنی صحیح نیست. در احادیث بسیاری وارد شده که پدر ایشان امام حسن عسکری(ع) امام زمان را در سن طفولیّت به اصحاب خود نشان داد و فرمود ایشان وصی و جانشین من است و امام زمان(ع) نیز برای اثبات امامتش در سن طفولیّت اخباری غیبی برای اصحاب بیان کرد که احادیث آن در کتب علمای شیعه موجود است؛ براي مثال می‌توانید به کتاب کمال الدین و تمام النعمة شیخ صدوق(رض) مراجعه کنید. همچنین امام زمان<sym>[</sym> در زمان غیبت صغری نوّابی برای خود مشخص کرد که اوامر و نواهی ایشان را به شیعیان برسانند. بنابراین این سخن صحیح نیست که ایشان ادعای امامت نکرده است.

۱۳۲. دلايل امامت امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

وقتی این آیه نازل شد که: (إِنَّ الله يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّواْ الْأَمَانَاتِ إِلىَ أَهْلِهَا[۵۷۱] «خداوند به شما فرمان مى‏دهد كه امانت‌ها را به صاحبانش بدهيد<sym>»</sym>، پیامبر بنی‌شیبه را فراخواند و کلید کعبه را به آنها داد و گفت(ع)

خذوها يا بني<sym>‌</sym>طلحة خالدة مخلدة فيكم إلى يوم القيامة، لا ينزعها منكم إلا ظالم.

ای بنی‌طلحه آن را بگیرید برای همیشه تا روز قیامت به دست شما خواهد بود و کسی جز ستمگری آن را از دست شما نخواهد گرفت.[۵۷۲]

پیامبر(ص) در مورد خادم و سدنه کعبه چنین می‌گوید، پس چرا در مورد خلافت علی، که برای همه مسلمانان مهم بود و مصالح زیادی به آن وابسته است، چنین چیزی نگفت؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

حدیث مذکور را، که پرسشگر در مورد بنی‌شیبه نقل کرد، تنها بعضی علمای اهل سنت در کتاب‌هاي خود نقل کرده‌اند و در هیچ کدام از کتب حدیثی شیعه ذکر نشده است. بنابراین پرسشگر چطور علیه شیعه به حدیثی استناد می‌کند که شیعه آن را قبول ندارد؟! بلکه شیعه معتقد است بنی‌شیبه خائن و ظالم هستند و وقتی امام زمان<sym>[</sym> ظهور کند آنها را مجازات خواهد کرد.

به علاوه پیامبر(ص) در مورد خلافت و امامت و جانشینی حضرت امیرالمؤمنین(ع) بارها و بارها سخنرانی کرد و به این مطلب تصریح نمود؛ مثل حدیث غدیر،
حدیث منزلت، حدیث سفینه، نزول آیه اولی الأمر، نزول آیه ولایت[۵۷۳] و دیگر آیات و روایت که به صورت متواتر در کتاب‌هاي شیعه و سنی در مورد امیرالمؤمنین(ع) وارد شده است.

۱۳۳. جريان سرپيچي از لشکر اسامه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان حدیثی ساخته‌اند که در آن آمده است: «لعنت خدا بر کسی باد که در لشکر اسامه شرکت نکرد و از آن باز ماند».[۵۷۴] آنها با ساختن این حدیث می‌خواهند بر عمر لعنت بفرستند! اما فراموش کرده‌اند که آنها باید دو چیز را ثابت کنند:

الف) یکی اینکه علی از شرکت در لشکر اسامه باز نمانده است و اگر باز نمانده و شرکت کرده پس او به امامت ابوبکر اعتراف کرده است؛ چون او راضی شد که سرباز فرماندهی باشد که ابوبکر او را تعیین کرده است!

ب) یا اینکه بگویند علی در لشکر اسامه شرکت نکرده است، پس علی مشمول دروغی می‌شود که ساخته‌اند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

طبق احادیث شیعه و سنی رسول خدا(ص) در زمان حیات خویش اسامه هفده ساله را امیر لشکر و عمر بن الخطاب و دیگر اصحاب را، که از نظر سن و جایگاه اجتماعی بالاتر بودند، جزء سربازان او قرار داد که در پاسخ پرسش ۱۱۱ حدیث آن را از منابع اهل سنت ذکر کردیم.

امّا در احادیث شیعه چنین وارد شده که رسول خدا(ص) امیرالمؤمنین(ع) و فضل بن عبّاس را نزد خود نگه داشت تا از ایشان مراقبت کنند؛ چراکه ایشان در حال احتضار بود و دیگران مانند ابوبکر و عمر را سربازان لشکر اسامه قرار داد و فرمود: «خداوند لعنت کند کسی را که از لشکر اسامه تخلّف کند».[۵۷۵]

در هیچ‌یک از احادیث اهل سنت نیز وارد نشده که رسول خدا(ص) حضرت امیرالمؤمنین(ع) را نیز تحت فرمان اسامه قرار داده باشد؛ درحالی‌که در مورد عمر بن الخطاب صریحاً این مطلب وارد شده است.

با توجّه به این مطلب مشخّص شد که ابوبکر اسامه را به عنوان فرمانده مشخّص نکرده بود و در زمان پیامبر اصلا چنین اختیاری نداشت؛ بلکه رسول خدا(ص) شخصاً اسامه را فرمانده لشکر قرار داد. در نتیجه اگر حضرت امیرالمؤمنین(ع) با لشکر اسامه همراه می‌شد، اعتراف به امامت ابوبکر نبود.

۱۳۴. قرآن امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان می‌گویند نسخه‌ای از قرآن پیش علی بود که به همان صورت که قرآن نازل شده ترتیب داده شده است! از آنها می‌پرسیم که علی پس از عثمان به خلافت رسید، پس چرا او این قرآن کامل و دست‌نخورده را بیرون نیاورد؟![۵۷۶] و قرآن حال حاضر همان قرآنى است از مرويات علی و به همان صورت که قرآن نازل شده ترتیب داده نشده است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است قرآنی که امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) جمع‌آوری کرد نه تنها به ترتیب نزول بود، بلکه حضرت تمام شأن نزول آیات، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه و عام و خاص قرآن را مشخص کرده بود و بیان کرده بود که هر آیه در مورد چه کسی نازل شده است.

شیعه معتقد است وقتی امیرالمؤمنین(ع) مکر مردم و بی‌وفایی آنها را دید، ملازم خانه‌اش شد و شروع به جمع‌آوری قرآن کرد. پس از خانه خارج نشد تا اینکه تمامی قرآن را جمع‌آوری کرد و قرآن را طبق نزول آن و ناسخ و منسوخش نوشت. ابوبکر بن ابی‌قحافه نزد او فرستاد که خارج شو و بیعت کن. حضرت به ابوبکر پیغام فرستاد که من مشغول هستم و قسم خورده‌ام که عبا روی دوش خود نیندازم مگر برای نماز تا اینکه تمامی قرآن را جمع‌آوری کنم. پس قرآن را در پارچه‌ای جمع‌آوری کرد و آن را مهر نمود و نزد مردم آمد درحالی‌که آنها با ابوبکر در مسجد رسول خدا(ص) جمع
شده بودند. حضرت با بلندترین صدا فریاد زد و فرمود: «ای مردم من از زمانی که رسول خدا(ص) از دنیا رفت مشغول غسل ایشان و سپس جمع‌آوری قرآن بودم تا اینکه تمامی قرآن را در این پارچه جمع‌آوری کردم. خداوند هیچ آیه‌ای از قرآن بر پیامبرش نازل نکرده مگر آنکه تمامی آن را در این پارچه جمع کرده‌ام و هیچ آیه‌ای از قرآن نیست مگر آنکه رسول خدا(ص) آن را برای من خواند و تأویلش را به من یاد داد». مردم گفتند: «ما نیازی به آن نداریم و مثل آن نزد ما هست».[۵۷۷]

اما اینکه چرا حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) وقتی به حکومت رسید دوباره آن قرآن را به مردم عرضه نکرد؟ حضرت در حدیثی پاسخ این مطلب را داده است؛ امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) فرمود:

پیشوایان قبل از من کارهای بزرگی انجام دادند و در انجام دادن آن عمداً با
رسول خدا(ص) مخالفت کردند و من اگر مردم را به ترک این کارها مجبور می‌کردم و این امور را به همان طوری باز می‌گرداندم که در زمان رسول خدا(ص) بود، در این صورت لشکر من پراکنده می‌شد؛ به حدّی که در لشکرم تنها من باقی می‌ماندم و عدّه کمی از شیعیانم که فضیلت و امامت مرا از کتاب خدا و سنت پیامبرش ‑ نه از غیر این دو ‑ شناخته‌اند. اگر در مورد مقام ابراهیم(ع) دستوری صادر می‌کردم و آن را به همان جایی که رسول خدا(ص) گذاشته بود برمی‌گرداندم و فدک را به ورثه حضرت فاطمه<sym>۳</sym> برمی‌گرداندم و صاع و مد رسول خدا(ص) را به همان شکلی که بود تغییر می‌دادم و زمین‌هایی که پیامبر(ص) تعیین کرده بود را به اهلش می‌دادم و خانه جعفر بن ابی‌طالب را به ورثه‌اش می‌دادم و آن را از مسجد جدا می‌کردم و قضاوت‌های ظالمانه امامان پيش از خود را برمی‌گرداندم و آن زمین‌های خیبر که تقسیم شده
بود را بازمی‌ستاندم و دفتر عطاها و هدیه‌ها را از بین می‌بردم و همان‌طور که
رسول خدا(ص) عطا می‌فرمود عطا می‌کردم و اموال را ثروت بین اغنیا قرار نمی‌دادم و فرزندان بنی‌تغلب را اسیر می‌کردم و به مردم دستور می‌دادم که در ماه رمضان به غیر از نماز واجب را به جماعت نخوانند، در این صورت عده‌ای از لشکریانم، که همراه من می‌جنگند، فریاد سر می‌دادند که ای اهل اسلام، و گفتند: سنت عمر تغییر داده شده و تو ما را از خواندن نماز مستحبّی به جماعت در ماه رمضان نهی می‌کنی؛ به حدّی که ترسیدم در گوشه‌ای از لشکرم قیام کنند... .[۵۷۸]

در نتیجه وقتی امیرالمؤمنین(ع) می‌دانست که اگر قرآنش را به مردم عرضه کند باز آن را قبول نخواهند کرد، پس دیگر آن قرآن را ظاهر نکرد و آن را به اهل بیت خود سپرد تا معارف آن را برای شیعیان خود بیان کنند و حقیقت باقی بماند.

خلاصه آنکه قرآن علی بن ابی‌طالب(ع) طبق روایات زیاد و معتبر وجود داشته و حضرت نیز آن را برای مردم آشکار کرده و حق را کتمان نکرده و حجت خداوند را بر مردم تمام نموده است.

۱۳۵. مقصود از اهل بيت از ديدگاه شيعه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان ادعا می‌کنند که اهل بیت و خاندان پیامبر(ص) را دوست می‌دارند، اما کارهایی می‌کنند که با این ادعا منافی و متضاد است؛ زیرا آنها نسب بعضی از خاندان و اهل بیت را انکار کرده‌اند؛ چنان که دختران پیامبر رقیه<sym>۳</sym> و ام کلثوم<sym>۳</sym> را از اهل بیت نمی‌دانند! عباس، عموی پیامبر، و فرزندانش را از اهل بیت بیرون کرده‌اند. همچنین زبیر
پسر صفيه عمّه پیامبر(ص) را از عترت و خاندان پیامبر نمی‌دانند. آنها بسیاری از
فرزندان فاطمه را دوست نمی‌دارند و با آنها دشمنی مي‌کنند؛ بلکه به آنها فحش و
ناسزا می‌گویند؛ مانند زيد بن علی و فرزندش یحیی و ابراهیم و جعفر فرزندان موسای کاظم و برادر امام حسن عسکری جعفر بن علی. شيعيان معتقدند که حسن بن حسن «مثنی» و پسرش عبدالله «المحض» و فرزندش محمد (النفس الزکیه) مرتد شده‌اند! همچنین در مورد ابراهیم بن عبدالله و زکریا بن محمد باقر و محمد بن عبدالله بن حسین بن حسن و محمد بن قاسم بن حسین و یحیی بن عمر و... چنین عقیده‌ای دارند. پس کجاست ادعای محبت آل بیت؟! سخن یکی از شیعیان گواهی بر این مطلب است که می‌گوید: «سایر فرزندان حسن بن علی کارهای زشتی می<sym>‌</sym>کردند که نمی<sym>‌</sym>توان کارهایشان را تقیه قرار داد».[۵۷۹]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

مراد شیعه از اهل بیت رسول خدا(ص) تنها امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه زهرا و حضرت امام حسن مجتبی و حضرت اباعبدالله الحسین و نُه فرزند ایشان(ع) هستند که عصمت آنها با روایات متواتر و ادلّه قطعی ثابت شده است؛ امّا دیگران که با رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) رابطه نسبی دارند، اگر اعتقاد و عمل آنها صحیح باشد شیعه آنها را تکریم می‌کند و به آنها احترام می‌گزارد و اگر اعتقاد آنها نسبت به رسول خدا(ص) و جانشینان ایشان صحیح نباشد شیعه برای آنها احترامی قائل نیست؛ حتی اگر از فرزندان امامان معصوم باشند؛ چراکه مَثَل آنها مَثَل فرزند حضرت نوح(ع) خواهد بود.

اما در مورد حضرت امّ کلثوم و رقیّه دختران رسول خدا(ص)، بر خلاف ادعای پرسشگر، شیعه آنها را مؤمن و بزرگوار می‌داند و همیشه از آنها به خوبی یاد کرده است. اگر بعضی محقّقان شیعه گفته‌اند رقیّه و امّ کلثوم دختران خود رسول خدا(ص) نبوده‌اند، بلکه ربیبه‌های ایشان بوده‌اند، سخن آنان به خاطر دشمنی با این دو بانوی بزرگوار نیست؛ بلکه تحقیقی تاریخی است که با بررسی تاریخ به چنین نتیجه‌ای رسیده‌اند. البته ما نظریه آنان را صحیح نمی‌دانیم؛ چراکه در احادیث بسیاری از ائمه معصومین(ع) وارد شده که این دو بانوی بزرگوار را دختران رسول خدا(ص) معرّفی کرده‌اند.

نتیجه آنکه ملاک نزد شیعه اعتقاد به وحدانیّت خدا و رسالت حضرت محمّد(ص) و امامت دوازده جانشین رسول خدا و برائت از دشمنان آنان است. هرکس چنین اعتقادی نداشت، حتی اگر از نسل رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) نیز باشد، گمراه است و مانند فرزند حضرت نوح(ع) خواهد بود که به خاطر عدم تبعیت از پیامبر زمانش، خداوند او را از خاندان نوح نفی کرد و فرمود: (إنَّه لَیسَ مِن أهلِكَ)؛ «او از اهل تو نیست<sym>»</sym>[۵۸۰] از طرفي هرکس اعتقادش صحیح بود و از دستورات خداوند پيروي کرد از جمله هدایت شدگان است؛ اگر چه بدترین اصل و نسب را داشته باشد؛ چراکه حضرت ابراهیم(ع) فرمود: (فَمَن تَبِعَنِي فَإنَّهُ مِنِّي)؛ «هرکس از من تبعیت کند از من است<sym>»</sym>.[۵۸۱]

اما درباره زید بن علی چنین نیست که شیعه به او دشنام ‌دهد، بلکه روایاتی در مدح زید بن علی وارد شده است؛ براي مثال می‌توانید به کتاب عیون أخبار الرّضا'(ع) تألیف شیخ صدوق، «باب ما جاء عن الرّضا(ع) فی زید بن علی»،[۵۸۲] رجوع کنید. شیخ صدوق در این باب هفت حدیث در مدح زید بن علی نقل کرده است.

۱۳۶. اهل بيت(ع) و حديث ارتداد[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

بزرگ‌تر و خطرناک‌تر از آن این است که شیعیان همه اهل بیت را، که در قرن اول بوده‌اند، کافر مي‌دانند؛ زیرا در روایت‌ها و منابع مورد اعتمادشان آمده است که پس از پیامبر(ص) همه مردم مرتد شدند، به جز سه نفر: سلمان و ابوذر و مقداد. بعضی نيز می‌گویند فقط هفت بر اسلام باقی ماندند؛ اما از این هفت نفر هیچ کس از اهل بیت نیست.[۵۸۳] پس شیعه همه را مرتد و کافر قرار داده‌اند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همان‌طور که در پاسخ به پرسش‌های گذشته چندین بار تکرار کردیم مراد روایات مذکور ارتداد مردم از ولایت اهل بیت رسول خدا(ص) است؛ یعنی موضوع حدیث در مورد اهل بیت(ع) است که مردم از ولایت آنها برگشته‌اند، پس چگونه اهل بیت داخل در این حدیث باشند؟ آیا آنها از ولایت خود برگشته‌اند؟!

به علاوه اگر مراد شما از اهل بیت هر شخصی باشد که رابطه نسبی با رسول خدا یا امیرالمؤمنین دارد، در این صورت اگر کسی از آنها پس از رسول خدا(ص) فرمان ایشان مبنی بر جانشینی امیرالمؤمنین(ع) را رد کرده باشد گمراه است و مَثَل او مَثَل فرزند حضرت نوح(ع) خواهد بود.

از طرفي وقتی رسول خدا(ص) و اهل بیت ایشان(ع) حدیثی درباره مردم بیان می‌کنند خودِ آنها را شامل نمی‌شود و این مطلب در سخنان آنها به خوبی بیان شده است. شیخ صدوق(رض) در این باره چنین روایت کرده است:

شخصی گفت به امام صادق(ع) گفتم: آیا رسول خدا(ص) درباره ابوذر، که خدا او را رحمت کند، نفرمود: «آسمان‏ سايه‏ نيفكنده و زمين حمل نكرده سخنگویی را که راستگوتر از ابوذر باشد»؟ فرمود: «چرا». گفتم: «پس رسول خدا و امیرالمؤمنین و حسن و حسین چه شدند؟ (آیا ابوذر از آنها هم راستگوتر است؟)» به من فرمود: «سال چند ماه است»؟ گفتم: «دوازده ماه». فرمود: «چند ماه حرام است»؟ گفتم: «چهار ماه». فرمود: «آیا ماه رمضان هم جزء ماه‌های حرام است»؟ گفتم: «نه». فرمود: «در ماه رمضان شبی است که از هزار شب افضل و برتر است؛ ما اهل بیتی هستیم که هیچ کس با ما قیاس نمی‌شود».[۵۸۴]

۱۳۷. صلح امام حسن و قيام امام حسين‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

حسن بن علی با اینکه یاوران و لشکریانی داشت و می‌توانست جنگ را ادامه دهد، اما با معاویه صلح کرد و در مقابل برادرش حسین، با اینکه افرادش کم بودند و می‌توانست صلح کند و جنگ را رها کند، علیه یزید قیام کرد. پس یکی از دو برادر کارش درست بوده و دیگری کارش اشتباه بوده است؛ زیرا اگر دست کشیدن حسن و صلح کردن او، با اینکه توانایی جنگیدن را داشت، به جا بوده است، قیام حسین بدون آنکه قدرتی داشته باشد، با اینکه می‌توانست صلح کند اشتباه است و اگر قیام حسین با اینکه توانایی نداشت بحق و به جا بوده است، صلح کردن حسن و دست کشیدن او از جنگ با اینکه قدرت داشت اشتباه بوده است!

بلکه بعضی از افراد برجسته اهل بیت را به صراحت کافر قرار داده‌اند! مانند عباس عموی پیامبر(ص) که شیعه می‌گویند که این آیه درباره او نازل شده است: (وَ مَن كاَنَ فىِ هَذِه أَعْمَى‏ فَهُوَ فىِ الاَخِرَةِ أَعْمَى‏ وَ أَضَلُّ سَبِيلا[۵۸۵] «و هر كه‌ در اين‌ دنيا كور باشد (يعني: كوردل‌ و فاقد بصيرت‌ معنوي‌ باشد، به‌طوري‌ كه‌ توان‌ نگرش‌ در حجت‌ها، آيات‌ و برهان‌های‌ خداوند را نداشته‌ باشد) پس‌ او در آخرت نيز نابينا و گمراه‌تر است».

پسر عباس، عبدالله بن عباس، که دانشمند امت و مفسّر قرآن بود، را کافر دانسته‌اند؛ در الکافی جمله‌ای درباره عبدالله بن عباس آمده که به کفر او اشاره می‌کند و می‌گوید که او جاهل و بی‌عقل بود![۵۸۶] در رجال الکشی آمده است: «اللهم العن ابني فلان وأعم أبصارهما، كما عميت قلوبهما<sym>»</sym><sym>!</sym><sym>؛</sym> «بار خدایا فرزندان فلانی را لعنت کن و چشم‌هایشان را کور کن؛ چنان که دل‌هایشان را کور کرده‌ای ...».[۵۸۷] شیخ و عالم شیعیان حسن المصطفوی در توضیح این عبارت می‌گوید: «آنها عبدالله بن عباس و عبیدالله بن عباس هستند».[۵۸۸]

شیعیان با دختران پیامبر، غیر از فاطمه، کینه و دشمنی می‌ورزند و چنان از آنها نفرت دارند که بعضی گفته‌اند که اینها دختر پیامبر نیستند.[۵۸۹] پس کجاست محبت اهل بیت که شیعیان ادعای آن را می‌کنند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است امامت و عصمت امام حسن مجتبی و حضرت اباعبدالله الحسین(ع) با نصوص قرآن و سخنان متواتر رسول خدا(ص) ثابت شده است. بنابراین آن دو امام بزرگوار هر کاری انجام دهند به دستور خداوند و صحیح است و مخالفان شیعه برای ردّ این مطلب باید به ادلّه‌ای که شیعه برای امامت و عصمت آن بزرگواران اقامه کرده اشکال کند. در غیر این صورت ذکر این مطلب، که یکی از حسنین(ع) صلح کرده و دیگری به جنگ پرداخته، عصمت آنها را رد نمی‌کند؛ چراکه حجت خداوند هر کاری انجام دهد به دستور خداوند است.

به علاوه مطلبی که پرسشگر در پرسش بیان کرد مبنی بر اینکه امام حسن مجتبی(ع) یار و یاور داشت ولی صلح کرد و امام حسین(ع) یاری نداشت ولی جنگید، صحیح نیست؛ بلکه طبق نقل معتبر معاویه فرماندهان سپاه امام حسن(ع) را یکی پس از دیگری با پول فراوان خرید و آنها حضرت را تنها گذاشتند و بعضی از یاران حضرت نیز علیه حضرت شوریدند؛ به طوری که به ایشان حمله کردند و پای مبارک ایشان را با خنجر دریدند و وارد خیمه ایشان شدند و سجاده را از زیر پای ایشان کشیدند.[۵۹۰] بنابراین حضرت یاران با وفایی نداشت و تنها عده کمی از شیعیان برای حضرت باقی مانده بودند. حضرت نیز به فرمان خداوند، برای حفظ جان آنها، با معاویه صلح کرد. البته حضرت برای صلح نیز شروطی قرار داد؛ از جمله اینکه معاویه حق ندارد برای خودش جانشین تعیین کند. بنابراین حتی اگر صلح حضرت با معاویه به فرمان خداوند نبود، باز هر عاقلی حکم به صحّت کار ایشان مي‌کرد و ایشان با معاویه صلح کرد همان‌طور که رسول خدا(ص) در حدیبیه با کفار صلح کرد.

درباره سیّدالشّهدا(ع) نیز مطلب آن چنان که پرسشگر ذکر کرد نیست، بلکه ایشان بیعت کردن با یزید را حرام می‌دانست؛ چراکه یزید مردی فاسق و شرابخوار بود که انسان‌های بی‌گناه را می‌کشت و علناً مرتکب فسق و فجور می‌شد. همچنین رسول خدا(ص) فرموده بود: خلافت و حکومت بر آل ابوسفیان حرام است؛ به همین دلیل حسین بن علی(ع) از بیعت کردن با یزید خودداري کرد.[۵۹۱]

اما این سخن که بعضی از افراد برجسته اهل بیت، مثل عبّاس عموی پیامبر و فرزندش عبدالله بن عبّاس را کافر قرار داده‌اند، همان‌طور که گفتیم آن کسانی که محبت و اطاعت از آنها واجب است دوازده جانشین رسول خدا(ص) هستند که معصومند؛ اما سایر افراد که رابطه نسبی با رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) دارند، اگر اعتقادشان صحیح بود و به امامت جانشینان رسول خدا(ص) معتقد بودند از هدایت شدگان هستند و اگر نه گمراه خواهند بود؛ مثل فرزند حضرت نوح(ع) که با وجود داشتن رابطه نسبی با پیامبر خدا کافر شد و داشتن رابطه نسبی با پیامبر او را نجات نداد.

اما در مورد حضرت رقیّه و امّ کلثوم، دختران رسول خدا(ص)، در پاسخ پرسش‌های گذشته نیز متذکّر شدیم که بر خلاف ادعای پرسشگر شیعه آنها را مؤمن و بزرگوار می‌داند و همیشه از آنها به خوبی یاد کرده است.

۱۳۸. شرکت نداشتن امام علي(ع) در جنگ با مرتدين[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در زمان خلافت ابوبکر، علی در جنگ با مرتدین مشارکت کرد و کنیزی از افراد اسیر شده بنی‌حنیفه بهره او شد که بعدها علی از او صاحب فرزندی به نام محمد بن الحنفیه گردید. از این چنین بر می‌آید که از دیدگاه علی خلافت ابوبکر درست بوده است و اگر درست نمی‌بود علی مشارکت با او را در این امر نمی‌پسندید.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) به هیچ وجه در جنگ با مرتدین در زمان حکومت ابوبکر شرکت نکرد و هیچ روایتی در کتاب‌هاي شیعه یافت نمی‌شود که چنین دلالتی داشته باشد. مطلب مذکور نیز تنها در کتاب‌هاي اهل سنت نقل شده است.

اما اینکه مادر محمد بن حنفیه چگونه همسر امیرالمؤمنین شد، محمّد بن جریر بن رستم طبری شیعی اعتقاد شیعه در این باره را چنین روایت کرده که امیرالمؤمنین(ع) فرمود:

پیامبر(ص) من و خالد بن ولید را به یمن فرستاد و فرمود: «اگر از هم جدا شدید، هرکدام از شما امیر لشکر خود است. ولی اگر به هم پیوستید، ای علی تو امیر خالد بن ولید هستی. پس بر خانه‌هایی حمله کردیم و از میان آنها خوله بنت جعفر جان الصّفا را اسیر کرديم. و خوله به خاطر زیبایی‌اش جان الصّفا نامیده شده بود؛ من خوله
را برای خود برداشتم. خالد این مسئله را از من غنیمت شمرد و بریدة اسلمی را نزد رسول خدا(ص) فرستاد تا اینکه من خوله را برای خود برداشته‌ام را به ایشان خبر دهد. پیامبر(ص) به بریده فرمود: «بهره علی بن ابی‌طالب در خمس بیش از آن است که برداشته و او پس از من ولیّ و سرپرست شماست» و این کلام پیامبر را ابوبکر و عمر هم می‌شنیدند.[۵۹۲]

گرچه مورّخان اهل سنت نیز قضیه خوله مادر محمد بن حنفیه را، آن گونه که پرسشگر بیان کرد، ذکر نکرده‌اند؛ براي مثال: بلاذری دو نقل متفاوت در مورد خوله ذکر کرده است:

  1. علی بن محمّد مدائنی گوید: رسول خدا(ص) حضرت علی را به یمن فرستاد

و ایشان از قبیله بنی‌زبید، که همراه با عمرو بن معدی کرب مرتدّ شده بودند، خوله
را اسیر کرد و خوله نصیب خودِ ایشان شد و این قضیه در زمان رسول خدا(ص) بود. رسول خدا(ص) به حضرت علی فرمود: «اگر خوله برایت پسری به دنیا آورد نام و کنیه مرا بر او بگذار». خوله هم بعد از اینکه حضرت فاطمه<sym>۳</sym> از دنیا رفت پسری برای حضرت علی به دنیا آورد و حضرت نام او را محمّد و کنیه‌اش را ابوالقاسم گذاشت».[۵۹۳]

  1. خراش بن إسماعیل العجلی گوید: در اول خلافت ابوبکر بنی‌أسد بن خزیمه بر قبیله بنی‌حنیفه حمله کردند و خوله بنت جعفر را اسیر کردند. او را به مدینه آوردند و به حضرت علی فروختند. خبرش به قبیله خوله رسید، پس آنها هم به مدینه نزد حضرت علی آمدند و خوله را به ایشان معرفی کردند و جایگاه بالای خوله نزد خودشان را به ایشان خبر دادند. حضرت علی هم خوله را آزاد کرد و مهرش را پرداخت و با او ازدواج کرد. خوله هم برای حضرت پسری به نام محمّد به دنیا آورد و قبلاً حضرت علی به رسول خدا(ص) عرض کرده بود: «آیا به من اجازه می‌دهی که اگر پسری برایم به دنیا آمد، نام و کنیه شما را برایش برگزینم»؟ پیامبر فرمود: «بله»؛ به همین خاطر نام ابن الحنفیّه را محمّد و کنیه‌اش را ابوالقاسم گذاشت. بلاذری گوید: «این خبر ثابت‌تر از خبر مدائنی است».[۵۹۴]

نتیجه آنکه طبق نقل اوّل، خوله در زمان حیات رسول خدا(ص) تحت سرپرستی امیرالمؤمنین(ع) درآمد، نه در زمان جنگ ابوبکر با مرتدّین و طبق نقل دوم نیز حضرت به عنوان سربازی برای ابوبکر نمی‌جنگید، بلکه وقتی سربازان ابوبکر از جنگ با مرتدّین به مدینه برگشتند، خوله را به امیرالمؤمنین(ع) فروختند. بنابراین آنچه پرسشگر در پرسش ذکر کرد نه موافق نقل شیعه است و نه موافق نقل مورّخان اهل سنت.

۱۳۹. چگونگي حل تعارض در روايات[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۳۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در مسائل متعددی اقوال متناقض و متضادی از جعفر الصادق نقل می‌شود؛ تقریباً هیچ مسئله فقهی نیست مگر آنکه از امام صادق در مورد آن دو قول نقل می‌شود که اغلب با هم متضاد و متناقض‌اند؛ براي مثال چاه آبی که در آن نجاستی بیفتد، یک بار امام صادق گفته است که چاه آب چون دریاست و هیچ چیز آن را پلید و نجس نمی‌کند و بار دیگر گفته است که همه آب چاه باید کشیده شود و بار دیگر گفته است هفت یا شش دلو آب از آن بکشند.

وقتی از یکی از علمای شیعه پرسیدند که راه بيرون رفتن از این تناقض و تضاد چیست، گفت: «مجتهد میان این اقوال اجتهاد کند و یکی را ترجیح دهد و اقوال دیگر را تقیه بشمارد»! به او گفته شد اگر مجتهد دیگری اجتهاد کرد و قول دیگری غیر از آن قول را ترجیح داد در مورد اقوال دیگر چه بگوید؟ گفت: «همان‌ چیز را بگوید»؛ یعنی بگوید که اقوال دیگر تقیه بوده‌اند! به او گفته شد پس همه مذهب جعفر الصادق از بین رفت؛ چون هر مسئله‌ای که به او نسبت داده می‌شود احتمال آن می‌رود که از روی تقیه آن را گفته باشد؛ چون علامتی نیست که با آن تقیه را از آنچه تقیه نیست تشخیص بدهیم!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در پاسخ پرسش چهل و نهم به طور کامل بیان کردیم که وجود تعارض در روایات شیعه به خاطر متعارض سخن گفتن معصومین(ع) نیست، بلکه به خاطر علّت‌های مختلفی از جمله جعل حدیث راویان، اختلاف نسخه‌هاي خطّی، کم‌حافظه بودن برخی راویان و برداشت اشتباه حدیث از سوي ماست که برای هر کدام از این موارد براي نمونه روایتی ذکر کرديم. همچنین بیان کردیم که وجود تعارض در روایات تنها مختص شیعه نیست و بلکه وجود تعارض روایات اهل سنت به مراتب شدیدتر و بدتر از شیعه است؛ چراکه روایات آنها در مسائل مهمّ اعتقادی نیز تعارض دارد که به نمونه‌ای از آن اشاره کردیم، به آن رجوع کنید.

اما اینکه پرسشگر گفت: علمای شیعه هنگام حلّ تعارض بین احادیث یکی را انتخاب می‌کنند و بقیه را حمل بر تقیه می‌کنند چنین سخنی صحیح نیست. علمای شیعه اعتبار جمیع احادیث نقل شده در مصادر حدیثی را بررسی می‌کنند و احادیث ضعیف را کنار گذاشته و احادیث صحیح را جمع‌آوری می‌کنند و اگر احادیث صحیح نیز با هم تعارض داشتند حدیثی که نقل کننده آن راستگوتر و در نقل حدیث دقیق‌تر و دارای حافظه قوی‌تری بوده است را ترجیح می‌دهند و اگر حدیثی مخالف قرآن بود به آن اعتماد نمی‌کنند؛ چون همان‌طور که در پاسخ پرسش چهل و نهم گذشت امامان معصوم(ع) فرموده‌اند ما خلاف قرآن صحبت نمی‌کنیم و احادیثی که به ما ‌نسبت داده می‌شود و مخالف قرآن است را قبول نکنید. ولی این چنین نیست که هر عالمی هر حديثي قبول ندارد حمل بر تقیّه کند؛ بلکه حمل کردن یک حدیث بر تقیّه دلیل می‌خواهد.

۱۴۰. منابع حديثي شيعه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

كتاب‌های معتمد و موثوق حديث نزد شيعه الوسائل الحر العاملي (م ۱۱۰۴ق) و البحار المجلسي (م ۱۱۱۱ق) و مستدرك الوسائل الطبرسي (م ۱۳۲۰ق) و تمامى اين كتاب‌ها متأخر هستند و اگر اين احاديث را از طريق سند و روايت جمع كرده‌اند پس شخص عاقل چگونه اين احاديث را قبول می‌كند، درحالي‌كه طي يازده تا سيزده، قرن نوشته شده‌اند؟! اگر ادعا شود که این روایات در کتاب‌هاي متقدم وجود داشته‌اند، چرا به این کتاب‌ها اشاره نشده که این روایات از آن کتاب‌ها نقل شده‌‌اند؟

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

مصادر حدیثی تألیف عالمانی چون احمد بن محمّد بن خالد برقی، محمّد بن حسن صفّار، ابن قولویه قمّی، محمّد بن یعقوب کلینی، شیخ صدوق، شیخ طوسی، شیخ مفید و امثال آنهاست که همگی از عالمان قرن ۳ و ۴ و ۵ هستند و در کتاب‌هاي خود احادیث را با اسانید متصل به ائمّه معصومین(ع) نقل کرده‌اند که حتی پرسشگر نیز در پرسش‌های خود گاه از احادیث آنها استفاده کرد و به کتاب‌هاي آنها ارجاع داد.

امّا کتاب بحار الأنوار و وسائل الشیعه و مستدرک الوسائل از مصادر حدیثی شیعه نیستند، بلکه این کتاب‌ها تنها احادیثی که در مصادر حدیثی شیعه نقل شده را جمع‌آوری کرده و تحت یک باب‌بندی منظّم درآورده‌اند علامه مجلسی در بحارالأنوار جمیع احادیثی که در مصادر حدیثی نقل شده را آورده و به طور منظّم باب‌بندی کرده و شیخ حرّ عاملی جمیع روایات فقهیِ نقل شده در مصادر حدیثی که بیانگر احکام و تکالیف است را در کتاب وسائل الشّیعه جمع‌آوری کرده است، و محدّث نوری روایات فقهی که در کتاب وسائل الشّیعه نقل نشده است را به عنوان تکملة کتاب وسائل جمع‌آوری کرده است.

امّا اینکه پرسشگر گفت: اگر بحارالأنوار و وسائل الشّیعه روایات خود را از کتاب‌هاي متقدّم نقل کرده‌اند پس چرا نام آن کتاب را نبرده‌اند، گویا پرسشگر حتی یک بار نیز به کتاب بحارالأنوار یا وسائل الشّیعه رجوع نکرده است. آنها در ابتدای احادیثشان صریحاً نام مصدر حدیثی که از آن حدیث نقل کرده‌اند را ذکر می‌کنند. اما نام آن را به طور مختصر بیان می‌کنند؛ مثلاً علامه مجلسی در بحارالأنوار ابتدای بعضی از احادیث می‌نویسد: «فی العیون و العلل»، یعنی این حدیث در کتاب عیون أخبار الرّضا''(ع) و در کتاب علل الشّرایع تألیف شیخ صدوق آمده است؛ حتی محدثان اهل سنت نیز از همین روش استفاده می‌کنند؛ مثلاً در اسانید بسیاری از روایات آنها عبارت «ثنا» آمده است که خلاصه عبارت «حدّثنا» است.

۱۴۱. وجود اشتراک در روايات فريقين[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

روایات و احادیث زیادی در کتاب‌های شیعه از اهل بیت نقل شده که با روایت‌های اهل سنت مطابق هستند؛ در عقیده و نپذیرفتن بدعت‌ها و دیگر چیزها روایاتی آمده که پیش اهل سنت هستند. اما شیعیان این روایات را به بهانه اینکه از روی تقیه گفته شده‌اند تأویل می‌کنند، چون که با میل و هوای نفس آنها مطابقت ندارد.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر احادیث قطعی از ائمّه معصومین(ع) در مورد موضوعی در کتاب‌هاي حدیثی شیعه باشد و اهل سنت نیز در مورد آن موضوع احادیثی نقل کرده باشند که موافق احادیث شیعه باشد، علمای شیعه به هیچ وجه به خاطر موافقت احادیث ائمّه(ع) با احادیث اهل سنت این روایات را حمل بر تقیّه نمی‌کنند؛ بلکه موافقت آن با روایات اهل سنت را موجب تقویت آن می‌دانند و به همین دلیل است که دو مذهب شیعه و سنی در بسیاری از مسائل دین با هم اتفاق نظر دارند. اما همان‌طور که در پاسخ پرسش گذشته بیان کردیم، علمای شیعه هیچ‌گاه روایتی را بدون دلیل حمل بر تقیّه نمی‌کنند و برای حمل یک روایت بر تقیّه باید دلیل وجود داشته باشد.

۱۴۲. ستوده شدن صحابي در کلام امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

صاحب نهج‌البلاغه، که یکی از کتاب‌های معتبر شیعیان است، نقل می‌کند که علی، ابوبکر و عمر را ستوده است؛ چنان که از علی نقل می‌کند که درباره ابوبکر گفت: «او پاک درحالی‌که عیب اندک داشت از دنیا رفت، خیر دنیا را به دست آورد و پیش از آن به شرّ آن گرفتار شود از دنیا رفت، اطاعت الهی را به جا آورد و به‌گونه شایسته تقوای الهی را رعایت کرد».[۵۹۵]

شیعیان وقتی مشاهده می‌کنند که علی این‌گونه ابوبکر را می‌ستاید حیران و گیج می‌شوند؛ زیرا آنچه علی می‌گويد با عقیده‌ای که شیعیان درباره اصحاب دارند مخالف است؛ چون به عقیده شیعیان در اصحاب باید عیب‌جویی شود. بنابراین سخنان امام علی را بر تقیه حمل می‌کنند و می‌گویند که علی به خاطر به دست آوردن دل کسانی که به صحت خلافت شیخین معتقد بودند چنین گفت؛ یعنی علی می‌خواست یارانش را فریب دهد! پس شيعيان باید بگویند که علی منافق و بزدل بوده است که بر خلاف آنچه در دلش بوده، چیزی دیگر اظهار می‌کرده است؛ در صورتی که علی شجاع بود و سخن حق را می‌گفت.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ابتدا متن حدیثی که پرسشگر به آن استدلال کرد را به طور کامل نقل می‌کنیم تا مشخص شود آیا امیرالمؤمنین(ع) از ابوبکر بن ابی‌قحافه یا عمر بن الخطاب تعریف کرده است یا خیر:

یکی از سخنان حضرت(ع) که در مورد یکی از اصحابش بیان می‌کند:

خدا فلانی را پاداش خیر دهد که کجی‌ها را راست نمود و بيمارى‏ها را درمان کرد و سنت را بپاداشت و فتنه‏ها را پشت سر گذاشت، با دامن پاک و عيبى اندک درگذشت؛ به نيكى‏هاى دنيا رسيد و از بدى‏هاى آن رهايى يافت، اطاعت خداوند را ادا کرد و چنان‌كه بايد از خداوند ترسيد. خود رفت و مردم را در راه‌های پراكنده به جا گذاشت كه نه گمراه، هدایت می‌شود و نه هدايت شده به يقين می‌رسد.[۵۹۶]

در این حدیث صریحاً حضرت می‌فرماید: خدا فلانی را ... پس پرسشگر چگونه در پرسش خود بیان کرد که این سخن حضرت در مورد ابوبکر بن ابی‌قحافه بوده است؟! از طرفي مصنّف کتاب نهج‌البلاغة در ابتدای خطبه مي‌گويد: «یکی از سخنان حضرت که در مورد یکی از اصحابش بیان می‌کند» و مشخّص است که ابوبکر جزء اصحاب امیرالمؤمنین(ع) نبوده است. چطور خطبه در مورد ابوبکر باشد؟

در نتیجه از طریق شیعه هیچ حدیثی که در مدح و منقبت خلفا باشد روایت نشده که علمای شیعه بخواهند آن را حمل بر تقیه کنند.

۱۴۳. عصمت امامان و مسئله سهو[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شيعيان ادعا می‌کنند که امامانشان معصوم هستند، ولی روایات زیادی دارند که در آن بیان شده که ائمه مانند دیگر انسان‌ها اشتباه می‌کنند و به خطا می‌روند ... و این روایات شیعه را دچار مشکل کرده است؛ چنان که مجلسی، عالم بزرگ شیعه، اعتراف می‌کند که: «مسئله خیلی مشکل است؛ چون اخبار و نشانه‌های زیادی بر این دلالت می‌کند که سهو و فراموشی و خطا از آنها سر می‌زده است ...».[۵۹۷]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است که رسول خدا(ص) و دوازده جانشین ایشان(ع) و حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> معصوم هستند؛ یعنی از زمان ولادت تا آخر عمر مرتکب گناه صغیره یا کبیره یا خطا و اشتباهی نمی‌شوند و هیچ روایتی در کتاب‌هاي شیعه وجود ندارد که بر عدم عصمت آنان دلالت داشته باشد. امّا آنچه علّامه مجلسی در مورد آن مي‌گوید که مسئله مشکل است و جای بحث و بررسی دارد این است که آیا معصومین(ع) دچار سهو می‌شوند یا نه؟ آن هم سهوی که از طرف خداوند باشد، نه سهوی که از طرف شیطان باشد. امّا پرسشگر کلام علّامه مجلسی را تحریف کرد و عبارت «خطا و فراموشی<sym>»</sym> را نیز در ترجمه اضافه کرد و کلام ایشان را چنین نقل کرد: «مسئله خیلی مشکل است؛ چون اخبار و نشانه<sym>‌</sym>های زیادی بر این دلالت می<sym>‌</sym>کند که سهو و فراموشی و خطا از آنها سر می<sym>‌</sym>زده است ...»، درحالی‌که علّامه مجلسی(رض) فرموده است: «مسئله خیلی مشکل است، چون اخبار <sym>و</sym> نشانه‌های زیادی بر این دلالت می‌کند که سهو از آنها سر می‌زده است ...»

حال کلام علّامه مجلسی(رض) را به طور کامل ذکر می‌کنیم تا اشتباه پرسشگر مشخّص شود. زیر آن قسمت از کلام ایشان که پرسشگر به اشتباه ترجمه کرده خط کشیده شده است:

ابتدا علّامه مجلسی(رض) حدیثی از کتاب تهذیب شیخ طوسی<sym>;</sym> نقل می‌کند و سپس در مورد آن توضیح می‌دهد: در کتاب تهذیب الأحکام به سندش از زراره نقل کرده که گفت: از امام باقر(ع) سؤال کردم: «آیا رسول خدا(ص) هیچ‌گاه دو سجده سهو انجام داد»؟ حضرت فرمود: «خیر! هیچ فقیهی دو سجده سهو به جا نمی‌آورد».

بیان حدیث: در جلد ششم در مورد عصمت ائمه(ع) از سهو و فراموشی صحبت کردیم. خلاصه مطلب آنکه علمای مذهب امامیّه اتفاق نظر دارند بر اینکه پیامبران و ائمه صلوات الله علیهم قبل از نبوّت و امامتشان و بلکه از زمان ولادت تا وقتی خداوند را ملاقات می‌کنند از تمامی گناهان صغیره و کبیره معصومند؛ چه ارتکاب آن از روی عمد باشد و چه از روی خطا و چه از روی فراموشی و کسی با این مطلب مخالفت نکرده مگر شیخ صدوق و استادش ابن الولید قدس الله روحهما. این دو جایز دانسته‌اند که خداوند پیامبران و ائمه را به سهو اندازد. البته در غیر اموری که متعلّق به تبلیغ و بیان احکام باشد، نه آن سهوی که از طرف شیطان است. علمای شیعه فرموده‌اند: خروج شیخ صدوق و استادش از اجماع و مخالفت آن دو با اتفاق تمامی علما ضرری به اجماع و اتفاق تمامی علما نمی‌زند؛ چراکه نسب شیخ صدوق و استادش معلوم است (یعنی مشخّص است که امام معصوم نیستند، به خلاف زمانی که عده‌ای از علما با اجماع مخالفت کنند و معلوم نباشد آنها که مخالفت کرده‌اند چه کسانی هستند. در این صورت دیگر این اجماع حجت نیست؛ چون ممکن است امام معصوم(ع) میان کسانی باشد که با اجماع مخالفت کرده‌اند. ولی در اینجا نسب شیخ صدوق و استادش مشخّص است و معلوم است که آن دو امام معصوم نیستند). اما سهو نمودن پیامبران و ائمه(ع) در غیر مواردی که متعلّق به واجبات و محرّمات است، یعنی اگر مثلاً در امور مباح یا مکروه مرتکب سهو شدند، ظاهر کلام اکثر علمای ما این است که آنها همگی اجماع و اتفاق نظر دارند که چنین سهوی هم از پیامبران و ائمه(ع) صادر نمی‌شود. همچنین برای اثبات این نظر خود استدلال کرده‌اند به اینکه ارتکاب سهو از طرف انبیا و امامان باعث می‌شود که مردم از آنها متنفّر شوند و از آنها دوری کنند و به کارها و فرامین انبیا و امامان اعتنا نکنند و این با لطف خداوند منافات دارد. همچنین استدلال کرده‌اند به آیات قرآن و روایاتی که دلالت دارند پیامبران و ائمه(ع) چیزی نمی‌گویند و کاری نمی‌کنند مگر آنکه وحیی است از طرف خداوند. همچنین عموم آیات و روایاتی که بیان می‌کند تأسّی و اقتدا به انبیا و امامان در جمیع گفتارها و کارهایشان واجب و تبعیت از آنها لازم است هم بر این مطلب دلالت دارد.

همچنین روایاتی که بیان می‌کند پیامبران و ائمه به وسیله روح القدس تأیید و یاری شده‌اند و روح القدس لهو و لعب انجام نمی‌دهد و مرتکب سهو نمی‌شود، این دسته روایات نیز بر این مطلب دلالت دارد. پيش‌تر از امام رضا(ع) نقل شد که در صفات امام معصوم فرمود: «او معصوم است و توفیق داده شده و استقرار یافته و از خطا و لغرش و اشتباه در امان است. (سپس علامه مجلسی در تأیید اینکه پیامبر و امام معصوم سهو نمی‌کند روایتی از تفسیر نعمانی می‌آورد که در متن عربی آورده شده و سپس می‌فرماید): و دیگر روایات که مضامینش دلالت دارد که پیامبران و امامان از ارتکاب سهو بریء و پاک هستند، حاصل آنکه این مسئله در نهایت اشکال است؛ چون بسیاری از اخبار و آیات قرآن دلالت دارد که از پیامبران و امامان(ع) سهو صادر شده است. درحالی‌که تمامی علما به غیر از عدّه بسیار اندکی اتفاق نموده‌اند که صدور سهو از آنها جایز نیست، که البته بعضی از آیات قرآن و روایات و دلائلی که در علم کلام بیان شده همین نظر اکثر علما را تأیید می‌کند. ما مسئله را به طور مفصّل در جلد ششم توضیح دادیم، اگر می‌خواهی از آن اطّلاع پیدا کنی به آن رجوع کن».[۵۹۸]

بنابراین مشخص شد که علّامه مجلسی;در مورد مسئله سهو کردن پیامبران و امامان در مباحات و مکروهات می‌فرماید: مسئله خیلی مشکل است و روایات زیادی در مورد آن وارد شده، نه در مورد عصمت آنها از تمامی گناهان و این چنین نیست که در کتب شیعه احادیثی باشد که بر عدم عصمت رسول خدا(ص) و جانشینان آنان دلالت داشته باشد.

۱۴۴. اثبات تولد امام زمان‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

امام یازدهم شیعیان، حسن عسکری، وفات یافت بدون آنکه فرزندی داشته باشد. بنابراین برای آنکه پایه‌های مذهب امامی در هم شکسته نشود و از بین نرود، فردی به نام عثمان بن سعید به دورغ گفت که امام عسكری فرزندی داشته است که در چهار سالگی پنهان شده و او جانشین پدرش است . عجیب است! شیعیان می‌گویند که ما سخن کسی جز فرد معصوم را قبول نمی‌کنیم، ولی در مورد مهم‌ترین عقیده‌اشان ادعای مردی را که معصوم نیست قبول می‌کنند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است که انسان باید از معصومین تبعیت کند و نباید اعتقادات خود را بر اساس گفته غیر معصومین، که خطا و اشتباه در آنها راه دارد، بنا کند؛ امّا در اموری مثل اثبات وجود و به دنیا آمدن شخصی حتماً به فرمایش معصوم نیاز نیست؛ بلکه خبر انسان‌های راستگو یا جمعیّت زیادی که توطئه آنها بر دروغگویی عادتاً محال باشد کافی است؛ چراکه خبر دادن از وجود شخصی امری حسّی است که هر فردی می‌تواند با مشاهده به آن شهادت دهد.

در مورد اینکه حضرت امام حسن عسکری(ع) از خود فرزندی به جا گذاشتند و ایشان را امام بعد از خود معرّفی کردند شیعه تنها به شهادت یک نفر استناد نمی‌کند؛ بلکه افراد بسیاری از اصحاب امام حسن عسکری(ع) به این امر شهادت داده‌اند که
امام حسن عسکری(ع) فرزندشان را به آنها نشان داده است و ایشان را امام بعد از
خود معرّفی کرده است. امام زمان نیز در سنّ طفولیّت برای اثبات امامت خود اخبار غیبی و اموری خارق العاده نشان داده است. همچنین رسول خدا(ص) در روایات بسیاری که اصحاب عادل و راستگوی ایشان نقل کرده‌اند دوازدهمین جانشین خود را فرزند حسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی‌طالب(ع) معرّفی کرده است.[۵۹۹]

۱۴۵. شخصيت مروان در روايات فريقين[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان همیشه به مروان بن الحکم حمله می‌کنند و هر زشتی را به او نسبت می‌دهند. سپس بر خلاف این در کتاب‌هایشان روایت می‌کنند که حسن و حسین پشت سر مروان نماز می‌خواندند![۶۰۰] عجیب اینجاست که معاویه پسر مروان با رمله دختر علی ازدواج کرد؛ چنان که نسب‌شناسان بیان کرده‌اند.[۶۰۱] همچنین زینب بنت الحسن المثنّی با نوه مروان ولید بن عبدالملک ازدواج کرده بود[۶۰۲] و ولید با نفیسه بنت زید بن الحسن بن علی ازدواج کرده بود.[۶۰۳]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

برای فهمیدن نظر رسول خدا(ص) و اهل بیت ایشان(ع) در مورد مروان بن الحکم باید به سخنان و احادیث آنها رجوع کنیم. با رجوع به احادیث مشاهده می‌کنیم که روایات زیادی در کتب شیعه و سنی از رسول خدا(ص) علیه مروان بن الحکم نقل شده است. حاکم نیشابوری ـ روایت کرده است:

عبدالرحمان بن عوف گفت: «هیچ فرزندی به دنیا نمی‌آمد مگر اینکه نزد پیامبر آورده می‌شد تا برایش دعا کند. پس مروان بن حکم را نزد پیامبر آوردند، پیامبر فرمود: او مارمولک فرزند مارمولک، ملعون فرزند ملعون است». * سند این حدیث صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را روایت نکرده‌اند».[۶۰۴]

دیگر عالمان اهل سنت نیز این حدیث را در کتاب‌هاي خود نقل کرده‌اند.[۶۰۵]

حاکم نیشابوری نيز چنین روایت کرده است:

محمّد بن زیاد گفت: وقتی معاویه برای پسرش یزید بیعت گرفت، مروان گفت: «سنت ابوبکر و عمر است». عبدالرحمان بن عوف گفت: «بلکه سنت هرقل و
قیصر (پادشاهان روم) است». [مروان به عبدالرحمان گفت:] «خداوند در مورد تو چنین نازل کرده: کسی که به پدر و مادرش گفت: اف بر شما، (یعنی خداوند در قرآن تو را با این آیه مذمّت نموده است)». خبر این جدال به عایشه رسید. عایشه گفت: «به خدا قسم مروان دروغ گفته، این آیه در مورد عبدالرحمان نازل نشده، بلکه رسول خدا(ص) پدر مروان را لعن کرد درحالی‌که مروان در صلب پدرش بود؛ پس مروان قسمتی از لعنت خداوند عزّوجلّ است». * این حدیث بر مبنای بخاری و مسلم صحیح است ولی آن را نقل نکرده‌اند.[۶۰۶]

این تنها نمونه‌ای از روایاتی است که علیه مروان در کتاب‌هاي اهل سنت وجود دارد؛ اما روایاتی که در کتاب‌هاي شیعه علیه او وارد شده بسیار بیشتر است؛ بلکه از مسلمات مذهب تشیع این است که مروان یکی از کسانی بود که جنازه مبارک امام حسن مجتبی(ع) را تیرباران کرد و با این کار مورد لعن خداوند متعال و رسول خدا(ص) و ائمه معصومین(ع) قرار گرفت.

حال اگر در مقابل این روایات بسیار زیاد، روایتی به رسول خدا(ص) و اهل بیت ایشان(ع) نسبت داده شده بود که آنها از مروان تعریف کردند یا مثلاً پشت سر او نماز خواندند، در این صورت انسان عاقل به استناد یک روایت، که روایات بسیاری با آن در تعارض است، نباید بگوید که رسول خدا(ص) و اهل بیت ایشان(ع) نظر خوبی در مورد مروان داشته‌اند؛ هر عاقلی به خوبی می‌فهمد که وجود روایات بسیار زیاد در مقابل یک روایت، دلیل بر عدم صحّت و صادر نشدن آن روایت است.

در نتیجه می‌گوییم: وقتی مروان در روایات بسیار مورد لعن و مذمّت رسول خدا(ص) و اهل بیت ایشان(ع) قرار گرفته، اگر روایتی که در مدح مروان وارد شده بر فرض محال صحیح باشد و واقعاً حسنین(ع) پشت سر مروان نماز خوانده باشند، مسلّماً چنین کاری را به خاطر تقیّه انجام داده‌اند؛ چراکه مروان در زمان حکومت عثمان بن عفان از نزدیکان و بزرگان حکومت عثمان بود.

امّا در مورد ازدواج نمودن فرزندان مروان با فرزندان علی بن ابی‌طالب(ع): چنین
مطلبی ثابت نیست و در کتاب‌هاي شیعه ذکر نشده است. تنها بعضی علمای اهل سنت در کتاب‌هاي خود ذکر کرده‌اند و چنین مطلبی توان مقابله با روایات بسیاری که شیعه و سنی از
رسول خدا(ص) و اهل بیت ایشان(ع) در لعن و مذمّت مروان بن الحکم نقل کرده‌اند را ندارد.

همچنین حتی اگر قبول کنیم که بعضی از اولاد مروان با بعضی از اولاد حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) ازدواج کرده‌اند، این دلیل بر ایمان مروان و اولاد او نمی‌شود؛ چون همان‌طور که در پاسخ پرسش‌های گذشته متذکر شدیم، اگر اهل بیت با زنی ازدواج کنند یا دختر خود را به ازدواج مردی دربیاورند به هیچ وجه دلیل بر خوب بودن یا صحّت اعتقاد آن زن یا آن مرد نیست؛ چراکه رسول خدا نیز با زنانی ازدواج کرد که پس از مدّتی به خاطر سوء رفتار یا ارتداد از اسلام، از پیامبر جدا شدند.[۶۰۷] همچنین حضرت نوح و لوط(ع) نیز با دو زن منافق و خائن ازدواج کردند و حضرت آسیه۳، که یکی از زنان نمونه و با ایمان بود، نیز با بدترین خلق خداوند در زمان خودش، یعنی فرعون لعنه الله، ازدواج کرد. حضرت لوط(ع) نیز برای منع قومش از ارتکاب گناه تصمیم گرفت دخترانش را به ازدواج آنها دربیاورد!

از طرفي وقتی خداوند در قرآن به ما خبر می‌دهد که فرزند پیامبری (فرزند حضرت نوح(ع) ) به نبوّت پدرش کفر ورزید و گرفتار عذاب الهی شد، پس به طریق اولی همسر پیامبر یا اهل بیت ایشان(ع) نیز می‌تواند به نبوّت یا امامت شوهرش معتقد نباشد؛ چراکه رابطه پسر با پدرش رابطه نسبی و جدانشدنی است، ولی با این حال خداوند به خاطر عدم تبعیت پسر از پدر، فرزند را از پدرش نفی می‌کند؛ درحالی‌که رابطه زن با شوهرش سببی است و به راحتی قابل جدا شدن است.

۱۴۶. نصرت امام زمان از سوي فرشتگان[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان <sym>ـ</sym> در داستان‌های زیادی که در مورد مهدی غایب خود می‌گویند <sym>ـ</sym> ادعا می‌کنند که وقتی مهدی به دنیا آمد(ع) «پرندگانی از آسمان بر او فرود آمدند که بال‌هایشان را بر سر و صورت و بدن او می‌مالیدند و سپس پرواز می‌کردند! وقتی به پدرش گفته شد که اینها چه هستند خندید و گفت: اینها فرشتگان آسمان هستند که برای تبرک جستن به این نوزاد پایین آمده‌اند، و این فرشتگان وقتی او ظهور کند یاوران او هستند».[۶۰۸]

سؤال اینجاست وقتی فرشتگان یاوران او هستند پس چرا می‌ترسد و در سرداب پنهان شده است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در حدیثی که پرسشگر ذکر کرد صریحاً آمده بود که این فرشتگان وقتی حضرت ظهور کند یاوران او هستند. در نتیجه وقتی خداوند اجازه ظهور به ایشان داد آن فرشتگان برای یاری حضرت در مقابل دشمنان یاوران ایشان خواهند بود؛ ولی در حال حاضر خداوند به حضرت اجازه ظهور نداده است که آن فرشتگان برای یاری ایشان بیایند. از طرفي حضرت در سرداب پنهان نشده و تنها غیبت حضرت از سرداب بوده است و الآن هرجایی که خدا بخواهد حضور دارد.

۱۴۷. شرايط امامت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان چند شرطی برای امام گذاشته‌اند: یکی اینکه از همه پسران پدرش بزرگتر باشد، او را کسی جز امام غسل ندهد، زره پیامبر(ص) بر او درست در‌آید، از همه مردم عالم‌تر باشد، جنب نشود و احتلام نگردد و اینکه او غیب بداند... اما این شرایط آنها را در مضیقه قرار می‌دهد؛ زیرا می‌بینیم که بعضی از ائمه از همه برادرانشان بزرگ‌تر نبوده‌اند؛ مانند موسای کاظم و حسن عسكری. بعضی را امامی غسل نداده است؛ مانند علی الرضا که پسرش محمد جواد او را غسل نداد؛ چون در آن وقت امام جواد هشت سال بیشتر سن نداشت. همچنین موسای کاظم را پسرش علی الرضا غسل نداد؛ زیرا در آن وقت آنجا نبود. حسین بن علی را فرزندش زین العابدین غسل نداد؛ چون بر فراش مرض بود و لشکریان ابن زیاد اجازه نمی‌دادند. زره پیامبر با بعضی برابر در نمی‌آید؛ مثل امام جواد که هنگام وفات پدرش هشت‌ساله بود و همچنین پسرش علی بن محمد جواد در حالی پدرش را از دست داد که کوچک بود. و بعضی از ائمه عالم‌ترین فرد نبودند؛ مانند آنان که در کودکی به امامت رسیده‌اند. در بعضی روایات شیعه تصریح شده که جنب می‌شدند؛ و روایت کردند که پیامبر(ص) گفت: «برای هیچ کسی جایز نیست که در این مسجد جنب شود، به جز من و علی و فاطمه و حسن و حسین».[۶۰۹]

اما دانستن علم غیب دروغی است که نیازی به ردّ کردن ندارد؛ زيرا خداوند در قرآن آن را رد كرده است و می‌بینیم که برخی از آنان به ادعای شیعه مسموم شده‌اند و وفات کرده‌اند؛ این چه علم غیبی است که از سمی بودن غذا خبر نمی‌دهد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در بعضی روایات شیعه وارد شده که وقتی امام معصومی از دنیا می‌رود جانشین ایشان از میان فرزندان ایشان آن کسی است که پس از فوت پدر از دیگران بزرگ‌تر باشد؛ البته به شرطی که بیماری جسمی نداشته باشد؛ براي مثال کلینی چنین نقل کرده است: «امام صادق(ع) فرمود: امر امامت در بزرگترین فرزند است، به شرطی که بیماری جسمی نداشته باشد».[۶۱۰]

همچنین روایت کرده است:

هشام بن سالم گوید: پس از وفات حضرت امام صادق(ع) من و مؤمن الطّاق در مدینه بودیم و مردم هم نزد عبدالله بن جعفر (معروف به عبدالله افطح) جمع شده بودند و می‌گفتند او بعد از پدرش صاحب امر امامت است. پس من و مؤمن الطّاق نزد او رفتیم درحالی‌که مردم هم نزد او بودند. علت اعتقاد مردم به امامت او این بود که از امام صادق(ع) نقل کرده بودند که ایشان فرموده: امر امامت در پسر بزرگ تر است به شرطی که مشکل جسمی نداشته باشد. پس نزد عبدالله افطح آمدیم و از او در مورد مسائلی سؤال کردیم که از پدر او سؤال مي‌کرديم. از او در مورد زکات سؤال کردیم که در چه مقدار واجب است؟ گفت: «در دویست درهم، پنج درهم زکات باید داد». گفتیم: «در صد درهم چقدر»؟ گفت: «دو درهم و نیم»! گفتیم: «به خدا مرجئه نیز چنین نمی‌گویند»! عبدالله افطح دستش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: «به خدا نمی‌دانم مرجئه چه می‌گویند»!

هشام بن سالم گوید: پس من و مؤمن الطّاق از نزد او خارج شدیم، درحالی‌که گمراه بودیم و نمی‌دانستیم به کجا برویم. پس گریه‌کنان و متحیّر در یکی از کوچه‌های مدینه نشستیم و نمی‌دانستیم به کجا و نزد چه شخصی برویم و می‌گفتیم: «به سمت مرجئه یا قدریه یا زیدیه یا معتزله یا خوارج»؟ (به سمت کدام‌یک برویم؟) در همین حال بودیم که ناگهان پیرمردی را دیدم که با دستش به من اشاره می‌کند. ترسیدم که جاسوسی از جاسوسان منصور داونیقی باشد؛ چراکه منصور در مدینه جاسوسانی داشت که منتظر بودند ببینند شیعیان امام صادق(ع) بر امامت چه کسی اتفاق نظر پیدا می‌کنند تا گردنش را بزنند؛ ترسیدم که آن پیرمرد هم از آنها باشد. پس به مؤمن الطّاق گفتم: «از من دور شو که من بر خودم و تو می‌ترسم و او تنها مرا می‌خواهد نه تو را. پس از من دور شو تا هلاک نشوی و بر دستگیری خودت کمک نکرده باشی». پس کمی از من دور شد و من همراه آن پیرمرد رفتم؛ چراکه گمان می‌کردم نمی‌توانم از دستش خلاص شوم. پس به دنبال او رفتم و بر مرگ خود یقین کردم تا اینکه مرا به درِ خانه حضرت اباالحسن موسی بن جعفر(ع) آورد و مرا رها کرد و رفت. ناگهان دیدم خادمی کنار درِ آمد و به من گفت: «خداوند تو را رحمت کند، داخل شو»! داخل خانه شدم، دیدم حضرت اباالحسن موسی بن جعفر(ع) آنجاست. حضرت در همان ابتدا به من فرمود: «نه به سمت مرجئه و نه به سمت قدریه و نه به سمت زیدیه و نه به سمت معتزله و نه به سمت خوارج؛ بلکه به سمت من، به سمت من بیایید...».[۶۱۱]

نتیجه آنکه اگر چه اسماعیل و عبدالله افطح از حضرت موسی بن جعفر(ع) بزرگ‌تر بودند، ولی اسماعیل در زمان حیات حضرت امام صادق(ع) از دنیا رفت و پس از ایشان زنده نبود که بخواهد جانشین پدرش باشد. عبدالله افطح نیز مشکل جسمی داشت و به همین خاطر به او افطح می‌گفتند؛ یعنی سری پهن یا پایی پهن داشت که باعث زشتی خِلقت او بود. به علاوه وقتی مشکل جسمی مانع امامت است به طریق اولی مشکل دینی مانع امامت خواهد بود؛ چون عبدالله افطح نسبت به مسائل دین جاهل و به شهادت تاریخ فاسق بود. پس به هیچ وجه حجت خداوند بر مردم نخواهد بود. به همین دلیل اصحاب امام صادق(ع) قائل به امامت حضرت موسی بن جعفر(ع) شدند؛ چون تنها ایشان صلاحیّت امامت داشت و با ارائه معجزه امامت خود را ثابت کرد.

همچنین وقتی حضرت امام هادی(ع) از دنیا رفت، امام عسکری(ع)، بزرگ‌ترین فرزند ایشان، پس از فوت پدر بود و برادر امام عسکری(ع)، یعنی حضرت ابوجعفر که معروف به سیدمحمّد است، در زمان حیات امام هادی(ع) از دنیا رفت و بعد از فوت پدرش وجود نداشت که جانشین پدرش باشد.

شیعه معتقد است امام معصوم را نباید کسی جز امام بعدی غسل دهد و این تنها یکی از احکام شریعت از طرف خداوند است نه نشانه امامت؛ یعنی اگر کسی تعدّی کرد و امام معصوم را غسل داد مرتکب فعل حرامی شده و در روز قیامت عذاب خواهد شد؛ نه اینکه به این وسیله امامت امام بعدی باطل شود و تصدیق این مطلب حدیثی است که شیخ صدوق(رض) نقل کرده است:

هرثمة بن أعین گوید: شبی نزد مأمون بودم تا اینکه چهار ساعت از شب گذشت و سپس به من اجازه رفتن داد و من رفتم. وقتی نیمی از شب گذشت، کسی درِ خانه را زد. یکی از برده‌های من پاسخش را داد، به او گفت: «به هرثمه بگو سرور خود را اجابت کن». من هم به سرعت بلند شدم و لباس‌هایم را برداشتم و به سرعت نزد سرورم حضرت رضا(ع) رفتم. آن خادم پیش روی من حرکت می‌کرد و من پشت سر او که ناگهان دیدم سرورم(ع) در صحن خانه‌اش نشسته است. به من فرمود: «ای هرثمه»! گفتم: «بله ای مولای من». به من فرمود: «بنشین». نشستم! به من فرمود: «ای هرثمه بشنو و حفظ کن: اکنون زمان رفتن من نزد خداوند متعال و ملحق شدنم به جدّم و پدرانم است ... به زودی مأمون نزد تو خواهد آمد و به تو خواهد گفت: ای هرثمه، آیا معتقد نبودید که امام را کسی به غیر از امامی مانند خودش غسل نمی‌دهد؟ پس چه کس اباالحسن علی بن موسی را غسل خواهد داد، درحالی‌که فرزندش محمّد در سرزمین حجاز در مدینه است و ما در طوس هستیم؟ وقتی این چنین گفت، جوابش را بده و بگو: ما می‌گوییم امام را نباید کسی غسل بدهد مگر امامی مثل خودش؛ حال اگر کسی از حدّ خود تجاوز کرد و امام را غسل داد، امامت امام به خاطر تعدّی و تجاوز غسل دهنده‌اش باطل نمی‌شود و همچنین امامت امام بعدی نیز به خاطر اینکه بر غسل دادن پدرش مغلوب شده باطل نمی‌شود. اگر ابوالحسن علی بن موسی الرضّا(ع) در مدینه رها می‌شد، فرزندش محمّد او را به صورت ظاهر و آشکار غسل می‌داد و او همین الآن هم پدرش را غسل می‌دهد، ولی به صورت مخفی و پنهانی...».[۶۱۲]

نتیجه آنکه غسل داده شدن امام معصوم به دست امام بعدی تنها یک حکم فقهی و تکلیفی است و امامت کسی را اثبات یا باطل نمی‌کند. به علاوه شیعه معتقد است که امامان معصومی که به ظاهر نزد جنازه مبارک پدر خود حاضر نبودند که او را غسل دهند به قدرت خداوند به صورت مخفی در چشم برهم‌زدنی نزد جنازه پدر خود حاضر شدند و او را غسل دادند و این یکی از معجزات آنها و دلیل بر امامت آنهاست و این مطلب در آخر حدیثی که ذکر کردیم بیان شده بود که برای تأکید آن حدیث دیگر نیز ذکر می‌کنیم:

اباصلت هروی، که خادم حضرت امام رضا(ع) بود، گوید: وقتی مأمون حضرت(ع) را مسموم کرد و حضرت به اتاق خود بازگشت، به ناگاه فرزندش امام جواد(ع)، که در مدینه بود، در اتاق ایشان حاضر شد. به ایشان گفتم: «در‌ها که بسته بود، شما چگونه وارد اتاق شدید»؟ فرمود: «آنکه مرا در یک لحظه از مدینه به اینجا آورده درها را هم برایم باز کرده است». گفتم: «شما که هستید؟» فرمود: «من حجت خدا بر تو محمّد بن علی(ع) هستم». سپس بعد از صحبت و برگرفتن آخرین توشه از پدرش، حضرت
امام رضا(ع) از دنیا رفت، پس امام جواد(ع) برای غسل دادن امام رضا(ع) به من فرمود:

بلند شو ای اباصلت و تشت مخصوص غسل دادن و آب را از انبار بیاور. گفتم: «در انبار تشتِ غسل و آب وجود ندارد». به من فرمود: «آنچه به تو امر کردم را برایم بیاور». وارد انبار شدم به ناگاه دیدم تشتِ غسل و آب وجود دارد. آن را برداشتم و لباسم را محکم بستم تا امام رضا را غسل دهم. امام جواد به من فرمود: «از من دور شو ای اباصلت؛ چون همراه من کسی غیر از تو هست که مرا در غسل دادن یاری می‌کند». سپس به من فرمود: «به انبار برو و سبدی که کفن و حنوط امام رضا در آن هست را برایم بیاور». وارد انبار شدم به ناگاه دیدم سبدی وجود دارد که هرگز آن را در آن انبار ندیده بودم. سبد را برای حضرت آوردم. ایشان هم امام رضا را کفن کرد و بر او نماز خواند. سپس به من فرمود: «برایم تابوت را بیاور». گفتم: «نزد نجّار بروم تا تابوت بسازد»؟ فرمود: «بلند شو در انبار تابوت هست». وارد انبار شدم و تابوت را یافتم که هرگز آن را ندیده بودم. آن را خدمت حضرت آوردم، ایشان هم بعد از آنکه بر امام رضا نماز خواند، امام رضا(ع) را بر دست گرفت و داخل تابوت گذاشت و دو قدمِ امام رضا را صاف نمود و دو رکعت نماز خواند که هنوز تمام نشده بود که سقف باز شد و تابوت از سقف رد شد و به آسمان رفت. گفتم: «ای پسر رسول خدا، الآن مأمون نزد ما می‌آید و امام رضا(ع) را از ما می‌خواهد، چه کار کنیم»؟ به من فرمود: «ساکت باش که جنازه ایشان برمی‌گردد. ای اباصلت، هیچ پیامبری نیست که در مشرق بمیرد و وصیّش در مغرب بمیرد، مگر اینکه خداوند بین روح و جسم آن دو جمع می‌کند. سخن حضرت تمام نشده بود که سقف باز شد و تابوت از آسمان فرود آمد. امام جواد(ع) نیز بلند شد و امام رضا(ع) را از تابوت بیرون آورد و ایشان را روی رخت‌خوابش گذاشت؛ به طوری که گویا غسل داده نشده و کفن نگشته است. سپس به من فرمود: «ای اباصلت، بلند شو و در را برای مأمون باز کن. در را باز کردم، به ناگاه دیدم مأمون با غلامانش پشت در ایستاده‌اند. مأمون با گریه و حزن وارد شد، درحالی‌که گریبانش را چاک و به صورتش لطمه زده بود و می‌گفت: «وای، ای آقای من از مصیبتت دردناک شدم». سپس وارد شد و نزد سر امام رضا نشست و گفت: «مشغول غسل و کفن حضرت شوید...».[۶۱۳]

در مورد سیدالشهداء(ع) نیز معتقدیم فرزند ایشان حضرت زین‌العابدین(ع) به قدرت خداوند در پلک چشم برهم زدنی نزد جنازه ایشان حاضر شد و ایشان را با پیراهن شهادت همراه با اصحابشان به خاک سپرد و در مورد حضرت موسی بن جعفر(ع) نیز معتقدیم فرزند ایشان حضرت امام رضا(ع) به طور غیبی و پنهانی نزد جنازه مبارک ایشان حاضر شد و ایشان را غسل داد و بر جنازه مبارکشان نماز خواند و در تصدیق این مطلب براي نمونه به يک روایت اشاره می‌کنیم:

کلینی چنین نقل کرده است:

راوی گوید: به حضرت امام رضا(ع) عرض کردم: «آنها (واقفیّه) برای ما دلیل می‌آورند و می‌گویند امام را تنها امام غسل می‌دهد»؟ حضرت فرمود: «آنها چه می‌دانند چه کسی موسی بن جعفر را غسل داد؟ به آنها چه گفتی»؟ راوی گوید به حضرت عرض کردم: «قربانت شوم به آنها گفتم اگر مولای من بگوید که زیر عرش پروردگار ایشان را غسل داده راست می‌گوید و اگر بگوید زیر زمین ایشان را غسل داده راست می‌گوید». حضرت فرمود: «این چنین نگو». گفتم: «پس چه بگویم»؟ فرمود: «به آنها بگو من او را غسل دادم». گفتم: «به آنها بگویم شما او را غسل دادید»؟ حضرت فرمود: «بله».[۶۱۴]

امّا در مورد اینکه شیعه گوید امام معصوم کسی است که زره رسول خدا(ص) برتن او راست آید، شیعه چون معتقد است امامت به وسیله معجزه ثابت می‌شود، به همین دلیل است که ائمّه(ع) چنین نشانه‌ای برای امام معصوم قرار داده‌اند؛ چون هرکس که با هر سن و سالی زره رسول خدا(ص) بر تنش راست آید به این وسیله معجزه نشان داده و امامتش ثابت خواهد شد؛ به همین دلیل زره پیامبر(ص) به تن امام جواد(ع) راست می‌آمد، با اینکه حضرت در سن کم به امامت رسیدند.

در نظر شیعه امامت با معجزه ثابت می‌شود و این نشانه‌ها به خاطر اعجازشان نشانه امامت قرار داده شده‌اند. پس مخالفان نمی‌توانند بگویند بعضی از ائمّه(ع) به خاطر سن و سال کم، مسلّماً این زره به تن آنها راست نمی‌آمده و امامتشان باطل می‌شود؛ چراکه شیعه گوید چون آنها با وجود سن و سال کم، زره رسول خدا(ص) به تن آنها راست می‌آمده پس حتماً امام معصوم و جانشین رسول خدا(ص) هستند؛ چراکه این نشانه یک معجزه است.

اما در مورد نشانه بعدی، شیعه به هیچ وجه معتقد نیست که امام معصوم جنب نمی‌شود، بلکه شیعه معتقد است امام معصوم محتلم نمی‌شود. جنابت در بیداری حالت طبیعی هر انسانی برای تولید نسل است؛ ولی احتلام در خواب و از طرف شیطان است و از آنجا که شیطان سلطنتی بر حجت خداوند ندارد و خداوند پیامبران و حجت‌های خود را از شرّ شیطان محفوظ نگه داشته، به همین دلیل امام معصوم هیچگاه در خواب محتلم نمی‌شود و تصدیق آن روایتی است که شیخ صدوق(رض) نقل کرده است:

حضرت علی بن موسی الرّضا(ع) فرمود:

امام نشانه‌هایی دارد: «او داناترین و عالم‌ترین در قضاوت، و باتقواترین و صبورترین و شجاع‌ترین و بخشنده‌ترین و عابدترین انسان در میان مردم است. او ختنه شده به دنیا می‌آید و پاک و پاکیزه است و همان‌طور که از پیش رو می‌بیند از پشت سرش نیز می‌بیند و سایه ندارد و وقتی از شکم مادرش به زمین می‌آید با دو کف دستش روی زمین واقع می‌شود و صدایش را به گفتن شهادتین بلند می‌کند و محتلم نمی‌شود...».[۶۱۵]

اما اینکه امام باید عالم‌ترین فرد باشد، چنین مطلبی صحیح و از اعتقادات شیعه است؛ ولی به امامت رسیدن بعضی از امامان شیعه در سن کودکی دلیل بر اعلم نبودن آنان نیست؛ بلکه شیعه معتقد است آنها در سن کودکی نیز اعلم از ديگران بودند و مَثَل آنها مَثَل حضرت عیسی و حضرت یحیی(ع) است که در سن کودکی خداوند آنها را به نبوّت و پیامبری برگزید.[۶۱۶] بنابراین اگر جایز است که خداوند در سن کودکی کسی را به عنوان پیامبر خود برگزیند، به طریق اولی جایز است که در سن کودکی شخصی را جانشین پیامبر و حجت خود برگزیند که اعلم از جمیع مردم باشد. در نتیجه اگر شیعه معتقد به امامت امام جواد(ع) است، معتقد است که ایشان اعلم از جمیع مردم بوده‌اند. علی بن ابراهیم قمی در این باره چنین روایت کرده است:

محمّد بن عون نصیبی گفت: وقتی مأمون خواست دخترش را به ازدواج اباجعفر محمّد بن علی بن موسی(ع) در بیاورد، اهل بیت نزدیکش نزد او جمع شدند و به او گفتند: «ای امیر مؤمنان تو را به خدا قسم می‌دهیم که این امری که در اختیار ماست را از ما خارج نکنی و لباس عزّتی که خداوند به ما پوشانده را از تن ما درنیاوری. شما مشکلی که از قدیم و جدید بین ما و آل علی هست را می‌دانی. مامون گفت: «ساکت شوید! به خدا قسم سخن هیچ یک از شما را در مورد او قبول نمی‌کنم». گفتند: «ای امیر مؤمنان، آیا نور چشمت را به ازدواج کودکی در می‌آوری که در دین خدا تفقّه نکرده و نه واجب و مستحبّی را می‌داند و نه می‌تواند بین حق و باطل تمییز دهد؟ (و حضرت امام جواد(ع) در آن روز ده یا یازده ساله بود) اگر صبر کنی که ادب بیاموزد و قرآن را قرائت کند و اعمال دینش را بشناسد بهتر است». مأمون به آنها گفت: «به خدا قسم او از شما فقیه‌تر و به خدا و رسول و واجبات و مستحبّات و احکام دین داناتر و نسبت به تلاوت قرآن خواناتر و نسبت به محکم و متشابه و خاص و عامّ و ناسخ و منسوخ و تنزیل و تأویل قرآن داناتر از شماست». از او سؤال کنید، اگر مطلب همان بود که شما گفتید حرف شما را در مورد او قبول می‌کنم، ولی اگر مطلب همان بود که من گفتم، خواهید دانست که او بهتر از شماست».

عبّاسیان از نزد مأمون بیرون رفتند و به دنبال یحیی بن أکثم فرستادند و او را با پیشنهاد هدایایی به طمع انداختند که در مورد حضرت امام جواد(ع) چاره‌ای کند و سؤالی از او بپرسد که وقتی نزد مأمون برای امر ازدواج جمع می‌شوند نداند چگونه جواب دهد. وقتی حاضر شدند و حضرت امام جواد(ع) نیز حاضر شد، گفتند:‌ «ای امیر مؤمنان، این یحیی بن أکثم است؛ اگر به او اجازه دهی که از ابوجعفر(ع) در مورد مسئله‌ای سؤال بپرسد خوب است». مأمون گفت: «ای یحیی از ابوجعفر(ع) سؤالی در فقه بپرس تا ببینی فقه او چگونه است!» یحیی گفت: «ای ابوجعفر خدا شما را به صلاح آورد، در مورد شخص مُحرمی که صیدی را بکشد چه می‌گویید»؟ حضرت امام جواد(ع) فرمود: «صید را در محدوده حرم کشته یا در غیر آن؟ عالم به حرمت این کار بوده یا جاهل؟ عمداً چنین کرده یا از روی خطا؟ شخصی آزاد بوده یا برده؟ کوچک بوده یا بزرگ؟ دفعه اوّلش بوده یا این کار را قبلاً هم کرده بوده؟ یکی از پرندگان را شکار کرده یا غیر از آنها را؟ صیدش کوچک بوده یا بزرگ؟ بر این کار اصرار دارد یا پشیمان شده؟ در تاریکی شب شکار کرده یا در روشنایی روز؟ برای عمره احرام بسته بوده یا برای حج»؟ راوی گوید: «یحیی بن اکثم چنان از جواب حضرت درمانده شد که بر هیچ یک از اهل مجلس پوشیده نبود و مردم همگی از جواب حضرت بسیار تعجّب نمودند و مأمون خوشحال شد».[۶۱۷]

سپس حضرت در ادامه حدیث، بعد از آنکه با دختر مأمون ازدواج می‌کند حکم جمیع وجوهی که مطرح کرده بود را بیان می‌کند.

اما در مورد علم غیب، شیعه معتقد است امامان معصوم(ع) از نزد خود چیزی نمی‌دانند و هر چه می‌دانند از طرف خداوند متعال است و خداوند هرکس که بخواهد را بر علم غیب خود مطّلع می‌کند. خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: (عالِمُ الغَیبِ فَلا یُظهِرُ عَلَی غَیبِهِ أحداً <sym>*</sym> إلّا مَن ارتَضَی مِن رَسُولٍ)؛ «خداوند داننده غیب است و علم غیبش را بر هیچ کس آشکار نکند مگر به آن فرستاده‌اش که خود بخواهد».[۶۱۸] همچنین می‌فرماید:
(وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیءٍ مِن عِلمِهِ إلّا بِما شَاءَ)؛ «به چیزی از علم خداوند احاطه ندارند مگر آن مقداری که خود بخواهد».[۶۱۹]

این آیات به صراحت بیان می‌کند که خداوند هرکس را بخواهد بر علم غیبش مطّلع می‌گرداند و در روایات متواتر و معتبر از امامان معصوم(ع) وارد شده که آنها ادعای امامت نموده و برای اثبات امامتشان معجزه ارائه کرده و خبرهای غیبی ذکر کرده‌اند. در نتیجه ثابت می‌شود که خداوند آنها را به عنوان حجت‌های معصوم خود برگزیده و آنها را بر آن مقدار از علم غیبش که خواسته مطّلع کرده است.

۱۴۸. راه‌هاي اثبات امامت ائمه و تعدد فرق شيعه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان ادعا می‌کنند که باید امام با نص تعیین شده باشد؛ اگر چنین می‌بود فرقه‌های شیعه این همه در مورد امامت دچار اختلاف نمی‌شدند؛ هر فرقه‌ای ادعا می‌کند که نص درباره امام او آمده است! پس چه چیزی می‌تواند این فرقه را از دیگر فرقه‌ها اولی قرار دهد؟! فرقه کیسانیه ادعا می‌کند که امام بعد از علی پسرش محمد بن الحنفیه است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

یکی از راه‌های تشخیص امام معصوم این است که رسول خدا(ص) جانشینان خود را مشخّص کند یا امام قبلی که امامتش ثابت شده تصریح به امامت امام بعد از خود کند. ولی این مسئله که هر فرقه‌ای از شیعه ادّعا می‌کند درباره امام آنها نص صادر شده، دلیل بر بطلان جمیع این فرقه‌ها نمی‌شود؛ چه بسا نصوص صحیح و بسیاری در مورد ائمّه یک فرقه وارد شده باشد ولی فرقه‌های دیگر به خاطر ادّعاهایی سست و غیر قابل اثبات آن نصوص را انکار کرده باشند. بنابراین انسان منصف باید ادلّه و براهین هر فرقه را بررسی کند تا به حقیقت دست یابد.

آیا وقتی تورات و انجیل به نبوّت رسول خدا(ص) تصریح کردند، ولی با این حال یهودیان و مسیحیان به پیامبر ایمان نیاوردند، کسی می‌تواند بگوید: اگر در تورات و انجیل به نبوّت حضرت محمّد(ص) تصریح شده بود همه به پیامبر ایمان می‌آوردند؟! پس ایمان نیاوردن یهودیان و مسیحیان به رسول خدا(ص) دلیل است بر اینکه در تورات و انجیل به نبوّت رسول خدا(ص) تصریح نشده است؟ آیا کسی می‌تواند چنین سخنی بگوید درحالی‌که خداوند صریحاً در قرآن می‌فرماید: (الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذي يَجِدُونَهُ‏ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيلِ)؛ «کسانی که تبعیت می‌کنند از پیامبر امّی که نام او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته می‌یابند<sym>»</sym>.[۶۲۰] درباره امامت هر یک از ائمه شیعه(ع) نیز احادیث بسیار و معتبر از رسول خدا(ص) و امامان قبلی، که امامتشان با معجزه و نص ثابت شده،‌ وارد شده است. ولی بعضی به خاطر عدم تحقیق یا عدم انصاف یا پیروی از هوی و هوس این تصریح را انکار کردند.

به علاوه این چنین نیست که جمیع فرقه‌های شیعه ادّعا کنند درباره امامانشان نص وارد شده است؛ بلکه بسیاری از این فرقه‌ها روش تشخیص امام را نص نمی‌دانند؛ مثلاً فرقه زیدیه معتقدند امام کسی است که از اولاد حضرت زهرا<sym>۳</sym> باشد و دست به شمشیر ببرد و علیه ظلم قیام کند. آنها چنین شرط بی‌دلیلی برای امام و حجت خداوند قرار داده‌اند و نص از طرف امام قبلی را شرط امامت نمی‌دانند که بگویند در مورد امام ما نص وارد شده است.

سایر فرقه‌ها نیز نصوص صحیح شیعه درباره امامت ائمه دوازده‌گانه(ع) را به خاطر ادّعاهای سست منکر شده‌اند؛ مثل اسماعیلیّه که وفات اسماعیل در زمان حضرت امام صادق(ع) را منکر شدند و مثل واقفیّه که وفات حضرت موسی بن جعفر(ع) را به طور کلّی انکار کردند. درحالی‌که نصوص بسیار و معتبر در وفات آنها و تصریح امام صادق(ع) به امامت موسی بن جعفر(ع) و تصریح موسی بن جعفر به امامت امام رضا(ع) وارد شده است.

به علاوه بعضی از این فرقه‌ها مثل زیدیّه و واقفیّه معتقد به امامت دوازده نفر نیستند. درحالی‌که روایات متواتر در کتب شیعه و سنی نقل شده که رسول خدا(ص) فرمودند: «جانشینان من دوازده نفر هستند و همگی از قریش می‌باشند».[۶۲۱]

۱۴۹. پيراستگي عايشه از تهمت ناروا[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۴۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

بعضی از شيعيان به عایشه تهمت می‌زنند و او را به همان چیزی متهم
می‌کنند که اهل افک او را بدان متهم کردند. به آنها گفته می‌شود: اگر واقعیت امر
چنان است که شما به دروغ می‌گویید و تهمت می‌زنید، پس چرا پیامبر(ص) حدّ را
بر او اجرا نکرد و حال آنکه پیامبر می‌گوید: «والله لو سرقت فاطمة بنت محمد لقطعت يدها<sym>»</sym>؛[۶۲۲] «اگر فاطمه دختر محمد دزدی کند دستش را قطع خواهم کرد!». و چرا علی
بر عایشه حد اجرا نکرد، درحالی‌که علی کسی بود که در راه خدا از ملامت
هیچ ملامت‌کننده‌ای هراسی نداشت؟! و چرا وقتی حسن به خلافت رسید حد بر او اجرا نکرد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه به عایشه بنت ابی‌بکر تهمت نمی‌زند و علمای شیعه در مورد او چنین نمی‌گویند. به علاوه شیعه قبول ندارد که در زمان رسول خدا(ص) به عایشه بنت ابی‌بکر تهمت زده باشند و سپس خداوند با نازل کردن آیه افک[۶۲۳] او را از این تهمت بریء کرده باشد؛ بلکه این قضیه را تنها خود عایشه بنت ابی‌بکر نقل کرده و از افسانه‌هایی است که در کتاب‌هاي اهل سنت نقل شده است. شیعه معتقد است آیه افک درباره ماریه قبطیه نازل شده که به او تهمت زنا زده بودند.[۶۲۴]

۱۵۰. منابع علم امامان‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان معتقدند که علم و دانش نزد ائمه آنها انبار شده است و آنها کتاب‌ها و دانشی را به ارث برده‌اند که به دیگران نرسیده است. بنابراین می‌گویند: «صحيفة الجامعة» و «كتاب علي» و «العبيطة» و «ديوان الشيعة» و «الجفر» نزد ائمه هستند و در این صحیفه‌های خیالی همه چیزهایی که مردم بدان نیاز دارند هست.

به آنها می‌گوییم از زمان غيبت مهدى تا به امروز فايده حقيقی این صحیفه‌ها چيست؟! عجیب این است که اگر این صحیفه‌ها ـ یا قسمتی از آنها ـ موجود بود تاریخ را تغییر می‌داد و ائمه دچار این مصائب و بلایا نمی‌شدند؛ از رسیدن به ولایت و حکومت محروم نمی‌شوند؛ مقتول و مسموم از دنیا نمی‌رفتند و آخرین آنها در سردابی از ترس کشته شدن مخفی نمی‌شد!

همچنین به آنها می‌گوییم این صحیفه‌ها و منابع امروز کجا هستند؟ و امام منتظر آنها چرا این صحیفه‌ها را برای مردم بیرون نمی‌آورد؟ آیا مردم در مورد دین خود به اینها نیاز دارند؟ اگر نیاز دارند پس چرا امت از زمان غیبت امام خیالی، که بیش از یازده قرن از آن می‌گذرد، از منبع هدایت دور شده‌اند؟ و این همه نسل‌هایی که گذشته‌اند به چه گناهی از این گنجینه‌ها محروم شده‌اند؟ و اگر امت به این کتاب‌ها و صحیفه‌ها نیازی ندارد، پس این همه ادّعا برای چه؟ و چرا شیعیان از منبع حقیقی هدایتشان، که کتاب خدا و سنت پیامبرش است،‌ دور می‌شوند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است امامان معصوم(ع) عالِم به جمیع مسائلی هستند که خلق خداوند به آن محتاج است و علم آنها از پیش خود نیست، بلکه ميراثی از رسول خدا(ص) است. محمّد بن عمر کشی در این مورد چنین نقل کرده است:

ابن المغیره گوید: من و یحیی بن عبدالله بن الحسن نزد حضرت اباالحسن(ع) نشسته بودیم، یحیی گفت: «قربانت شوم، آنها گمان می‌کنند که شما غیب می‌دانی»! حضرت فرمود: «سبحان الله، سبحان الله، دستت را بر سرم بگذار، به خدا هیچ مویی در بدن و سرم نبود مگر اینکه بلند شد». سپس حضرت فرمود: «نه به خدا قسم علم ما چیزی جز وراثت از رسول خدا(ص) نیست».[۶۲۵]

امامان معصوم(ع) علم خود را از رسول خدا(ص) به ارث برده‌اند و معنای آن به ارث بردن کتبی است که به املای رسول خدا(ص) و خطّ علی بن ابی‌طالب(ع) است؛‌ همان کتاب‌هايي که پرسشگر در پرسش خود ذکر کرد و روایات بسیاری در کتاب‌هاي شیعه درباره آن وارد شده است.

در نتیجه فايده این کتاب‌ها روشن است: در این کتاب‌ها تمام آنچه مردم به آن محتاج هستند بیان شده است؛ از احکام شریعت و مسائل دین تا اسامی دوستان و دشمنان و اخبار آینده و دیگر موارد... و ائمّه نیز این کتب را از رسول خدا(ص) به ارث برده و دانش خود نسبت به بسیاری از مسائل را از این کتاب‌ها داشته‌اند و برای شیعه بیان کرده‌اند. علمای شیعه با ثبت آن در کتب خود، مصادر حدیثی را تشکیل داده‌اند. در نتیجه احادیث معصومین(ع)، که مخالفان امروزه در مصادر حدیثی شیعه می‌بینند، در واقع مطالب همان کتاب‌هايي است که امامان معصوم در پاسخ به سؤال‌های شیعه و در بیان مسائل دین برای شیعیان خود بیان کرده‌اند. بنابراین پیروان ائمه(ع) بر خلاف گمان پرسشگر از این منابع هدایت دور نشده‌اند؛ چراکه همیشه برای فهم دین به احادیث ائمّه(ع) رجوع کرده‌اند و اگر مخالفان بعد از رسول خدا(ص) به خاطر عدم پیروی از خلیفه و جانشین رسول خدا(ص) از این منابع هدایت دور شده‌اند، درحالی‌که پیامبر فرمود: «من شهر علم هستم و علی بن ابی‌طالب درِ آن شهر است»،[۶۲۶] به خاطر کوتاهی خود آنان بوده و تقصیر شیعه نیست.

اما وجود این کتاب‌ها نزد ائمّه(ع) به هیچ وجه باعث تغییر تاریخ و کشته نشدن و مسموم نشدن آنها نمی‌شود؛ زيرا اگر چه امامان معصوم(ع) از طرف خداوند زمان و مکان به شهادت رسیدن خودشان را می‌دانند، ولی خداوند برای عمر و زندگی هر کسی، حتی رسول خدا(ص)، مدّت مشخصی قرار داده است و وقتی زمان آن فرا رسید خداوند علم به سمّی بودن غذا را از یاد آنها خواهد برد تا حکم خویش را اجرا کند.[۶۲۷]

به علاوه دو منبعی که رسول خدا(ص) در حدیث متواتر ثقلین،[۶۲۸] به عنوان دو منبع هدایت، برای امت خود بیان کرده قرآن و عترت ایشان است و شیعه به خلاف گمان پرسشگر هیچ‌گاه از این دو منبع هدایت فاصله نگرفته است.

در آخر تذکر این نکته ضروری است که امام زمان حضرت حجّة بن الحسن(ع) به خاطر ترس از کشته شدن مخفی نشده است؛ بلکه خداوند متعال برای حفظ حجت خودْ ایشان را در پس پرده غیبت نگه داشته تا هر وقت که اراده کرد به ایشان اجازه خروج دهد و ایشان با ظهورش جهان را پر از عدل و داد کند؛ همان‌طور که از ظلم و ستم پر شده بود.

۱۵۱. آگاهي امام حسين‌(ع) از عواقب قيام[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان در کتاب‌هایشان می‌گویند که رفتن حسین به سوی اهل کوفه و حمایت نکردن کوفی‌ها از او و کشتن حسین سبب شد تا همه مردم، به جز سه نفر، مرتد شوند. پس اگر حسین آن گونه که شیعیان می‌گویند غیب می‌دانست به سوی آنها نمی‌رفت.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پاسخ این است که خداوند این دنیا را دار امتحان و آزمایش انسان‌ها قرار داده و به انسان‌ها اختیار عطا کرده تا با اختیار خود راه هدایت یا ضلالت را انتخاب کنند و حجت‌های خود را فرستاده تا مردم را به راه راست هدایت کنند و به انسان‌ها دستور داده که از فرستاده‌های او اطاعت کنند و حضرت امام حسین(ع) نیز طبق دستور خداوند نباید با یزید بیعت می‌کرد؛ به همین دلیل به سمت کوفه حرکت کرد و مردم کوفه وظیفه داشتند از ایشان تبعیت کنند و ایشان را یاری کنند و چون چنین نکردند گمراه شدند. علم حضرت نسبت به عدم تبعیت مردم کوفه از ایشان نيز دلیل بر فروگذاري مسئوليتش نمي‌شود؛ چراکه ایشان حجت خداوند است و طبق دستور خدا عمل می‌کند و خداوند نیز به وسیله حجت‌های خود مردم را امتحان و آزمایش می‌کند تا خوب از بد مشخّص شود و هرکس هلاک می‌شود از روی دلیل و بیّنه هلاک شده باشد و حجتی نزد خدا نداشته باشد: (لِيَهْلِكَ‏ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‏ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَة)؛ «تا هرکس که هلاک و گمراه می‌شود از روی اتمام حجت باشد و هرکس که زنده می‌گردد و هدایت می‌شود از روی دلیلِ و حجت باشد».[۶۲۹]

۱۵۲. علت غيبت امام زمان‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان ادعا می‌کنند که امام دوازدهم آنها به علت ترس از کشته شدن پنهان شده است. به آنها گفته می‌شود که چرا ائمه پیش از او کشته نشدند؟! با اینکه در دولت خلافت زندگی می‌کردند و بزرگ بودند. پس چطور او کشته می‌شود و حال آنکه بچه‌ای کوچک است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسشگر در این پرسش بار دیگر مطلبی به شیعه نسبت داد که اعتقاد شیعه نیست. شیعه معتقد نیست که امام زمان به خاطر ترس از کشته شدن پنهان شده است؛ بلکه معتقد است که خداوند ایشان را مخفی کرده تا هر زمان که اراده کند به وسیله حجت خویش از دشمنانش انتقام گیرد و زمین را از ظلم و جور پاک کند. ترس از قتل نيز تنها یکی از علّت‌های عدم ظهور حضرت است نه علت پنهان شدن حضرت. در برخی از احادیث شیعه وارد شده که علت عدم ظهور حضرت را ترس از قتل بیان کرده‌اند و ترس از دشمن و کشته شدن را خداوند در دل ایشان قرار داده تا ایشان را حفظ کند؛ امّا هنگامی که بخواهد به وسیله حجت خویش از دشمنانش انتقام بگیرد و ظلم و جور را از بین ببرد، این ترس را از دل حجت خویش برخواهد داشت و به ایشان اذن ظهور خواهد داد.

به علاوه پرسشگر در پرسش‌های مختلف این کتاب صریحاً بیان کرد که شیعه معتقد است جمیع امامان آنها کشته شده و به شهادت رسیده‌اند؛ مثلاً در پرسش هفتم در بیان این اعتقاد شیعه حدیثی نقل کرده که ائمه(ع) فرموده‌اند: «هیچ امامی نیست مگر آنکه با شمشیر یا با سمّ کشته می‌شود».[۶۳۰] همچنین در پرسش ۱۵۰ گفت: «و عجیب این است که اگر این صحیفه‌ها یا قسمتی از آنها موجود بود، تاریخ را تغییر می‌داد و ائمه دچار این مصائب و بلایا نمی‌شدند، از رسیدن به ولایت و حکومت محروم نمی‌شدد، مقتول و مسموم از دنیا نمی‌رفتند...».

ما نیز قبول کردیم که طبق روایات شیعه جمیع امامان معصوم(ع) به شهادت رسیده‌اند و پاسخ اشکال‌های پرسشگر را بیان کردیم. ولی در این پرسش می‌بینیم که پرسشگر تنها برای اینکه اشکالی دیگر به شیعه وارد کند، منکر اقرار خود در پرسش‌های گذشته شده و این پرسش خود را طوری مطرح کرده که گویا به شهادت نرسیدن بعضی از امامان شیعه یک امر مسلّم بین هر دو فرقه شیعه و سنی است؛ درحالی‌که شیعه معتقد است جمیع امامان معصوم(ع) به شهادت رسیده‌اند.

همچنین علت اینکه حضرت صاحب الزّمان(ع) مورد تهدید خطر قتل قرار داشتند، با اینکه در سنین کودکی بودند، این بود که سلاطین بنی‌العباس می‌دانستند که پیامبر(ص) درباره مهدی موعود چنین فرموده که او ظلم و جور را ریشه‌کن خواهد کرد و از آنجا که شیعیان معتقد بودند فرزند امام حسن عسکری(ع) همان مهدی موعود است که با ظهور ایشان زمان حکومت بنی‌العباس به سر خواهد آمد و ظلم و جور برچیده خواهد شد، به همین دلیل سلاطین بنی‌العباس به دنبال کشتن ایشان بودند. گذشته از آن تمام سلاطین بنی‌امیّه و بنی‌العباس خاندان عترت را تهدید مهمّی برای حکومت خود می‌دیدند؛ چراکه از جایگاه و اعتبار آنان در میان مردم باخبر بودند و می‌دانستند که آنان خود را جانشینان رسول خدا(ص) می‌دانند؛ و به همین دلیل از خاندان عترت می‌ترسیدند که مبادا علیه حکومت آنان قیام کنند و به همین دلیل اهل بیت و امامان معصوم(ع) را یکی پس از دیگری به شهادت رساندند. در نتیجه خداوند برای حفظ آخرین حجت و ولیّ خود، ایشان را مخفی کرد تا هر زمان که صلاح بداند به ایشان اذن ظهور دهد و ایشان با ظهور خود ظلم و جور را از بین ببرد.

۱۵۳. نقش ائمه معصوم‌(ع) در نقل احاديث[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان ادعا می‌کنند که آنها «فقط به احادیثی اعتماد می<sym>‌</sym>کنند که صحیح هستند و از
اهل بیت به آنها رسیده<sym>‌</sym>اند».[۶۳۱] آنها با این سخن گول می‌زنند و فریب می‌دهند؛ چون آنها هر یک از ائمه را مانند پیامبر(ص) می‌شمارند که از پیش خود سخن نمی‌گوید و گفته امام را همانند گفته خدا و پیامبرش مي‌دانند، بنابراین کمتر در کتاب‌هایشان گفته‌های پیامبر یافت می‌شود؛ زیرا آنها به آنچه از ائمه‌شان آمده بسنده می‌کنند. همچنین این درست نیست که آنها فقط به آنچه از همه اهل بیت روایت شده اعتماد می‌کنند، بلکه آنها فقط آنچه را از ائمه‌شان روایت شده قبول می‌کنند و فرزندان حسن را به حساب نمی‌آورند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آنچه پرسشگر ذکر کرد و گفت که شیعیان تنها به احادیث صحیحی که از اهل بیت به آنان رسیده عمل می‌کنند، سخن درستي است. ولي اهل بیت از نزد خود سخن نمی‌گویند و سخنان آنان همان احادیثی است که از رسول خدا(ص) به آنان رسیده و از کتبی است که رسول خدا(ص) از طریق علی بن ابی‌طالب(ع) برای آنان به ارث گذاشته که پرسشگر در پرسش ۱۵۰ از فایده این کتاب‌ها سؤال کرد.

محمّد بن یعقوب کلینی(رض) در این باره چنین روایت کرده است:

حمّاد بن عثمان و دیگران گفتند: شنیدیم امام صادق(ع) می‌فرمود: سخن من سخن پدرم است و سخن پدرم سخن جدّم است و سخن جدّم سخن حسین است و سخن حسین سخن حسن است و سخن حسن سخن امیرالمؤمنین(ع) است و سخن امیرالمؤمنین سخن رسول خدا(ص) است و سخن رسول خدا گفتار خداوند عزّوجلّ است.[۶۳۲]

در نتیجه این چنین نیست که در منابع شیعه کمتر احادیث رسول خدا(ص) یافت شود، بلکه جمیع احادیثی که شیعه از اهل بیت نقل کرده همان احادیث رسول خدا(ص) است. ولی دانستن این نکته لازم است که مراد شیعه از اهل بیت، تمام کسانی که نسبشان به رسول خدا(ص) ختم می‌شود نیست؛ بلکه تنها مراد امامان معصوم(ع) هستند که رسول خدا(ص) آنها را اهل بیت خویش معرّفی کرده و سوار شدن بر کشتی هدایت آنان را مانع از گمراهی دانسته است.

فرزندان حضرت حسن بن علی(ع) نيز معصوم نیستند که شیعه به سخن آنان اعتماد کند. شامل حدیث ثقلین و حدیث سفینه نيز نمی‌شوند که تبعیت از آنان مانع از گمراهی باشد. بلکه آنها اگر ثقه و راستگو باشند و حدیثی از معصومین نقل کنند، حدیثشان مورد قبول است.

۱۵۴. آگاهي و علم امام علي‌(ع) از سنت پيامبر‌(ص)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

به شیعیان می‌گوییم که شما به گفته خودتان روایاتی را که از طریق ائمه اهل بیت به شما رسیده قبول می‌کنید و معلوم است که از ائمه اهل بیت جز علی بن ابی‌طالب کسی پیامبر(ص) را ندیده است. آیا این علی مي‌تواند همه سنت پیامبر(ص) را برای نسل‌های بعد از خود نقل کند؟! چگونه چنین چیزی ممکن است و حال آنکه پیامبر(ص) گاهی علی را در مدینه به عنوان جانشین خود می‌گذاشت و می‌رفت و گاهی او را به جایی می‌فرستاد؛ چنان که خود شما این را قبول دارید؟! پس علی همیشه با پیامبر(ص) همراه نبوده است. همچنین علی چگونه می‌تواند حالات پیامبر(ص) را در خانه‌اش و آنچه فقط زنان پیامبر آن را نقل کرده‌اند نقل کند؟! پس علی به تنهايى نمی‌تواند تمامي سنت رسول الله(ص) را برای شما نقل كند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است رسول خدا(ص) امیرالمؤمنین(ع) را از کودکی بزرگ کرد و پرورش داد و پیامبر جمیع مسائل دین و هر آنچه خلق خداوند به آن محتاج هستند را به ایشان تعلیم داد. سلیم بن قیس هلالی در این باره از امیرالمؤمنین(ع) چنین نقل کرده است:

... من هر روز يک بار و هر شب يک بار به خدمت پيامبر(ص) مى‏رسيدم و در آنجا با من خلوت مي‌کرد و هر جا كه مى‏رفت من هم مى‏رفتم‏. اصحاب پيامبر(ص) نیز مى‏دانستند كه اين كار را با غير من نسبت به احدى از مردم انجام نمى‏دهد. اين برنامه گاهى در منزل من بود كه پيامبر(ص) نزد من مى‏آمد! هرگاه من در يكى از منازلش به خدمت او وارد مى‏شدم با من تنها مى‏شد و به همسرانش دستور مى‏داد تا برخيزند و جز من و او كسى نمى‏ماند. ولى وقتى براى خلوت به خانه من مى‏آمد فاطمه و هيچ يك از دو پسرم (حسن و حسين) از پيش ما بر نمى‏خاستند. برنامه چنين بود كه تا سؤال داشتم جوابم را مى‏فرمود و وقتى ساكت مى‏شدم يا سؤال‌هايم تمام مى‏شد خود آن حضرت شروع مى‏كرد. آيه‏اى از قرآن بر او نازل نشد مگر آنكه آن را برايم خواند و من برايش خواندم‏ و آن را بر من املا كرد و من همه را به خطّ خود نوشتم و از خدا خواست كه آن را به من بفهماند و در حفظ من قرار دهد. آيه‏اى از كتاب خدا را از روزى كه حفظ كرده‏ام و پيامبر تأويل آن را به من آموخت و حفظ كردم و بر من املا كرد و من نوشتم، فراموش نكرده‏ام. آن حضرت هر چه از حلال و حرام يا امر و نهى، يا اطاعت و معصيت كه بود يا تا روز قيامت خواهد شد را ترك نكرد و همه را به من ياد داد و آن را حفظ كردم و يك حرف از آن را هم فراموش نكردم. سپس دست بر سينه من گذاشت و از خدا خواست كه قلب مرا پر از علم و فهم و فقه و حكمت و نور کند و مرا طورى علم دهد كه جهل به من راه نيابد و طورى حفظ كنم كه فراموشى به من عارض نشود.

روزى به پيامبر عرض كردم: «يا نبى‌الله، از روزى كه براى من آن دعا را كرده‏اى چيزى از آنچه به من آموخته‏اى فراموش نكرده‏ام؛ پس چرا بر من املا مى‏فرمايى و مرا امر به نوشتن آنها مى‌کني؟ آيا نسبت به من از فراموشى بيم دارى»؟ فرمود: «برادرم، بر تو از نسيان و جهل ترس ندارم. خداوند به من خبر داده كه دعاى مرا درباره تو و شريك‌هايت كه بعد از تو خواهند بود مستجاب كرده است». گفتم: ای پیامبر خدا شریکان من چه کسانی هستند»؟ فرمود: «همان‌ها که خداوند آنها را قرین خود و من کرده است؛ همان‌هایی که در حق آنها فرموده: (أطِیعُوا الله وَ أطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أولِي الأمرِ مِنکُم)؛[۶۳۳] «از خدا و رسول و صاحبان امرتان اطاعت کنید» گفتم: «ای پیامبر خدا صاحبان امر چه کسانی هستند»؟ فرمود: «اوصیا که بر سر حوض کوثر نزد من آیند و همگی آنها هدایت شده و هدایتگر هستند؛ مکر مکاران و یاری نکردن مردم به آنها ضرر نمی‌رساند؛ آنها همراه قرآن هستند و قرآن همراه آنهاست؛ از قرآن جدا نمی‌شوند و قرآن نیز از آنها جدا نمی‌شود، خداوند به وسیله آنها امت مرا یاری می‌کند و به خاطر آنها بر امت باران می‌بارد و به خاطر دعای مستجابشان خداوند بلا را از امت دفع مي‌کند...».[۶۳۴]

کلینی و شیخ صدوق نیز این حدیث را از سلیم بن قیس تا عبارت «بر تو از نسیان و جهل ترس ندارم» نقل کرده‌اند.[۶۳۵]

چون رسول خدا جمیع مطالب و علوم را به امیرالمؤمنین(ع) تعلیم کرده بود درباره ایشان فرمود: «من شهر علم هستم و علی در آن شهر است».[۶۳۶]

ابن عساکر احادیث بسیاری که از طریق اهل سنت درباره علم علی بن ابی‌طالب(ع) وارد شده و اینکه ایشان ظرف علم رسول خدا(ص) بوده و پیامبر جمیع مسائل را به ایشان آموخته را جمع‌آوری کرده است.[۶۳۷]

بنابراین اگر چه حضرت امیرالمؤمنین(ع) همیشه همراه پیامبر(ص) نبود، ولی
پیامبر جمیع مسائل دین و علوم خود را به ایشان آموخت و ایشان نیز جمیع علوم رسول خدا(ص) را در کتاب‌هاي مختلف مکتوب کرد تا این علوم برای جانشینان
رسول خدا(ص) باقی بماند. کتاب‌هايي همچون کتاب علی(ع)، کتاب جفر احمر و جفر ابیض، کتاب دیوان الشّیعه و دیگر کتاب‌هايي که پرسشگر نیز در پرسش ۱۵۰ ذکر کرد. بنابراین فايده این کتاب‌ها همان‌طور که پيش‌تر نیز توضیح دادیم روشن شد.

به علاوه شیعه معتقد است اگر چه با درگذشت رسول خدا(ص) نزول وحی پایان یافت، ولی خداوند حجت‌های خود را به وسیله الهام یاری می‌کند. همان‌طور که به مادر حضرت موسی(ع) الهام کرد که حضرت موسی(ع) را درون گهواره قرار دهد و درون آب بیندازد. در نتیجه اگر مسئله‌ای پیش آید که علم آن نزد حجت خداوند نباشد و از طریق رسول خدا(ص) درباره آن چیزی به او نرسیده باشد، خداوند علم آن مسئله را به حجت خود الهام خواهد کرد:

«حرث بن مغیرة نضری گوید: به حضرت امام صادق(ع) عرض کردم: علم عالم شما چگونه است؟ آیا جمله‌ای بر دلش نقش می‌بندد و بر گوشش زمزمه می‌شود؟ فرمود: وحی است همانند وحیی که بر مادر حضرت موسی شد».[۶۳۸]

در روایتی دیگر عمار ساباطي گويد: از امام صادق(ع) پرسیدم که آیا امام غیب می‌داند؟ فرمود: «نه، ولی اگر بخواهد چیزی را بداند خداوند به او تعلیم خواهد کرد».[۶۳۹]

در نتیجه تنها جانشینان حقیقی رسول خدا(ص)، که دوازده معصوم هستند، می‌توانند دین صحیح را برای مسلمانان بیان کنند و آنها علم جمیع مسائل دین را از رسول خدا(ص) به ارث برده‌اند و اگر بعضی علوم از طریق رسول خدا(ص) به آنها نرسیده باشد خداوند علم آن را به آنها الهام خواهد کرد.

۱۵۵. آميختگي احاديث پيامبر(ص) به حق و باطل در روايت صحابه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همچنین به شیعه می‌گوییم که ما می‌بینیم که علم و دانش پیامبر به بیشتر شهرها و مناطق اسلامی از طریق کسانی دیگر غیر از علی رسیده است و بیشتر کسانی که احادیث و گفته‌های پیامبر(ص) را به مردم رسانده‌اند از اهل بیت او نبوده‌اند! پیامبر(ص) أسعد بن زراره را به مدینه فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت دهد، و به انصار قرآن بیاموزد و تعالیم دین را به آنها یاد کند و علاء بن حضرمی را برای چنین کاری به بحرین فرستاد و معاذ و ابوموسی را به یمن فرستاد و عتاب بن أسید را به مکه فرستاد؛ پس کجاست ادعای شیعه که می‌گویند که از پیامبر(ص) جز علی يا مردى از اهل بیتش گفته‌ها و احادیث او را نقل نمی‌کند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

افراد مذکور تنها به دستور رسول خدا(ص) برای تعلیم قرآن و مسائل ابتدایی اسلام به شهرهای مختلف فرستاده شدند و این چنین نبود که آنها عالم به جمیع مسائل اسلام و سنّت‌های رسول خدا و محکم و متشابه و خاص و عام و ناسخ و منسوخ و مطلق و مقیّد و تفسیر و تأویل قرآن باشند.

شیعه معتقد است که دو گروه معارف اسلام و احادیث رسول خدا(ص) را برای مردم نقل می‌کردند: «یکی اصحاب رسول خدا(ص) و دیگری عترت رسول خدا(ص)». ولي آنچه اصحاب رسول خدا(ص) برای مردم نقل می‌کردند هدایت محض نبود، بلکه حق و باطل در آن به هم آمیخته بود. سلیم بن قیس هلالی در این باره از امیرالمؤمنین(ع) چنین سؤال کرد:

به علی بن ابی‌طالب(ع) گفتم: «ای اميرالمؤمنين من از سلمان و مقداد و ابوذر مطالبى در تفسير قرآن و روايت از پيامبر(ص) شنيدم‏، سپس از شما شنيدم تصديق آنچه از ايشان شنيده بودم. ولی در دست مردم مطالب بسيارى از تفسير قرآن و احاديث منقول از پيامبر(ص) ديدم كه با آنچه از شما شنيدم مخالف بود و شما معتقديد كه آنها باطل است‏. آيا مى‏فرماييد مردم عمداً بر پيامبر(ص) دروغ مى‏بندند و قرآن را به رأى خويش تفسير مى‏كنند»؟ سليم مى‏گويد: حضرت رو به من كرد و فرمود: «اى سليم، سؤال كردى حال جواب را بفهم‏. آنچه در دست مردم است شامل حق و باطل، صدق و كذب، ناسخ و منسوخ، خاص و عام، محكم و متشابه، و حفظ و وهم‏ است. در زمان خود پيامبر(ص) بر آن حضرت دروغ بستند، تا آنجا كه ميان مردم برخاست و در خطابه‏اش فرمود: اى مردم، نسبت دروغ بر من زياد شده؛ هركس عمداً بر من دروغ ببندد جاى خود را در آتش آماده كند. هنگامى كه آن حضرت از دنيا رفت هم بر آن حضرت دروغ بستند. رحمت خداوند بر پيامبر رحمت و درود او بر ایشان و اهل بيتش باد. حديث را چهار نفر براى تو مى‏آورند كه پنجمى ندارد: يكى منافقى كه ايمان را در ظاهر نشان مى‏دهد و به اسلام ظاهرسازى مى‏كند و پروا ندارد و ابا نمى‏كند كه عمداً به پيامبر(ص) نسبت دروغ دهد. اگر مسلمانان بدانند كه او منافق و كذّاب است از او نمى‏پذيرند و او را تصديق نمى‏كنند؛ ولى با خود مى‏گويند: او صحابى پيامبر است. آن حضرت را ديده و از او شنيده. نه دروغ مى‏گويد و نه دروغ بر پيامبر را حلال مى‏داند. خداوند از منافقين خبر داده و آنان را توصيف کرده و فرموده: (هرگاه آنان را ببينى اجسامشان تو را به تعجب وامى‏دارد و اگر سخن بگويند به كلام آنان گوش مى‏دهى).[۶۴۰] همين افراد بعد از پيامبر ماندند و با باطل و دروغ و نفاق و بهتان خود را به امامان ضلالت و دعوت‏كنندگان به آتش نزديك كردند. آنها هم ايشان را بر سر كارها گماردند و آنان را بر گرده مردم سوار نمودند و به وسيله آنان از دنيا استفاده كردند. مردم هم در دنيا با پادشاهان هستند؛ مگر آنان كه خدا حفظشان كند. اين اوّلى از چهار گروه راويان حديث است. يكى ديگر كسى كه از پيامبر(ص) سخنى را شنيده و آن را چنان كه هست حفظ نكرده و از خيال خود به آن مخلوط كرده، ولى عمداً دروغ نمى‏گويد. حديث در دست اوست و آن را روايت كرده و به آن عمل مي‌کند و مى‏گويد: من اين را از پيامبر(ص) شنيده‏ام. اگر مسلمانان بدانند كه او در آن حديث از وهم و خيال خود اضافه كرده از او نمى‏پذيرند و خود او هم اگر بداند وهم و خيال در آن راه داده آن حديث را كنار مى‏گذارد. سومى كسى است كه چيزى از پيامبر(ص) شنيده كه به آن امر فرموده است؛ ولى حضرت بعد از آن نهى فرموده و او نمى‏داند. يا از آن حضرت شنيده كه از چيزى نهى فرموده، ولى بعد به آن امر كرده و او نمى‏داند. منسوخ را حفظ كرده و ناسخ را حفظ نكرده است. اگر او بداند آن حديث منسوخ است آن را كنار مى‏گذارد و اگر مسلمانان بدانند كه وقتى آن را مى‏شنوند منسوخ است آن را كنار مى‏گذارند. چهارمى كسى است كه بر خدا و پيامبرش(ص) دروغ نمى‏بندد؛ چون دروغ را مبغوض مى‏دارد و از خدا مى‏ترسد و به پيامبر(ص) احترام مى‏گذارد و وهم و خيال هم نمى‏كند، بلكه آنچه شنيده است را همان طور كه شنيده حفظ كرده، و همان طور كه شنيده براى ديگران آورده بدون آنكه در آن زياد يا كم كند. ناسخ و منسوخ را حفظ كرده و به ناسخ عمل كرده و منسوخ را كنار گذاشته است. امر و نهى پيامبر(ص) مثل قرآن ناسخ و منسوخ، عام و خاص، و محكم و متشابه دارد. گاهى سخنى از پيامبر(ص) صادر مى‏شد كه دو وجه داشت: كلام خاص و كلام عام‏، مثل قرآن، كه آن را كسانى كه مقصود خدا و پيامبر(ص) را هم نمى‏دانستند مى‏شنيدند. چنين نبود كه همه اصحاب پيامبر(ص)، كه از آن حضرت سؤال مى‏كردند، جواب را مى‏فهميدند؛ بلكه ميان آنان كسانى بودند كه سؤال مى‏كردند، ولى در مورد جوابِ سؤال توضيح و بيانى از حضرت نمى‏خواستند؛ حتى دوست داشتند كه تازه‌وارد يا اعرابى بيايد و از پيامبر(ص) سؤال كند تا از او بشنوند ...».[۶۴۱]

ادامه حدیث همان است که در پاسخ پرسش قبل، از کتاب سلیم ذکر کردیم.

در نتیجه معارف و احادیثی که از طریق اصحاب رسول خدا(ص) برای مردم بیان شده آمیخته به حق و باطل است و حقیقت را برای مردم روشن نمی‌سازد و مردم برای فراگرفتن اسلام حقیقی باید به کلمات و احادیث رسول خدا(ص)، که از طریق اهل بیت ایشان نقل شده است، رجوع کنند.

۱۵۶. احاديث امام باقر‌(ع) گوياي احاديث پيامبر(ص) و امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان در کتاب‌هایشان اعتراف می‌کنند که علم حلال و حرام و مناسک حج به آنها جز از طریق ابی‌جعفر باقر نرسیده است؛ یعنی در این مورد از علی چیزی به آنها نرسیده است! کتاب‌های شیعه می‌گویند: «شیعیان قبل از ابوجعفر(ع) مناسک حج و حلال و حرام خود را نمی‌دانستند تا اینکه ابوجعفر(ع) آمد و مناسک حج و حلال و حرامشان را برای آنها بیان کرد و مردم دیگر به او نیاز داشتند، بعد از آن قبلاً در احکام و عبادات به دیگر مردم نیازمند بودند».[۶۴۲] پس شيعه چگونه قبل از باقر عبادتشان را انجام می‌دادند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

رسیدن علم حلال و حرام و مناسک حج به شیعه از طریق حضرت امام باقر(ع) دقیقاً به این معناست که این علوم از طریق امیرالمؤمنین(ع) از رسول خدا(ص) به شیعه رسیده است؛ چون همان‌طور که در پاسخ پرسش ۱۵۳ بیان کردیم ائمّه فرموده‌اند احادیثشان همان احادیث رسول خدا(ص) است که از طریق امیرالمؤمنین(ع) به آنها رسیده است. همچنین در پاسخ پرسش‌های گذشته مشخّص شد که ائمّه علمشان نسبت به دستورات دین و حلال و حرام را از کتاب‌هايي اخذ کرده‌اند که املای رسول خدا(ص) و خط امیرالمؤمنین(ع) است؛ مثل کتاب علی(ع) که پرسشگر از فايده وجود آن سؤال کرده بود. امّا حدیثی که پرسشگر ذکر کرده به این معنا نیست که از طریق امامان قبل از حضرت امام باقر(ع) مسائل دین و احکام حج بیان نشده است، بلکه حدیث مذکور در صدد بیان این مطلب است که حضرت امام باقر(ع) جزئیّات احکام و مسائل حج را به طور کامل بیان کرد؛ وگرنه رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) بسیاری از مسائل دین و احکام کلّی حج را، که مبتلی به عموم است، بیان کرده بودند.

۱۵۷. تشرف به محضر امام زمان‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان چیزهای ضد و نقیضی می‌گویند و کسی که به گفته خودش می‌گوید مهدی منتظرشان را دیده است را عادل و راستگو می‌دانند؛ شیخ آنها مامقانی می‌گوید: «اگر کسی به دیدن حجت ـ عجل الله فرجه وجعلنا من کل مکروه فداه ـ بعد از غیبتش مشرف شود، ما از این دلیل می‌گیریم که آن فرد در بالاترین حد عدالت و راستی قرار دارد».[۶۴۳] به آنها می‌گوییم چرا شما درباره کسی که پیامبر(ص) را دیده است چنین حکم نمی‌کنید؟! حال آنکه پیامبر از حجت شما بزرگتر است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اگر چه مسلّماً مقام رسول خدا(ص) از همه بالاتر است، ولی دیدن ایشان با دیدن امام زمان<sym>[</sym> فرق دارد؛ چراکه رسول خدا(ص) در پس پرده غیبت به سر نمی‌برد که ملاقات با ایشان ممکن نباشد. ایشان ظاهر و آشکار بود و هر کسی می‌توانست ایشان را ملاقات کند؛ به همین خاطر حتی یهودیان و مسیحیان و کافران و منافقان نیز ایشان را ملاقات می‌کردند و ایمان نمي‌آوردند. ولی امام زمان<sym>[</sym> در پس پرده غیبت به سر می‌برد و هیچ کس نمی‌تواند با حضرت ملاقات کند،‌ مگر کسی که به درجه‌ای از تقوا رسیده باشد که لیاقت پیدا کند با حضرت ملاقات کند؛ به همین خاطر مامقانی فرمود: «هرکس حضرت را زیارت کند معلوم می‌شود در بالاترین حدّ عدالت و راستگویی قرار دارد».

۱۵۸. ملاک پذيرش خبر راوي[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه روایت کسی که امامی از ائمه‌شان را قبول نداشته باشد رد می‌کنند و روایات اصحاب را به همین خاطر قبول نمی‌کنند. اما با پیشینیان شیعه‌شان که امامت بعضی از ائمه را قبول نکرده‌اند این‌گونه رفتار نمی‌کنند! شیخ شیعه، حرّ عاملی، می‌گوید که شیعه امامیه به روایات فطحیه،[۶۴۴] واقفیه[۶۴۵] و ناووسیه[۶۴۶] عمل می‌کنند و همه این سه گروه امامت بعضی از ائمه شیعه اثناعشری را قبول ندارند؛ اما با وجود این شیعه راویانشان را ثقه و مورد[۶۴۷] اعتماد قرار می‌دهند؛ اما با اصحاب پیامبر(ص) چنین نمی‌کنند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

سخن پرسشگر صحیح نیست. علمای شیعه معتقد هستند هر شخصی که در نقل حدیث ثقه باشد حدیث او صحیح است، اگر چه اعتقاد او باطل باشد و هر شخصی که دروغگو باشد حدیث او ضعیف و باطل است، اگر چه اعتقادش صحیح باشد؛ به همین دلیل در مصادر حدیثی شیعه احادیث بسیاری از اشخاصی که حتی سنی هستند نیز نقل می‌شود؛ مثل نوفلی و سکونی که مرحوم کلینی در کتاب کافی احادیث زیادی از این دو نقل کرده است و فقهای شیعه احادیث این دو نفر را صحیح می‌دانند؛ چراکه راستگو بوده‌اند.

علّت اینکه شیعه روایاتی که اهل سنت در کتب حدیثی خود از رسول خدا(ص)
نقل کرده‌اند را قبول نمی‌کند نیز همین است؛ چراکه شیعه معتقد است بسیاری از اصحابي که اهل سنت احادیث آن را در کتب خود نقل کرده‌اند دروغگو هستند؛ مثل ابوهریره و انس بن مالک که هر کدام به تنهایی هزاران حدیث از رسول خدا(ص) نقل کرده‌اند و امام صادق(ع) آن دو را از جمله کسانی نامبرده است که به رسول خدا(ص) دروغ می‌بستند.[۶۴۸]

به علاوه همان‌طور که در پاسخ پرسش ۱۵۵ بیان شد، احادیث رسول خدا(ص) ناسخ و منسوخ و مطلق و مقیّد و عامّ و خاص و محکم و متشابه دارد و اصحاب رسول خدا(ص) به جمیع این موارد احاطه نداشتند؛ به همین خاطر احادیث آنان نمی‌تواند مسائل دین را به درستی به ما بفهماند؛ به خلاف اهل بیت رسول خدا(ص) که به جمیع علوم پیامبر و جهات سخنان ایشان عالم بودند و به همین دلیل رسول خدا(ص) آنها را در حدیث متواتر ثقلین کنار قرآن قرار داد و به همه امت دستور داد که از آنها پیروی کنند.

۱۵۹. اعتبار روايات کتاب کافي[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۵۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

گروه بزرگی از علمای شیعه معتقدند که در کتاب الکافی كلينی، هم روایت صحیح هست و هم ضعیف و موضوع، و از طرفی شیعه می‌گویند که این کتاب به مهدی غائبشان عرضه شد و مهدی گفت: «این کتاب برای شیعیان ما کافی است».[۶۴۹] سؤال این است که چرا مهدی به روایات موضوع و دروغین آن اعتراض نکرد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

بسیاری از فقهای شیعه معتقدند کتاب کافی دربردارنده احادیث صحیح و ضعیف است، ولی هیچ یک از علمای شیعه معتقد نیست که در کتاب کافی احادیث موضوع و جعلی وجود دارد! روایت ضعیف روایتی است که صدور آن از ائمّه معصومین(ع) یقینی نیست و شرايط حجّیت مثل صحّت سند را ندارد و قابل استناد نیست. ولی نمی‌توانیم بگوییم که جعلی است؛ چون جعلی بودن یک روایت نیاز به دلیل دارد و به صرف اینکه راوی آن دروغگو باشد نمی‌توانیم بگوییم جعلی است؛ چراکه دروغگو نیز گاه راست می‌گوید. اما چنین روایتی شرايط حجّیت را ندارد و قابل استناد نیست. ولی روایت موضوع و جعلی یعنی روایتی که طبق ادلّه و براهین، به عدم صدور آن از معصوم و جعل آن یقین داریم.

به علاوه عرضه شدن کتاب کافی بر حضرت صاحب الزّمان(ع) از معتقدات شیعه نیست و تنها قضیه‌ای بی‌سند است که هیچ یک از علمای شیعه آن را قبول نکرده‌اند؛ حتی محدّث نوری، که عالمی اخباری است و تمام روایات کافی را صحیح مي‌داند، نیز در خاتمه کتاب مستدرک الوسائل قضیه مذکور را نقل مي‌کند و می‌فرماید قضیه صحیحی نیست و مدرک و سندی ندارد.[۶۵۰]

۱۶۰. حجيّت اجماع[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همدانی، عالم و شیخ شیعه، در مصباح الفقیه می‌گوید: «طبق نظر متأخرین معیار برای حجیّت اجماع این نیست که همه اتفاق کنند و نه لازم است که در یک عصر همه اتفاق نمایند، بلکه دلیل برای حجیت اجماع این است که رأی معصوم را به طریق حدس زدن و تخمین کشف کنیم ...».[۶۵۱] پس آنها رأی امام غائبشان را، که اجماع را تأیید می‌کند، از طریق حدس زدن می‌شناسند! به این تناقض نگاه کنید! آنها حدس و گمان خود را محور قرار می‌دهند و اجماع سلف را معتبر و معیار قرار نمی‌دهند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

کتاب مصباح الفقیه همدانی کتابی تخصصی در علم فقه است و علمای فقه اصطلاحات خاص خودشان را دارند. ولی پرسشگر بدون آنکه متوجه معانی اصطلاحات آنها باشد، با استناد به آن به شیعه اشکال می‌کند.

وقتی علمای فقه می‌گویند «حدس» مقصودشان تخمین نیست که پرسشگر چنین ترجمه کرد؛ بلکه آنها حدس را در مقابل حسّ به کار می‌برند و مرادشان از حدس اجتهاد مجتهد است؛ براي مثال اگر شخص مورد اعتمادی بگوید که من با فلانی رفت و آمد دارم و شهادت به راستگویی او می‌دهم، شهادت او حسّی است؛ چراکه وثاقت و راستگو بودن آن شخص را با رابطه داشتن با او حسّ کرده است. ولی اگر عالمی بگوید که مثلاً کتاب کافی صحیح است، شهادت او برای دیگر علما اعتباری ندارد؛ چراکه شهادتی حدسی است؛ یعنی نظر و اجتهاد خود اوست و اجتهاد یک مجتهد برای مجتهد دیگر کاربردی ندارد.

اصطلاح حدس و حس از اصطلاحات شایع علمای علم رجال و علم اصول و فقه است. آقا رضا همدانی می‌گوید:

مدار حجّیّت اجماع طبق رأی علمای متأخّر این نیست که همه علما بر مسئله‌ای اتفاق نظر داشته باشند و این هم نیست که همه علمای یک عصر بر مسئله‌ای اتفاق نظر داشته باشند؛ بلکه معیار حجّیت اجماع این است که به وسیله اجماعِ علمایِ شیعه، که حافظین شریعت و دین هستند، نظر معصوم به طریق حدس کشف شود.[۶۵۲]

یعنی اجماع تنها وقتی حجت است که کاشف از قول و نظر امام معصوم باشد و اینکه از اتفاق نظر عدّه‌ای از فقها بر مسئله‌ای پی به نظر معصوم ببریم حدسی و اجتهادی است نه حسّی؛ چون حسّی این است که خودِ شخص، نظر امام معصوم را از ایشان شنیده باشد. ولی اگر عدّه‌ای از فقها اجتهاد کردند و طبق اجتهاد خود نظر معصوم را به دست آوردند و ما نیز به خاطر اتفاق آنها بر مسئله‌ای پی به نظر معصوم ببریم، چنین روشی حدسی و اجتهادی است و معیار حجّیت اجماع همین است که مجتهد از اتفاق نظر فقها بر یک مسئله به طور قطعی بفهمد که نظر معصوم نیز همین است.

پرسشگر پس از نقل کلام آقا رضا همدانی مي‌گويد: «پس آنها رأی امام غائبشان،
که اجماع را تأیید می<sym>‌</sym>کند، از طریق حدس زدن می<sym>‌</sym>شناسند!» با بیان چنین سخنی مشخّص
شد که مراد آقا رضا همدانی را نفهمیده است؛ چراکه او نگفت: «رأی حضرت مهدی<sym>[</sym> اجماع را تأیید می‌کند و ما این رأی حضرت را از طریق حدس زدن می‌شناسیم»؛ بلکه گفت: «اجماع تمامی فقها بر یک مسئله تنها وقتی حجت است که کاشف از قول معصوم باشد؛ یعنی ما به وسیله این اجماع حدس قطعی بزنیم که نظر معصوم نیز همین است».

به علاوه اجماعی که فقها، از جمله آقا رضا همدانی، در خصوص آن بحث می‌کنند یکی از مدارک استنباط احکام دین است؛ یعنی فقها می‌گویند اصولی که فقیه می‌تواند به وسیله آن پی به احکام دین ببرد چهار اصل است: «قرآن، سنت، اجماع و عقل». در نتیجه اجماع تنها یکی از اصولی است که فقهای شیعه برای پی بردن به احکام دین به آن تمسک می‌کنند نه برای اثبات اصول اعتقادات. علمای شیعه بارها تصریح کرده‌اند که در مسائل اصول اعتقادات تنها تصریحات قرآن و روایات متواتر از معصومین حجت است نه چیزی دیگر.

نتیجه آنکه پرسشگر کلام آقا رضا همدانی را اشتباه ترجمه کرد و آن را اشتباه فهمید. در کل کلام ایشان درباره پی بردن به احکام دین است نه برای پی بردن به اصول اعتقادات. درحالی‌که اهل سنت با اجماع اصحاب رسول خدا(ص) اصل دین خود، که خلافت ابوبکر بن ابی‌قحافه است، را ثابت می‌کنند. حال آنکه نه با اجماع می‌توان اصل دین و خلیفه رسول خدا(ص) را مشخّص کرد و نه جمیع اصحاب بر خلافت ابوبکر اجماع کردند.

۱۶۱. نقل اجماع در مسائل فقهي[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان اعتراف می‌کنند که یکی از برجسته‌ترین علمای آنها ابن بابویه قمی، صاحب کتاب من لا یحضره الفقیه که یکی از کتاب‌های چهارگانه‌ای است که شیعه بر آن عمل مي‌کند، در مسئله‌ای ادعای اجماع می‌کند و باز ادعا می‌کند که بر خلاف آن اجماع صورت گرفته است؛[۶۵۳]چنان که یکی از علمایشان می‌گوید: «و کسی که طریقه او در ادعای اجماع این باشد چگونه می‌توان بر او اعتماد کرد و نقل او را قبول کرد».[۶۵۴]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ابتدا کلام طریحی در کتاب جامع المقال، که پرسشگر به آن ارجاع داده است، را به طور کامل ذکر می‌کنیم تا اشتباه پرسشگر مشخّص شود:

طریحی ابتدا کلامی از شیخ طوسی نقل می‌کند که ایشان ادعای اجماع می‌کند بر اینکه تمامی اصحاب امامیّه بر احادیثی که در کتاب‌هايشان نقل کرده‌اند عمل می‌کنند و به آن اعتماد دارند. سپس مي‌نويسد:

شخصی از متأخرین گفته: تمامی روایاتی که در کتاب‌هاي مشهور ما وارد شده قابل عمل هستند و فرقی بین روایات صحیح و ضعیف و مشکل‌دار آن نیست و دلیلش هم این است که ما علم عادی و عرفی به صحّت این روایات داریم. چنین گوید: ما می‌دانیم که ثقة الإسلام محمد بن یعقوب کلینی و سید مرتضی و شیخ صدوق و رئیس الطائفه، شیخ طوسی، در اینکه گفته‌اند تمامی احادیث کتاب‌های ما صحیح است یا از کتاب‌هايي که همه بر صحّت آن اتفاق دارند گرفته شده، دروغ نگفته‌اند و معلوم است که از همین مقدار از حرف آنها برای ما علم و اطمینان عادی و عرفی حاصل می‌شود که احادیثشان صحیح است و برای جواز عمل کردن به احادیثشان کافی است. [پایان کلام آن شخص].

ولی می‌دانیم که شیخ طوسی تصریح نکرده که تمامی احادیث صحیح است، بلکه تنها طبق نظر و رأی خودش ادعای اجماع کرده که همه فقها متفق‌اند بر جواز عمل به این احادیث. ولی اجماع و اتفاق نظری که ادّعا می‌کند اشکال دارد و هرکس ادّعاهای اجماع شیخ طوسی را بررسی کرده باشد این اشکال را می‌فهمد؛ چراکه او بر یک مسئله ادعای اجماع می‌کند و سپس بر خلاف همان مسئله هم ادعای اجماع می‌کند و این اشتباهش زیاد است و کسی که روشش در نقل اجماع این گونه باشد چگونه می‌توان به او اعتماد کرد و به نقلش اطمینان نمود؟[۶۵۵]

در نتیجه مشخّص شد که شیخ طوسی(رض) است که در مورد یک مسئله ادّعاهای اجماع مختلف کرده نه شیخ صدوق(رض). شیخ صدوق(رض) تنها یک محدّث است که در کتاب‌هاي خود تنها به احادیثی که از معصومین(ع) نقل کرده اعتماد می‌کند و در هیچ موردی به اجماع اعتماد نکرده است.

همچنین مشخّص شد که بحث بر سر اجماع و ادّعاهای اجماعی است که شیخ طوسی نموده است و طریحی نیز به ادعای اجماع شیخ طوسی اشکال کرد. در نتیجه وقتی در آخر کلامش می‌فرماید: «کسی که روش او در نقل اجماع این است چگونه می‌توان به او اعتماد کرد و به نقلش اطمینان نمود». منظور نقل اجماع شیخ طوسی است نه نقل حدیث او؛ یعنی صرف اینکه شیخ طوسی ادّعا کرد که همه به این روایات عمل می‌کنند نمی‌توانیم به ادعای اجماع او عمل کنیم؛ چون روش او در نقل اجماع غلط است؛ به همین دلیل هیچ یک از فقهای شیعه نمی‌گویند که جمیع روایات دو کتاب تهذیب و استبصارِ شیخ طوسی صحیح است.

نتیجه آنکه شیخ طوسی انسان راستگو و مورد اعتمادی است ولی روش او در نقل اجماع غلط است. بنابراین نمی‌توان به ادّعاهای اجماع او اعتماد کرد. ولی این مسئله وثاقت و راستگویی خود ایشان را زیر سؤال نمی‌برد. از طرفي دو کتاب تهذیب و استبصار نيز از جهت مؤلّفشان، که شیخ طوسی باشد، اشکالی ندارند؛ چون مؤلف ثقه است، ولی این چنین نیست که بگوییم جمیع این روایات دو کتاب صحیح است؛ چون ادّعاهای اجماع شیخ طوسی پذيرفته نیست.

۱۶۲. ديدگاه حر عاملي در موضوع اجماع[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

از چیزهای عجیب شیعه یکی این است که وقتی در مسئله‌ای اختلاف کنند و در آن دو قول باشد و یک قول گوینده‌اش مشخص باشد و قولی دیگر گوینده‌اش معلوم نباشد، از دیدگاه شیعه همان قول درست است که گوینده‌اش مشخص نیست؛ زیرا آنها گمان می‌برند که شاید گفته امام معصوم است! شیخ شیعه الحر عاملی از آنها انتقاد می‌کند و با تعجب می‌گوید: «و اینکه می‌گویند باید فرد ناشناخته‌ای در آن باشد عجیب‌تر است؛ چه دلیلی بر آن دارند و چگونه می‌دانند که گوینده آن امام معصوم بوده است و از کجا این گمان می‌رود؟»[۶۵۶]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همان‌طور که چندین بار در پاسخ پرسش‌های این کتاب بیان کردیم اعتقاد شیعه تنها مطلبی است که نص صریح قرآن یا روایات قطعی معصومین(ع) بر آن دلالت دارد و مطلب مذکور نه نص صریح قرآن است و نه روایات قطعی معصومین(ع) بر آن دلالت دارد. بنابراین عقیده شیعه نیست. بلکه تنها سخنی است که بعضی از علمای شیعه بیان کرده‌اند و دیگر علما، از جمله شیخ حرّ عاملی، آن را رد کرده‌اند، و اگر عقیده شیعه بود آن را مي‌پذيرفت.

به علاوه مطلبی که پرسشگر به بعضی از علمای شیعه نسبت داد نیز صحیح نيست و سخن آنها چیز دیگری است. آنها می‌گویند اگر جمیع علمای شیعه بر مطلبی اتفاق نظر داشتند و بر آن اجماع کردند، ولی چند عالم با این اجماع مخالفت کردند، اگر ما بدانیم مخالفان این اجماع چه کسانی هستند مخالفت آنها ضرری به اجماع نمی‌رساند؛ چون می‌دانیم چه کسانی هستند. ولی اگر عدّه‌ای با اجماع مخالفت کردند و ندانستیم چه کسانی هستند دیگر این اجماع اعتبار ندارد؛ چراکه ممکن است امام معصوم میان مخالفان اجماع باشد و این همان سخنی است که علامه مجلسی(رض) در مسئله سهوالنبي(ص) ذکر کرد که در پاسخ پرسش ۱۴۳ کلام ایشان را به طور کامل ذکر کرديم.

۱۶۳. لزوم توجه به قبله در نماز زيارت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیخ شیعه المجلسی می‌گوید: «روبه‌رو ایستادن با قبر لازم است، گر چه خلاف جهت قبله باشد<sym>؛</sym>[۶۵۷] یعنی وقتی به زیارت ضریح‌های خود می‌روند و دو رکعت نماز زیارت می‌خوانند باید رو به قبر بخوانند؛ گرچه قبله در سمت دیگری باشد!

عجیب است در کتاب‌های خودشان از مسجد قرار دادن و قبله قرار دادن قبرها نهی شده است و این از ائمه اهل بیت روایت شده است، اما آنها می‌گویند ائمه این را از روی تقیه گفته‌اند؛ چنان که در هر چیزی که بر خلاف میلشان باشد می‌گویند ائمه تقیه می‌کرده‌اند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

علامه مجلسی(رض) در بحارالأنوار پس از نقل حدیثی از کتاب کامل الزیارات، قسمتی از آن حدیث را توضیح می‌دهد و معنای آن را بیان می‌کند. ابتدا آن قسمت حدیث که در کتاب کامل الزیارات وارد شده را ذکر می‌کنیم تا بار دیگر اشتباه پرسشگر در نقل احادیث و کلام علمای شیعه روشن شود.

امام صادق در بیان کیفيت زیارت حضرت امام حسین(ع) از راه دور به حنان بن سدیر می‌فرماید:

روز جمعه یا هر روز که خواستی غسل کن و بهترین لباست را بپوش و به بالاترین مکان خانه‌ات یا به بیابان برو و رو به قبله شو بعد از آنکه می‌دانی قبر امام حسین(ع) هم به همان سمت است. خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید: (هر جا رو کنید آنجا روی خداست)، سپس بگو: «سلام بر تو ای مولای من و پسر مولای من ...».[۶۵۸]

چون به این حدیث اشکال می‌شود که چطور انسان می‌تواند هم رو به قبله باشد و هم رو به قبر امام حسین(ع)، علّامه مجلسی; می‌فرماید:

توضیح: اینکه حضرت(ع) فرمود: «رو به قبله شو» شاید این را برای کسی فرموده که هم می‌تواند رو به قبله باشد و هم رو به قبر امام حسین(ع)، و بعد از آنکه از این فرمایش حضرت: «بعد از آنکه می‌دانی قبر امام حسین(ع) هم به همان سمت است» روشن شد که رو به قبر امام حسین(ع) بودن لازم است، اگر چه موافق قبله نباشد. حضرت به این آیه: (هر جا رو کنید آنجا روی خداست) استشهاد نمود که یعنی نسبت خداوند به تمامی مکان‌ها یکی است (و این‌طور نیست که به مکانی نزدیک‌تر یا دورتر از مکانی دیگر باشد) و این یعنی رو به قبر امام حسین(ع) بودن نیز برای زائر به منزله رو به قبله بودن است؛ یعنی قبر همان روی خداست؛ یعنی جهتی است که خداوند مردم را امر نموده که در حال زیارت رو به آن باشند... .[۶۵۹]

متنی که زیر آن خط کشیدیم همان متنی است که پرسشگر آن را جدا کرد و در پرسش خود از علّامه مجلسی(رض) نقل کرد، ولی با ذکر جمیع سخن ایشان مشخّص شد که علّامه در شرح روایت کامل الزّیارات می‌فرماید: «هنگام زیارت امام حسین(ع) از راه دور، رو به قبر ایشان بودن لازم است؛ اگر چه خلاف جهت قبله باشد و این از فرمایش خود امام صادق(ع)، که در متن حدیث آمده بود، برداشت می‌شود».

در نتیجه رو به قبر امام حسین(ع) بودن، اگر چه خلاف جهت قبله باشد، تنها برای زیارت کردن ایشان است، نه برای نماز خواندن. برای خواندن نماز حتماً باید رو به قبله بود و در حقیقت بحث در مورد نماز خواندن نیست، ولی با این حال پرسشگر این چنین بی‌پروا سخن علّامه مجلسی(رض) را تحریف نمود.

همچنین همان‌طور که در پاسخ پرسش‌های گذشته نیز بیان کردیم، علمای شیعه هیچ‌گاه روایتی را بدون دلیل حمل بر تقیه نمی‌کنند و حمل روایت بر تقیّه دلیل می‌خواهد.

۱۶۴. مصاديق اهل بيت‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه همواره حدیث غدیر و گفته پیامبر را تکرار می‌کنند که فرمود: «أذكّركم الله في أهل بيتي<sym>»</sym>؛ «شما را در مورد اهل بیت خود سفارش می‌کنم». اما فراموش می‌کنند که اولین کسانی که با این وصیت نبوی مخالفت کرده‌اند خود شیعه هستند؛ زیرا با تعداد زیادی از اهل بیت دشمنی مي‌کنند!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است طبق روایات متواتر، مراد رسول خدا(ص) از اهل بیتشان ـ که در روایات از آنها تعریف کرده‌اند و اطاعت و تبعیت از آنها را بر جمیع امت واجب شمرده‌اند و عصمت آنها را بیان نموده‌اند ـ تنها امیرالمؤمنین(ع) و حضرت فاطمه زهرا<sym>۳</sym> و حسنین(ع) هستند؛ مثل اینکه در نزول آیه تطهیر تنها امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن و امام حسین(ع) و حضرت زهرا<sym>۳</sym> را زیر کسا بردند و آیه تطهیر[۶۶۰] تنها در شأن آنها نازل شد و خداوند این افراد را اهل بیت پیامبر نامید و هر رجس و پلیدی را از آنها دور کرد و آنها را پاک و پاکیزه گردانید.[۶۶۱]

همچنین رسول خدا(ص) برای مباهله با مسیحیان نیز اهل بیتش، که تنها همان
چهار نور پاک بودند، را همراه خود برد و این چنین اهل بیتش را به جمیع مردم معرّفی کرد.[۶۶۲]

از آنجا که پنج تن آل عبا، نُه نفر از فرزندان حضرت امام حسین(ع) را معصوم و جانشینان رسول خدا(ص) و جزء اهل بیت معرّفی کرده‌اند، به همین دلیل شیعه تنها آنان را اهل بیت رسول خدا(ص) می‌داند. امّا دیگر کسانی که با رسول خدا(ص) رابطه نسبی دارند، اگر از فرمان رسول خدا(ص) مبنی بر جانشینی امیرالمؤمنین(ع) و اطاعت از ایشان تبعیت کنند و معتقد به ولایت معصومین(ع) باشند، اهل هدایت و بهشت هستند و به خاطر رابطه با رسول خدا(ص) بر دیگران فضیلت دارند؛ ولی اگر به ولایت امیرالمؤمنین(ع) و ائمّه معصومین معتقد نباشند، مَثَل آنها مَثَل فرزند حضرت نوح(ع) است که با وجود داشتن رابطه نسبی با پیامبر، خداوند رابطه او را نفی کرد؛‌ چراکه از پیامبر خدا تبعیت نکرد، و خداوند در مورد او به حضرت نوح چنین فرمود: (او از اهل تو نیست).[۶۶۳]

در نتیجه اگر شیعه از بعضی کسانی که با رسول خدا(ص) رابطه نسبی دارند
انتقاد می‌کند به خاطر این است که از فرمایش رسول خدا(ص) مبنی بر جانشینی امیرالمؤمنین تبعیت نکرده و از راه حق منحرف گشته‌اند. پس این چنین نیست که هرکس با رسول خدا(ص) رابطه نسبی داشت اطاعت و محبت او بر همه واجب باشد.

۱۶۵. وجود نص بر امامت امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

به شیعه گفته می‌شود: اگر اصحاب نص خلافت علی را پنهان کردند فضایل او را نیز پنهان می‌کردند و چیزی در مورد فضائل علی روایت نمی‌کردند و این بر خلاف واقعیت است. پس معلوم می‌شود که اگر نص در مورد خلافت علی وجود می‌داشت اصحاب آن را نقل می‌کردند؛ چون که نص بر خلافت واقعه و رخداد بزرگی است و رخدادهای بزرگ باید خیلی معروف و مشهور شوند و اگر این‌گونه معروف و مشهور می‌بود موافق و مخالف آن را می‌دانستند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد نیست که اصحاب نص خلافت حضرت امیرالمؤمنین(ع) را پنهان کرده باشند، بلکه معتقد است نص بر خلافت امیرالمؤمنین(ع) به طور متواتر در کتاب‌هاي اهل سنت موجود است؛ مثل حدیث غدیر، حدیث منزلت و دیگر احادیثی که
بدون لحاظ احادیث شیعه تنها در کتاب‌هاي اهل سنت به تواتر نقل شده است. ولی
به آن ایمان نیاوردند؛ مانند یهودیان و مسیحیان که آنها نیز با اینکه نص بر نبوّت
رسول خدا(ص) در کتاب‌هاي‌شان وجود داشت به ایشان ایمان نیاوردند. علت ایمان نیاوردن اصحاب را هم در پاسخ پرسش ۱۳ بیان کردیم؛ به آن رجوع کنید.

۱۶۶. شناخت امام زمان‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان روایت می‌کنند که حسن عسکری، پدر امام منتظرشان، فرمان داده که خبر امام مهدی از همه پنهان شود؛ به جز از افراد مورد اعتماد. از طرفی می‌گویند که هرکس امام را نشناسد خدا را نشناخته و کسی غیر از خدا را می‌پرستد و اگر در این حالت بمیرد بر کفر و نفاق مرده است! [۶۶۴] سپس چرا پدرش اين‌قدر متشدد بوده كه براى شيعه چنين چيزهای سخت و دشوارى انتخاب كرده است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

حضرت امام حسن عسکری(ع) تنها به شیعیان دستور داده بود که وجود حضرت مهدی<sym>[</sym> را از دشمنان مخفی کنند، نه از کسانی که طالب حقیقت و هدایت هستند؛ به همین خاطر اصحاب ائمّه(ع) همیشه امام زمانشان را به کسانی که طالب حقیقت و هدایت بودند معرّفی می‌کردند و نشانه آن اخبار مربوط به حضرت صاحب الزّمان<sym>[</sym> است. اگر، آن طور که پرسشگر گمان کرده، آنان به کلّی اخبار ایشان را پنهان کرده بودند، در این صورت این اخبار به دست ما نمی‌رسید. بنابراین راه برای شناخت امام و حجت خداوند باز است و اصحاب نیز به شکل صحیحی به دستور امام حسن عسکری(ع) عمل کرده‌اند و حضرت نیز به دو امر معارض دستور نداده است.

۱۶۷. طولاني بودن عمر امام زمان‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان می‌گویند که خداوند عمر مهدی‌شان را به خاطر آنها صدها سال طولانی کرده؛ چون که همه مردم و بلکه تمام جهان هستی به او نیاز دارند! به آنها می‌گوییم اگر خداوند عمر انسانی را به خاطر آنکه مردم به او نیاز دارند طولانی می‌کرد، عمر پیامبر(ص) را طولانی مي‌کرد.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه نمی‌گوید چون جمیع مردم و تمام جهان هستی به حضرت مهدی<sym>[</sym> نیاز دارند خداوند عمر ایشان را طولانی کرده است؛ بلکه شیعه معتقد است خداوند اراده کرده که جهان را از ظلم و جور پاک کند و آن را پر از عدل و داد نماید و اراده نموده که این کار را به وسیله آخرین حجت خود انجام دهد؛ به همین دلیل عمر حجت خود را طولانی کرده تا وقتی که به او اجازه ظهور دهد و او جهان را پر از عدل و داد کند. خداوند متعال می‌فرماید: (لا یُسألُ عَمَّا یَفعَلُ وَ هُم یُسألُونَ)؛ «خداوند از آنچه انجام می‌دهد بازخواست نمی‌شود، ولی مخلوقات بازخواست می‌شوند».[۶۶۵]

به علاوه خداوند به حضرت نوح(ع) عمر طولانی بخشيد،‌ به طوری که ایشان هزاران سال عمر کرد. ولي چنین عمري به رسول خدا(ص) عطا نکرد. درحالی‌که مسلّما رسول خدا(ص) برتر از حضرت نوح(ع) است. درباره حضرت صاحب الزّمان نیز این چنین است و خداوند از انجام کاری بازخواست نمی‌شود.

۱۶۸. ادله وجود امام زمان‌<sym>[</sym>[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

جعفر، برادر حسن عسکری، پدر امام غائب، می‌گوید که برادرش فرزندی نداشته است. اما شیعه سخن او را قبول نمي‌کند؛ چون به گفته آنها او معصوم نیست.[۶۶۶] اما ادعای عثمان بن سعید را که می‌گوید حسن فرزندی داشته است مي‌پذيرند با اینکه عثمان هم معصوم نیست! این تناقض چه توجیهی دارد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه نه تنها به خاطر شهادت عثمان بن سعید، بلکه به سه دلیل به وجود حضرت مهدی موعود<sym>[</sym> معتقد است:

دلیل اوّل: به غیر از عثمان بن سعید افراد بسیاری، که توطئه آنها بر دروغگویی عادتاً محال است، به وجود فرزند امام عسکری(ع) و ملاقات با ایشان شهادت داده‌اند.

دلیل دوم: امامان قبل از امام حسن عسکری(ع)، که امامت و عصمتشان با ادلّه قطعی ثابت شده، در روایات بسیاری فرموده‌اند: امام یازدهم امام عسکری است و فرزندی از ایشان به دنیا خواهد آمد که همان مهدی موعود است و زمین را پر از عدل و داد مي‌کند.

دلیل سوم: روایات صحیحی از رسول خدا(ص) وارد شده که ایشان دوازده جانشین خود را به طور کامل معرّفی کرده‌اند که دوازدهمین جانشین همان مهدی موعود<sym>[</sym>، فرزند امام حسن عسکری(ع)، است.

شهادت جعفر، برادر امام عسکری(ع)، بر عدم وجود حضرت مهدی<sym>[</sym> نیز به دو دلیل مردود است:

دلیل اوّل: وقتی بر سر وجود شخصی بحث می‌کنیم، به حکم عقل اصل و فرض را بر وجود نداشتن او می‌گذاریم و کسی که معتقد به وجود آن شخص است باید برای اثبات ادّعایش دلیل و برهان اقامه کند و اگر نتوانست برهان اقامه کند، عدم وجود آن شخص ثابت می‌شود. با توجّه به این مطلب شهادت جعفر بر وجود نداشتن فرزندی برای امام عسکری(ع) است؛ به همین خاطر شهادتش مقبول نیست و فایده‌ای ندارد؛ چون اگر او شهادت نمی‌داد نیز فرض و اصل بر این بود که امام عسکری(ع) فرزندی نداشته است؛ مگر اینکه بر وجود فرزندشان برهان اقامه شود. پس وقتی افراد راستگو یا بسیاری که توطئه آنها بر کذب عادتاً محال است و همچنین امامان قبلی و رسول خدا(ص) به وجود فرزند حضرت امام عسکری(ع) شهادت می‌دهند، ادعای آنها ثابت می‌شود و اصلی که در ابتدا فرض شده بود که در واقع همان شهادت جعفر بود از بین می‌رود. مگر اینکه جعفر معصوم باشد که در این صورت شهادت او به وجود نداشتن یک شخص حتماً درست خواهد بود؛ چراکه معصوم اشتباه نمی‌کند. ولی از آنجا که جعفر معصوم نیست پس شهادت او اعتباری ندارد و شهادت دیگران بر وجود حضرت مهدی<sym>[</sym> شهادت جعفر را رد می‌کند و مراد شیعه از مردود بودن شهادت جعفر به خاطر عدم عصمتش همین است.

دلیل دوم: به شهادت احادیث و تاریخ، جعفر انسان فاسقی بود؛ به همین دلیل شهادتش مردود است؛ چراکه خداوند متعال می‌فرماید: «اى كسانى كه ايمان آورديد، اگر فاسقی برای شما خبری آورد تحقیق کنید که مبادا از روی جهالت به قومی آسیب برسانید و از كرده خود پشيمان شويد».[۶۶۷]

۱۶۹. بررسي حديث «طينت»[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۶۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

یکی از عقاید معروف شیعه عقیده «الطّینه» است که خلاصه‌اش این است: خداوند شیعیان را از خاک مخصوصی آفریده و سنی‌ها را از خاکی دیگر آفریده است و هر دو خاک به صورت مشخصی با هم مخلوط شده‌اند اگر شما می‌بینید که شیعه‌ای مرتکب گناه می‌شود به خاطر تأثیر آن خاک مخصوص سنی‌هاست و اگر سنی درستکار و امانتدار است به خاطر تأثیر خاک شیعی است. روز قیامت هم گناهان و بدی‌های شیعیان جمع می‌گردد و بر سنی‌ها گذاشته می‌شود و نیکی‌های اهل سنت جمع می‌شود و به شيعه‌ها داده می‌شود! شيعيان فراموش کرده‌اند که این عقیده ساختگی و دروغین آنها با آنچه مذهب آنها در مورد قضا و قدر و کارهای بندگان گفته است تناقض و تضاد دارد؛ چون به اقتضای این عقیده بنده بر انجام کارهایش مجبور است و اختیاری ندارد؛ چون کارهایش به اقتضای خاک سر می‌زند؛ با اینکه مذهبشان این است که بنده خودش کارش را می‌آفریند؛ چنان که مذهب معتزله هم همین است!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

اعتقاد شیعه تنها مطلبی است که نص صریح قرآن باشد یا احادیث قطعی معصومین(ع) بر آن دلالت کند؛ اینک نمونه‌ای از احادیثی که از معصومین(ع) در مورد طینت ائمّه و مؤمنان وارد شده را نقل می‌کنیم تا عقیده شیعه روشن شود:

محمّد بن الحسن الصّفّار نقل کرده است:

ابوالحجّاج گوید: حضرت امام باقر(ع) به من فرمود: «ای ابا الحجّاج، خداوند محمّد و آل محمّد را از گِل علّیین (جایگاهی بالا در بهشت) خلق کرد و دل‌های آنان را از گِلی بالاتر از آن خلق نمود و شیعیان ما را از گِلی پایین‌تر از علّیین خلق کرد و دل‌های آنان را از گِل علّیین خلق نمود. بنابراین دل‌های شیعیان ما از بدن‌های آل محمّد است و خداوند دشمن آل محمّد را از گِل سجّین (جایگاهی پست در جهنّم) خلق کرد و دل‌های آنان را از گِلی خبیث‌تر از آن خلق نمود و دل‌های شیعیانشان را از گِلی پایین‌تر از گِل سجّین خلق کرد و دل‌های آنان را از گِل سجّین خلق نمود. بنابراین دل‌های شیعیان دشمن آل محمّد از بد‌ن‌های دشمن آل محمّد است و هر دلی به بدنش تمایل دارد.[۶۶۸]

چون خداوند متعال عالم به غیب است و می‌داند پس از آنکه انسان‌ها را بیافریند و به آنها اختیار در انجام دادن افعال بدهد چه کسی مؤمن و چه کسی کافر خواهد شد، پس در ابتدای خلقت طبق این علم خود مؤمنان را از علّیین و کافران را از سجّین خلق کرد و این عقیده با اختیار داشتن انسان در انجام دادن افعالش در این دنیا منافاتی ندارد.

اما اینکه در بعضی از احادیث وارد شده که خداوند طینت مؤمنان را با طینت کفار مخلوط نموده و گناهی که از مؤمنان صادر می‌شود به خاطر طینت کفار است که با طینت مؤمنان مخلوط شده، و روز قیامت خداوند گناهان مؤمنان را از نامه عمل آنها پاک خواهد کرد و در نامه عمل کفار خواهد نوشت، چراکه گناهان مؤمنان به خاطر طینت کفار است، چنین مطلبی عقیده شیعه نیست و علمای شیعه حدیثی که بر چنین مطلبی دلالت دارد را ضعیف می‌دانند و معتقدند که عذاب شدن مؤمنان به خاطر گناهانشان از مسلّمات دین است که با روایات متواتر ثابت شده است.

۱۷۰. برخورد انصار و صحابه در موضوع خلافت و حديث غدير[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

علمای شیعه همواره بیان می‌کنند که انصار دوستداران علی بوده‌اند و در جنگ صفّین در لشکر علی قرار داشتند. به شیعه می‌گوییم: اگر چنین است چرا خلافت را به علی ندادند و خلافت را به ابوبکر سپردند؟! هرگز پاسخ قانع‌کننده‌ای ندارند. دیدگاه و نظر انصار و مهاجرین از نظر و دیدگاه‌های همه ما درست‌تر است و این گروه مؤمن بین خلافت و بین ارتباط عاطفی با خویشاوندان پیامبر(ص) فرق می‌گذارند. بنابراین می‌بینیم که کتاب‌های شیعه، که انصار را می‌ستایند و دوشادوش ایستادن آنها را در کنار علی در جنگ صفین تمجید می‌کنند، همین کتاب‌ها آنها را مرتد می‌نامند و می‌گویند در واقعه سقیفه به عقب باز گشتند و مرتد شدند!

با ترازو و مقیاس عجیبی اصحاب رسول خدا سنجيده و ارزیابی مي‌شوند. اگر در کاری از کارها با علی باشند بهترین مردم خواهند بود و اگر در کنار مخالفان علی باشند یا بهتر بگوییم: در جهتی که علی می‌خواهد نباشند، مرتد و منفعت‌طلب و منافق هستند! اگر بگویند ما به خاطر آن به ارتداد و بازگشت به عقب آنها حکم کردیم، چون که نص خلافت علی را انکار کردند، به آنها می‌گوییم آیا مگر شیعه اثناعشری نمی‌گوید حدیث غدیر متواتر است و صدها صحابه آن را روایت کرده‌اند، پس کجا آن را انکار کردند؟ وقتی من با زبان خودم می‌گویم که پیامبر(ص) به علی گفت: «هرکس من مولا و دوست او هستم علی مولا و دوست اوست»، کجا نص را انکار کرده‌ام؟!

اگر بگویند که آنها معنا و مفهوم نص را انکار کردند، به شیعه گفته می‌شود: چه کسی گفته که تفسیری که شما از این حدیث ارائه می‌دهید حق و درست است؟! آیا شما از اصحاب پیامبر خدا، که در آن وقت بودند و با گوش‌های خودشان حدیث را شنیدند، عاقل‌تر هستید و بهتر می‌فهمید؟! یا اینکه شما زبان عربی را از آنها بهتر می‌فهمید؟! بنابراین چیزی از حدیث فهمیده‌اند که آنها آن را نفهمیده‌اند![۶۶۹]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه هیچ‌گاه به طور کلی در مورد اصحاب رسول خدا(ص) قضاوت نمی‌کند؛ بلکه معتقد است که باید زندگی یکایک صحابه بررسی شود تا مؤمن از منافق مشخّص شود؛ به همین دلیل به خلاف آنچه پرسشگر به شیعه نسبت داد، شیعه هیچ‌گاه معتقد به خوب بودن جمیع انصار نبوده و قبول ندارد که جمیع انصار حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را یاری کردند بلکه طبق احادیث شیعه بسیاری از کسانی که امیرالمؤمنین(ع) را یاری می‌کردند و همراه حضرت می‌جنگیدند تنها ایشان را به عنوان اینکه جانشین چهارم رسول خدا(ص) است و با رأی مردم برای حکومت انتخاب شده می‌شناختند؛ نه به عنوان جانشین بلافصل رسول خدا(ص) که مقام امامت دارد. در نتیجه به خاطر این عقیده و معرفت نداشتن به حق حضرت در اواخر جنگ صفّین حضرت را مجبور به پذیرفتن حکمین کردند و بعد بسیاری از آنها خوارج گشتند و علیه حضرت جنگیدند و جنگ نهروان را به راه انداختند.

همچنین بسیاری از انصار، که پس از شهادت رسول خدا(ص) با ابوبکر بن ابی‌قحافه بیعت کردند و حق امیرالمؤمنین(ع) را نادیده گرفتند، در زمان حکومت امیرالمؤمنین(ع) از دنیا رفته بودند؛ براي مثال آنکه در سقیفه فرمان رسول خدا(ص) درباره جانشینی امیرالمؤمنین(ع) را نادیده گرفت و در سقیفه آمد و ادعای خلافت کرد سعد بن عباده بود. ولی آنکه در زمان حکومت امیرالمؤمنین(ع) حضرت را یاری کرد فرزند سعد بن عباده، یعنی قیس بن سعد بن عباده، بود که از بزرگان شیعیان امیرالمؤمنین(ع) و
از جمله کسانی بود که حضرت را امام و حجت خداوند و جانشین بلافصل
رسول خدا(ص) می‌دانست.

اما اینکه پرسشگر گفت: با ترازو و مقیاس عجیبی اصحاب رسول خدا(ص) را سنجش و ارزیابی مي‌کنند و هرکس که موافق علی بن ابی‌طالب(ع) باشد را مؤمن و هدایت شده، و هرکس در مقابل او باشد را منافق و گمراه می‌دانند!

در پاسخ می‌گوییم: پرسشگر بر خلاف همیشه این بار اعتقاد شیعه را درست
متوجّه شده، ولی آن کسی که چنین روشی را برای سنجش اصحاب قرار داده خود رسول خدا(ص) است. پیامبر خدا در احادیث زیاد و صحیحی که شیعه و سنی در نقل آن متّفق هستند نشانه منافقان را بغض علی بن ابی‌طالب(ع) بیان کرده و فرموده است: «یا علی هیچ کس بغض تو را ندارد مگر منافق».[۶۷۰]

همچنین در مورد علی بن ابی‌طالب(ع) فرمود که او همراه با قرآن است و قرآن همراه با اوست و در مورد ایشان دعا کرد و فرمود: «خداوندا حق را همیشه با علی قرار بده و مسلّما دعای رسول خدا(ص) مستجاب است».[۶۷۱]

چطور کسانی که خود را اهل سنت رسول خدا(ص) می‌دانند به این فرمایش
رسول خدا(ص) ایمان نمی‌آورند و اصحاب ایشان را با این ترازو و مقیاس نمی‌سنجند؟! درحالی‌که امثال این احادیث در کتاب‌هايي که جمیع روایات آن را صحیح می‌دانند، مثل صحیح مسلم، وارد شده است!

اما اینکه گفت: اگر اصحاب نص درباره خلافت حضرت را انکار کردند پس آن روایات متواتر در اثبات خلافت حضرت، که شیعه ادّعا دارد، کجاست؟ جواب
این سؤال را در پاسخ پرسش ۱۶۵ ذکر کردیم و گفتیم: آنها نص درباره خلافت حضرت را انکار نکردند، ولی به آن ایمان نیاوردند؛ مثل یهودیان و مسیحیان که درباره نبوّت رسول خدا(ص) در کتاب‌هاي‌شان نص وجود داشت، ولی به نبوّت پیامبر ایمان نیاوردند.

اما اینکه پرسشگر گفت: اگر بگویند آنها معنا و مفهوم نص را انکار کردند، به شیعه گفته می‌شود: چه کسی گفته تفسیری که شما از این حدیث ارائه می‌دهید حق و درست است؟! آیا شما از اصحاب پیامبر خدا، که در آن وقت بودند و با گوش‌های خودشان حدیث را شنیدند، عاقل‌تر هستید و بهتر می‌فهمید یا اینکه شما زبان عربی را از آنها بهتر می‌فهمید؟!

در پاسخ می‌گویم: در مصادر حدیثی و تاریخی حتی یک حدیث یافت نمی‌شود که بیان کند اصحاب رسول خدا(ص) دلالت حدیث غدیر بر امامت و ولایت امیرالمؤمنین(ع) را رد کرده باشند؛ بلکه آنچه در مصادر حدیثی شیعه وارد شده این است که امیرالمؤمنین(ع) و یاران او، مانند سلمان و اباذر و مقداد، همیشه با استناد به حدیث غدیر امامت و ولایت و جانشینی حضرت را بیان مي‌کردند. بنابراین ما نیز همان مطلبی را از حدیث غدیر فهمیدیم که اصحاب رسول خدا(ص) از آن فهمیدند.

امّا علت اینکه سایر صحابه به امامت و جانشینی امیرالمؤمنین(ع) اقرار نکردند انکار صدور یا دلالت حدیث غدیر و امثال آن نبود، بلکه رویگردانی اصحاب از علی بن ابی‌طالب(ع) به علت دیگری بود که به طور مفصّل در پاسخ پرسش ۱۳ ذکر کردیم.

اما حتی اگر از عقیده خود دست بکشیم و فرض کنیم که اصحاب رسول خدا(ص) دلالت حدیث غدیر بر جانشینی امیرالمؤمنین(ع) را انکار کرده و گفته‌اند مولا در حدیث غدیر به معنای دوست است، در این صورت نیز نمی‌توانیم بگوییم که چون آنها در زمان رسول خدا(ص) بوده‌اند سخن ایشان را بهتر فهمیده‌اند و باید از تفسیر آنها از سخن رسول خدا(ص) پيروي کنیم؛ زيرا عدّه‌ای از اصحاب مانند امیرالمؤمنین(ع) و سلمان و اباذر و مقداد و عمّار معتقد بودند که مولا در حدیث غدیر به معنای ولیّ
و سرپرست است، نه به معنای دوست. بنابراین وقتی اصحاب در ترجمه سخن
رسول خدا(ص) با هم اختلاف داشتند ترجیح دادن تفسیر کسانی که مولا را به معنای دوست می‌دانند قبیح است؛ چون دلیلی بر ترجیحِ تفسیر آنها وجود ندارد. بلکه چون رسول خدا(ص) امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) را باب علم خویش معرّفی کرده، باید تفسیر ایشان از سخن رسول خدا(ص) را بر تفسیر سایر اصحاب مقدّم کنیم؛ چراکه امیرالمؤمنین(ع)
به تصریح پیامبر باب علم رسول خدا(ص) است و کلام و مراد رسول خدا(ص) را از همه
بهتر می‌داند و آیه تطهیر نيز در شأن ایشان نازل شده است. در نتیجه هرگز از کلام
رسول خدا(ص)، روا نمي‌کند.

با صرف نظر از این مباحث، زبان عربی چیزی نیست که یادگیری و فهم آن بر همه، غیر از اصحاب رسول خدا(ص)، محال باشد. پس وقتی زبان عربی و فهم آن را یاد گرفتیم و با خواندن سخنان و احادیث رسول خدا(ص) با طرز بیان و سخنان ایشان نیز آشنا شدیم، با مراجعه به کلام ایشان به خوبی می‌توانیم مراد ایشان را بفهمیم. با مراجعه به حدیث غدیر مشاهده می‌کنیم که رسول خدا(ص) در بازگشت از حجّة الوداع جمیع اصحاب خود را جمع کرد و زیر آفتاب سوزان بیابان نگه داشت و سپس برای آنها سخنرانی نمود و فرمود: «آیا من نسبت به شما از خودتان اولویّت ندارم و سزاوارتر نیستم»؟ همه اصحاب پاسخ می‌دهند: «آری». پس فرمود: «هر کس من مولای اویم این علی مولای اوست» این سخن بيانگر ولایت و سرپرستی اميرالمؤمنين بر مردم است، همان‌طور که خداوند در قرآن می<sym>‌</sym>فرماید(ع) پیامبر بر مؤمنان از خودشان اولویّت دارد و سزاوارتر است[۶۷۲] که یعنی پیامبر بر مؤمنان ولایت دارد.

۱۷۱. تحريف قرآن در نگاه شيعه و اهل سنت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

ما با دو گروه مواجه هستیم: گروهی به کتاب خدا طعنه می‌زند و ادعا می‌کند که قرآن تحریف شده است. در رأس این گروه نوری طبرسی مؤلف کتاب المستدرک است که یکی از اصول هشتگانه حدیث شیعه اثناعشری است. ولي کتابی دیگر تألیف کرده به نام فصل الخطاب فی اثبات تحریف کتاب رب الأرباب. وي در این کتاب درباره تحریف شدن قرآن می‌گوید: «و از دلایل تحریف شدن قرآن این است که در بعضی بندها و پاراگراف‌ها تا حد اعجاز فصیح و شیواست و بعضی دیگر از جملات و پاراگراف‌های آن سخیف و بی‌معنا هستند».[۶۷۳]

سید عدنان بحرانی می‌گوید(ع) «اخبار و روایات بی‌شماری که از حد تواتر گذشته است در این مورد آمده است و بعد از آنکه تحریف شدن قرآن و تغییر آن چیزی است که هر دو گروه آن را می‌گویند و از امور مسلّم نزد اصحاب و تابعین است و بلکه فرقه اهل حق به تحریف شدن قرآن اجماع کرده‌اند و یکی از ضروریات مذهبشان می‌باشد، و روایات زیادی در این مورد آمده است، نیازی به ذکر روایات نیست»[۶۷۴].

یوسف بحرانی می‌گوید: «این روایات به صراحت و روشنی بر آنچه ما انتخاب نموده‌ایم و بر وضاحت آنچه گفتیم دلالت می‌کنند. اگر این روایات زیاد مورد عیب‌جویی قرار بگیرند پس همه روایات شریعت را می‌توان عیب‌جویی کرد؛ چون اصول و طرق و راویان و مشایخ و ناقلان یکی هستند و سوگند به جانم اگر بگوییم قرآن تحریف نشده و در آن تغییر نیامده است پس گمان ما نسبت به حاکمان ستمگر نیک است و گویا می‌گوییم که آنها در امامت کبری خیانت نکرده‌اند؛ با اینکه خیانت آنها در امانت دیگری ظاهر است؛ خیانتی که ضرر آن برای دین به مراتب بیشتر است».[۶۷۵]

این گروه به وضوح می‌گویند که قرآن تحریف شده است و به آن طعنه می‌زنند! گروهی دیگر (که اصحاب پیامبر خدا هستند) گناهشان، که شیعه اثناعشری هرگز آن را نمی‌‌بخشد، این است که آنها به جای علی ابوبکر را به عنوان خلیفه انتخاب کرده‌اند!

گروه اول که به کتاب خدا طعنه می‌زند علمای شیعه آنها را معذور قرار می‌دهند و آخرین چیزی که در مورد آنها می‌گویند این است که «اشتباه کرده‌اند»، «اجتهاد نموده و تاویل کرده‌اند و ما با آنها موافق نیستیم». ای کاش می‌دانستم که از کجای مسئله محفوظ بودن کتاب خدا یا تحریف شدن آن محل اجتهاد است؟! سخن این جنایتکار چه اجتهادی است که می‌گوید: «در قرآن آیات سخیف و بی<sym>‌</sym>معنایی هست!» سوگند به خدا که چنین سخن و باوری مصیبت بسیار بزرگی است.

اینک براي مثال دیدگاه یکی از علمای شیعه اثناعشری را درباره کسانی که معتقد به تحریف قرآن هستند ارائه مي‌کنيم. سیدعلی میلانی ـ یکی از علمای بزرگ معاصر شیعیان ـ در کتابش عدم تحریف القرآن صفحه ۳۴ با دفاع از نوری طبرسی می‌گوید: «میرزا نوری از محدثان بزرگ است و ما به میرزا نوری احترام می‌گذاریم و او فردی از علمای بزرگ ماست و نمی‌توانیم کوچک‌ترین توهینی به او بکنیم و این جایز نیست و حرام است؛ او محدث بزرگی از علمای ماست».[۶۷۶] پس به اين تناقض بنگر!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه اصول هشتگانه حدیثی ندارد و هیچ یک از علمای شیعه چنین نگفته‌اند؛ بلکه آنچه بین علمای شیعه شهرت دارد کتب اربعه حدیثی است که عبارت‌اند از: کافی، من لا یحضره الفقیه، تهذیب و استبصار.

امّا تحریف قرآن به دو صورت قابل تصوّر است:

صورت اول: چیزی به قرآن کنونی اضافه شده باشد؛ یعنی آیات یا کلماتی در قرآن کنونی وجود دارد که سخن غیر خداوند است و به قرآن اضافه شده است. هیچ کس از علمای شیعه و سنی چنین سخنی نگفته‌اند و جمیع مسلمانان معتقدند هر چه در این قرآن وجود دارد سخن خداوند است.

صورت دوم: از قرآن کنونی کم شده باشد؛ چه یک حرف و چه یک کلمه و چه یک جمله! بعضی از علمای شیعه و بعضی از علمای اهل سنت معتقد به این قول هستند.

علمای شیعه دو دسته‌اند:

دسته اوّل: اخباریون

اخباريون معتقدند اکثر روایاتی که از اهل بیت(ع) به ما رسیده و در کتاب‌هاي حدیثی ذکر شده صحیح است و به آن عمل می‌کنند. بيشتر اخباري‌ها قائل به تحریف قرآن هستند و علمایی که پرسشگر در پرسش خود نام برد، مثل محدّث نوری، شیخ یوسف بحرانی و سید عدنان بحرانی، همه اخباری هستند. کتاب سید عدنان بحرانی، که پرسشگر از آن نقل کرد، مشارق الشّموس الدّرّيّة في أحقيّة مذهب الأخباريّة نام دارد که برای اثبات حقانیت روش اخباری‌گری نوشته است.

ولی اخباریّونی که قائل به تحریف قرآن شده‌اند، قرآن کنونی را کلام خداوند و معجزه رسول خدا(ص) و حجت می‌دانند و به آن عمل می‌کنند و آن را قرائت می‌کنند؛ چراکه معتقدند حذف بعضی کلمات از بعضی آیات به محتوا و مضمون کلّی قرآن ضرری نمی‌زند و معنای سخن خداوند را به طور کلّی عوض نمی‌کند. ولایت و خلافت ائمه معصومین(ع) نیز در همین آیات بیان شده است. همچنین حذف یک حرف یا یک کلمه معمولاً به فصاحت و بلاغت اخلال وارد نمی‌کند و اگر هم اخلال وارد کند سایر آیات، که از آن چیزی کم نشده، بر اعجاز خود باقی است.

دسته دوم: اصولیّون

اصوليّون معتقدند جمیع روایاتی که از اهل بیت به ما رسیده باید از حیث سند بررسی شوند. اگر سندش صحیح بود حدیث مورد قبول است و اگر ضعیف بود مورد قبول نیست. این دسته به شدّت تحریف قرآن را ردّ می‌کنند و می‌گویند هیچ چیز از قرآن کم نشده و این همان قرآنی است که بر رسول خدا(ص) نازل شده است.

بيشتر علمای شیعه اصولی هستند و آنها قائل به تحریف قرآن نیستند. بنابراین این چنین نیست که شیعه قائل به تحریف قرآن باشد؛ بلکه تنها عدّه‌ای از علمای شیعه قائل به تحریف شده‌اند.

اما پرسشگر پرسش خود را به گونه‌ای مطرح کرد که گویا پیروان اصحاب قائل به تحریف قرآن نیستند! درحالی‌که اهل سنت نیز در مسئله تحریف قرآن دو دسته‌اند:

دسته‌ای از آنها قائل به تحریف قرآن هستند و حتی یکی از علمای آنها به نام «محمّد عبداللّطیف بن الخطیب» در اثبات تحریف قرآن کتابی به نام «الفرقان» نوشته که دار الکتب المصریّه، در قاهره، سال ۱۳۶۷ هجری آن را چاپ کرده است.

دسته دیگر، که اکثریّت اهل سنت را تشکیل می‌دهند، مانند علمای اصولی شیعه معتقدند قرآن تحریف نشده و این همان قرآنی است که بر رسول خدا(ص) نازل شده است.

در نتیجه اگر بگویید شیعه قائل به تحریف قرآن است چنین سخنی صحیح نیست و اگر بگویید عده‌ای از علمای شیعه قائل به تحریف قرآن شده‌اند، می‌گوییم: عدّه‌ای از علمای اهل سنت نیز قائل به تحریف قرآن شده‌اند و اگر بگویید: در کتب حدیثی شیعه احادیثی وارد شده که بر تحریف قرآن دلالت دارد، می‌گوییم: در کتب حدیثی اهل سنت نیز احادیثی وارد شده که بر تحریف قرآن دلالت دارد که نمونه‌ای از این احادیث را در پاسخ پرسش ۵۵ ذکر کردیم.

اگر بگویید آن عده از علمای شیعه که قائل به تحریف قرآن شده‌اند کافرند، پس باید بسیاری از صحابه مانند أبيّ بن کعب و دیگران و همچنین محدثان خود، مثل احمد بن حنبل، ابن ماجه، حاکم نیشابوری، بیهقی، هیثمی، نسائی، ابن حبّان، طبرانی و دیگران را کافر بدانید؛ چراکه این محدثان از أبيّ بن کعب و دیگر صحابه حدیث نقل کرده‌اند که آیاتی در قرآن وجود داشته، ولی از قرآن حذف شده است؛ به حدّی که سوره احزاب به اندازه سوره بقره بوده است![۶۷۷]

اما اینکه گفت: و گروهی دیگر (که اصحاب پیامبر خدا هستند) گناهشان که شیعه اثناعشری هرگز آن را نمی‌بخشد این است که آنها به جای علی ابوبکر را به عنوان خلیفه انتخاب کرده‌اند، در پاسخ می‌گوییم: مراد شیعه از خلافت تنها سلطنت و حکومت نیست که بگویید اصحاب به جای امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) ابوبکر را خلیفه کردند؛ بلکه شیعه معتقد است رسول خدا(ص) برای خود جانشین معرّفی کرد که تمام شئون و مقامات او را به غیر از نبوّت دارا بود؛ یعنی جمیع علوم نزد او بود. خداوند به او الهام می‌کرد و حجت خدا روی زمین بود و وظیفه هدایت مردم به فرامین الهی را بر عهده داشت؛ مثل بقیه پیامبران و فرستادگان الهی. تنها مقام نبوّت نداشت و به او وحی نمی‌شد، ولی اطاعتش واجب بود و مقام عصمت داشت. هیچ خطا و اشتباه و لغزشی از او سر نمی‌زد و پیامبر در موردش فرموده بود: «یا علی جایگاه تو نسبت به من همان جایگاه هارون نسبت به حضرت موسی(ع) است، الا اینکه بعد از من پیامبری نیست».[۶۷۸] یکی از شئونات او حکومت بر مردم بود ولی عدّه‌ای به خاطر حبّ ریاست و حکومت مقام او را غصب کردند و همسر و فرزندش را کشتند و خود را جانشین رسول خدا(ص) معرّفی کردند و باعث شدند جانشین حقیقی خانه‌نشین شود. ازاين‌رو جانشین حقیقی مجبور شد در خفا و پنهانی فرامین الهی را به کسانی که معرفت دارند آموزش دهد. مراد شیعه از غصب خلافت این است و واضح است که چنین گناهی قابل بخشش نیست.

۱۷۲. جايگاه امام در بيان احکام الهي[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

خداوند متعال می‌فرماید: (اتَّبِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُم وَ لَا تَتَّبِعُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءَ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُون[۶۷۹] «از چیزی پیروی کنید که از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده است <sym>و</sym> جز خدا از اولیا <sym>و</sym> سرپرستان دیگری پیروی مکنید<sym>»</sym>.

در این آیه به صراحت بیان شده که جز پیامبر از کسی نباید پیروی کرد و امامت برای آن است که امام فرمان‌های الهی که به ما رسیده را اجرا کند، نه اینکه دین جدیدی برای مردم بیاورد و به گونه دینی که پیامبر آورده و مردم آن را شناخته‌اند نباشد. علی وقتی به این فراخوانده شد که بیا تا قرآن بین ما داوری کند، او پذیرفت و گفت که داور قرار دادن قرآن حق و لازم است. اگر علی درست گفته پس او همان چیزی را گفته که ما به آن معتقدیم و اگر سخن نادرستی گفته، بدانید که علی سخن نادرست نمی‌گوید و اگر روی آوردن به قرآن و داور قرار دادن قرآن در حضور امام جایز نمی‌بود علی می‌گفت: چگونه می‌خواهید قرآن بین من و شما داوری کند و حال آنکه من امام هستم و سخنان پیامبر را به شما می‌رسانم؟

اگر شیعیان بگویند وقتی پیامبر(ص) وفات یافت باید امامی باشد که دین را به مردم برساند، می‌گوییم این سخن باطل و ادعای بدون دلیلی است و آنچه اهل زمین به آن احتیاج دارند این است که سخنان پیامبر(ص) به آنها برسد و آنان که در حضور پیامبر(ص) هستند و آنان که حضور ندارند و کسانی که بعد از پیامبر می‌آیند، همه به صورت یکسان به بیان و توضیح پیامبر(ص) نیاز دارند؛ چون پیامبر(ص) اگر سخنی نگوید و توضیحی ندهد امری از امور دین روشن نمی‌شود. پس منظور از پیامبر سخن جاودان اوست که باید به همه اهل زمین رسانده شود. همچنین اگر طبق گفته آنها همیشه و همواره باید امامی باشد، پس آنها درباره کسانی که در گوشه و کناره جهان از امام دور هستند و آن را ندیده‌اند چه می‌گویند؟! زیرا همه مردم جهان (زن، مرد، فقیر، ضعیف، مریض و کسی که مشغول کار و زندگی‌اش هست) نمی‌توانند امام را ببینند. پس باید سخنان امام به آنها رسانده شود و وقتی رساندن سخنان امام ضروری است، رساندن سخنان پیامبر اولی است و باید قبل از دیگران از او اطاعت کرد و آنها نمی‌توانند به این پاسخ دهند.[۶۸۰]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آیه‌ای که پرسشگر در ابتدای پرسش به آن استناد کرد، به هیچ وجه بیان نکرد که به غیر از پیامبر از کسی دیگر نباید تبعیت کرد؛ چراکه خداوند در آن آیه می‌فرماید: از آنچه از سوی خداوند بر شما نازل شده پیروی کنید و شیعه معتقد است که ولایت امیرالمؤمنین(ع) و وجوب اطاعت ایشان از جمله چیزهایی است که از سوی خداوند بر امت نازل شده، آنجا که خداوند می‌فرماید: (أطِیعُوا الله وَ أطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أولِی الأمرِ مِنکُم)[۶۸۱]؛ «از خداوند و رسول و صاحبان امرتان اطاعت کنید<sym>»</sym>.[۶۸۲]

به علاوه اجرای فرمان‌های الهی توسّط امام، تنها یکی از شئون امامت است. در واقع امامت ادامه راه نبوّت و برای هدایت بشر است و همچنین رسول خدا(ص) جمیع مسائلی که مردم به آن محتاج هستند را برای آنها بیان نکرده بود و علم آن را نزد اوصیا و جانشینان خود قرار داده بود تا آنها راه ایشان را ادامه دهند و این مسائل را برای مردم بیان کنند و هنگام اختلافات و فتنه‌ها موجب هدایت مردم از گمراهی باشند.

به علاوه این چنین نیست که امامان معصوم(ع) دین جدیدی غیر از آنکه
رسول خدا(ص) بیان کرده بود آورده باشند. بلکه آنها دین حقیقی که رسول خدا(ص) از طرف خداوند برای هدایت مردم آورده بود را برای مردم بیان کردند و دینی که از طریق غیر امامان معصوم و جانشینان حقیقی رسول خدا(ص) به مردم رسیده دینی تحریف شده و پر از بدعت است.

از طرفي چنین نیست که وقتی از امیرالمؤمنین(ع) درخواست کردند قرآن را داور قرار دهد ایشان قبول کرده باشد. این مطلب را تنها اهل سنت در کتاب‌هاي خود نقل کرده‌اند و شیعه چنین مطلبی را قبول ندارد. شیعه معتقد است پس از جنگ صفّین وقتی لشکر معاویه قرآن‌ها را بر سر نیزه کردند، لشکریان امیرالمؤمنین(ع) فریب مکر عمرو بن عاص را خوردند و بر امیرالمؤمنین(ع) شمشیر کشیدند و ایشان را تهدید کردند که اگر بخواهد جنگ را با معاویه ادامه دهد ایشان را خواهند کشت؛ چراکه معاویه به قرآن دعوت کرده است. حضرت نیز به آنان هشدار داد که این مکر است و حَکَم و داور قرار دادن قرآن درست نیست. ولی آنها قبول نکردند و خواستند حضرت را بکشند، حضرت نیز به ناچار قبول کرد.[۶۸۳] همان‌طور که وقتی حضرت موسی به حضرت هارون اعتراض کرد که چرا مانع گوساله‌پرست شدن مردم نشده است، حضرت هارون جواب داد: (إنَّ القَومَ استَضعَفُونِي وَ کادُوا یَقتُلُونَنِي)؛ «این قوم مرا ضعیف یافتند و نزدیک بود مرا بکشند<sym>»</sym>.[۶۸۴]

این حرکت امیرالمؤمنین و جریان حَکَمیّت از زبان خود حضرت به همین صورت نقل شده است.[۶۸۵]

اما این سخن که مي‌گويد: «اگر شیعیان بگویند وقتی پیامبر(ص) وفات یافت باید امامی باشد که دین را به مردم برساند، این سخن باطل و ادعای بدون دلیل است».

در پاسخ می‌گوییم: شیعه معتقد است چون رسول خدا(ص) دوازده نفر را که ادامه دهنده راه ایشان هستند و اطاعت آنها بر همه واجب است و حجت‌های خداوند بر روی زمین هستند جانشینان خود معرّفی نموده به همین دلیل وجود امام لازم است و باید در هر زمانی امامی وجود داشته باشد که مردم را از فتنه‌ها برهاند و راه راست را برای آنها بیان کند. در نتیجه این اعتقاد شیعه ادّعایی بی‌دلیل نیست.

به علاوه ما نیز معتقدیم که آنچه لازم است رسیدن سخن پیامبر(ص) به مردم است و مردم به این وسیله باید جمیع احکام و مسائل خود را بدانند و راه هدایت برای آنها مشخّص شود؛ ولی سخن ما این است که رسول خدا(ص) تنها بخشی از مسائل دین را برای مردم بیان کرد و علم جمیع مسائل و احکام را به جانشینان خود سپرد تا آنها
پس از رسول خدا(ص) هدایتگر مردم باشند و سایر احکام را برای مردم بیان کنند. علت اینکه بسیاری از علمای اهل سنت برای به دست آوردن حکم خداوند دست به دامن قیاس و استحسان شدند نیز همین است؛ چراکه متوجّه شدند در مورد هر مسئله‌ای حدیثی از رسول خدا(ص) به آنها نرسیده و از طرفی مسلّما دین در مورد آن حکمی دارد. پس با قیاس و استحسان نظر غلطی از دین به مردم ارائه کردند، ولی متوجّه نبودند که رسول خدا(ص) علم جمیع مسائل را به جانشینان خود سپرده است. در نتیجه سخنان امام معصوم همان سخنان رسول خدا(ص) است که باید به جمیع مردم رسانده شود.

اما اینکه گفت: مردم در اطراف دنیا امام را نمی‌بینند که از او سؤال کنند، این سخن در مورد پیامبر نیز صادق است. پس هر چه در مورد پیامبر پاسخ می‌دهید، پاسخ ما به شماست. امامان معصوم(ع) معارف دین را برای اصحاب خود بیان کردند و به آنها دستور دادند که این مسائل را به برادران دینی خود تعلیم دهند و به صورت کتاب بنویسند که برای سایر مردم باقی بماند و به این صورت احادیث و سخنان آنان، که همان احادیث و سخنان رسول خدا(ص) است، به مردم خواهد رسید.

محمّد بن یعقوب کلینی روایت کرده است:

حضرت امام باقر(ع) فرمود: آن شخص از شما، که علم را تعلیم می‌دهد، اجرش مانند کسی است که یاد می‌گیرد و بلکه بر یاد گیرنده فضیلت دارد. پس علم را از حاملان آن یاد گیرید و به برادرانتان یاد دهید؛ همان‌طور که علما به شما تعلیم نمودند.[۶۸۶]

همچنین روایت کرده است:

مفضّل بن عمر گوید: امام صادق(ع) به من فرمود: «بنویس و علمت را میان برادرانت پخش کن و اگر از دنیا رفتی کتاب‌هایت را برای فرزندانت به ارث گذار؛ چراکه زمانی سختی بر مردم خواهد آمد که در آن به چیزی جز کتاب‌هاي‌‌شان أنس نمی‌گیرند».[۶۸۷]

به علاوه این وظیفه مردم است که برای یادگیری معارف دین خود تلاش کنند و به جانشینان پیامبر رجوع کنند؛ نه اینکه معصومین(ع) وظیفه داشته باشند معارف دین را به یکایک مردم برسانند. خداوند متعال در این باره می‌فرماید:

(فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُون‏)

چرا از هر گروهی از مؤمنان دسته‏اى كوچ نمى‏كنند تا در دين تفقّه کنند [و از دستورات دین آگاه شوند] و قوم خود را وقتى به سوى آنان بازگشتند بيم دهند، باشد كه آنان بر حذر شوند.[۶۸۸]

۱۷۳. حمل روايت مذمت راويان بر تقيّه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان روایات ثابت و صحیحی دارند که مجموعه‌ای از دروغگویانی که دین شیعه بر پایه روایت‌های آنان استوار شده است را مذمت و لعن می‌کنند و هر فرد را که به طور مشخص لعن وارد شده درباره آنها را نمی‌پذیرند؛ چون اگر آن را قبول کنند جزو اهل سنت خواهند شد. بنابراین برای رویارویی با این مذمت به تقیه پناه برده‌اند؛ یعنی آنها زیرکانه سخن امام را رد می‌کنند. و وقتی در مذهب شیعه منکر سخن امام کافر است، بنابراین آنها از دین کاملاً بیرون می‌آیند!

محمدرضا مظفر یکی از علما و آیات معاصرشان اعتراف کرده که بیشتر راویانشان از سوی ائمه مذمت شده‌اند و کتاب‌های شیعه این را نقل کرده‌اند و در مورد مذمت وارد شده درباره هشام بن سالم الجوالیقی می‌گوید: «و طعنه‌های زیادی در مورد او وارد شده است؛ چنان که بزرگانی از یاوران اهل بیت و اصحاب مورد اعتمادشان مورد مذمت و طعنه قرار گرفته‌اند و پاسخ این است که اینها به صورت کلی گفته شده‌اند»؛[۶۸۹] یعنی از روی تقیه گفته شده است. سپس می‌گوید: «و چگونه می‌توان چنان افراد بزرگی را عیب‌جویی کرد؟ آیا دین حق و امر اهل بیت جز با دلایل قاطع آنها با چیزی دیگر بر پا شده است؟»[۶۹۰]

بنگرید به تعصب که با آدمی چه می‌کند! شیعیان از کسانی دفاع می‌کنند که امامان اهل بیت آنان را مذمت کرده‌اند و نصوص روایت شده از علمای اهل بیت را، که متضمن طعن و تبری از این افراد است، انکار مي‌کنند؛ روایاتی که کتاب‌های شیعه آن را نقل کرده‌اند. گويی این متعصبان با انکار آن روایات، اهل بیت را تکذیب و سخن آن بزهکاران را تصدیق می‌کنند با این گمان که امامان آن مذمّت‌ها را در حال تقیه فرموده‌اند. این متعصّبان با این کار اقوال امامان را، که مطابق دیدگاه عموم مسلمانان نیز است، نمی‌پذیرند و پشت سر راه دشمنانشان به راه افتاده‌اند؛ سخن آنها را تأیید می‌کنند و برای ردّ اقوال امامان به تقیه تمسک می‌ورزند.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در مورد بعضی از اصحاب ائمه(ع)، مثل زراره و محمد بن مسلم که از ائمّه(ع) حدیث نقل کرده‌اند، روایاتی در مدح آنها و روایاتی نیز در مذمّت آنها وارد شده است؛ براي مثال محمّد بن عمر کشی در مدح زرارة بن أعین از امام صادق(ع) چنین نقل کرده است: حضرت امام صادق(ع) فرمود: «خدا زرارة بن أعین را رحمت کند، اگر زرارة بن أعین و امثال او نبودند احادیث پدرم(ع) از بین می‌رفت».[۶۹۱]

همچنین در مذمّت زراره چنین نقل کرده است: «هارون بن خارجه گوید: از امام صادق(ع) در مورد این فرمایش خداوند کسانی که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلمی نپوشاندند سؤال کردم، حضرت فرمود: ظلم همان احکامی است که زراره و ابوحنیفه واجب کردند».[۶۹۲]

امّا علت اینکه علمای شیعه حکم به وثاقت و جلالت قدر زرارة بن أعین و امثال او می‌کنند این است که احادیثی که در مدح آنها وارد شده قوی‌تر و بیشتر است و دارای مؤیّد نیز هست که مؤیّد آن نقل حدیث بیش از حدّ بزرگان و اجلّای شیعه از آنها و اتفاق نظر علمای شیعه بر وثاقت و جلالت قدر آنهاست.

امّا روایاتی که در مذمّت این اشخاص وارد شده، افزون بر اینکه از حیث سند ضعیف است، اشکال دیگری نیز دارد؛ احادیثی از ائمه وارد شده که بیان می‌کند چرا بعضی مواقع در مورد بعضی اصحابشان بدگویی می‌کنند؛ براي مثال محمّد بن عمر کشّی نقل کرده است:

عبدالله پسر زراره گوید: امام صادق(ع) به من فرمود: از طرف من به پدرت سلام برسان و به او بگو: «من از تو عیب می‌گیرم و به تو نقص وارد می‌کنم، تو را خراب می‌کنم به خاطر اینکه از تو دفاع کنم؛ چراکه مردم و دشمنان به سرعت سراغ کسی می‌روند که او را به خود نزدیک کرده‌ایم و او را می‌ستاییم تا به هرکس که او را دوست داریم و نزدیکش می‌کنیم اذیّت و آزار برسانند و به خاطر اینکه او را دوست داریم و به خودمان نزدیکش می‌کنیم به او تهمت می‌زنند و او را آزار می‌دهند و می‌کشند و هرکس که ما از او عیب گیریم را ستایش می‌کنند؛ اگر چه ما کار آن شخص را ستایش نماییم. من به تو نقص و عیب نسبت می‌دهم، چون تو کسی هستی که به ما اهل بیت و میلت به سوی ما مشهور شده‌ای و تو به همین خاطر نزد مردم مذموم هستی و تو را نمی‌ستایند چون دوستدار مایی و به سوی ما میل و رغبت داری. پس دوست داشتم به تو عیب و نقص نسبت دهم تا به خاطر عیب و نقصی که برایت گفته‌ام امر تو را در دین ستایش نمایند و این کار ما شرّ آنها را از سر تو دفع مي‌کند...».[۶۹۳]

و این حدیث تنها نمونه اي بود. و نمونه‌های ديگر از این احادیث در کتاب اختیار معرفة الرّجال، معروف به رجال الکشّی، در بخش زرارة بن أعین نقل شده است.

در نتیجه احادیثی که در مذمّت بعضی از راویان احادیث امثال زرارة بن أعین وارد شده علاوه بر ضعف آن، احتمال دارد که به خاطر دفاع از خود آنها، که همان تقیّه است، صادر شده باشد. بنابراین روایاتی که در مذمّت این راویان وارد شده نمی‌تواند با احادیثی که در مدح آنها وارد شده مقابله کند.

به علاوه حتی اگر بر فرض محال راویانی که از امامان معصوم(ع) حدیث نقل کرده‌اند انسان‌های کذّاب و دروغگویی باشند باز حقانیت مذهب تشیع ثابت است و از بین نمی‌رود؛ چراکه اصول اعتقادات شیعه از جمله امامت و جانشینی امیرالمؤمنین(ع) و فرزندان معصوم ایشان، تنها با روایت یک یا دو شخص ثابت نشده، بلکه با روایات متواتری ثابت شده که هر دو گروه شیعه و سنی بر نقل آن اتفاق دارند؛ مثل حدیث غدیر و حدیث ثقلین و حدیث منزلت و حدیث سفینه و نزول آیه تطهیر و مباهله ... و دیگر آیات و روایات که بسیاری از آن در کتاب‌هاي اهل سنت به طور متواتر نقل شده‌اند.

۱۷۴. انتساب پيامبر(ص) به خلفا و موفقيّت در انجام رسالت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

به تواتر ثابت شده و همه می‌دانند که ابوبکر و عمر و عثمان از افراد بسیار نزدیک به پیامبر و از بزرگترین همراهان و یاران او بوده‌اند؛ پیامبر داماد ابوبکر و عمر، و عثمان داماد پیامبر بود و ایشان(ص) آنها را دوست می‌داشت و می‌ستود. پس آنها یا در حیات پیامبر و پس از حیات او مسلمان کامل و واقعی بوده‌اند یا اینکه در حیات او یا پس از وفاتش اسلام و ایمان آنها رنگ باخته است. اگر آنها با قرابت با پيامبر مسلمان واقعی نبوده‌اند پس پیامبر(ص) آنها را نمی‌شناخته است یا اینکه از وضعیت آنها آگاه بوده اما با آنها سازش کرده است و هر یک از این دو فرضیه توهین بزرگی به پیامبر(ص) است؛ چنان که گفته‌اند:

فإن کنت لا تدري فتلک مصیبة و إن کنت تدري فالمصیبة أعظم

اگر نمی‌دانی این یک مصیبت است و اگر می‌دانی پس مصیبت بزرگتری است‌.

اگر آنها پس از استقامت و راستی منحرف شده‌اند، پس پیامبر در تربیت خواص امت خود و بزرگان اصحابش شکست خورده و موفق نشده است و کسی که خداوند به او وعده داده است که دین او را بر همه ادیان غالب و چیره خواهد کرد، چگونه بزرگان اصحابش مرتد بوده‌اند؟ این باور و دیدگاه شیعه بزرگترین توهین به پیامبر(ص) است؛ چنان که ابوزرعه رازی می‌گوید: «اینها می‌خواهند به پیامبر(ص) طعنه بزنند تا دشمن بگوید که پیامبر مرد بدی بود و یاران بدی داشته است و اگر مرد صالح و شایسته‌ای می‌بود دوستان و یارانش افراد شایسته‌ای می‌بودند».

مذهب شیعه در تکفیر همه اصحاب ـ به جز چند نفرـ باعث تکفیر علی هم خواهد شد؛ به خاطر اینکه ایشان هم بنا بر عقیده شیعه از امر خدا اطاعت نکردند. همچنین مستلزم این عقیده، عدم تواتر شریعت اسلامی است؛ بلکه شریعت اسلامی باطل است، زیرا کسانی این دین را به ما نقل کرده‌اند که مرتد بوده‌اند و از این گذشته طعن در قرآن کریم هم هست، زیرا قرآن کریم هم از طریق ابوبکر و عمر عثمان و دیگر یاران به ما رسیده است و در واقع با کمی تأمّل متوجه خواهید شد که هدف واقعی کسانی که در اصحاب رسول خدا(ص) طعن می‌زنند طعن در قرآن و دین است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

این چنین نیست که اگر پیروان یک مذهب عقیده‌ای داشتند مبنای عقیده‌شان روایات متواتر باشد؛ به صرف ادّعا، تواترِ روایاتی که در مدح اشخاص مذکور وارد شده ثابت نمی‌شود. بلکه باید این روایات به طور دقیق بررسی شود تا تواتر یا عدم تواترش مشخّص شود.

روایاتی که در مدح افراد مذکور وارد شده را تنها اهل سنت نقل کرده‌اند و همچنین با روایات بسیاری که در مذمّت آنها وارد شده و اهل سنت و شیعه در نقل آن اتفاق نظر دارند در تعارض است؛ به علاوه توطئه نمودن راویان آن بر دروغگویی محال نیست؛ چراکه راویان آن امثال ابوهریره و انس بن مالک و کعب الأحبار هستند که از طرفداران حکومت ابوبکر بن ابی‌قحافه و عمر بن الخطاب بوده‌اند و در احادیث نیز بسیاری بر دروغگو بودنشان شهادت داده‌اند. به خلاف روایاتی که شیعه برای اثبات امامت و خلافت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) به آن استناد می‌کند که هر دو گروه شیعه و سنی در نقل آن متّفق هستند.

پس چطور پرسشگر و امثال او روایاتی که هر دو فرقه شیعه و سنی در نقل آن اتفاق دارند را نمي‌پذيرد ولی روایاتی که تنها در کتاب‌هاي خودشان یافت می‌شود و دارای اشکالاتی است که ذکر شد را متواتر می‌دانند؟

اما اینکه پیامبر داماد ابوبکر بن ابی‌قحافه و عمر بن الخطاب بوده، و عثمان بن عفان نیز داماد پیامبر بوده، این مسئله به‌طور متواتر ثابت شده است و هر دو فرقه شیعه و سنی در نقل آن اتفاق دارند؛ ولی ازدواج پیامبر با دختران آنها و ازدواج عثمان با دختر رسول خدا(ص) دلیل بر ایمان و جلالت قدر و محبوبیّتشان نزد رسول خدا(ص) نمی‌شود؛ همان‌طور که حضرت نوح و لوط(ع) نیز با دو زن فاسق و کافر ازدواج کردند؛ همان‌طور که حضرت آسیه<sym>۳</sym> با فرعون ازدواج کرد؛ همان‌طور که حضرت لوط(ع) تصمیم گرفت دخترانش را به ازدواج قوم فاسقش در بیاورد تا آنها را از انجام دادن فعل حرام منع کند. پیامبر اسلام نيز بعضی از همسران خود را طلاق داد و بعضی دیگر به نبوّت ایشان کافر شدند؛ پس ازدواج رسول خدا(ص) با زنی دلیل بر قداست و جلالت و قدر محبوبیّت آن زن و پدرش نزد رسول خدا(ص) نیست. مصالح ازدواج‌های رسول خدا مانند ازدواج مسلمانان ديگر نیست که پيش‌تر در پاسخ پرسش ششم به طور کامل این مطلب را توضیح دادیم، به آن رجوع کنید.

اما اینکه گفت اگر این چنین بگویید پس یعنی پیامبر در تربیت بزرگان اصحابش شکست خورده و موفق نشده است، در پاسخ می‌گوییم: بزرگان اصحاب رسول خدا(ص) حضرت امیرالمؤمنین(ع)، حضرت حمزه، حضرت جعفر طیّار، سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، حذيفة بن یمان، جابر بن عبدالله انصاری و امثال آنها بودند که پیامبر به بهترین نحو آنها را تربیت کرد. منصفانه نیست افرادی که در جنگ‌ها فرار می‌کردند و
رسول خدا(ص) را میان دشمن تنها می‌گذاشتند و تصمیم به کشتن ایشان گرفتند و سپس بعد از پیامبر دختر ایشان را به شهادت رساندند را از نزدیک‌ترین و بهترین یاران پیامبر بخوانیم.

به علاوه عبدالله بن ابیّ نیز از اصحاب رسول خدا(ص) بود، ولی به اتفاق سنی و شیعه منافق بود. پس آیا می‌توانیم بگوییم به خاطر نفاق او پیامبر در تربیت اصحاب خود شکست خورده است؟ وظیفه پیامبر تنها تبلیغ و ارشاد و انذار مردم است؛ چه گناهی بر پیامبر است اگر پیام خداوند را برساند و دین را معرّفی کند و مردم را از گناهان و عذاب جهنم بر حذر دارد و آنها را به کارهای خوب و رسیدن به بهشت تشویق کند، ولی با این حال بعضی بر نفاق و گمراهی خود باقی بمانند و به پیامبر ایمان نیاورند؟

آیا حضرت نوح در تبلیغ و ارشاد و انذار کوتاهی کرده بود که بسیاری از قومش و حتی پسرش کافر باقی ماندند؟ آیا می‌توانید بگویید حضرت نوح(ع) در تربیت پسرش موفق نشد، با این وجود می‌خواست مردم را هدایت کند؟ یا می‌گویید وظیفه یک پیامبر تنها ابلاغ دستورات خدا به مردم و ارشاد و انذار آنهاست؛ هرکس هدایت شد بهشت پاداش اوست و هرکس بر گمراهی خود باقی ماند تقصیر پیامبر نیست؛ چراکه او وظیفه خود را انجام داده است.

خداوند وعده داده که دین پیامبر بر جمیع ادیان غالب خواهد شد و دین پیامبر عبارت است از: شهادت به وحدانیّت خداوند و رسالت رسول خدا(ص) و خلافت و ولایت امیرالمؤمنین(ع). خداوند این دین را بر تمام ادیان چیره خواهد کرد و این مسئله با ظهور حضرت حجّه بن الحسن امام زمان<sym>[</sym> محقّق خواهد شد و مرتد شدن اصحاب ضرری به آن نمی‌زند.

امّا سخن ابوزرعه رازی که گفت: «اینها می<sym>‌</sym>خواهند به پیامبر(ص) طعنه بزنند تا دشمن بگوید که پیامبر مرد بدی بود و یاران بدی داشت و اگر مرد صالح و شایسته<sym>‌</sym>ای می<sym>‌</sym>بود دوستان و یارانش افراد شایسته<sym>‌</sym>ای می<sym>‌</sym>بودند» سخنی کاملاً اشتباه و غلط است؛ چون همان‌طور که گفتیم این اشکال به حضرت نوح(ع) نیز وارد خواهد بود. پس درباره ایشان نیز باید بگویید اگر حضرت نوح(ع) مرد صالح و شایسته‌ای بود حدّ اقل پسرش به او ایمان می‌آورد؟! در مورد حضرت لوط(ع) نیز بگویید: اگر او پیامبر خدا و مرد شایسته‌ای بود حدّ اقل همسرش به او ایمان می‌آورد.

اما اینکه گفت: مذهب شیعه در تکفیر همه اصحاب باعث تکفیر حضرت امیرالمؤمنین(ع) نیز خواهد شد؛ چون طبق اين عقیده ایشان هم از فرمان خداوند اطاعت نکردند.

مراد شیعه از ارتداد اصحاب، ارتداد آنها از ولایت امیرالمؤمنین(ع) است. بنابراین وقتی شیعه ملاک را امیرالمؤمنین(ع) قرار داده چگونه عقیده‌اش باعث تکفیر ایشان خواهد شد؟

طبق کدام عقیده شیعه، امیرالمؤمنین(ع) از امر خدا اطاعت نکرده است؟ شیعه معتقد است امیرالمؤمنین حجت خدا و معصوم است و هیچ خطا و اشتباهی نمی‌کند و هر کاری انجام دهد یا هر سخنی بگوید به دستور خداست و از خود چیزی نمی‌گوید و کاری نمی‌کند؛ آیا طبق این عقیده شیعه، امیرالمؤمنین(ع) از امر خداوند اطاعت نکرده است؟

به علاوه عقیده شیعه در مورد ارتداد اصحاب رسول خدا(ص) از ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع) چگونه می‌تواند موجب عدم تواتر شریعت اسلامی شود؟ آیا چنین سخنی صحیح است که بگوییم شریعت اسلامی متواتر است؟ تواتر از ویژگی‌های خبر است؛ مثلاً می‌گوییم معجزات رسول خدا(ص) به طور متواتر به ما رسیده است. بنابراين نبوّت ایشان ثابت است و به این وسیله حقانیت اسلام ثابت می‌شود؛ ولی اینکه بگویید شریعت اسلامی متواتر است معنایی ندارد.

به علاوه شیعه معتقد نیست که دین به وسیله اصحاب رسول خدا(ص)، که از ولایت جانشین ایشان مرتد شدند، به دست ما رسیده است. بلکه معتقدیم رسول خدا(ص) جمیع علوم و معارف و احکام و جزئیّات دین را نزد خلیفه‌اش امیرالمؤمنین(ع) سپرد و ایشان نیز جمیع این علوم را به وسیله نوشتن و سپردن به جانشینان بعد از خود حفظ کرد تا هر امامی در زمان خودش دین را برای مردم بیان کند. بنابراین دین حقیقی از طرف اهل بیت رسول خدا(ص)، یعنی دوازده جانشین ایشان، به ما رسیده است و آنچه اصحاب برای شما نقل کرده‌اند تنها مخلوطی از حق و باطل است.

کسی که به مسلمانان فرمان داده که دین را از اهل بیت رسول خدا(ص) فرا گیریم، خودِ رسول خداست که در حدیث متواتر ثقلین فرمود: «دو چیز گرانبها برای شما به جا می‌گذارم که تا مادامی که به آن تمسک کنید گمراه نمی‌شوید: قرآن و اهل بیتم». همچنین در حدیث متواتر سفینه نفرمود: مثل اصحاب من مثل کشتی نوح است که هرکس سوار آن شود نجات یافته و هرکس از آن تخلّف کند غرق می‌شود، بلکه فرمود: «مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است...». همچنین نفرمود: اصحاب من بر حق هستند و حق همراه اصحاب من است، بلکه فرمود: «علی بن ابی‌طالب(ع) همراه حق است و حق همراه اوست». همچنین نفرمود: هرکس که من مولای اویم اصحابم موالی او هستند، بلکه فرمود: «هرکس من مولایم اویم این علی مولای اوست و از همه مردم برای جانشینی امیرالمؤمنین(ع) بیعت گرفت».[۶۹۴]

همچنین ارتداد بسیاری از اصحاب از ولایت امیرالمؤمنین(ع) باعث طعنه زدن به قرآن یا تحریف آن نمی‌شود؛ چراکه آنها مسلمان بودند و قرآن را به عنوان کتاب خداوند و معجزه رسول خدا(ص) قبول داشتند و در حفظ آن کوشا بودند؛ به همین دلیل منافقان، که در دل خود پیامبر و قرآن را انکار می‌کردند، نیز جرأت نمی‌کردند قرآن را تحریف کنند؛ چراکه چهره حقیقی آنها نزد مسلمانان روشن می‌شد و مسلمانان از آنها رویگردان می‌شدند و حکومتشان از بین می‌رفت.

نتیجه آنکه با کمی تأمّل متوجّه می‌شوید هدف واقعی کسانی که به اصحاب
رسول خدا(ص) طعن وارد می‌کنند این است که بگویند عقیده مخالفان شیعه بر باطل و عقیده شیعیان بر حق است و اسلام واقعی همان تشیعّ است که از طریق اهل بیت رسول خدا(ص) به ما رسیده است.

۱۷۵. تفاوت امامت و حکومت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان می‌گویند که امامت واجب است؛ چون امام جانشین پیامبر است که شریعت اسلامی را حفاظت مي‌کند و مسلمان‌ها را به راه درست سوق می‌دهد و احکام را از اضافه و کم شدن پاسداری می‌کند[۶۹۵] و می‌گویند که امام باید از سوی خدا تعیین و منصوب شود و چون جهان به او نیاز دارد باید چنین شود. بنابراین تعیین و نصب امام واجب است...،[۶۹۶] و می‌گویند که امامت برای آن واجب است که لطفی است از الطاف الهی... چون مردم وقتی رهبر و راهنمایی داشته باشند ستمگر را از ستم کردن منع می‌کند و آنها را به انجام کارهای خیر وادار می‌نماید و از شرّ آنها را باز می‌دارد و مردم به صلاح و درستکاری نزدیک‌تر می‌شوند و از فساد دورتر می‌گردند و لطف همین است.[۶۹۷]

به آنها گفته می‌شود که ائمه دوازده‌گانه‌تان غیر از علی به ریاست و حکومت و فرمانروایی نرسیده‌اند و این قدرت را نداشته‌اند که ظالم را از ظلمش باز دارند و مردم را به خیر وادار کنند و از شرّ و بدی آنها را باز دارند! پس چگونه ادّعاهای خیالی در مورد آنان، که هرگز واقعیت نداشته است، می‌کنید؟! اگر فکر کنید طبق باور و عقیده خودتان آنها امام نیستند، چون لطفی که شما ادّعا می‌کنید از آنها حاصل نشده است.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

لازم نیست امام معصوم به حکومت برسد تا وجود او از طرف خداوند لطف باشد؛ همین که امام معصوم وجود دارد و راه هدایت را برای مردم بیان می‌کند و راه باطل را به مردم نشان می‌دهد و دین را برای آنها بیان می‌کند، وجود او لطف است. خداوند حجت‌های خود را برای مردم می‌فرستد و وظیفه مردم است که از آنها اطاعت کنند و آنها را حاکم خود بدانند؛ ولی اگر حکومت را به امامان معصوم(ع) نسپردند و آنها را کنار زدند و به آنها ظلم نمودند، در این صورت خودشان گمراه شده‌اند. ولی معصومین در این صورت نیز وظیفه خود را انجام می‌دهند و اعتقادات و احکام و اخلاق و تمامی مسائلی که خلق به آن محتاجند را برای آنها بیان می‌کنند و این لطفی است از طرف خداوند و امام معصوم ادامه دهنده راه پیامبر است. بنابراین همان‌طور که وجود پیامبر لطف است ـ حتی اگر حکومت در دستش نباشد، مثل زمانی که پیامبر در مکه بود ـ وجود امام نیز لطف است.

به علاوه قبلاً نیز بیان کردیم که چون رسول خدا(ص) برای خود دوازده جانشین تعیین کرد و فرمود آنها بر مردم ولایت دارند و حجت‌های خداوند روی زمین هستند که خطا و اشتباه نمی‌کنند و مرتکب گناه نمی‌شوند و ادامه دهنده راه من هستند، به همین دلیل می‌گوییم: امامت نیز مثل نبوّت لطفی است از طرف خداوند.

در واقع اگر پیامبر برای خود دوازده جانشین، که ادامه دهنده راه ایشان هستند، تعیین نمی‌کرد ما نیز معتقد به چنین مطلبی نبودیم.

۱۷۶. ناسازگار نبودن استغفار ائمه‌(ع) با مسئله عصمت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در کتاب نهج‌البلاغه آمده است که علی با پروردگارش مناجات می‌کرد و این دعا را می‌گفت:

اللهم اغفر لي ما أنت أعلم به مني، فإن عدت فعد عليّ بالمغفرة، اللهم اغفر لي ما وأيت من نفسي ولم تجد له وفاء عندي، اللهم اغفر لي ما تقربت به إليك بلساني ثم ألفه قلبي، اللهم اغفر لي رمزات الألحاظ وسقطات الألفاظ، وسهوات الجنان وهفوات اللسان. [۶۹۸]

بار خدایا آنچه در مورد من که تو بدان از من آگاه‌تری را بیامرز. اگر باز مرتکب گناه شدم باز مرا بیامرز، بار خدایا وعده‌هایی که با خودم کرده‌ام و به آن وفا نکرده‌ام مرا بیامرز. بار خدایا اگر با زبان خود به تو خودم را نزدیک کرده‌ام و دلم با آن مخالفت نموده مرا ببخش. بار خدایا نگاه‌ها و سخنان بیهود و اشتباهات مرا ببخش.

او دعا می‌کند که خداوند گناهانش از قبیل فراموشی و خطا و غیره را ببخشد و این با عصمتی که شما ادعا می‌کنید منافات دارد!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

روایاتی که بیانگر عصمت رسول خدا و دوازده جانشین ایشان است ـ مثل نزول آیه تطهیر در حق آنها ـ به صورت متواتر نقل شده و اسانید بسیاری از این روایات صحیح است؛ ولی احادیثی که در بیان دعاهای ائمّه نقل شده، که ظاهر بعضی از آن عدم عصمت است، از نظر کثرت و همچنین از نظر اعتبار در حدّی نیست که بتواند با روایات دالّ بر عصمت آنها مقابله کند.

به علاوه این روایات به هیچ وجه عصمت ائمه را نفی نمی‌کند؛ چراکه هر بنده‌ای خودش را در مقابل مولایش کوچک می‌کند و چون مقام مولایش را بسیار
بزرگ می‌بیند، به همین دلیل حتی وجود خودش در مقابل مولایش را گناه می‌بیند
و حتی کارهای روزمره زندگی خود را تقصیر در حق مولای خود می‌بیند؛ به همین دلیل هنگام مناجات با مولای خود، خودش را نزد او کوچک می‌کند و کارهایش را گناه می‌شمرد؛ مثلاً چون مقام مولایش بسیار بالا و بزرگ است حتی معاشرت با همسر و فرزندانش را نیز کوتاهی در حق این مولا می‌شمرد و به همین دلیل استغفار می‌کند. در واقع جمیع عُقلاء این چنین هستند که وقتی مولایشان بسیار بلندمرتبه و والامقام باشد در مقابل او این چنین سخن می‌گویند. امامان معصوم(ع) نیز به همین دلیل در مناجات با خداوند چنین صحبت می‌کنند. در نتیجه این روایات به هیچ وجه منافی با عصمت آنان نیست.

همچنین ائمه(ع) بسیاری از این ادعیه و مناجات را برای اینکه روش صحبت
کردن و مناجات با خدا را به مردم تعلیم دهند فرموده‌اند؛ نه اینکه به ارتکاب
گناه اعتراف کرده باشند. در نتیجه این روایات به هیچ وجه عصمت ائمه(ع) را
نفی نمی‌کند.

۱۷۷. دعوت شدن پيامبران به ولايت امام علي‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷۷[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان می‌گویند که هیچ پیامبری نبوده است مگر آنکه به ولایت علی دعوت داده است! [۶۹۹] و خداوند از پیامبران برای ولایت علی پیمان گرفته است! [۷۰۰] و چنان مبالغه و غلو کرده‌اند که شیخ آنها، تهرانی، می‌گوید که ولایت علی بر همه چیزها عرضه شده است و هر چیزی که ولایت او را پذیرفته درست شده است و هر چیزی آن را نپذیرفته فاسد و خراب گشته است![۷۰۱]

به شیعه گفته می‌شود که پیامبران به توحید و اخلاص عبادت برای خدا و یگانه‌پرستی دعوت مي‌کرده‌اند نه به ولایت علی، آن‌گونه که شما ادعا می‌کنید. خداوند متعال می‌فرماید:

(وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِى إِلَيْهِ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُون).[۷۰۲]

ما پیش از تو هیچ پیغمبری را نفرستاده‌ایم، مگر اینکه به او وحی کرده‌ایم که معبود به حقی جز من نیست پس فقط مرا پرستش کنید.

و اگر ولایت علی، چنان که شما ادعا می‌کنید، در صحیفه‌های همه پیامبران نوشته شده است؛ پس چرا فقط و تنها شیعیان آن را نقل کرده‌اند و کسی دیگر از آن خبر ندارد؟! چرا اهل ادیان آن را ندانسته‌اند؟! بسیاری از پیروان ادیان دیگر مسلمان شده‌اند و این ولایت را ذکر نکرده‌اند، بلکه چرا در قرآن ذکر نشده است؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آنچه در روایات شیعه وارد شده این است که هیچ پیامبری نبوده مگر اینکه به ولایت امیرالمؤمنین(ع) دعوت شده است؛ نه اینکه مردم را به ولایت علی بن ابی‌طالب(ع) دعوت کرده است! پرسشگر نیز در پرسش خود این مطلب را از بحارالأنوار علّامه مجلسی نقل کرد، ولی آن را اشتباه ترجمه نمود. اینک متن حدیث را ذکر می‌کنیم تا اشتباه پرسشگر مشخّص شود:

ابوسعید خدری گفت: رسول خدا(ص) را دیدم و شنیدم که می‌فرمود: «ای علی، خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر اینکه آن پیامبر را به ولایت تو دعوت نمود؛ چه آن پیامبر بخواهد و چه نخواهد».[۷۰۳]

اما اینکه در بعضی از احادیث وارد شده که خداوند ولایت امیرالمؤمنین(ع) را بر همه چیز عرضه نمود و هرچیز که ولایت ایشان را پذیرفت درست شد و هر چیزی که نپذیرفت فاسد و خراب گشت، چنین احادیثی در مصادر حدیثی شیعه وارد شده، ولی قبول چنین مطالبی فرع بر قبول ولایت معصومین(ع) است. در واقع اشکال کردن به این احادیث از طرف مخالفان شیعه صحیح نیست؛ بلکه آنها باید درباره ادلّه و براهینی که شیعه در اثبات امامت و ولایت معصومین(ع) بیان کرده صحبت کنند؛ چون اگر همان‌طور که شیعه می‌گوید امامت و ولایت و عصمت آنها ثابت شد، سخنان آنان نیز، هر چه که باشد، صحیح است.

اما اینکه گفت: پیامبران به توحید و اخلاص عبادت برای خدا و یگانه‌پرستی دعوت مي‌‌کرده‌اند نه به ولایت علی، جوابش این است که در احادیث شیعه نیز وارد نشده که پیامبران مردم را به ولایت امیرالمؤمنین(ع) دعوت می‌کرده‌اند، بلکه طبق احادیث، خداوند تمامی پیامبران را به ولایت امیرالمؤمنین(ع) دعوت کرده است. ولی پرسشگر حدیث را اشتباه ترجمه نمود و سپس به شیعه اشکال کرد.

اما اینکه گفت: اگر ولایت امیرالمؤمنین(ع) در صحیفه‌های همه پیامبران نوشته
شده پس چرا فقط و تنها شیعیان آن را نقل کرده‌اند و کسی دیگر از آن خبر
ندارد، پاسخ این است که چون صحیفه‌های اصلی و تحریف نشده تنها در اختیار
رسول خدا(ص) بود و ایشان نیز این کتب را به جانشین خود، امیرالمؤمنین(ع)، سپرد
و ایشان نیز این صحیفه‌ها را به جانشینان بعد از خود سپرد، به همین خاطر تنها
امامان معصوم، که اهل بیت رسول خدا(ص) هستند، تنها از این مسئله خبر داشته و آن
را برای ما بیان کرده‌اند. ولی تورات و انجیل و کتب انبیای گذشته تحریف شده
است؛ به همین دلیل تصریح به نبوّت رسول خدا(ص) و اسامی امامان معصوم از آن حذف شده است.

اما اینکه گفت: چرا ولایت امیرالمؤمنین(ع) در قرآن ذکر نشده، پاسخ این است که ولایت حضرت صریحاً در بسیاری از آیات قرآن ذکر شده است؛ مثل آنکه خداوند می‌فرماید: «از خدا و رسول و صاحبان امرتان اطاعت کنید»[۷۰۴] و مثل آنکه می‌فرماید: «ولیّ و سرپرست شما تنها خدا و رسول و کسانی هستند که ایمان آورده‌اند و نماز را به پا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند».[۷۰۵] رسول خدا(ص) در روایات بسیار فرموده است که منظور از این صاحب امر و آنکه وليّ و سرپرست شماست علی بن ابی‌طالب(ع) است.[۷۰۶]

در نتیجه همان‌طور که خداوند در قرآن فرموده نماز بخوانید ولی کیفيت خواندن نماز را در قرآن بیان نکرده است و رسول خدا(ص) کیفیّت خواندن نماز و تعداد رکعات آن را برای مردم بیان نمود، همچنین خداوند در قرآن فرموده از صاحبان امرتان اطاعت کنید و رسول خدا(ص) مشخّص نمود که صاحبان امر دوازده جانشین ایشان هستند که اولین آنها علی بن ابی‌طالب(ع)است.

۱۷۸. جواز ازدواج موقت[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷۸[ویرایش | ویرایش مبدأ]

آیا ائمه صیغه (ازدواج موقت) کرده‌اند؟! پسرانی که از صیغه دارند چه کسانی هستند؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

برای اثبات جواز ازدواج موقّت لازم نیست که ائمّه معصومین(ع) حتماً صیغه کرده باشند و اگر صیغه کرده باشند لازم نیست حتماً از آن زن بچّه‌دار شده باشند؛ بلکه اگر فرموده باشند ازدواج موقّت جایز است یا ازدواج موقت سنت رسول خدا(ص) است یا دستور به انجام ازدواج موقّت داده باشند، در این صورت نیز جواز ازدواج موقّت ثابت می‌شود؛ چراکه غیر از فعل حجت‌های خداوند قول و گفتار ایشان نیز حجت است. با توجّه به این نکته، ائمه(ع) در روایات متواتر فرموده‌اند که ازدواج موقت از سنت‌های رسول خدا(ص) است. بنابراین ازدواج موقّت جایز است و دلیلی بر حرمت آن نیست.

در کتاب‌هاي اهل سنت نيز احاديث معتبری وجود دارد که نشان می‌دهد ازدواج موقّت در زمان رسول خدا(ص) جایز بوده است؛ از عمر بن الخطاب نقل کرده‌اند که
در زمان حکومتش گفت: دو متعه در زمان رسول خدا(ص) بود، ولی من از آن دو نهی می‌کنم و انجام دهنده آن را مجازات می‌کنم: «متعه زنان (ازدواج موقّت) و متعه حجّ»؛[۷۰۷] حال آنکه
عمر بن الخطاب پیامبر یا امام و حجت خداوند نبود که دین خدا را تغییر دهد؛ بلکه حتی اگر او پیامبر هم بود، باز نمی‌توانست حلال خدا را حرام، و حرام خدا را حلال کند. رسول خدا(ص) نیز دستور خدا را تغییر نمی‌داد و همان‌طور که خداوند به او دستور می‌داد به مردم ابلاغ می‌کرد. اگر جایز باشد که هرکس به حکومت برسد بتواند احکام دین خدا را طبق مصالح خویش تغییر دهد، دیگر دین چیزی جز بدعت‌های سلاطین نخواهد بود.

آیا درست است که ازدواج موقت را، که در زمان پیامبر(ص) و حتی در زمان حکومت ابوبکر بن ابی‌قحافه جایز بود، حرام و زنا بدانیم ولی نکاح مسیار و جهاد نکاح را، که میان اهل سنت شایع است و نه در زمان پیامبر بوده و نه آیه‌ای از قرآن بر جواز آن دلالت دارد، حلال بدانیم؟!

۱۷۹. عالم بودن امامان به مسائل و احکام الهي[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۷۹[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعیان می‌گویند: ائمه آنچه را شده و آنچه را می‌شود می‌دانند و هیچ چیزی بر آنها پنهان نمی‌ماند و علی بن ابی‌طالب دروازه علم است؛ پس چگونه علی حکم مذی را نمی‌داند و کسی را نزد پیامبر(ص) می‌فرستد تا احکام متعلق به مذی را به او بیاموزد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همان‌طور که در پاسخ پرسش‌های قبل بیان کردیم، امامان معصوم(ع) عالم به جمیع مسائلی هستند که مردم به آن محتاجند و بخشی از علم آنها از رسول خدا(ص) به آنها رسیده است؛ زيرا رسول خدا(ص) معارف و احکام و مسائل دین را به امیرالمؤمنین(ع) تعلیم نمود و ایشان نیز فرمایشات رسول خدا(ص) را به صورت کتبی نوشت و نزد جانشینان خود به ارث گذاشت. پس حدیثی که پرسشگر به آن استناد کرد نه تنها
علم امیرالمؤمنین(ع) را رد نمی‌کند، بلکه ثابت می‌کند که ایشان مسائل دین را از
رسول خدا(ص) آموخته است و دروازه شهر علم پیامبر(ص) است.

۱۸۰. ملاک در پذيرش حديث[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۸۰[ویرایش | ویرایش مبدأ]

جنایتی که اصحاب از دیدگاه شیعیان مرتکب شده‌اند این است که آنها از
ولایت علی منحرف شدند و خلافت را به او نسپردند. بنابراین از دیدگاه شیعه
عادل و درستکار نیستند. سؤال این است که شیعیان چرا در مورد فرقه‌های دیگر
شیعه مانند فطحیه و واقفه، که امامت بعضی از ائمه را قبول ندارند، چنین نمی‌گویند؟! بلکه از افراد این فرقه‌ها دلیل می‌گیرند و آنها را عادل می‌دانند![۷۰۸] این تناقض
دلیلش چیست؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه هیچ کدام از پیروان مذاهب دیگر، مثل فطحیه و واقفیّه را عادل و درستکار نمی‌داند و آنها را نیز منحرف و گمراه می‌داند؛ ولی آنچه در کتاب رجال کشی و رجال نجاشی وارد شده و پرسشگر به آن ارجاع داده این است که شیعه می‌گوید: در قبول کردن حدیث و خبر، وثاقت و راستگویی خبر دهنده کافی است و لازم نیست که اعتقادش نیز صحیح باشد؛ به همین دلیل در کتاب‌هاي حدیثی شیعه از کسانی که سنی ولی راستگو بوده‌اند نیز حدیث نقل شده است؛ مثل نوفلی و سکونی که محمّد بن یعقوب کلینی(رض) در کتاب کافی احادیث بسیاری از آن دو نقل کرده است.

۱۸۱. جواز تقيه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۸۱[ویرایش | ویرایش مبدأ]

منابع شیعیان به اتفاق می‌گویند که ائمه تقیه می‌کرده‌اند و تقیه یعنی اینکه امام غیر از آنچه در دل دارد چیزی دیگر را اظهار کند و گاهی ممکن است سخنی بگوید که حق نیست. کسی که تقیه می‌کند معصوم نیست؛ چون حتماً دروغ خواهد گفت و دروغ یک گناه است!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

دین اسلام دارای احکام اوّلی و احکام ثانوی است؛ براي مثال: حکم اوّلیِ خوردن گوشت خوک حرمت است، ولی اگر انسان در بیابانی بدون داشتن هیچ آب و غذایی سرگردان شود و از شدّت گرسنگی رو به مرگ باشد و تنها مقداری گوشت خوک داشته باشد، واجب است به اندازه برطرف شدن گرسنگی، به حدّی که بتواند زنده بماند، از آن گوشت خوک بخورد و این را حکم ثانوی می‌نامند؛ یعنی هنگام اضطرار احکام خداوند عوض می‌شود و این از دستورات دین است.

با توجّه به این نکته، حکمِ اوّلی دروغگویی حرمت است، ولی خداوند متعال آن را برای مؤمنان هنگام خطر برای حفظ جان و مال و ناموسشان جایز دانسته است. در پاسخ پرسش دوم از مصادر و منابع اهل سنت ذکر کردیم که مشرکان مکه عمّار یاسر را دستگیر، و او را شکنجه کردند تا دست از دین خود بردارد. عمّار برای نجات جانش از دین اسلام و پیامبر برائت جست و با دلی غمگین نزد پیامبر آمد. خداوند متعال در تأیید کار عمّار این آیه را نازل کرد:

(مَن کَفَرَ بِالله مِن بَعدِ إیمَانِهِ الَّا مَن أکرِه وَ قَلبُهُ مُطمَئِنٌّ بِالإیمانِ وَ لکِن مَن شَرَحَ بِالکُفرِ صَدراً فَعَلَیهِم غَضَبٌ مِنَ الله وَ لَهُم عَذابٌ عَظیمٌ)

هر کس بعد از ایمان آوردن به خداوند کافر شود [عذابی سخت خواهد دید]؛ مگر کسی که مجبور شده ولی قلبش به ایمان اطمینان دارد. ولی کسانی که قلبشان برای قبول نمودن کفر باز می‌گردد غضب خداوند بر آنهاست و برای آنها عذاب دردناکی است.[۷۰۹]

در نتیجه تقیّه کردن به حکم خداوند جایز و بلکه پسندیده است.

۱۸۲. وظيفه امام معصوم‌(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۸۲[ویرایش | ویرایش مبدأ]

کلینی نقل می‌کند که یکی از یاران امام علی از امام خواست تا آنچه را خلفای گذشته خراب و فاسد کرده‌اند اصلاح کند. اما علی نپذیرفت و گفت اگر این کار را بکند لشکریانش از اطراف او پراکنده خواهند شد؛[۷۱۰] با اینکه تهمت‌هایی که شیعیان به خلفای قبل از علی (ابوبکر و عمر و عثمان) می‌زنند شامل چیزهایی است که مخالفت با قرآن و سنت است. آیا ترک کردن این مخالفت‌ها توسط علی با عصمتی که شیعه ادعا می‌کنند همخوانی دارد؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

وظیفه امام معصوم، به حکم عقل و شرع، این است که حق و باطل را به مردم نشان دهد تا مردم با اختیار خود حق را انتخاب کنند و باطل را کنار بزنند؛ حال اگر امام معصوم قدرت براندازی باطل را نیز داشت، باید حق را اقامه کند و باطل را از بین ببرد. ولی اگر قدرت نداشت جز نشان دادن حق و باطل به مردم وظیفه‌ای دیگری ندارد. امیرالمؤمنین(ع) نیز همین کار را انجام داد. در همان حدیثی که در پرسش ذکر شد، حضرت فرمود: «اگر بدعت‌ها و کارهای فاسد و خراب خلفاي گذشته را اصلاح کنم تمامی لشکر من از اطراف من پراکنده خواهند شد و من و اهل بیتم و تعداد کمی از شیعیانم، که حق ولایت مرا می‌دانند، تنها باقی خواهیم ماند». در ادامه حدیث نیز آمده که حضرت فرمود: «من دستور دادم که اعلام کنند خواندن نماز تراویح در ماه رمضان بدعت و حرام است، ولی مردم گفتند سنت عمر تغییر داده شد و شعار وا عمرا سر دادند».[۷۱۱]

در نتیجه حضرت به وظیفه خود عمل کرد، ولی قدرت آن را نداشت که این بدعت‌ها را از بین ببرد، زيرا اکثر لشکر حضرت فریفته بدعت‌ها شده بودند و آنها را سنت می‌پنداشتند و حاضر به تغییر آن نبودند.

۱۸۳. احتجاج امام علي(ع) به خلافت خويش در قضيه شورا[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۸۳[ویرایش | ویرایش مبدأ]

عمر پيش از وفاتش شورای شش نفره‌ای را تعیین کرد، سپس سه نفر از آنها دست کشیدند و سپس عبدالرحمان بن عوف کنار کشید و عثمان و علی باقی ماندند. پس چرا علی از همان اوّل نگفت که درباره او به خلافت وصیت شده است؟! آیا پس از وفات عمر از کسی می‌ترسید؟!

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه معتقد است که امیرالمؤمنین(ع) در شورای شش نفره‌ای که عمر تعیین کرد خطبه طولانی خواند و در آن حقانیت خویش را بیان کرد و تمام ادلّه و براهین خلافت و امامت خود را متذکّر شد و از اهل شوری بر فضائل خویش اقرار گرفت. این خطبه حضرت، به خطبه یوم الشّوری معروف است و شیخ صدوق در کتاب خصال خود آن را نقل کرده است.[۷۱۲]

۱۸۴. تصريح رسول خدا(ص) به نام ائمه شيعه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۸۴[ویرایش | ویرایش مبدأ]

در نهایت تعجب باید بگوییم که شیعه روایاتی را جعل کرده‌اند که متضمّن اسامی امامان شیعه، بعد از رسول الله(ص) تا مهدی است و با این وجود بعضی از مراجع تقلید بزرگ معاصرشان وجود چنین نصی درباره اسامی امامان را انکار می‌کنند؛ مثلاً الخویی می‌گوید: «روایات متواتر نقل شده از طریق سنی و شیعه، تعداد امامان را از نظر تعداد دوازده نفر معرفی کرده‌اند، ولی ذکر سلسله‌وار اسامی آنها در روایات نیست».[۷۱۳]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

رسول خدا(ص) اسامی جمیع دوازده جانشین خود را نام برده است؛ روایاتی صحیح هست که صدور آن از پیامبر(ص) قطعی است. ولی متأسّفانه پرسشگر هر حدیثی که مخالف عقائدش باشد را جعلی می‌داند؛ حتی اگر به صورت متواتر نقل شده باشد.

به علاوه پرسشگر در پرسش اعتراف کرد که این روایات در کتب شیعه وجود دارد و سپس از آقای خویی نقل می‌کند که ایشان وجود آن را انکار کرده است. در نتیجه وقتی خود پرسشگر این روایات را در کتب شیعه مشاهده کرده و وجود آن را قبول دارد، مشخّص می‌شود که بر فرض اگر آقای خویی این روایات را ندیده و وجود آن را انکار کرده مرتکب اشتباه شده است؛ حال آنکه آقای خویی نیز وجود این روایات را انکار نکرده و آن را صحیح می‌داند. بلکه تنها تواتر آن را انکار کرده است که پرسشگر کلام ایشان را اشتباه ترجمه کرد.

۱۸۵. طرح موضوع خلافت پس از پيامبر(ص) از سوي امام علي(ع)[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۸۵[ویرایش | ویرایش مبدأ]

همچنان‌که معلوم است شیعه ادعا می‌کنند که اکثر صحابه بعد از وفات پیامبر(ص) مرتد شدند و وقتی از آنها پرسیده شود: مادامی که علی با نص صریح پیامبر(ص) جانشین وی معرفی شده بود، پس چرا بعد از وفات حضرت، ادعای خلافت و امامت نکرد؟ شیعیان در پاسخ به این سؤال دچار تناقض می‌شوند و ادعا می‌کنند که علی از ترس مرتد شدن صحابه سکوت کرد! در کتاب الکافی از امام باقر روایت شده است: «وقتی مردم بعد از وفات پیامبر(ص) با ابوبکر بیعت کردند، تنها چیزی که باعث شد علی مردم را به سوی خود نخواند این بود که مراعات حال مردم را کرد؛ [زیرا] ترسید که مردم مرتد شوند و به بت‌پرستی برگردند».[۷۱۴]

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

شیعه به تبعیت از روایات صحیح معتقد است حضرت امیرالمؤمنین(ع) پس از وفات رسول خدا(ص) برای همه بیان کرد که رسول خدا(ص) ایشان را خلیفه و جانشین خویش معرّفی نموده و همیشه حقانیت و امامت و خلافت خویش را بیان می‌کرد؛ حتی حضرت در زمان حکومت خود نیز به طور مفصّل در مورد تصدي خلافت
رسول خدا(ص) توسّط دیگران خطبه خواند که خطبه ایشان به نام خطبه شقشقیّه (خطبه سوم کتاب نهج البلاغة) معروف و مشهور است.

ولی حضرت علیه آنان قیام نکرد و با آنها نجنگید، از ترس اینکه مبادا مردم بگویند تمام درگیری‌ها و جنگ‌ها برای رسیدن به حکومت بوده و خبری از خداوند یکتا و بهشت و جهنم نیست و از دین مرتد شوند؛ حدیثی که پرسشگر از امام صادق(ع) نقل کرد نیز به همین معناست؛ حضرت فرمود: «تنها چیزی که باعث شد حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) مردم را به سوی خود نخواند ...»؛ یعنی ایشان برای جمع کردن یار و انصار برای مبارزه و جنگ با خلفا مردم را به سوی خود نخواند، نه اینکه حتی حقانیت خود را بیان نکرد. چنین سخنی مخالف روایات بسیاری است که مصادر شیعه و سنی نقل کرده است؛ بعضی از این روایات را در پاسخ به پرسش‌های این کتاب ذکر کرديم.

۱۸۶. عدم وجود روايات نافي امامت در کتب شيعه[ویرایش | ویرایش مبدأ]

پرسش ۱۸۶[ویرایش | ویرایش مبدأ]

چنان که گذشت شیعه گمان می‌کنند نصّی در مورد امامت امامانشان وجود دارد ولی روایات بی‌شماری در کتاب‌هایشان وجود دارد که منافی این گمان است. استاد فیصل نور در کتاب الإمامة والنّص این روایات را جمع، و صحت و سقم آنها را بیان کرده که منبع خوبی برای مراجعه محققان است.

در پایان از خداوند متعال می‌خواهم که این سؤالات را برای جوانان شیعه وسیله منفعت گرداند و آن را کلید خیری قرار داده که آنان را به دروازه حق و حقیقت راهنمایی کند و آنها را برای طلب حق و تمسک به آن برانگیزاند. و امیدوارم در این راه از سرزنش سرزنش‌کنندگان نهراسند. از خواننده گرامی می‌خواهم که اگر نکته‌ای ناگفته به ذهنش رسید، آن را به این‌جانب گوشزد نماید تا ـ إن شاء الله ـ در چاپ‌های بعدی اضافه گردد.

و صلّى الله على نبيّنا محمّد و آله و صحبه و سلّم.

پاسخ[ویرایش | ویرایش مبدأ]

خوانندگان این کتاب باید بدانند که هیچ روایتی در کتاب‌هاي شیعه وجود ندارد که امامت ائمه(ع) را نفی کند. اگر چنین روایتی وجود داشت، پرسشگر حدّاقل آن را به عنوان یک سؤال مطرح می‌کرد؛ چراکه در این کتاب برای ردّ حقانیت شیعه به هر سخن سستی تمسک کرد و حتی بعضی از اشکالات، مثل ارتداد صحابه را چندین بار تکرار کرد.

به علاوه همین که شما را به کتابی ارجاع دادند، گمان نکنید که مؤلف آن کتاب توانسته موضوعی که برای اثبات آن کتاب نوشته را ثابت کند؛ چه بسیار مسیحیان و یهودیان که علیه اسلام و در ردّ اعجاز قرآن کتاب نوشته و می‌نویسند و مردم را به کتاب‌های خود ارجاع می‌دهند، ولی آنها نیز آن قدر اشکال‌های‌شان سست است که اگر کسی کمی اطّلاعات دینی داشته باشد به راحتی می‌تواند پاسخشان را بدهد؛ کتاب‌هایی که مخالفان علیه شیعه می‌نویسند نیز از همین قبیل است و نمونه‌اش همین کتاب است که الحمدلله پاسخ سؤالات آن را به طور کامل بیان کرديم و سستی آن را بر همه خوانندگان روشن نموديم.

در پایان از خداوند متعال خواستاریم که این پاسخ‌ها را برای جوانان اهل سنت وسیله منفعت گرداند و آنها را به راه مستقیم هدایت کند؛ به طوری که در این راه از سرزنش سرزنش کنندگان نهراسند و همچنین به وسیله این کتاب عقیده تشیع را در قلوب جوانان شیعه استوار گرداند.

و صلّی الله علی نبیّنا محمّد و آله الطّاهرین

و السّلام علی من اتّبع الهدی

پانویس[ویرایش | ویرایش مبدأ]

  1. انعام: ۱۵۳.
  2. آلباني صحيح سنن الترمذي (۲۱۲۹) براي آگاهي بيشتر از آن چه درباره اين حديث گفته شده است به کتاب شيخ سليم الهلالي درء الإرتياب عن حديث ما أنا عليه و الأصحاب مراجعه کنيد.
  3. نساء: ۵۹.
  4. آل عمران: ۱۰۳.
  5. او برادر عزيز: أبو خليفة القضيبي، از كشور بحرين است که به ديدار ايشان در رياض نائل شدم و ناگفته نماند که اين کتاب به زبان فارسي ترجمه شده است.
  6. روم: ۴۴.
  7. انعام: ۱۵۳.
  8. «عن أنس بن مالك قال: قال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم: إنّ بني إسرائيل قد افترقت علي ثنتين و سبعين فرقة، و أنتم تفترقون علي مثلها كلّها في النّار إلّا فرقة». (مسند أحمد بن حنبل، ج۳، ص۱۲۰)
  9. منابع اهل سنّت: صنعاني، المصنّف، ج۱۰، ص۱۵۶؛ الجرجاني، الکامل، ج۷، ص۱۷؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۶۵، ص۷۳؛ منابع شيعه(ع) شعيري، جامع الأخبار، ص۱۶۲؛ ابن شهر آشوب، مناقب، ج۳، ص۷۲؛ ابن ابي جمهور الاحسائي، عوالي اللّئالي، ج۱، ص۸۳؛ تأويل الآيات الظاهرة، ص۱۹۵.
  10. سليم بن قيس هلالي، کتاب سليم بن قيس هلالي، ج۲، ص۸۲۶ و ۸۲۷، حديث ۳۸؛ خزاز قمي، کفاية الأثر، ص۱۵۵؛ ابن شهر آشوب، مناقب، ج۳، ص۷۲ و ۷۳؛ ابن ابي جمهور الاحسائي، عوالي اللّئالي، ج۴، ص۶۵.
  11. «عن أبان بن تغلب، عن مسلم، قال: سمعت أبا ذر و المقداد بن الأسود و سلمان الفارسي قالوا: كنّا قعوداً عند رسول الله(ص) ما معنا غيرنا، إذ أقبل ثلاثة رهط من المهاجرين البدريين، فقال رسول اللّه: تفترق أمّتي بعدي ثلاث فرق، فرقة أهل حق لا يشوبونه بباطل، مثلهم كمثل الذّهب كلّما فتنته بالنّار ازداد جودة و طيبا، ⭠⭢ و إمامهم هذا أحد الثّلاثة، و هو الّذي أمر اللّه به في كتابه (إِمَامًا وَرَحْمَةً)، و فرقة أهل باطل لا يشوبونه بحقّ، مثلهم كمثل خبث الحديد، كلّما فتنته بالنّار ازداد خبثا، و إمامهم هذا أحد الثّلاثة، و فرقة أهل ضلالة مذبذبين بين ذلك لا إلى هؤلاء و لا إلى هؤلاء، و إمامهم هذا أحد الثلاثة، قال: فسألته عن أهل الحقّ و إمامهم، فقال: هذا علي بن أبي‌طالب، إمام المتقين، و أمسك عن الاثنين، فجهدت أن يسمّيهما فلم يفعل». (ابن مردويه، مناقب علي بن ابي‌طالب'(ع)، ص۱۲۴ و ۱۲۵).
  12. ابن أعثم کوفي، الفتوح، ج۲، ص۴۲۱؛ طبري، تاريخ الطّبري، ج۳، ص۴۷۷؛ ابن مسکويه الرازي، تجارب الأمم، ج۱، ص۴۶۹؛ ابن اثير، الکامل في التاريخ، ج۳، ص۲۰۶؛ ابن قتيبة دينوري، الإمامة و السّياسة، ج۱، ص۵۱.
  13. نساء: ۵۹
  14. حجرات: ۶.
  15. مجادله: ۲۲.
  16. توبه: ۱۰۱.
  17. جمعه: ۱۱
  18. در پاسخ پرسش ۱۸ فرار ابوبکر و عمر از جنگ خيبر را از منابع حديثي اهل سنت ذکر خواهيم نمود.
  19. ابن حزم اندلسي، المحلّي، ج۱۱، ص۲۲۴.
  20. «قال عبد اللّه بن أحمد بن حنبل عن أبيه وأبو داود: ليس به بأس. وقال إسحاق بن منصور عن يحيي بن معين: ثقة. وكذلك قال العجلي وقال أبو زرعة: لا بأس به وقال أبو حاتم: صالح الحديث. وقال عمرو بن علي: كان يحيي بن سعيد لا يحدّثنا عن الوليد بن جميع، فلمّا كان قبل موته بقليل حدّثنا عنه، وذكره ابن حبّان في كتاب «الثّقات» روي له البخاري في «الأدب» والباقون سوي ابن ماجة». للمزّي، تهذيب الکمال، ج۳۱، ص۳۶ و ۳۷.
  21. «عن ابن عبّاس، قال: خطب النّبي صلّي اللّه عليه و سلّم فقال: إنّكم محشورون إلي اللّه حفاةً عراةً غرلاً (كَمَا بَدأنَا أوَّلَ خَلقٍ نُعِيدُه وَعداً عَلَينَا إنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ) (انبياء: ۱۰۴)، ثمّ إنّ أوّل من يكسي يوم القيامة إبراهيم، إلّا أنّه يجاء برجال من أمتي فيؤخذ بهم ذات الشّمال، فأقول: يا ربّ أصحابي! فيقال: لا تدري ما أحدثوا بعدك، فأقول كما قال العبد الصّالح: (وَ كُنتُ عَلَيهِم شَهِيداً مَا دُمتُ إلى قوله شَهِيدٌ)، فيقال: إنّ هؤلاء لم يزالوا مرتدّين علي أعقابهم منذ فارقتهم». (صحيح بخاري، ج۵، ص۲۴۰ و ج۷، ص۲۰۶ و ۲۰۸ و ج۸، ص۸۷)
  22. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج۷، ص۶۸ و ج۸، ص۱۵۷؛ احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۲۳۵، ۳۸۴، ۴۰۲، ۴۰۷، ۴۲۵، ۴۳۹ و ۴۵۵ و ج۳، ص۲۸۱ و ج۵، ص۴۸، ۳۸۸، ۳۹۳، ۴۰۰ و ۴۱۲؛ ترمذي، سنن، ج۴، ⭠⭢ ص۳۸ و ۳۹ و ج۵، ص۴؛ النسائي، سنن، ج۴، ص۱۱۷؛ صنعاني، المصنّف، ج۱۱، ص۴۰۶ و ۴۰۷؛ ابن مخلّد قرطبي، ما روي في الحوض و الکوثر، ص۱۶۳؛ نسائي، السنن الکبري، ج۱، ص۶۶۸ و ۶۶۹ و ج۶، ص۴۰۸ و ۴۰۹؛ أبي‌يعلي، مسند، ج۷، ص۳۴ و ۳۵، و ج۹، ص۱۲۶؛ ابن حبّان، صحيح، ج۱۶، ص۳۴۳ و ۳۴۴؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج۳، ص۱۸۶؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۸، ص۱۰۸ و ۱۰۹ و ج۳۶، ص۸.
  23. ‌»حدّثني سعيد بن يحيي، حدّثنا أبي، حدّثنا مسعر، عن الحكم، عن ابن أبي ليلي، عن كعب بن عجرة، قيل: يا رسول اللّه أمّا السّلام عليك فقد عرفناه، فكيف الصّلاة؟ قال: قولوا: اللّهمّ صلّ علي محمّد و علي آل محمّد کما صلّيت علي آل ابراهيم إنّک حميد مجيد، اللّهمّ بارک علي محمّد و علي آل محمّد کما بارکت علي آل إبراهيم إنّک حميد مجيد». (بخاري، صحيح بخاري، ج۶، ص۲۷).
  24. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج۲، ص۱۶؛ ابن ماجه، سنن، ج۱، ص۲۹۲ و ۲۹۳؛ أبي‌داود، سنن، ج۱، ص۲۲۱ و ۲۲۲؛ ترمذي، سنن، ج۱، ص۳۰۱ و ۳۰۲ و ج۵، ص۳۸؛ دارمي، سنن، ج۱، ص۳۰۹ و ۳۱۰؛ النّسائي، سنن، ج۳، ص۴۵ ـ ۴۹؛ أحمد بن حنبل، مسند، ج۳، ص۴۷ و ج۵، ص۲۷۴؛ بيهقي، السّنن الکبري، ج۲، ص۱۴۶ ـ ۱۴۸؛ مالک، الموطّأ، ج۱، ص۱۶۶؛ الحميدي، مسند، ج۲، ص۳۱۱؛ ابن‌الجعد، مسند، ص۴۰؛ ابن ابي‌شيبة کوفي، المصنّف، ج۲، ص۳۹۰ ـ ۳۹۱؛ صنعاني، المصنّف، ج۲، ص۲۱۲ ـ ۲۱۳؛ نسائي، السّنن الکبري، ج۱، ص۳۸۱-۳۸۴ و ج۶، ص۱۷، ۱۸، ۹۷ و ۴۳۶؛ حاکم نيشابوري، مستدرک، ج۳، ص۱۴۸؛ جهضمي، فضل الصّلاة علي النّبي، ص۵۳، ۵۴ و ۶۲؛ ابن حزم اندلسي، المحلّي، ج۳، ص۲۷۲ و ج۴، ص۱۳۴ و ۱۳۵؛ ابن جارود نيشابوري، المنتقي من السّنن المسندة، ص۶۲؛ ابن حبّان، صحيح، ج۳، ص۱۹۳ و ج۵، ص۲۸۶ ـ ۲۸۸ و ۲۹۶؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج۳، ص۲۹، ۹۱، ۹۲ و ۲۱۵ و ج۷، ص۵۷؛ طبراني، المعجم الصّغير، ج۱، ص۸۶؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۱۷، ص۲۵۱ و ۲۶۴ و ج۱۹، ص۱۱۶ و ۱۲۴ ـ ۱۳۰ و ۱۳۲؛ بيهقي، شعب الإيمان، ج۲، ص۲۰۷؛ بيهقي، معرفة السّنن و الآثار، ج۲، ص۴۰ و ۴۲؛ ثعلبي، تفسير الثعلبي، ج۸، ص۶۲؛ بغوي، تفسير البغوي، ج۳، ص۵۴۲؛ الجرجاني، الکامل، ج۳، ص۱۶؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۱۰، ص۲۹۱ و ج۵۳، ص۳۰۹؛ ابن مردويه اصفهاني، مناقب علي بن أبي‌طالب'(ع)، ص۳۰۶-۳۰۸.
  25. افراد ذيل از علماي شيعه اين ازدواج را ذکر کرده‌اند: الكليني في الكافي في الفروع (۶/۱۱۵)، و الطوسي في تهذيب الأحكام (باب عدد النساء ۸/۱۴۸) و في (۲/۳۸۰)، و في كتابه الاستبصار (۳/۳۵۶)، و المازنداراني في مناقب آل أبي‌طالب، (۳/۱۶۲)، و العاملي في مسالك الأفهام، (۱/كتاب النكاح)، و مرتضي علم الهدي في الشافي، (ص ۱۱۶)، و ابن أبي الحديد في شرح نهج البلاغة، (۳/۱۲۴)، و الأردبيلي في حديقة الشيعة، (ص ۲۷۷)، و الشوشتري في مجالس المؤمنين. (ص۷۶، ۸۲)، و المجلسي في بحار الأنوار، (ص۶۲۱). و براي اطلاع بيشتر به رساله: «زواج عمر بن الخطاب من أم كلثوم بنت علي بن أبي‌طالب - حقيقة لا افتراء» لأبي معاذ الإسماعيلي مراجعه کنيد.
  26. ‌»حميد بن زياد، عن ابن سماعة، عن محمّد بن زياد، عن عبد اللّه بن سنان و معاوية بن عمّار، عن أبي عبد الله(ع) قال: سألته عن المرأة المتوفّي عنها زوجها أ تعتدّ في بيتها أو حيث شاءت؟ قال: بل حيث شاءت، إنّ عليّا(ع) لمّا توفّي عمر أتي أمّ كلثوم فانطلق بها إلي بيته». کليني، الکافي، ج۶، ص۱۱۵.
  27. ‌»عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم و حمّاد، عن زرارة، عن أبي عبد الله(ع) في تزويج أمّ كلثوم، فقال: إنّ ذلك فرج غصبناه‏». کليني، الکافي، ج۵، ص۳۴۶.
  28. «محمّد بن أبي عمير عن هشام بن سالم عن أبي عبد الله(ع) قال: لمّا خطب إليه قال له أمير المؤمنين: إنّها صبيةٌ، قال: فلقي العبّاس، فقال له: ما لي؟ أ بي بأس؟ قال: و ما ذاك؟ قال: خطبت إلي ابن أخيك فردّني، أما و اللّه لأعورنّ زمزم‏ و لا أدع لكم مكرمة إلّا هدمتها و لأقيمنّ عليه شاهدين بأنّه سرق و لأقطّعنّ يمينه، فأتاه العبّاس فأخبره و سأله أن يجعل الأمر إليه، فجعله إليه». کليني، الکافي، ج۵، ص۳۴۶.
  29. هود: ۷۸.
  30. اعراف: ۱۵۰.
  31. «... فقام عمر فقال لأبي بكر و هو جالس فوق المنبر: ما يجلسك فوق المنبر و هذا جالس محارب لا يقوم فيبايعك؟ أو تأمر به فنضرب عنقه (سليم بن قيس هلالي، کتاب سليم بن قيس هلالي، ج۲، ص۵۹۲ و ۵۹۳؛ شيخ مفيد، الإختصاص، ص۱۸۶ و ۱۸۷).
  32. «أخبرنا عبد الرّحمن بن حمدان الجلّاب بهمدان، ثنا هلال بن العلاء الرّقي، ثنا أبي، ثنا عبيد اللّه بن عمرو الرّقي، عن عبد الكريم، عن ابن عبيدة بن محمّد بن عمّار بن ياسر، عن أبيه قال: أخذ المشركون عمّار بن ياسر، فلم يتركوه حتي سبَّ النّبي(ص) و ذكر آلهتهم بخير ثم تركوه... (حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۲، ص۳۵۷).
  33. نحل: ۱۰۶.
  34. بيهقي، السّنن الکبري، ج۸، ص۲۰۸ و ۲۰۹؛ ابن ابي‌شيبة کوفي، المصنّف، ج۷، ص۵۲۴؛ ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۳، ص۲۴۹ و ۲۵۰؛ بيهقي، معرفة السّنن و الآثار، ج۶، ص۳۱۶؛ ابن اثير، أسد الغابة، ج۴، ص۴۴؛ ذهبي، سير أعلام النّبلاء، ج۱، ص۴۱۱؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۱، ص۱۵۹ و ۱۶۰؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۲۹، ص۳۶ و ج۴۳، ص۳۶۰ و ۳۷۳ ـ ۳۷۵؛ صنعاني، تفسير القرآن، ج۲، ص۳۶۰؛ الطبري، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج۱۴، ص۲۳۷؛ ابن ابي‌حاتم، تفسير، ج۷، ص۲۳۰۴؛ نحاس، معاني القرآن، ج۴، ص۱۰۷؛ جصّاص، أحکام القرآن، ج۳، ص۲۴۹؛ السّمرقندي، تفسير، ج۲، ص۲۹۳؛ ابن زمنين، تفسير، ج۲، ص۴۱۹؛ الثعلبي، تفسير، ج۳، ص۴۸.
  35. عنکبوت: ۲.
  36. ...كان الّذين أنكروا علي أبي بكر جلوسه في الخلافة و تقدّمه علي علي بن أبي‌طالب۷ اثني عشر رجلا من المهاجرين و الأنصار. (شيخ صدوق‌=‌، خصال، ج۲، ص۴۶۱ ـ ۴۶۵).
  37. اعراف: ۱۵۰.
  38. ‌»... أقبل النبي۹ علي علي۷ فقال: يا عليّ، إنّك ستلقي بعدي‏ من قريش شدّة من تظاهرهم عليك و ظلمهم لك... (کتاب سليم بن قيس‌، ج۲، ص۵۶۸).
  39. ...أما و اللّه لو كان لي عدة أصحاب طالوت أو عدة أهل بدر و هم أعداؤكم لضربتكم بالسّيف حتّي تئولوا إلي الحقّ و تنيبوا للصّدق فكان أرتق للفتق و آخذ بالرّفق... (کليني، الکافي، ج۸، ص۳۱ ـ ۳۳).
  40. اربلي، كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج۲، ص۶۶.
  41. همان؛ شيخ مفيد، الإرشاد، ص۱۶۷؛ الخوئي، معجم، ‌ج۲۱، ص۶۶.
  42. همو؛ معجم،‌ ج۱۳، ص۴۵.
  43. ... و قد بلغني و جائني بذلك بعض من تثق به من خاصّتك، بأنّك تقول لشيعتك الضّالة و بطانتك بطانة السّوء: إنّي قد سمّيت ثلاثة بنين لي أبابكر و عمر و عثمان، فإذا سمعتموني أترحّم علي أحد من أئمّة الضّلالة، فإنّي أعني بذلك بني ... (سليم بن قيس هلالي، کتاب سليم بن قيس هلالي، ج۲، ص۷۶۵).
  44. عن أحمد بن عمر، قال: خرجت إلي الرضا صلوات اللّه عليه و امرأتي بها حبل، فقلت له: إنّي خلّفت أهلي و هي حامل... (ابن حمزه طوسي، الثاقب في المناقب، ص۲۱۴)
  45. ابوالصلاح الحلبي، تقريب المعارف، ص۲۹۴.
  46. نهج البلاغة، خطبه ۹۲، ۲۰۵ و نامه ۶ و ۷.
  47. نهج‌البلاغة، خطبه۹۲.
  48. ...يا أيّها النّاس إنّي قد أقلتكم رأيكم إنّي لست بخيركم، فبايعوا خيركم ... (طبراني، المعجم الأوسط، ج۸، ص۲۶۷)
  49. صنعاني، المصنّف، ج۱۱، ص۳۳۶.
  50. باقلاني، تمهيد الأوائل و تلخيص الدلائل، ص۴۹۴.
  51. همان.
  52. آلوسي، تفسير روح البيان، ج۲۷، ص۱۸۰.
  53. ر.ک: مهدي، الهجوم علي بيت فاطمه<sym>۳</sym>.
  54. در پاسخ پرسش ۱۹ با ذکر منبع خواهد آمد.
  55. سليم بن قيس هلالي، کتاب سليم بن قيس هلالي، ج۲، ص۵۸۵ و ۵۸۶.
  56. حدّثنا عبداللّه، حدّثني أبي، ثنا عبدالرّحمن، عن إسرائيل، عن أبي‌إسحاق، عن حارثة بن مضرب، عن عليّ قال: لمّا حضر البأس يوم بدر اتّقينا برسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم وكان من أشدّ الناس ما كان ولم يكن أحد أقرب إلي المشركين منه. (احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۱۲۶ و ۱۵۶).
  57. حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۲، ص۱۴۳؛ ابن الجعد، مسند، ص۳۷۲ و ۳۷۳؛ ابن ابي‌الدنيا، مکارم الأخلاق، ص۵۵ و ۵۶؛ أبي‌يعلي الموصلي، مسند، ج۱، ص۲۵۸ و ۳۲۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبري، ج۲، ص۲۳؛ ابن سعد، غزوات الرسول و سراياه، ص۲۳، البيهقي، دلائل النبوّة، ج۳، ص۲۵۸؛ البغوي، تفسير البغوي، ج۱، ص۱۴۴؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴، ص۱۳ و ۱۴.
  58. ر.ک:‌ مدرس،‌ الدر المنثور من تراث أهل البيت.
  59. ر.ک: شيخ مفيد، الإرشاد، ص۳۵۴؛ ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص۹۱؛ يعقوبي،‌ تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۲۱۳.
  60. مسعودي،‌ التنبيه والإشراف، ص۲۶۳.
  61. اصفهاني، مقاتل الطالبين، ص۱۸۸.
  62. اربلي، كشف الغمة، ج۳، ص۲۶.
  63. همان، ج۲، ص۳۱۷.
  64. مقاتل الطالبيين، ص۵۶۱ و ۵۶۲.
  65. ر.ک:‌ الإرشاد، ص۳۵۴؛ خوئي،‌ معجم رجال الحديث، ج۱۳، ص۵۱؛ مقاتل الطالبيين، ص۸۴؛ عمدة الطالب، ص۳۶۱؛ مجلسي،‌ جلاء العيون، ص۵۷۰.
  66. ر.ک:‌ الإرشاد، ص۱۹۴؛ قمي، منتهي الآمال، ج۱، ص۲۴۰؛ عمدة الطالب، ص۸۱؛ مجلسي،‌ جلاء العيون، ص۵۸۲؛ معجم رجال الحديث، ج۱۳، ص۲۹؛ كشف الغمة، ج۲، ص۲۰۱.
  67. شيخ مفيد، الارشاد،‌ ج۲، ص۱۵۵؛ ر.ک: مدرس، ‌الدر المنثور،‌ ص۶۵ و ۶۶؛ اربلي،‌ کشف الغمه،‌ ج۲، ص۲۹۴.
  68. ر.ک: الدرالمنثور، ص۶۵ و ۶۶.
  69. الارشاد، ص۳۰۲؛ حر عاملي، الفصول المهمه، ص۲۴۲؛ کشف الغمة، ج۳، ص۲۶.
  70. الارشاد، ج۲، ص۳۱۲.
  71. تحريم:۱۰.
  72. هود: ۷۸.
  73. احقاف: ۹.
  74. ... أنّ رسول اللّه(ص) زوّج المقداد بن أسود ضباعة بنت الزّبير بن عبد المطّلب، ثمّ قال: إنّما زوّجها المقداد لتتّضع المناكح... کليني، الکافي، ج۵، ص۳۴۴.
  75. ...تزوّج رسول اللّه أسماء بنت النّعمان الجونيّة، فأرسلني فجئت بها، فقالت حفصة لعائشة أو عائشة لحفصة: اخضبيها أنت و أنا أمشطها... ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۸، ص۱۴۶.
  76. حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۴ ص۳۷؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۱، ص۴۵۷ و ۴۵۸؛ محمد بن حبيب بغدادي، المحبر، ص۹۵؛ طبري، المنتخب من کتاب ذيل المذيل من تاريخ الصحابة و التابعين، ص۱۰۵ و ۱۰۶؛ يعقوبي،‌ تاريخ اليعقوبي، ج۲، ص۸۵ و ۸۶.
  77. أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنا عبد اللّه بن سليمان، عن عمرو بن شعيب، عن أبيه، عن جدّه قال: كان رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم قد دخل بها ولكنّه لمّا خيّر نساءه، اختارت قومها ففارقها، فكانت تلتقط البعر وتقول أنا الشقية (ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۸، ص۱۴۲)
  78. الطبري، المنتخب من ذيل المذيل من تاريخ الصحابة و التابعين، ص۱۰۳ و ۱۰۴؛ طبري، تاريخ الطبري، ج۲، ص۳۶۲.
  79. لو کان نبيّا ما مات أحبّ النّاس إليه فسرحها رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم. (طبري، تاريخ الطّبري، ج۲، ص۴۱۶)
  80. ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۳، ص۱۶۴؛ ابن اثير، الکامل في التّاريخ، ج۲، ص۳۰۹؛ ابن کثير، البداية و النّهاية، ج۵، ص۳۱۳؛ ابن کثير، السّيرة النّبويّة، ج۴، ص۵۸۰.
  81. ... أقبلت ليلي بنت الخطيم إلي النّبي صلّي اللّه عليه و سلّم و هو مولي ظهره الشّمس، فضربت علي منكبه فقال: من هذا أكله الأسد و كان كثيرا ما يقولها... ابن‌سعد، الطّبقات الکبري، ج۸، ص۱۵۰، ۱۵۱ و ۳۳۷.
  82. تاريخ الطّبري، ج۲، ص۴۱۷؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۱، ص۴۵۹؛ محمد بن حبيب البغدادي، المحبر، ص۹۶؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۳، ص۲۴۴.
  83. أنّ رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم طلّق حفصة بنت عمر بن الخطّاب ثم ارتجعها (أحمد بن حنبل، مسند، ج۳، ص۴۷۸)
  84. دارمي، سنن، ج۲، ص۱۶۱؛ ابن ماجه، سنن، ج۱، ص۶۵۰؛ ابي‌داود، سنن، ج۱، ص۵۱۰؛ النّسائي، سنن، ج۶، ص۲۱۳؛ بيهقي، السّنن الکبري، ج۷، ص۳۲۱ و ۳۲۲؛ نسائي، السّنن الکبري، ج۳، ص۴۰۳؛ أبي‌يعلي، مسند، ج۱، ص۱۶۰؛ حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۲، ص۱۹۷؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۱۷، ص۱۷۶ و ۱۷۷؛ ابن حبّان، صحيح، ج۱۰، ص۱۰۰ و ۱۰۱؛ الضحاک، الآحاد و المثاني، ج۵، ص۴۰۸؛ عبد بن حميد، منتخب مسند، ص۴۵.
  85. هيثمي، مجمع الزّوائد، ج۴، ص۳۳۳.
  86. ... لمّا استعاذت أسماء بنت النّعمان من النّبي صلّي اللّه عليه و سلّم خرج و الغضب يعرف في وجهه، فقال له الأشعث بن قيس: لا يسؤك اللّه يا رسول اللّه ... (ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۸، ص۱۴۷).
  87. أحزاب: ۳۰.
  88. أحزاب: ۳۲.
  89. «اعتمدت في الغالب النّقل من كتب الجمهور ليكون أدعي إلي تلقّيه بالقبول و وفق رأي الجميع متي وجّهوا إلي الأصول و لأنّ الحجّة متي قام الخصم بتشييدها و الفضيلة متي نهض المخالف بإثباتها و تقييدها كانت أقوي يدا و أحسن مرادا». (إربلي، کشف الغمّة في معرفة الأئمّة، ج۱، ص۴)
  90. فالمشهور أبو الحسن و يقال أبو محمّد و قيل أبوبکر. (کشف الغمّة في معرفة الأئمّة، ج۲، ص۷۴).
  91. ر.ک: الکليني، الکافي، ج۱، ص۲۵۸؛ الحر العاملي، الفصول المهمة، ص۱۵۵.
  92. بحار الأنوار، ج۴۳، ص۳۶۴.
  93. عن الحرث بن المغيرة النضري قال: قلت لأبي عبدالله(ع) ما علم عالمكم جملة يقذف في قلبه و ينكت في أذنه؟ قال: فقال: وحي كوحي‏ أم‏ موسي‏. (الصّفار، بصائر الدّرجات، ص۳۱۷؛ شيخ مفيد، الإختصاص، ص۲۸۶).
  94. عن عمّار السّاباطي قال: سألت أبا عبد الله(ع) عن الإمام أ يعلم الغيب قال: لا و لكن إذا أراد أن يعلم الشّي‏ء علّمه اللّه ذلك. (الصّفار، بصائر الدّرجات، ص۳۱۵)
  95. و حدّثنا أحمد بن محمّد، عن إبراهيم بن أبي محمود، عن بعض أصحابنا قال: قلت للرّضا(ع): الإمام يعلم إذا مات؟ قال: نعم، يعلم بالتّعليم حتّي يتقدّم في الأمر، قلت: علم أبو الحسن بالرّطب و الريحان المسمومين اللّذين بعث إليه يحيي بن خالد؟ قال: نعم، قلت: فأكله و هو يعلم؟! قال: أنساه لينفذ فيه الحكم. (بصائر الدّرجات، ص۴۸۱ و ۴۸۳ و ۴۸۴)
  96. کليني، الکافي، ج۱، ص۲۶۰.
  97. همان.
  98. انبياء: ۱۱۱.
  99. وأقام الحسن بن علي بعد أبيه شهرين، وقيل أربعة أشهر، ووجّه بعبيد اللّه ابن العبّاس في اثني عشر ألفا لقتال معاوية، ومعه قيس بن سعد بن عبادة الأنصاري، وأمر عبيد اللّه أن يعمل بأمر قيس بن سعد ورأيه، فسار إلى ناحية الجزيرة... (تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۲۱۵).
  100. بلاذري، أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۵؛ ابن اعثم کوفي، الفتوح، ج۴، ص۲۸۶ ـ ۲۸۸؛ شيخ مفيد، الإرشاد، ج۲، ص۱۱ ـ ۱۳؛ ابن شهر آشوب، مناقب، ج۴، ص۳۳؛ اربلي، کشف الغمّة، ج۱، ص۵۴۰ و ۵۴۱
  101. .… قال (الحسين بن علي): «أصنع أنّي لا أبايع له أبدا، لأنّ الأمر إنّما كان لي من بعد أخي الحسن، فصنع معاوية ما صنع وحلف لأخي الحسن أنّه لا يجعل الخلافة لأحده من بعده من ولده وأن يردّها إليّ إن كنت حيا ...». (ابن اعثم کوفي، الفتوح، ج۵، ص۱۲)
  102. «... وأصبح الحسين من الغد خرج من منزله ليستمع الأخبار، فإذا هو بمروان بن الحكم قد عارضه في طريقه فقال: أبا عبد الله! إنّي لك ناصح فأطعني ترشد وتسدّد... (ابن اعثم کوفي، الفتوح، ج۵، ص۱۶ و ۱۷).
  103. .… ثمّ أقبل الحسين علي الوليد بن عتبة وقال: أيّها الأمير! إنّا أهل بيت النّبوة ومعدن الرّسالة ومختلف الملائكة ومحلّ الرّحمة وبنا فتح اللّه وبنا ختم، ويزيد رجل فاسق شارب خمر قاتل النّفس المحرّمة معلن بالفسق، مثلي لا يبايع لمثله، ولكن نصبح وتصبحون وننتظر وتنتظرون أيّنا أحقّ بالخلافة والبيعة ... . ( الفتوح، ج۵، ص۱۴).
  104. فيما ذكر أبو مخنف عن عبد الملك بن نوفل بن مساحق، عن حميد بن حمزة مولي لبني أميّة قال: ... إنّا قدمنا من عند رجل ليس له دين، يشرب الخمر و يعزف بالطّنابير و يضرب عنده القيان و يلعب بالكلاب و يسامر الخراب و الفتيان. (طبري، تاريخ طبري، ج۴، ص۳۶۸)
  105. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۲۲۰.
  106. .… فلما قدم (يزيد بن معاوية) دمشق كتب إلي الوليد بن عتبة بن أبي‌سفيان، وهو عامل المدينة: إذا أتاك كتابي هذا، فأحضر الحسين بن علي وعبد اللّه بن الزبير فخذهما بالبيعة لي... تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۲۴۱ ـ ۲۴۳.
  107. ابن اعثم کوفي، الفتوح، ج۵، ص۱۰ و ۱۸.
  108. أحمد بن حنبل، مسند، ج۳، ص۳، ۶۲، ۶۴ و ۸۲ و ج۵، ص۳۹۱ و ۳۹۲.
  109. ابن ماجة، سنن، ج۱، ص۴۴؛ ترمذي، سنن التّرمذي، ج۵، ص۳۲۱ و ۳۲۶؛ نسائي، فضائل الصّحابة، ص۲۰ و ۵۸؛ حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۳، ص۱۶۷ و ۳۸۱؛ نسائي، السّنن الکبري، ج۵، ص۵۰، ۸۱، ۱۴۵، ۱۴۶، ۱۴۸ و ۱۴۹؛ ابن ابي‌شيبه کوفي، المصنّف ج۷، ص۵۱۲؛ نسائي، خصائص، ص۱۱۷، ۱۱۸، ۱۲۳ و ۱۲۴؛ أبي‌يعلي، مسند، ج۲، ص۳۹۵؛ ابن حبّان، صحيح ابن حبّان، ج۱۵، ص۴۱۲ و ۴۱۳؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج۱، ص۱۱۷ و ۱۱۸ و ج۲، ص۳۴۷ و ج۴، ص۳۲۵ و ج۵، ص۲۴۳ و ج۶، ص۱۰ و ۳۲۷؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۳، ص۳۵ ـ ۴۰ و ۵۸ و ج۱۹، ص۲۹۲ و ج۲۲، ص۴۰۳؛ دار قطني، سؤالات حمزة بن يوسف السهمي، ص۲۱۶؛ طبري، تاريخ الطبري، ج۴، ص۳۲۳ و ج۶، ص۱۹۶؛ بيهقي، دلائل النّبوّة، ج۷، ص۷۸؛ خوارزمي، مناقب، ص۲۹۰، ۲۹۴ و ۳۴۲؛ حاکم حسکاني، شواهد التّنزيل، ج۱، ص۱۹۸ و ۱۹۹؛ خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج۱، ص۱۴۸ و ۱۵۰ و ج۲، ص۱۸۱ و ج۶، ص۳۶۹ و ج۹، ص۲۳۰ و ۲۳۱ و ج۱۰، ص۲۳۰ و ج۱۱، ص۹۱ و ج۱۲، ص۴؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۱۲، ص۲۶۹ و ج۱۳، ص۲۰۷ ـ ۲۱۲ و ۴۰۲ و ج۱۴، ص۱۳۰ ـ ۱۳۷ و ج۲۷، ص۳۹۹ و ج۳۴، ص۴۴۷ و ج۴۲، ص۱۳۰؛ و ج۵۴، ص۲۹۰؛ و ج۶۴، ص۳۵ و ج۷۰، ص۱۱۳؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۳، ص۷، ۶۰، ۶۵ و ۹۷؛ جرجاني، الکامل، ج۲، ص۲۲۰ و ۲۲۱.
  110. ر.ک: کليني، اصول الكافي، ج۱، ص۲۳۹.
  111. مائده: ۶۷.
  112. المُصْحَفُ و المِصْحَفُ: الجامع للصُّحُف المكتوبة بين الدَّفَّتَيْن. (ابن منظور، لسان العرب، ج۹، ص۱۸۶).
  113. ...عن أبي عبيدة قال: سأل أبا عبد الله(ع) بعض أصحابنا عن الجفر فقال: هو جثور مملو علما، فقال له: ما الجامعة؟ فقال: تلك صحيفة طولها سبعون ذراعا في عرض الأديم ... (صفار قمي، بصائر الدّرجات، ص۱۵۳ و ۱۵۴)
  114. مائده: ۶۷.
  115. ... نزلت هذه الآية: (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ) يوم غدير خمّ في علي بن أبي‌طالب . (واحدي نيسابوري، أسباب نزول الآيات، ص۱۳۵).
  116. ابن أبي‌حاتم، تفسير، ج۴، ص۱۱۷۲؛ حاکم حسکاني، شواهد التّنزيل، ج۱، ص۲۳۹، ۲۴۹، ۲۵۱، ۲۵۲ و ۲۵۴ ـ ۲۵۷ و ج۲، ص۳۹۱؛ ابن عساکر، تاريخ مدينه دمشق، ج۴۲، ص۲۳۷؛ ابن مردويه اصفهاني، مناقب علي بن أبي‌طالب'(ع)، ص۱۲۱، ۲۳۹ و ۲۴۰.
  117. بقره: ۱۵۵ـ۱۷۵.
  118. بقره: ۱۷۷.
  119. نهج البلاغة، خطبه ۲۳۵؛ ر.ک: نوري، مستدرک الوسائل، ج۲، ص۴۴۵.
  120. ر.ک: صدوق، الخصال، ص۶۲۱؛ حرعاملي، وسائل الشيعة، ج۳، ص۲۷۰.
  121. شيخ عباس قمي، منتهي الامال، ج۱، ص۲۴۸.
  122. ر.ک: شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج۱، ص۲۳۲؛ وسائل الشيعة، ج۲، ص۹۱۶.
  123. ممتحنه: ۱۲.
  124. کليني، فروع الکافي، ج۵، ص۵۲۷.
  125. شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج۴، ص۲۷۱-۲۷۲؛ حر عاملي، وسائل الشيعة، ج۲، ص۹۱۵؛ البحراني، الحدائق الناضرة، ج۴، ص۱۴۹؛ بروجردي، جامع أحاديث الشيعة، ج۳، ص۴۸۸؛ مجلسي، بحار الانوار، ج۸۲، ص۱۰۳.
  126. مجلسي، بحار الانوار، ج۸۲، ص۱۰۳؛ نوري، مستدرک الوسائل، ج۱، ص۱۴۳-۱۴۴؛ جامع الأحاديث الشيعة، ج۳، ص۴۸۸؛ من لا يحضره الفقيه، ج۲، ص۲۷۱.
  127. ...إنّ البكاء و الجزع مكروه للعبد في كلّ ما جزع، ما خلا البكاء و الجزع علي الحسين بن علي(ع)فإنّه فيه مأجور. (ابن قولويه قمي، کامل الزّيارات، ص۱۰۰).
  128. «باب الثّاني و الثّلاثون: ثواب من بکي علي الحسين بن علي». (کامل الزّيارات، ص۱۰۰).
  129. «ثواب من بکي لقتل الحسين بن علي أو لما مسّ أهل البيت صلوات الله عليهم أجمعين من الأذي و ثواب من مسّه أذي في أهل البيت». (شيخ صدوق، ثواب الأعمال، ص۸۳).
  130. «ثواب من أنشد في الحسين شعرا فبکي و أبکي أو بکي أو تباکي». (ثواب الأعمال، ص۸۳)
  131. «ثواب البکاء علي مصيبته و مصائب سائر الأئمّة و فيه أدب المأتم يوم عاشوراء». (مجلسي، بحار الأنوار، ج۴۴، ص۲۷۸)
  132. ...عن خالد بن سدير أخي حنّان بن سدير، قال: سألت أبا عبداللّه(ع) عن رجل شقّ ثوبه علي أبيه أو علي أمّه أو علي أخيه أو علي قريب له، فقال: لا بأس بشقّ الجيوب... (شيخ طوسي، تهذيب الأحکام، ج۸، ص۳۲۵).
  133. محمّد بن يحيي و غيره عن محمّد بن أحمّد و محمّد بن الحسين جميعا عن موسي بن عمر، عن غسّان البصري، عن معاوية بن وهب، و عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابنا عن إبراهيم بن عقبة عن معاوية بن وهب قال.‌
  134. أبي<sym>;</sym> قال: حدّثني سعد بن عبد اللّه، عن يعقوب بن يزيد، عن محمّد بن أبي عمير، عن معاوية بن وهب قال.
  135. و بهذا الإسناد (حدّثني أبي و محمّد بن عبد اللّه و علي بن الحسين و محمّد بن الحسن رحمهم اللّه جميعا عن عبد اللّه بن جعفر الحميري‏) عن موسي بن عمر، عن حسّان البصري، عن معاوية بن وهب قال.
  136. ارحم تلك الخدود الّتي تتقلّب علي قبر أبي عبد الله(ع)، و ارحم تلك الأعين الّتي جرت دموعها رحمة لنا، و ارحم تلك القلوب الّتي جزعت و احترقت لنا، و ارحم تلك الصّرخة الّتي‏ كانت لنا. (کليني، الکافي، ج۴، ص۵۸۳؛ شيخ صدوق، ثواب الأعمال، ص۹۵؛ ابن قولويه قمّي، کامل الزّيارات، ص۱۱۷؛ ابن مشهدي، المزار الکبير، ص۳۳۵)
  137. شوري: ۲۳. (شأن نزول اين آيه را در مقدّمه کتاب از مصادر حديثي اهل سنّت ذکر کرديم؛ به آن رجوع کنيد).
  138. عن أنس بن مالك، قال: دخلنا مع رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم علي أبي سيف القين و كان ظئرا لإبراهيم، فأخذ رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم إبراهيم فقبّله و شمّه... (بخاري، صحيح بخاري، ج۲، ص۸۵).
  139. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج۷، ص۷۶؛ أحمد بن حنبل، مسند، ج۳، ص۱۹۴؛ ابو‌داود سجستاني، سنن ابي‌داود، ج۲، ص۶۴؛ بيهقي، السنن الکبري، ج۴، ص۶۹؛ ابن ابي‌شيبه کوفي، المصنّف، ج۳، ص۲۶۶ و ۲۶۷؛ عبد بن حميد، منتخب مسند، ص۳۸۵؛ ابي‌يعلي الموصلي، مسند، ج۶، ص۴۲ ـ ۴۴؛ ابن حبّان، صحيح ابن حبّان، ج۷، ص۱۶۲ و ۱۶۳؛ ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۱، ص۱۳۹ و ۱۴۰؛ بيهقي، شعب الإيمان، ج۷، ص۲۴۱؛ يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۸۷.
  140. يوسف:۸۴.
  141. ...لمّا قتل الحسين بن علي(ع) لبسن نساء بني هاشم السّواد و المسوح و كنّ لا يشتكين من حرّ و لا برد و كان علي بن الحسين(ع) يعمل لهنّ الطّعام للمأتم. (البرقي، المحاسن، ج۲، ص۴۲۰)
  142. «... أيّما أحبّ إليكنّ المقام عندي أو الرّجوع إلي المدينة و لكم الجائزة السّنيّة؟ قالوا: نحبّ أوّلا أن ننوحَ علي الحسين... (علّامه مجلسي، بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۹۶)
  143. «قال المدائني: و لمّا توفّي علي(ع) خرج عبد اللّه بن العبّاس بن عبد المطّلب إلي النّاس فقال: إنّ أمير المؤمنين(ع) توفّي و قد ترك خلفا <sym>...</sym> (ابن ابي‌الحديد، شرح نهج البلاغة، ج۱۶، ص۲۲)
  144. ر.ک: تبريزي، صراط النجاة، ج۱، ص۴۳۲.
  145. ر.ک: گلپايگاني، إرشاد السائل، ص۱۸۴.
  146. «الذّين أنکروا علي أبي بکر جلوسه في الخلافة و تقدّمه علي علي بن أبي‌طالب(ع) اثنا عشر. (شيخ صدوق(رض)، الخصال، ج۲، ص۴۶۱).
  147. ۱. وقتي رسول خدا ميان ما بود از ايشان اطاعت کرديم، پس اي قوم مرا با ابوبکر چه کار است وقتي بکر از دنيا رفت عمرو به جاي او نشست و به خانه خدا قسم اين کمر انسان را ميشکند راه مي‌رود و گروهش او را مي‌پوشانند که گويا با گروهي مبارزه مي‌کند يا بر سر قبري مي‌ايستد پس اگر از قريش گروهي ميان ما قيام مي‌کردند ما نيز قيام مي‌کرديم، ولي قيامي بر آتش روشن.
  148. فلمّا توفّي رسول اللّه و رجع بنو تميم إلي المدينة و معهم مالك‏ بن‏ نويرة فخرج لينظر من قام مقام رسول اللّه(ص) فدخل يوم الجمعة و أبو بكر علي المنبر يخطب بالنّاس فنظر إليه و قال: أخو تيم قالوا: نعم... (ابن شاذان قمي، الفضائل، ص۷۶).
  149. «مالك بن نويرة بن حمزة بن شداد بن عبيد بن ثعلبة بن يربوع التميمي اليربوعي أخو متمّم بن نويرة، قدم علي النّبي صلّي اللّه عليه وسلّم وأسلم واستعمله رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم علي بعض صدقات بني تميم... (ابن اثير، أسد الغابة، ج۴، ص۲۹۵ و ۲۹۶)
  150. بخاري، صحيح بخاري، ج۳، ص۱۵۶ و ج۵ ص۵۸؛ مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج۸، ص۱۱۶؛ أحمد بن حنبل، مسند، ج۶، ص۱۹۶؛ صنعاني، المصنّف، ج۵، ص۴۱۶؛ ابن راهويه، مسند، ج۲، ص۵۲۲؛ نسائي، السنن الکبري، ج۶، ص۴۱۸؛ أبي‌يعلي موصلي، مسند، ج۸، ص۳۲۹ و ۳۳۰؛ ابن حبّان، صحيح ابن حبّان، ج۱۰، ص۱۸ و ۱۹ و ج۱۶، ص۱۷؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۲۳، ص۵۳ و ۵۴.
  151. أنّ رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم قال يوم خيبر: لأعطينّ هذه الرّاية رجلا يحبّ اللّه ورسوله يفتح اللّه علي يديه، قال عمر بن الخطّاب: ما أحببت الإمارة إلّا يومئذ (مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج۷، ص۱۲۱)
  152. نسائي، السنن الکبري، ج۵، ص۱۱۰، ۱۱۱، ۱۷۹ و ۱۸۰؛ خصائص امير المؤمنين'(ع)، صفحه ۵۷؛ ابن حبّان، صحيح ابن حبّان، ج۱۵، ص۳۷۹ و ۳۸۰؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۸۱ و ۸۲.
  153. عن المطلب بن عبداللّه بن حنطب قال: قال رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم لوفد ثقيف حين جاءوا: لتسلمنّ أو لنبعثنّ رجلا منّي (صنعاني، المصنّف، ج۱۱، ص۲۲۶)
  154. بلاذري، أنساب الأشراف، ج۲، ص۱۲۳ و ۱۲۴؛ ابن عبدالبرّ، الإستيعاب، ج۳، ص۱۱۰۹ و ۱۱۱۰؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۲۵، ص۴۶۲؛ الجوهرة في نسب الإمام علي و آله، ص۷۳،
  155. انفال: ۳۲.
  156. معارج: ۱ و ۲.
  157. عن أبي هريرة قال: أخذ رسول اللّه(ص) بعضد علي بن أبي‌طالب يوم غدير خمّ ثمّ قال: من كنت مولاه فهذا مولاه. فقام إليه أعرابيّ فقال: دعوتنا أن نشهد أن لا إله إلا اللّه، و أنّك رسول اللّه فصدّقناك... (حاکم حسکاني، شواهد التّنزيل، ج۲، ص۳۸۱ ـ ۳۸۵) حاکم در اين باره پنج حديث با اسانيد مختلف نقل کرده است که اين حديث نقل شده در متن پنجمين حديث و در ص۳۸۵ مي<sym>‌</sym>باشد.
  158. توبه: ۱۰۱.
  159. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج۱، ص۶۱.
  160. أحمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۸۴، ۹۵ و ۱۲۸؛ ابن ماجه، سنن ابن ماجه، ج۱، ص۴۲؛ ترمذي، سنن التّرمذي، ج۵، ص۳۰۶؛ نسائي، سنن النّسائي ج۸، ص۱۱۵، ۱۱۶ و ۱۱۷؛ نسائي، السنن الکبري، ج،۵ ص۴۷، ۱۳۷، ۵۳۴ و ۵۳۵؛ نسائي، خصائص امير المؤمنين، ص۱۰۴ و ۱۰۵؛‌ أبي‌يعلي، مسند أبي‌يعلي، ج۱، ص۲۵۰، ۲۵۱ و ۳۴۷، ابن ابي‌شيبه کوفي، المصنّف، ج۷، ص۴۹۴؛ ابن ابي‌عاصم، السنّة، ص۵۸۴؛ ابن حبّان، صحيح ابن حبّان، ج۱۵، ص۳۷۷؛ حاکم نيشابوري، معرفة علوم الحديث، ص۱۸۰؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۲، ص۹۶ و ۹۷؛ ⭠⭢ طبراني، المعجم الأوسط، ج۲، ص۳۳۷ و ج۵، ص۸۷؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۳۸، ص۳۴۹ و ج۴۲، ص۶۰،۲۷۰ ـ ۲۸۱ و ۳۰۱ و ج۵۱، ص۱۱۹.
  161. ... قال أبوسفيان حين قبض رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم: «تلقّفوها الآن تلقّف الكرة، فما من جنّة ولانار». (بلاذري، أنساب الأشراف، ج۵، ص۱۳)
  162. الطّبري، تاريخ الطّبري، ج۸، ص۱۸۵؛ ابن حمدون، التّذکرة الحمدونيّة، ج۹، ص۱۷۱؛ أبي‌الفداء، تاريخ، ج۲، ص۵۷.
  163. حدّثنا يحيي بن سليمان قال: حدّثني ابن وهب قال: أخبرني يونس، عن ابن شهاب، عن عبيد اللّه بن عبد اللّه، عن ابن عباس قال: لما اشتدّ بالنّبي صلّي اللّه عليه و سلّم وجعه قال ائتوني بكتاب اكتب لكم كتابا لا تضلّوا بعده، قال عمر: إنّ النّبي صلّي اللّه عليه و سلّم غلبه الوجع و عندنا كتاب الله حسبنا، فاختلفوا و كثر اللّغط، قال: قوموا عنّي و لا ينبغي عندي التّنازع، فخرج ابن عبّاس يقول: إنّ الرّزيئة كلّ الرزيئة ما حال بين رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم و بين كتابه. (بخاري، صحيح بخاري، ج۱، ص۳۶ و ۳۷ و ج۵، ص۱۳۷ و ۱۳۸ و ج۷، ص۹ و ج۸، ص۱۶۱) نکته: پيامبر در اين حديث فرمود: چيزي بنويسم که پس از آن گمراه نشويد، و اين سخن ايشان، کاملاً مانند همان سخني است که در حديث ثقلين در مورد اهل بيت خويش فرمود که من دو چيز گرانبها ميان شما مي‌گذارم که اگر به آن دو متمسّک شويد هرگز گمراه نمي‌شويد: کتاب خدا و اهل بيتم. بنابراين مشخّص مي‌شود که پيامبر مي‌خواست جانشيني اهل بيتش را به صورت مکتوب درآورد که هيچ کس نتواند آن را انکار کند. ولي عمر بن الخطاب مانع رسول خدا(ص) شد.
  164. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج۵، ص۷۶؛ أحمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۳۲۴ و ۳۲۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبري، ج۲، ص۲۴۴. نکته: در بسياري از منابع حديثي اهل سنّت به جاي «إنّ النّبي غلبه الوجع» (بيماري بر پيامبر غلبه کرده وارد شده که عمر به پيامبر گفت: «إنّ الرّجل ليهجر»<sym>؛</sym> يعني «اين مرد هذيان مي‌گويد». در بعضي از احاديث کلام عمر را سبک کرده و گفته‌اند: عمر گفت «إنّ النّبي غلبه الوجع». در بعضي احاديث هم صريحاً جمله «إنّ الرّجل ليهجر» را ذکر کرده‌اند ولي نام عمر را حذف نموده و گفته‌اند: «يکي از کساني که آنجا بود چنين گفت»! براي پي بردن به بعضي از اين تحريف‌ها به کتاب «التّحريفات و التّصـرفات في کتب السّنّة»، تأليف «سيدعلي حسيني ميلاني» مراجعه کنيد.
  165. «حدّثنا إبراهيم بن موسي، حدّثنا هشام، عن معمر وحدّثني عبد اللّه بن محمّد، حدّثنا عبد الرّزاق، أخبرنا معمر، عن الزّهري، عن عبيد اللّه بن عبد اللّه، عن ابن عبّاس قال: ... فاختلف أهل البيت فاختصموا، منهم من يقول: قرّبوا يكتب لكم النّبي صلّي اللّه عليه وسلّم كتابا لن تضلّوا بعده، ومنهم من يقول ما قال عمر، فلمّا أكثروا اللّغو والاختلاف عند النّبي صلّي اللّه عليه وسلّم قال رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم: قوموا ... . (صحيح بخاري، ج۷، ص۹، أحمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۳۲۵)
  166. ما أضمر أحد شيئا إلا ظهر في فلتات لسانه و صفحات وجهه (نهج البلاغة، حکمت ۲۶)
  167. زمر: ۶۶.
  168. ... فقال له: أنبي أنت؟ فقال: لأمّك الهبل، إنّما أنا عبد من عبيد رسول اللّه(ص) . (کليني، الکافي، ج۱، ص۹۰)
  169. اعراف: ۱۵۰.
  170. نهج البلاغه، خطبه شماره ۳ به نام خطبه شقشقيّه..
  171. .… فلما رأى غدرهم و قلّة وفائهم‏ له، لزم بيته و أقبل‏ على القرآن‏ يؤلّفه و يجمعه، فلم يخرج من بيته حتّى جمعه و كان في الصّحف و الشّظاظ و الأسيار و الرّقاع،‏ ...‏ .. (کتاب سليم بن قيس، ج۲، ص۵۸۱ و ۵۸۲؛ طبرسي، الإحتجاج علي أهل اللّجاج، ج۱، ص۸۲).
  172. ... اللّهمّ ائتني بأحب خلقك إليك يأكل معي هذا الطّير، فجاء علي فأكل معه. (ترمذي، سنن الترمذي، ج۵، ص۳۰۰)
  173. نسائي، السنن الکبري، ج۵، ص۱۰۷؛ نسائي، خصائص أمير المؤمنين'(ع)، ص۵۱ و ۵۲؛ حاکم نيشابوري، مستدرک الصحيحين، ج۳، ص۱۳۰ و ۱۳۱؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج۲، ص۲۰۶ و ۲۰۷ و ج۶، ص۹۰؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۱، ص۲۵۳ و ج۷، ص۸۲ و ج۱۰، ص۲۸۲؛ أبي يعلي، مسند ابي يعلي الموصلي، ج۷، ص۱۰۵ و ۱۰۶؛ أبي‌نعيم الأصبهاني، مسند أبي‌حنيفة، ص۲۳۴؛ بخاري ، التاريخ الکبير، ‌ج۲، ص۲ و ۳؛ جرجاني، الکامل، ج۲، ص۲۵۲ و ج۳، ص۹۱ و ج۶، ص۳۰۷ و ۴۵۷ و ج۷، ص۲۸۴؛ ابن حبّان، طبقات المحدّثين بأصبهان، ج۳، ص۴۵۴؛ خطيب البغدادي، تاريخ بغداد، ج۳، ص۳۹۰ و ج۹، ص۳۷۶؛ ابن اثير، أسد الغابة، ج۴، ص۳۰؛ ابن مردويه اصفهاني، مناقب علي بن ابي‌طالب'(ع)، ص۱۴۰، خوارزمي، مناقب خوارزمي، ص۱۱۴ و ۱۱۵؛ ر.ک: ابن‌عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۲۴۵ـ۲۵۸.
  174. نسائي، السنن الکبري، ج۵، ص۱۰۷؛ نسائي، خصائص أمير المؤمنين'(ع)، ص۵۱ و ۵۲؛ أبي‌يعلي، مسند أبي‌يعلي الموصلي، ج۷، ص۱۰۵ و ۱۰۶؛ ابن‌عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۲۵۴؛ ابن اثير، أسد الغابة، ج۴، ص۳۰.
  175. ... فقال يا رسول اللّه آخيت بين أصحابك و لم تؤاخ بيني و بين أحد؟! فقال له رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم أنت أخي في الدّنيا و الآخرة <sym>*</sym> هذا حديث حسن غريب. (ترمذي، سنن الترمذي، ج۵، ص۳۰۰)
  176. حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۳، ص۱۴؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۵، ص۲۲۰ و ۲۲۱؛ جرجاني، الکامل، ج۲، ص۱۶۶ و ج۳، ص۲۰۶ و ۲۰۷؛ ابن مغازلي، مناقب، ص۵۳ و ۵۴؛ ابن اثير، أسد الغابة، ج۴، ص۲۹؛ ر.ک:ابن‌عساکر، تاريخ مدينه دمشق، ج۴۲، ص۵۰ـ۶۲.
  177. ... قالت: فاطمة، فقيل: من الرّجال؟ قال: زوجها، إن كان ما علمت صوّاما قوّاما <sym>*</sym> هذا حديث حسن غريب. (سنن الترمذي، ج۵ ص۳۶۲)
  178. نسائي، السنن الکبري، ج۵، ص۱۴۰؛ نسائي، خصائص أمير المؤمنين'(ع)، ص۱۰۹ و ۱۱۰؛ حاکم نيشابوري، مستدرک الصحيحين، ج۳، ص۱۵۴ و ۱۵۷، ابن عبد البرّ، الاستيعاب، ج۴، ص۱۸۹۷؛ خطيب البغدادي، تاريخ بغداد، ج۱۱، ص۴۲۸؛ ر.ک: ‌تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۲۶۱ـ۲۶۵.
  179. «أخبرنا أحمد بن سليمان قال: حدّثنا عبيد اللّه قال: أخبرنا بن أبي ليلى، عن الحكم و المنهال، عن عبد الرّحمن ابن أبي ليلى، عن أبيه أنّه قال لعلي و كان يسير معه: إنّ النّاس قد أنكروا منك أنّك تخرج في البرد في الملاءتين و تخرج في الحرّ في الحشو و الثّوب الغليظ! قال: أو لم تكن معنا بخيبر؟ قال: بلى، قال: فإنّ رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم بعث أبا بكر و عقد له لواء فرجع، و بعث عمر و عقد له لواء فرجع بالناس، فقال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم: لأعطينّ الرّاية رجلا يحبّ اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله ليس بفرّار، فأرسل إلي و أنا أرمد، قلت: إنّي أرمد! فتفل في عيني و قال: اللّهمّ اكفه أذى الحرّ و البرد، فما وجدت حرّا بعد ذلك و لا بردا». (نسائي، السّنن الکبري، ج۵ ص۱۰۹)
  180. ابن ابي‌شيبة، المصنّف، ج۸، ص۵۲۱ و ۵۲۲؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۷، ص۳۵؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۹۶ و ۹۷؛ ابن عبد البر، الدرر، ص۱۹۸؛ ابن حبّان، الثقات، ج۲، ص۱۳. نکته: ابن حبان در کتاب الثقات اسم ابوبکر و عمر را حذف کرده و چنين گفته: «پيامبر ابتدا مردي را فرستاد و او شکست خورد و فرار کرد و بعد از او مرد ديگري را فرستاد، او هم شکست خورد و فرار کرد، سپس فرمود: فردا پرچم را به دست کسي خواهم داد که ...» ابن عساکر در کتاب تاريخ مدينة دمشق ج۴۲ از ص۸۱ تا ۹۸ احاديث بسياري که از طريق اهل سنّت در مورد فتح خيبر توسّط امير المؤمنين(ع) و فرار ابوبکر و عمر وارد شده را با اسانيد مختلف نقل کرده است، مي<sym>‌</sym>توانيد به آن رجوع کنيد.
  181. مصادر حديثي اهل سنّت اين حديث را با الفاظ مختلف و مضموني واحد، نقل کرده‌اند که به آن اشاره مي<sym>‌</sym>کنيم: صحيح البخاري، ج۴، ص۵، ۱۲، ۲۰ و ۲۰۷ و ج۵، ص۷۶؛ صحيح مسلم، ج۵، ص۱۹۵ و ج۷، ص۱۲۰ و ۱۲۲؛ أحمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۹۹ و ۱۸۵ و ج۴، ص۵۲، سنن ابن ماجة، ج۱، ص۴۳ و ۴۴؛ سنن الترمذي ج۵، ص۳۰۲؛ نسائي، فضائل الصّحابة، ص۱۶؛ بيهقي، السنن الکبري، ج۶، ص۳۶۲ و ج۹، ص۱۰۷ و ۱۳۱؛ ابن ابي‌شيبة الکوفي، المصنّف، ج۸، ص۵۲۰ و ۵۲۲؛ مسند سعد بن ابي‌وقّاص، ص۵۱؛ ابن ابي‌عاصم، السّنّة، ص۵۹۴ و ۵۹۵؛ نسائي، السنن الکبري، ج۵، ص۴۶ و ۱۰۸ ـ ۱۱۲، ۱۴۴ و ۱۴۵؛ نسائي، خصائص أمير المؤمنين(ع)، ص۴۸ ـ ۵۲، ۵۷، ۵۸، ۶۰، ۶۱، ۸۲ و ۱۱۶؛ أبي‌يعلي، مسند، ج۱، ص۲۹۱ و ج۱۳، ص۵۲۲ و ۵۳۱؛ المحاملي، أمالي، ص۳۲۴؛ ابن حبّان، صحيح، ج۱۵، ص۳۷۷، ۳۷۸ و ۳۸۲؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج۶، ص۵۹؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۶، ص۱۵۲، ۱۶۷، ۱۸۷، ۱۹۸ و ج۷، ص۱۳، ۱۷، ۳۱، ۳۵، ۳۶ و ۷۷ و ج۱۸، ص۲۳۷ و ۲۳۸؛ طبراني، مسند الشّاميين، ج۳، ص۳۴۷ و ۳۴۸؛ بيهقي، شعب الإيمان، ج۱، ص۸۸، ابن سعد، الطبقات الکبري، ج۲، ص۱۱۱؛ ابن سعد، غزوات الرّسول و سراياه، ص۱۱۱؛ بخاري، التاريخ الکبير، ج۲، ص۱۱۵؛ ابن حبّان، الثقات، ج۲، ص۱۱، ۱۳ و ۲۶۷؛ ابن عبدالبرّ، الإستيعاب، ج۲، ص۷۸۶ و ۷۸۷؛ حاکم حسکاني، شواهد التّنزيل، ج۲، ص۳۶؛ عبد الله بن عدي الجرجاني، الکامل، ج۵، ص۵۲؛ خطيب البغدادي، تاريخ بغداد، ج۸، ص۵؛ ابن اثير، أسد الغابة، ج۴، ص۲۶ و ۲۸.
  182. انفال: ۱۵ و ۱۶.
  183. آل عمران: ۶۱.
  184. نزول آيه مباهله در مورد أميرالمؤمنين(ع) از منابع اهل سنّت در مقدّمه کتاب ذکر شد.
  185. در مقدّمه کتاب مصادر و منابع حديث منزلت از منابع اهل سنّت ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  186. قال رسول الله(ص): أنا مدينة العلم وعلي بابها فمن أراد المدينة فليأت الباب، هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه. (حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۳، ص۱۲۶ و ۱۲۷). حاکم نيشابوري در اين باره چهار حديث به اسانيد مختلف نقل کرده است.
  187. طبراني، المعجم الکبير، ج۱۱، ص۵۵؛ خيثمة بن سليمان الأطرابلسي، حديث خيثمة، ص۲۰۰؛ ابن اثير، أسد الغابة، ج۴، ص۲۲؛ خطيب البغدادي، تاريخ بغداد، ج۳، ص۱۸۱ و ج۵، ص۱۱۰ و ج۷، ص۱۸۲ و ج۱۱، ص۴۹ و ۵۰؛ الجرجاني، الکامل، ج۱، ص۱۹۰ و ۱۹۲ و ج۲، ص۳۴۱ و ج۳، ص۴۱۲ و ج۵ ص۶۷؛ حاکم حسکاني، شواهد التّنزيل، ج۱، ص۱۰۴ و ۴۳۲؛ السهمي، تاريخ جرجان، ص۶۵؛ ر.ک: ابن‌عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۳۷۸ـ۳۸۵.
  188. ... فقال عمر: كلّ أحد أفقه من عمر مرّتين أو ثلاثا، ثم رجع إلي المنبر فقال للنّاس: إنّي كنت نهيتكم أن تغالوا في صدق النساء، ألا فليفعل رجل في ماله ما بدا له. (سعيد بن منصور، سنن، ج۱، ص۱۶۷؛ بيهقي، السنن الکبري، ج۷، ص۲۳۳)
  189. ... فقال عمر: كلّ النّاس أعلم من عمر. (ابن ابي‌شيبه کوفي، المصنّف، ج۷، ص۸۱)
  190. «... واللّه لقد عملت الأئمة قبلي بأمور عظيمة خالفت فيها رسول اللّه(ص) متعمّدين، لو حملت النّاس علي تركها وتحويلها عن موضعها إلي ما كانت تجري عليه علي عهد رسول اللّه(ص) لتفرّق عنّي جندي، حتّي لا يبقي في عسكري غيري وقليل من شيعتي ... (کتاب سليم بن قيس، ج۲، ص۷۲۰ ـ ۷۲۲؛ ر.ک: الکافي، کليني، ج۸، ص۵۸ تا ۶۳)
  191. .… قال الحكم: قال علي: لولا أنّ عمر نهى عن المتعة ما زنى إلّا شقي<sym>ّ</sym>. (الطّبري، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج۵، ص۱۹).
  192. صنعاني، المصنّف، ج۷، ص۵۰۰؛ ثعلبي، تفسير الثعلبي، ج۳، ص۲۸۶.
  193. ... سمعت أبا جعفر(ع) يقول: كان علي(ع) يقول:‏ لو لا ما سبقني‏ به بني الخطّاب ما زني إلا شقيّ. (کليني(رض)، الکافي، ج۵، ص۴۴۸).
  194. شيخ طوسي، تهذيب الأحکام، ج۷، ص۲۵۰؛ شيخ طوسي، الإستبصار، ج۳، ص۱۴۱؛ عيّاشي، تفسير العيّاشي، ج۱، ص۲۳۳؛ أشعري قمي، النّوادر، ص۸۲؛ الأصول السّتة عشر، ص۱۵۱ و ۱۶۶.
  195. ... متعتان كانتا علي عهد رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم أنا أنهي عنهما وأعاقب عليهما: متعة النّساء ومتعة الحج (سعيد بن منصور، سنن، ج۱، ص۲۱۹)، الأزدي، شرح معاني الآثار، ج۲، ص۱۴۶؛ ابن حيّان، أخبار القضاة، ج۲، ص۱۲۴؛ ابن حزم، المحلّي، ج۷، ص۱۰۷؛ ابن عبدالبرّ، التمهيد، ج۱۰، ص۱۱۲ و ۱۱۳ و ج۲۳، ص۳۶۴ و ۳۶۵.
  196. ... متعتان كانتا علي عهد النّبي صلّي اللّه عليه و سلّم، فنهانا عنهما عمر فانتهينا (أحمد بن حنبل، مسند، ج۳، ص۳۲۵).
  197. ... قال: أمر رسول اللّه(ص) علي بن أبي‌طالب بقتال النّاكثين و القاسطين و المارقين. (حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۳، ص۱۳۹)
  198. ابن ابي‌عاصم، السّنّة، ص۴۲۵؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج۸، ص۲۱۳ و ج۹، ص۱۶۵؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۱۰، ص۹۱ و ۹۲؛ الجرجاني، الکامل، ج۲، ص۲۱۹؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۲، ص۱۳۷ و ۱۳۸؛ الخطيب البغدادي، تاريخ بغداد، ج۸، ص۳۳۶ و ج۱۳، ص۱۸۸ و ۱۸۹؛ ابن اثير، أسد الغابة، ج۴، ص۳۲ و ۳۳؛ العقيلي الحلبي، بغية الطّلب في تاريخ حلب، ج۱، ص۲۹۲؛ خوارزمي، مناقب خوارزمي، ص۱۹۰؛ ابن مردويه اصفهاني، مناقب علي بن ابي‌طالب'(ع)، ص۱۶۰؛ ر.ک: ابن‌عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۴۶۸ـ۴۷۳؛ ابن کثير، البداية والنهاية، ج۷، ص۳۳۸ـ۳۴۰.
  199. ... سمعت علي بن أبي<sym>‌</sym>طالب(ع) يقول: أمرت بقتال النّاكثين و القاسطين و المارقين‏». شيخ صدوق، الخصال، ج۱، ص۱۴۵؛ ر.ک: شيخ صدوق، الخصال، ج۲، ص۵۵۸؛ شيخ صدوق، امالي، ص۳۸۱؛ شيخ الصدوق، عيون أخبار الرضا'(ع)، ج۲، ص۶۱؛ شيخ صدوق<sym>;</sym>، معاني الأخبار، ص۲۰۴؛ شيخ صدوق<sym>;</sym>، علل الشرايع، ج۱، ص۶۶ و ۲۲۲؛ کتاب سليم بن قيس هلالي، ج۲، ص۸۹۰ و ۹۰۱؛ طبري آملي، المسترشد في إمامة علي بن ابي‌طالب، ص۲۶۹؛ مسعودي، إثبات الوصيّة، ص۱۴۹؛ خزاز قمي، کفاية الأثر، ص۱۱۷؛ قاضي نعمان مغربي، دعائم الإسلام، ج۱، ص۳۸۸؛ قاضي نعمان مغربي، شرح الأخبار في فضائل الأئمّة الأطهار، ج۱، ص۲۰۷، ۳۳۸، ۳۳۹، ۴۰۰ و ۴۰۴؛ ابن عقده کوفي، فضائل أمير المؤمنين'(ع)، ص۸۴ و ۱۶۸؛ شيخ مفيد، الجمل و النصرة، ص۸۰؛ شيخ طوسي، امالي، ص۳۶۶، ۴۲۵، ۴۲۶ و ۵۴۷؛ طبري، بشارة المصطفي لشيعة المرتضي، ج۲، ص۵۹؛ طبرسي، الإحتجاج، ج۱، ص۱۲۵.
  200. به پاسخ پرسش ۸ رجوع کنيد.
  201. منابع اين حديث از کتب اهل سنّت در پاسخ مقدّمه کتاب ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  202. ... قال: ذكر مولد موسى بن عمران بن قاهث بن لاوي بن يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم ...». (حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۲، ص۵۷۴؛ ر.ک: ابن حجر، فتح الباري، ج۶، ص۳۰۲؛ سبکي، فتاوي السبکي، ج۱، ص۷۲).
  203. «... و كان بلال مؤذن رسول اللّه(ص) يؤذّن بالصّلاة في كل وقت صلاة، فإن قدر علي الخروج تحامل و خرج و صلّي بالنّاس و إن هو لم يقدر علي الخروج أمر علي بن أبي‌طالب فصلّي بالنّاس ...». (ديلمي، إرشاد القلوب، ج۲، ص۳۳۹).
  204. «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى الا أنّه لا نبيّ بعدي». مصادر و منابع حديث منزلت از کتب اهل سنّت در مقدّمه کتاب ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  205. «حدث إبراهيم عن أبي حمزة عن مأمون الرّقي قال:‏ كنت عند سيدي الصّادق(ع) إذ دخل سهل‏ بن‏ حسن‏ الخراساني‏ فسلّم عليه ثم جلس، فقال له يا ابن رسول اللّه لكم الرّأفة و الرّحمة و أنتم أهل بيت الإمامة ما الذي يمنعك أن يكون لك حق تقعد عنه و أنت تجد من شيعتك مائة ألف يضربون بين يديك بالسّيف؟ فقال له(ع): اجلس يا خراساني رعي اللّه حقّك، ثمّ قال: يا حنفية اسجري التّنور فسجرته حتي صار كالجمرة و ابيض علوه، ثمّ قال: يا خراساني قم فاجلس في التّنور، فقال الخراساني: يا سيّدي يا ابن رسول اللّه لا تعذّبني بالنّار! أقلني أقالك اللّه، قال: قد أقلتك، فبينما نحن كذلك إذ أقبل هارون المكّي و نعله في سبّابته، فقال: السّلام عليك يا ابن رسول اللّه، فقال له الصّادق(ع): ألق النّعل من يدك و اجلس في التّنور، قال: فألقي النّعل من سبّابته ثمّ جلس في التّنور! و أقبل الإمام يحدّث الخراساني حديث خراسان حتّي كأنّه شاهد لها، ثمّ قال: قم يا خراساني و انظر ما في التّنور؟ قال: فقمت إليه فرأيته متربّعا فخرج إلينا و سلّم علينا، فقال له الإمام: كم تجد بخراسان مثل هذا؟ فقلت و اللّه و لا واحدا، فقال(ع): لا و اللّه و لا واحدا أما إنّا لا نخرج في زمان لا نجد فيه خمسة معاضدين لنا نحن أعلم بالوقت‏». (ابن شهر آشوب مازندراني، مناقب آل ابي‌طالب(ع)، ج۴، ص۲۳۷)
  206. قصص: ۲۰ و ۲۱.
  207. ... عن عمّار السّاباطي قال: سألت أبا عبد الله(ع) عن الإمام أيعلم الغيب قال: لا و لكن إذا أراد أن يعلم الشّي‏ء علّمه اللّه ذلك (محمّد بن الحسن الصّفار، بصائر الدّرجات، ص۳۱۵).
  208. قال: إنّ اسم‏ اللّه‏ الأعظم‏ علي ثلاثة و سبعين حرفا و إنّما كان عند آصف منها حرف واحد فتكلّم به فخسف بالأرض ما بينه و بين سرير بلقيس... (بصائر الدّرجات، ص۲۰۸).
  209. نحل:۱۰۶.
  210. آل عمران: ۱۲۸.
  211. قال: قال لي أبوعبدالله(ع): اقرأ منّي علي والدك السّلام و قل له: إنّي إنّما أعيبك دفاعا منّي عنك، فإنّ النّاس و العدوَّ يسارعون إلي كلِّ من قرّبناه (شيخ طوسي، اختيار معرفة الرجال، ص۱۳۸).
  212. طه: ۱۳۴.
  213. فاطر: ۲۴.
  214. ر.ک: کليني، فروع الکافي، ج۷، ص۱۲۷.
  215. طوسي، تهذيب الاحکام، ج۹، ص۲۵۴.
  216. کليني، اصول الکافي، ج۱، ص۴۷۶.
  217. نهج البلاغة، ج۱، ص۲۱۱.
  218. ... عن زرارة، عن أبي‌جعفر(ع): «أنّ المرأة لا ترث ممّا ترک زوجها من القري و الدّور و السّلاح و الدّوابّ شيئا...». (الکافي، ج۷، ص۱۲۷).
  219. إسراء: ۲۶.
  220. ... عن أبي‌سعيد قال: لمّا نزلت هذه الآية (وَآتِ ذَا القُربَى حَقَّهُ) دعا النّبي صلّي اللّه عليه وسلّم فاطمة وأعطاها فدك. (أبي‌يعلي الموصلي، مسند، ج۲، ص۳۳۴)
  221. جرجاني، الکامل، ج۵، ص۱۹۰؛ ابن مردويه اصفهاني، مناقب علي بن ابي‌طالب، ص۱۹۶؛ ر.ک:‌ حاکم حسکاني، شواهد التنزيل، ج۱، ص۴۳۸ ـ ۴۴۲.
  222. إسراء: ۲۶
  223. ... يا جبرئيل قد عرفت المسكين، فمن ذوي القربي؟ قال: هم أقاربك، فدعا حسنا و حسينا و فاطمة، فقال: إنّ ربّي أمرني أن أعطيكم مما أفاء عليّ، قال أعطيتكم فدك‏». (عياشي، تفسير العياشي، ج۲، ص۲۸۷).
  224. القمي، تفسير القمي، ج۲، ص۱۵۵ ـ ۱۵۹؛ تفسير فرات الکوفي، ص۲۳۹، ۲۴۰، ۳۲۲ و ۳۲۳؛ قاضي نعمان مغربي، دعائم الإسلام، ج۱، ص۳۸۵؛ اربلي، کشف الغمّة في معرفة الأئمّة، ج۱، ص۴۷۶؛ تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص۴۲۸.
  225. قمي، تفسير القمي، ج۲، ص۱۵۵ ـ ۱۵۹؛ طبري شيعي، دلائل الإمامة، ص۱۲۳.
  226. به پاسخ پرسش ۱۳ رجوع کنيد.
  227. به پاسخ پرسش ۱۸ رجوع کنيد.
  228. پيش‌تر در پاسخ پرسش دوّم اين مطالب را با ذکر منبع بيان کرديم و حکمت اين دستور رسول خدا<sym>۶</sym> را ذکر نموديم.
  229. ... أنّ القوم حين اجتمعوا للشورى فقالوا فيها، و ناجى عبدالرحمن رجلا منهم على حدة، ثم قال لعلي(ع): عليك عهد الله و ميثاقه... (شيخ طوسي<sym>;</sym>، امالي، ص۷۰۹؛ و به مضمون آن: امالي شيخ طوسي<sym>;</sym>، ص۵۵۶؛ ابوالصّلاح حلبي، تقريب المعارف، ص۳۵۰ و ۳۵۱؛ طبري آملي، المسترشد في إمامة علي بن أبي‌طالب، ص۳۶۵)
  230. آن چهار نفر چنان‌كه گذشت علي و فاطمه و حسن و حسين هستند.
  231. براي مشاهده معجزات ائمه(ع) بر اثبات امامتشان و تصريح رسول خدا(ص) به اسامي ائمه(ع) به کتاب إثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات تأليف شيخ حرّ عاملي(رض) رجوع کنيد.
  232. الأربلي، کشف الغمة، ج، ص<sym>۳۷۴</sym>.
  233. ابن اثير، البداية والنهاية، ج۷، ص۵۷.
  234. .…قال أبوحاتم: متروك الحديث يشبه حديثه حديث الواقدي. و قال أبوداود: ليس بشئ. و قال النّسائي و الدّارقطني: ضعيف... (مزي، تهذيب الکمال، ج۱۲، ص۳۲۴ ـ ۳۲۷).
  235. ابن حجر، تهذيب التّهذيب، ج۴، ص۲۵۹ و ۲۶۰.
  236. کليني(رض)، الکافي، ج۳، ص۳۳۰ چنين نقل کرده است: ...قال أبوعبدالله(ع): «لا تسجد إلّا علي الأرض أو ما أنبتت الأرض إلّا القطن و الكتان‏».
  237. بقره: ۱۸۳.
  238. المسعودي، اثبات الوصية، ص ۱۹۶.
  239. ... قال: كانت تدخل علي أبي‌محمد(ع) فتدعو له أن يرزقه اللّه ولدا، و إنّها قالت: دخلت عليه فقلت له كما كنت أقول، و دعوت له كما كنت أدعو (الخصيبي، الهداية الکبري، ص۳۵۵؛ ر.ک:، مسعودي، اثبات الوصية، ص۲۵۷ و ۲۵۸).
  240. مسلّماً «عليّ بن الحسين مسعودي» صاحب کتاب مروج الذّهب مؤلّف کتاب إثبات الوصيّة نيست؛ چون هر کس با مطالعه کتاب مروج الذّهب که تأليف مسعودي است مي‌فهمد که مؤلّف اين کتاب سنّي متعصّبي است؛ چرا که دقيقاً مباني اهل سنّت و اعتقادات آنها را در اين کتاب ذکر کرده ولي با مطالعه کتاب إثبات الوصيّة به يقين خواهيد فهميد که مؤلّف آن شيعه است؛ چرا که امامت جميع ائمّه(ع)و مقامات آنان را در اين کتاب ذکر کرده است. براي تحقيق بيشتر در اين زمينه به کتاب «إثبات الوصيّة و مسعودي صاحب کتاب مروج الذّهب» تأليف: «سيد محمّد جواد شبيري زنجاني» مراجعه کنيد.
  241. نجاشي، رجال النّجاشي، ص۶۷.
  242. ... قال: قصدت حكيمة بنت محمّد(ع) بعد مضيّ أبي محمّد(ع) أسألها عن الحجّة و ما قد اختلف فيه النّاس من الحيرة الّتي هم فيها ... (شّيخ الصّدوق(رض)، کمال الدّين و تمام النّعمة، ج۲، ص۴۲۶ و ۴۲۷.
  243. فقال: خلقنا واحد و علمنا واحد و فضلنا واحد و كلّنا واحد عند اللّه عزّ و جلّ، فقلت: أخبرني بعدّتكم؟ فقال: نحن اثنا عشر هكذا حول عرش ربّنا جلّ و عزّ في مبتدأ خلقنا، أوّلنا محمّد و أوسطنا محمّد و آخرنا محمّد». نعماني، الغيبة، ص۸۵ و ۸۶.
  244. جزائري، الانوار النعمانية، ج۲، ص۵۳.
  245. همان، ص۵۵.
  246. نوعي کفش.
  247. حر عاملي، وسائل الشيعة، ج۳، ص۲۷۸؛ ر.ک: کليني، فروع الکافي، ج۶، ص۴۴۹.
  248. الکافي، ج۲، ص۲۰۵؛ اما در اين روايت عمامه قبل از عبا ذکر شده است.
  249. وسائل الشيعة، ج۳، ص۲۸۱؛ ابواب لباس المصلي؛ صدوق در من لا يحضره الفقيه، ج۲، ص۲۳۲، آن را روايت کرده است، و مي‌گويد: از امام صادق در مورد نماز خواندن با کلاه سياه پرسيدند، گفت: در آن نماز نخوان زيرا لباس سياه لباس اهل جهنم است.
  250. صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج۱، ص۲۵۱؛ صاحب الوسائل آن را از او در، ج۳، ص۲۷۸ ابواب لباس المصلي نقل کرده است. و روايت دوّم در وسائل الشيعة، ج۳، ص۲۷۹؛ من لا يحضره الفقيه، ج۲، ص۲۵۲؛ الکافي، ج۲، ص۲۰۵ روايت شده است.
  251. شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج۲، ص۲۵۲.
  252. همان، ج۱، ص۲۵۲؛ ر.ک: حر عاملي، وسائل الشيعة، ج۴، ص۳۸۴؛ مجلسي، بحار الانوار، ج۲، ص۲۹۱، ج۲۸، ص۴۸.
  253. عيون الاخبار، ج۱، ص۲۶.
  254. به پاسخ پرسش يازدهم رجوع کنيد.
  255. در پاسخ مقدّمه کتاب اين حديث را بررسي نموديم و بيان کرديم که به سه صورت روايت شده است، به آن رجوع کنيد.
  256. مريم:۳۰.
  257. مريم: ۱۲.
  258. ر.ک: کليني، الکافي، ج۱، ص۲۳۹.
  259. ر.ک: مجلسي، بحار الأنوار، ج۲۵، ص۱۱۷.
  260. همان، ۲۶ج، ص۳۷.
  261. همان، ص۵۶.
  262. مجلسي، بحار الانوار، ج۲۷، ص۶۵.
  263. کليني، اصول الکافي، ج۱، ص۲۴.
  264. مجلسي، بحار الانوار، ج۲۶، ص۴۱.
  265. همان.
  266. همان، ص۴۸.
  267. المائده: ۶۷
  268. ر.ک: کليني، أصول الكافي، ج۱، ص۲۲۷.
  269. منابع و مصادر حديث ثقلين از کتب اهل سنّت در مقدّمه کتاب ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  270. نحل: ۸۹.
  271. أحزاب: ۱۳.
  272. توبه: ۹۷.
  273. (يا أيَّهُا الرَّسُولُ بَلِّغ مَا أنزِلَ إلَيکَ مِن رَبِّکَ)، مائده:۶۷.
  274. در پاسخ پرسش ۹ مصادر و منابع اين مطلب را از کتب اهل سنّت ذکر کرديم، به آن رجوع کنيد.
  275. بقره: ۲۸۴.
  276. در پاسخ پرسش ۱۱ روايات آن را ذکر کرديم، به آن رجوع کنيد.
  277. ج۱، ص۴۵.
  278. ص ۵۱ چاپ لکهنو، هند.
  279. ص ۱۶۴ چاپ اول ۱۳۹۶ هـ . ق.
  280. ر.ک: القفاري، أصول مذهب الشيعة الإمامية الإثني عشرية، ج۱، ص۴۱۸.
  281. نساء: ۸۲.
  282. ... عن يونس بن عبدالرّحمن: أنّ بعض أصحابنا سأله و أنا حاضر، فقال له: يا أبا محمّد ما أشدّك في الحديث و أكثر إنكارك لما يرويه أصحابنا! ... (رجال الکشي، ص۲۲۴ و ۲۲۵).
  283. ... أن رجلا قال لأمير المؤمنين(ع) إنّي أحبك، فقال له: أعد للفقر جلبابا، فقال: ليس هكذا قال، إنّما قال له: أعددت لفاقتك جلبابا يعني يوم القيامة» (شيخ الصدوق(رض)، معاني الأخبار، ص۱۸۲).
  284. ... سألت أبا جعفر(ع) عن رجل قطع يدين لرجلين اليمينين؟ قال: فقال: يا حبيب‏ تقطع‏ يمينه‏ للرّجل الذي قطع يمينه أوّلا، و تقطع يساره للرّجل الذي قطع‏ يمينه آخرا ... (کليني(رض)، الکافي، ج۷، ص۳۱۹ و ۳۲۰؛ شيخ الصدوق(رض)، من لا يحضره الفقيه، ج۴، ص۱۳۲).
  285. ... إني إنما أعيبك دفاعا منّي عنك، فإن النّاس و العدو يسارعون إلي كل من قرّبناه و حمدنا مكانه لإدخال الأذى في من نحبّه و نقرّبه‏ ... (طوسي، اختيار معرفة الرّجال معروف به رجال الکشّي، ص۱۳۸).
  286. ... قلت لعائشة: أيّ النّاس كان أحبّ إلي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم؟ قالت: عائشة! قلت: فمن الرّجال؟ قالت أبوها. (ابن حنبل، مسند أحمد بن حنبل، ج۶، ص۲۴۱)
  287. ... قال: دخلت مع عمّتي علي عائشة، فَسُئِلَت: أيّ الناس كان أحبّ إلي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم؟ قالت: فاطمة، فقيل: من الرجال؟ قالت: زوجها... (ترمذي، سنن الترمذي، ج۵، ص۳۶۲).
  288. نساء: ۵۹.
  289. مقدّمه رجوع کنيد.
  290. به مقدّمه کتاب رجوع کنيد.
  291. جمعه: ۹.
  292. کليني، اصول الکافي، ج۱، ص۴۱۲.
  293. ر.ک: کتاب اصول الکافي، ج۱، ص۴۱۴.
  294. حواله گذشته، ج۱، ص۴۱۷.
  295. شرح اصول الکافي، ج۷، ص۶۶.
  296. حواله گذشته.
  297. حواله گذشته، ج۵، ص۳۰۱.
  298. ر.ک: کتاب اصول الکافي، ج۱، ص۴۲۲.
  299. حواله گذشته، ج۱، ص۴۲۳.
  300. حواله گذشته، ج۱، ص۴۲۴.
  301. حجر: ۹.
  302. اعتقادنا أنّ القرآن الّذي أنزله اللّه تعالي علي نبيّه محمّد(ص) هو ما بين الدفتين، و هو ما في أيدي الناس، ليس بأكثر من ذلك... (شّيخ الصّدوق، اعتقادات الإماميّة، ص۸۴)
  303. ...كأيّن تقرأ سورة الأحزاب؟ أو كأيّن تعدّها؟ قال: قلت له: ثلاثا و سبعين آية، فقال: قطّ لقد رأيتها و إنّها لتعادل سورة البقرة (احمد بن حنبل، مسند، ج۵، ص۱۳۲).
  304. سنن ابن ماجه، ج۲، ص۸۵۳ و ۸۵۴؛ السنن الکبري بيهقي، ج۸، ص۲۱۱ و ۲۱۳؛ السنن الکبري نسائي، ج۴ ص۲۷۰ و ۲۷۳؛ صحيح ابن حبّان، ج۱۰، ص۲۷۳، الطّبقات الکبري ابن سعد، ج۳، ص۳۳۴؛ المستدرک حاکم نيشابوري، ج۲، ص۴۱۵ و ج۴، ص۳۵۹ و ۳۶۰؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج۴، ص۳۳۲؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۲۴، ص۳۵۰ و ج۲۵، ص۱۸۵؛ تاريخ مدينة دمشق ابن عساکر، ج۵۰، ص۳۵ و ۳۶.
  305. معارج: ۱-۲.
  306. عن أبي هريرة قال: أخذ رسول اللّه صلّى الله عليه و سلم بعضد علي بن أبي‌طالب يوم غدير خمّ ثمّ قال: من كنت مولاه فهذا مولاه. فقام إليه أعرابيّ فقال: دعوتنا أن نشهد أن لا إله إلا اللّه، و أنّك رسول اللّه فصدّقناك و ... (حاکم حسکاني، شواهد التّنزيل، ج۲، ص۳۸۴). حاکم حسکاني در ج۲ از ص۳۸۲ تا ۳۸۴ اين واقعه را به پنج سند مختلف نقل کرده است، ثعلبي نيز در تفسير الثعلبي، ج۱۰ ص۳۵ اين حديث را به همين مضمون و با الفاظي مختلف روايت کرده است.
  307. کهف: ۹۹
  308. صف: ۸.
  309. صف: ۸.
  310. تغابن: ۸.
  311. کليني، الکافي، ج۱، ص۱۴۹.
  312. ... أبا عبداللّه(ع) يقول: حديثي حديث أبي، و حديث أبي حديث جدّي، و حديث جدّي حديث الحسين، و حديث الحسين حديث الحسن... و حديث رسول اللّه قول اللّه عزّ و جلّ. ( الکافي، ج۱، ص۵۳)
  313. توبه: ۳۲.
  314. کليني، روضة الکافي، ج۸، ص۲۳۷.
  315. ا?. اربلي، کشف الغمة، ج۲، ص۳۶۰.
  316. مائده: ۴۴.
  317. مائده: ۴۵.
  318. مائده: ۴۷.
  319. عن أبي‌بصير قال: كنت جالسا عند أبي‌عبدالله(ع) إذ دخلت عليه أمّ خالد الّتي كان قطعها يوسف‏ بن‏ عمر تستأذن عليه، فقال أبو عبد الله:(ع) أ يسرّك أن تسمع كلامها؟ فقلت: نعم‌... (کليني، الکافي، ج۸، ص۱۰۱ و ۲۳۷).
  320. ... فلمّا خرجت، قال: إني خشيت أن تذهب فتخبر كثير النّواء فتشهرني بالكوفة، اللّهمّ إنّي إليك من كثير بري‏ء في الدّنيا و الآخرة». اختيار معرفة الرّجال، ص۲۴۱ و ۲۴۲.
  321. «اعتمدت في الغالب النقل من كتب الجمهور ...»، إربلي، کشف الغمّة في معرفة الأئمّة، ج۱، ص۴.
  322. ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۵۴، ص۲۸۳؛ ابن الجوزي المنتظم في تاريخ الأمم و الملوک، ج۷، ص۱۶۱.
  323. ص۸۸، ۱۴۲، ۱۸۸ چاپ بيروت.
  324. ج۲، ص۶۶.
  325. ص۵۸۲.
  326. نساء: ۶۹.
  327. نساء: ۱۳.
  328. نساء: ۵۹.
  329. منابع شأن نزول آيه أولي الأمر و نزول اين آيه در مورد اهل بيت از کتب اهل سنّت در مقدمه کتاب ذکر شد، به آن رجوع کنيد
  330. (مَا يَنطِقُ عَنِ الهَوَى <sym></sym> إن هُوَ إلّا وَحيٌ يُوحَى)، النجم: ۳ و ۴.
  331. (مَا آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوه وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)، حشر: ۷.
  332. منابع جميع اين احاديث از کتب اهل سنّت در مقدّمه کتاب ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  333. به مقدمه رجوع کنيد.
  334. درباره قسم خوردن به جان خود بين علما اختلاف است كه قول صحيح جايز نيست.
  335. ر.ک: کتاب صفوة شروح نهج البلاغة، ص ۵۹۳.
  336. عن علي(ع): «أنّه قنّت‏ في‏ الصّبح،‏ فلعن معاوية و عمرو بن العاص و أبا موسى و أبا الأعور و أصحابهم». ابن عقده کوفي، فضائل أمير المؤمنين'(ع)، ص۹۷؛ شيخ طوسي، امالي، ص۷۲۵.
  337. «... ومنه قول الرّسول(ع) وقد رآه مقبلا علي حمار ومعاوية يقود به ويزيد ابنه يسوق به: لعن اللّه القائد والرّاكب والسّائق». تاريخ الطبري، ج۸، ص۱۸۵.
  338. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغة، ج۴، ص۷۹؛ تاريخ ابي الفداء، ج۲، ص۵۷.
  339. طبراني، المعجم الکبير، ج۱۷، ص۱۷۶.
  340. هيثمي، مجمع الزّوائد، ج۱، ص۱۱۳؛ ج۵، ص۲۴۲.
  341. خداوند چنين فرمودند:(لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في‏ قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَريبا). فتح: ۱۸.
  342. فتح: ۱۸.
  343. فتح: ۱۰.
  344. مجادله: ۲۲.
  345. شوري: ۲۳.
  346. به پاسخ پرسش ۱۸ رجوع کنيد.
  347. به پاسخ پرسش ۱۴ رجوع کنيد.
  348. «حدّثنا أبو الوليد، حدّثنا ابن عيينة عن عمر و ابن دينار، عن ابن أبي مليكة، عن المسور بن مخرمة، أنّ رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم قال: فاطمة بضعة منّى فمن أغضبها أغضبني». صحيح البخاري، ج۴، ص۲۱۰ و ۲۱۹.
  349. صحيح مسلم، ج۷، ص۱۴۱؛ بيهقي، السّنن الکبري، ج۱۰، ص۲۰۱ و ۲۰۲؛ ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۸، ص۲۶۲، نسائي، السّنن الکبري، ج۵، ص۹۷؛ نسائي، فضائل الصّحابة، ص۷۸، ابن ابي‌شيبة کوفي، المصنّف، ج۷، ص۵۲۶؛ نسائي، خصائص أمير المؤمنين'(ع)، ص۱۲۱ و ۱۲۲؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۲۲، ص۴۰۴؛ حاکم نيشابوري، مستدرک الصحيحين، ج۳، ص۱۵۸؛ ضحاک، الآحاد و المثاني، ج۵، ص۳۶۱ و ۳۶۲؛ الحافظ الأصبهاني، أمالي، ص۴۷، ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۳، ص۱۵۶.
  350. احزاب: ۵۷.
  351. أنفال: ۶۰.
  352. ... وجاء القوم وهم ألف فارس مع الحرّ بن يزيد التّميمي اليربوعي، حتّى وقف هو وخيله مقابل الحسين في حرّ الظّهيرة والحسين وأصحابه معتمّون متقلّدو أسيافهم...». (محمّد بن الجرير الطّبري، تاريخ الطّبري، ج۴، ص۳۰۲).
  353. مائده: ۳.
  354. بينه: ۷.
  355. ... عن جابر بن عبدالله الأنصاري قال: كنّا جلوسا عند رسول اللّه(ص) إذ أقبل علي بن أبي‌طالب، فلمّا نظر إليه النّبي قال: قد أتاكم أخي، ثمّ التفت إلي الكعبة فقال... (حاکم حسکاني، شواهد التّنزيل لقواعد التفضيل، ج۲، ص۴۶۷؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۳۷۱؛ مناقب خوارزمي، ص۱۱۱).
  356. ر.ک: تفسير القمي، ج۲، ص۳۷۷؛ البحراني، البرهان، ج۴، ص۳۵۸.
  357. قمي، تفسير القمي، ج۲، ص۹۹ و ۳۱۸ و ۳۱۹؛ علم الهدي، امالي، ج۱، ص۷۷؛ طبري، دلائل الإمامة، ص۳۸۵ ـ ۳۸۸؛ نوادر المعجزات في مناقب الأئمّة الهداة، ص۳۵۰ ـ ۳۵۳.
  358. ...عن أبي‌بصير قال:‏ قلت لأبي عبد الله(ع): لأيّ علّة أعطي اللّه عزّ و جلّ أنبياءه و رسله و أعطاكم المعجزة؟ فقال... . شيخ صدوق، علل الشّرايع، ج۱، ص۱۲۲.
  359. «ثنا عبدان، ثنا عبد الرّحمن بن عبيد اللّه، ثنا يوسف بن محمّد، عن أبيه، عن جابر، قال رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم: ما أوذي أحد ما أوذيت». جرجاني، الکامل، ج۷، ص۱۵۵.
  360. مزي، تهذيب الکمال، ج۵، ص۷۷.
  361. منابع و مصادر اين مطلب از کتب شيعه و سني در پاسخ پرسش ۱۳ ذکر شد.
  362. مصادر اين حديث از کتب اهل سنّت در پاسخ مقدمّه کتاب ذکر شد.
  363. آل عمران: ۳۳ و ۳۴.
  364. شعرا: ۲۲۷.
  365. «و بلغ عثمان أن أبا ذر يقعد في مسجد رسول اللّه ويجتمع إليه الناس فيحدث بما فيه الطّعن عليه وأنّه وقف بباب المسجد فقال: أيّها النّاس من عرفني فقد عرفني، ومن لم يعرفني فأنا أبوذر الغفاري، أنا جندب بن جنادة الرّبذي (تاريخ يعقوبي، ج۲، ص۱۷۱ ـ ۱۷۳).
  366. أنبياء: ۷۳.
  367. .. منابع اين حديث از کتب اهل سنّت در مقدّمه کتاب ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  368. ... لا نورث ما تركنا صدقة، فغضبت فاطمة بنت رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم فهجرت أبا بكر فلم تزل مهاجرته حتي توفّيت ...». بخاري، صحيح بخاري، ج۴، ص۴۲.
  369. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج۵، ص۱۵۲؛ احمد بن حنبل، مسند، ج۶، ص۲۶۲؛ ترمذي، سنن الترمذي، ج۳، ص۸۲؛ بيهقي، السنن الکبري، ج۶، ص۳۰۰؛ ج۷، ص۵۹ و ۶۵؛ نسائي، السنن الکبري، ج۴، ص۶۵؛ ابن خزيمة، صحيح، ج۴، ص۱۲۰؛ ابن حبّان، صحيح ابن حبّان، ج۱۱، ص۱۵۲ و ۱۵۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبري، ج۲، ص۳۱۴؛ ابن حبّان، الثقات، ج۲، ص۱۶۴.
  370. احزاب: ۵۰.
  371. «قال: أخبرنا محمّد بن عمر قال: أخبرنا أبو بكر بن عبدالله بن أبي سيرة، عن عمر بن عبدالله بن عروة، أنه سمع عروة والقاسم بن محمّد يقولان: أوصي أبو بكر عائشة أن يدفن إلي جانب رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم فلما توفي حفر له وجعل رأسه عند كتفي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم وألصق اللّحد بقبر رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم فقبر هناك». ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۳، ص۲۰۹.
  372. بلاذري، أنساب الأشراف، ج۱۰، ص۹۵ و ۹۶؛ طبري، تاريخ الطّبري، ج۲، ص۶۱۴؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۳۰، ص۴۴۶.
  373. «عبد الرزاق، عن ابن جريج قال: أخبرني إسماعيل بن محمّد بن سعد، عن عبيد بن السّباق: أنّ عمر دفن أبا بكر بعد العشاء الآخرة بعدما صلّاها». صنعاني، المصنّف، ج۳، ص۵۲۱.
  374. ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۳، ص۲۰۸.
  375. به پاسخ پرسش ۱۸ رجوع کنيد.
  376. شأن نزول تمامي اين آيات در مورد اميرالمؤمنين(ع) و اهل بيت(ع)از کتب اهل سنّت در مقدمه کتاب ذکر شد.
  377. زمر: ۳۰.
  378. آل عمران: ۱۴۴.
  379. ... عن عائشةزوج النّبي صلّ اللّه عليه و سلّم: أنّ رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم مات وأبو بكر بالسنح ـ قال إسماعيل: يعنى بالعالية ـ فقام عمر يقول: واللّه ما مات رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم... (بخاري، صحيح البخاري، ج۴، ص۱۹۳ و ۱۹۴ و ج۸، ص۲۷ و ۲۸.
  380. أحمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۵۵ و ۵۶؛ صنعاني، المصنّف، ج۵، ص۴۴۴؛ ابن ابي‌شيبة کوفي، المصنّف، ج۸، ص۵۷۱ و ۵۷۲؛ بيهقي، السنن الکبري، ج۸، ص۱۴۲ و ۱۴۳.
  381. به پاسخ پرسش ۱۳ رجوع کنيد.
  382. عن ابن عباس قال: كنت أقرئ رجالا من المهاجرين منهم عبد الرّحمن بن عوف، فبينما أنا في منزله بمني وهو عند عمر بن الخطاب في آخر حجّة حجّها إذ رجع إليّ عبد الرّحمن فقال: ... (صحيح البخاري، ج۸، ص۲۵ ـ ۲۸).
  383. أحمد بن حنبل، مسند، ج۲، ص۵۵؛ صنعاني، المصنّف، ج۵، ص۴۳۹ ـ ۴۴۵؛ ابن حبّان، صحيح، ج۲، ص۱۴۵ـ ۱۵۱ و۱۵۲ ـ ۱۵۷؛ ابن حبّان، الثقات، ج۲، ص۱۵۲ ـ ۱۵۶؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۳۰، ص۲۸۰ ـ ۲۸۳؛ تاريخ الطبري، ج۲، ص۴۴۵ ـ ۴۴۷.
  384. به پاسخ پرسش ۱۸ رجوع کنيد.
  385. به پاسخ پرسش ۱۴ رجوع کنيد.
  386. به پاسخ پرسش ۶ مراجعه کنيد.
  387. جمعه: ۱۱.
  388. به پاسخ پرسش ۱۳ رجوع کنيد.
  389. آل عمران: ۱۳۹.
  390. محمّد: ۳۵.
  391. عن ابن عباس قال: كنت ألعب مع الصّبيان، فجاء رسول اللّه صلّي اللّه عليه و سلّم فتواريت خلف باب، قال: فجاء فحطأني حطأة و قال: اذهب و ادع لي معاوية. (مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج۸، ص۲۷).
  392. أبي‌داود الطّيالسي، مسند، ص۳۵۹؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۱۷، ص۱۷۶؛ طبري، تاريخ الطّبري، ج۸، ص۱۸۶؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۱، ص۵۳۲ و ج۵، ص۱۲۶.
  393. «و اللّه ما أترک الطّعام شبعا و إنّما أترکه إعياءا». تاريخ ابي‌الفداء، ج۲، ص۵۷؛ ابن ابي‌الحديد معتزلي سنّي، شرح نهج البلاغة، ج۱۵، ص۱۷۶.
  394. احزاب: ۵۷.
  395. در مقدمه کتاب منابع حديث غدير از کتب اهل سنّت ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  396. «قال أبو مخنف: حدّثني عبد الرّحمن بن جندب الأزدي، عن أبيه: أنّ عليّا قال: عباد اللّه امضوا علي حقّكم وصدقكم قتال عدوّكم، فإنّ معاوية وعمرو بن العاص وابن أبي معيط وحبيب بن مسلمة وابن أبي سرح والضّحاك ابن قيس ليسوا بأصحاب دين ولا قرآن، أنا أعرف بهم منكم (طبري، تاريخ الطّبري، ج۴، ص۳۴ و ۳۵؛ نصر بن مزاحم، وقعة صفّين، ص۴۸۹ و ۴۹۰؛ تاريخ أبي الفداء، ج۱، ص۱۷۶؛ ابن کثير، البداية و النّهاية، ج۷، ص۳۰۲ و ۳۰۳؛ ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ج۲؛ الجزء الثّاني، ص۱۷۴ و ۱۷۵.
  397. أعراف: ۱۵۰.
  398. به پاسخ پرسش ۸ رجوع کنيد.
  399. به پاسخ پرسش ۸ رجوع کنيد.
  400. أنفال: ۶۱.
  401. أعراف: ۱۵۰.
  402. «حدّثنا أبو بكر ابن أبي شيبة، حدّثنا وكيع وأبو معاوية عن الأعمش، ح وحدّثنا يحيي بن يحيي واللفظ له، أخبرنا أبو معاوية عن الأعمش، عن عدى بن ثابت، عن زرّ قال: قال علي: والّذي فلق الحبّة وبرأ النّسمة أنّه لعهد النّبيّ الأميّ صلّى اللّه عليه وسلّم إلى أن لا يحبّني إلّا مؤمن ولا يبغضني إلّا منافق». صحيح مسلم، ج۱، ص۶۱.
  403. أحمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۸۴ و ۹۵ و ۱۲۸؛ محمّد بن يزيد القزويني، سنن ابن ماجه، ج۱، ص۴۲؛ التّرمذي، سنن، ج۵، ص۳۰۶؛ سنن النّسائي، ج۸، ص۱۱۵ و ۱۱۶ و ۱۱۷؛ نسائي، السنن الکبري، ج۵، ص۴۷ و ۱۳۷ و ۵۳۴ و ۵۳۵؛ خصائص امير المؤمنين، ص۱۰۴ و ۱۰۵؛ مسند أبي‌يعلي، ج۱، ص۲۵۰ و ۲۵۱ و ۳۴۷؛ ابن ابي‌شيبه کوفي، المصنّف، ج۷، ص۴۹۴؛ ابن ابي‌عاصم، السنّة، ص۵۸۴؛ ابن حبّان، صحيح، ج۱۵، ص۳۷۷؛ حاکم نيشابوري، معرفة علوم الحديث، ص۱۸۰؛ علل الدار قطني، ج۳، ص۲۰۳؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۲، ص۹۶ و ۹۷؛ الخطيب البغدادي، تاريخ بغداد، ج۲، ص۲۵۱؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج۲، ص۳۳۷ و ج۵، ص۸۷؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۳۸، ص۳۴۹ و ج۴۲، ص۶۰ و ۲۷۰ ـ ۲۸۱، و ص۳۰۱ و ج۵۱، ص۱۱۹.
  404. «محمّد بن يحيي، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبدالله قال:أتي قوم أمير المؤمنين(ع) فقالوا: السّلام عليك يا ربّنا! فاستتابهم فلم يتوبوا، فحفر لهم حفيرة و أوقد فيها ناراً، و حفر حفيرة أخري إلي جانبها و أفضي ما بينهما، فلمّا لم يتوبوا ألقاهم في الحفيرة و أوقد في الحفيرة الأخرى ناراً حتي ماتوا». کليني، الکافي، ج۷، ص۲۵۹ و ۲۶۰.
  405. به پاسخ پرسش ۲۷ رجوع کنيد.
  406. إسراء: ۳۳.
  407. در پاسخ پرسش ۸ مصادر و منابع اين حديث از کتب اهل سنّت اشاره شد.
  408. ر.ک: بحراني، مدينة المعاجز؛ حر عاملي، اثباة الهداة بالنّصوص و المعجزات.
  409. «قال أخبرنا وكيع بن الجرّاح، عن الأعمش، عن إبراهيم قال: قال عمر: من أستخلف؟ لو كان أبو عبيدة بن الجرّاح، فقال له رجل: يا أمير المؤمنين فأين أنت من عبدالله بن عمر؟ فقال: قاتلك اللّه، واللّه ما أردت اللّه بهذا أستخلف رجلا ليس يحسن يطلّق امرأته!». ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۳، ص۳۴۳.
  410. بلاذري، أنساب الأشراف، ج۱۰، ص۴۲۱ و ج۱۱، ص۷۰؛ الطّبري، تاريخ الطّبري، ج۳، ص۲۹۲.
  411. اين مطلب را از منابع اهل سنّت در پاسخ مقدّمه کتاب ذکر کرديم.
  412. «قال: أخبرنا محمّد بن عمر قال: أخبرنا هشام بن سعد و عبدالله بن زيد بن أسلم، عن زيد بن أسلم، عن أبيه، عن عمر قال: وإن اجتمع رأي ثلاثة وثلاثة فاتّبعوا صنف عبد الرّحمن بن عوف واسمعوا وأطيعوا». ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۳، ص۶۱.
  413. بلاذري، أنساب الأشراف، ج۵، ص۵۰۵؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۳۹، ص۱۹۰.
  414. ... أنّ عمر رضي اللّه تعالي عنه قال: إنّ رجالا يقولون إنّ بيعة أبي بكر كانت فلتة وقي اللّه شرّها، وإنّ بيعة عمر كانت عن غير مشورة، والأمر بعدي شوري... . (أنساب الأشراف، ج۵، ص۵۰۰)
  415. أنّ عمر قال للستّة: هم الّذين خرج رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلم من الدّنيا وهو عنهم راض، قال: بايعوا لمن بايع له عبد الرّحمن بن عوف، فإذا بايعتم لمن بايع له عبدالرّحمن، فمن أبي فاضربوا عنقه». طبراني، المعجم الأوسط، ج۸ ص۹۵؛ ر.ک: ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، <sym>ج</sym>۳۵، ص۲۸۹ و ج۳۹، ص۱۹۰.
  416. أنّ عليّا شكا إلي عمّه العبّاس ما سمع من قول عمر: «كونوا مع الّذين فيهم عبدالرّحمن بن عوف » وقال: واللّه لقد ذهب الأمر منّا، فقال العبّاس: وكيف قلت ذلك يا ابن أخي؟ ... بلاذري، أنساب الأشراف، ج۵، ص۵۰۵.
  417. ... أنّ عمر حين طعن قال: ليصل لكم صهيب ثلاثا وتشاوروا في أمركم، والامر إلي هؤلاء السّتّة فمن بعل أمركم فاضربوا عنقه، يعني من خالفكم». ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۳، ص۶۱؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۵، ص۵۰۳.
  418. تمامي اين مطالب از منابع و مصادر اهل سنّت در مقدمّه کتاب ذکر شد به آن رجوع کنيد.
  419. پرسشگر در پرسش ۲۶ اعتراف کرد که امير المؤمنين(ع) در جاي پيامبر(ص) خوابيده تا ايشان به سلامت به مکه هجرت کنند، ولي به اين فضيلت حضرت اشکال نمود که ما جواب آن را داديم، به پاسخ پرسش ۲۶ رجوع کنيد.
  420. مصادر و منابع اين حديث از کتب اهل سنّت در پاسخ پرسش ۱۸ ذکر شد.
  421. در پاسخ پرسش ۱۸ از مصادر و منابع اهل سنّت ذکر کرديم که پيامبر در جنگ خيبر ابتدا پرچم را به دست ابوبکر و بعد به دست عمر داد و آن دو يکي پس از ديگري شکست خوردند و فرار کردند و بعد با ذکر فضيلت و منقبت امير المؤمنين(ع) پرچم را به دست ايشان داد و براي ايشان دعا کرد و حضرت فاتحانه برگشت.
  422. منابع و مصادر اين حديث را از کتب اهل سنّت در پاسخ پرسش ۷۷ ذکر کرديم، به آن رجوع کنيد.
  423. چون امير المؤمنين(ع) هيچ زماني بر هيچ بتي سجده نکرده است، به همين دليل علماي اهل سنّت وقتي در کتب خود نام حضرت را مي‌برند، بعد از نام ايشان مي‌نويسند: «کرّم اللّه وجهه» يعني خداوند صورت ايشان را تکريم کند (که به هيچ بتي سجده نکرد).
  424. ... قال زيد بن‏ أرقم:‏ و كنت أنا فيمن سمع ذلك فكتمته فذهب اللّه ببصري و كان يتندم علي ما فاته من الشهادة و يستغفر». (شيخ مفيد، الإرشاد، ج۱، ص۳۵۲).
  425. «حدّثنا هشام بن محمّد، عن أبي مخنف قال: حدّثني عبدالله بن عبد الرّحمن ابن أبي عمرة الأنصاري: أنّ النّبي صلّي اللّه عليه وسلّم لمّا قبض، اجتمعت الأنصار في سقيفة بنى ساعدة فقالوا: نولّي هذا الامر بعد محمّد(ع) سعد بن عبادة وأخرجوا سعدا إليهم وهو مريض، فلما اجتمعوا قال لابنه أو بعض بنى‌عمّه: إنّى لا أقدر لشكواي أن أسمع القوم كلّهم كلامي، ... (تاريخ الطّبري، ج۲، ص۴۵۵ ـ ۴۵۸).
  426. ابن قتيبة دينوري، الإمامة و السّياسة، ج۱، ص۱۲ ـ ۱۷؛ ابن ابي‌الحديد معتزلي، شرح نهج البلاغة، ج۶، ص۵ ـ ۱۰، به نقل از: کتاب السقيفة و فدک لأبي بكر أحمد بن عبدالعزيز الجوهري.
  427. نزول آيه مباهله و آيه تطهير در حقّ اميرالمؤمنين(ع) و خانواده ايشان(ع)در مقدّمه کتاب از منابع اهل سنّت ذکر شد.
  428. فرار ابوبکر و عمر در جنگ خيبر را در پاسخ پرسش هجدهم از منابع اهل سنّت ذکر کرديم.
  429. آل عمران: ۳۳ و ۳۴.
  430. الکافي، ج۵، ص۷؛ کتاب سليم بن قيس، ص۳۶۲.
  431. ابراهيم: ۳۶.
  432. هود: ۴۶.
  433. إسراء: ۶۰.
  434. «عن يعلي بن مرّة قال: قال رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم: رأيت بني أمية علي منابر الأرض وسيتملّكونكم فتجدونهم أرباب سوء، واغتمّ رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم لذلك، فأنزل اللّه: (وَ مَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ) ... ابن ابي‌حاتم، تفسير، ج۷، ص۲۳۳۶.
  435. طبري، تاريخ الطبري، ج۸، ص۱۸۵؛ خطيب البغدادي، تاريخ بغداد، ج۴، ص۱۱۳.
  436. مجلسي، بحار الانوار، ج۷۵، ص۴۲۱؛ مستدرک الوسائل، ج۱۲، ص۲۵۴.
  437. اصول الکافي، ج۲، ص۲۱۷؛ بحار الانوار، ج۷۵، ص۴۲۳.
  438. به پاسخ پرسش ۲ مراجعه کنيد.
  439. در پاسخ پرسش ۱۴۵ ذکر خواهد شد.
  440. به پاسخ پرسش ۵۵ رجوع کنيد.
  441. ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۲۷، ص۲۵۰؛ ابن اثير، أسد الغابة، ج۵، ص۳۹۵؛ ذهبي، سير أعلام النّبلاء، ج۱، ص۲۱۶ و ج۳، ص۴۵۷؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، ج۵، ص۱۴۹؛ البغدادي، المحبر، ص۱۰۷؛ صفدي، الوافي بالوفيات، ج۹، ص۳۳ و ۳۴؛ مزّي، تهذيب الکمال، ج۵، ص۵۱ و ج۱۴، ص۳۶۸ و ۳۶۹.
  442. ابوداود، ج۴، ص۱۰۶؛ آلباني در صحيح الجامع اين حديث را صحيح دانسته است. (۵۱۸۰) و شيعه به اين روايت احتجاج مي‌كنند ... چنانچه خواهد آمد.
  443. کشف الغمة في معرفة الائمة الأربلي، ج۳، ص۲۲۸؛ أمالي الطوسي، ص۳۶۲؛ إثبات الهداة، ج۳، ص۵۹۴ و ۵۹۸.
  444. «حدّثنا عبداللّه، حدّثني أبي، ثنا سفيان بن عيينة، ثنا عاصم، عن ذر، عن عبد اللّه، عن النّبي صلّي اللّه عليه وسلّم: لا تقوم السّاعة حتّي يلي رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمى». مسند أحمد بن حنبل، ج۱، ص۳۷۶ و ۳۷۷ و ۴۳۰ و ۴۴۸.
  445. ترمذي، سنن التّرمذي، ج۳، ص۳۴۳؛ ابن حبّان، صحيح ابن حبّان، ج۱۳، ص۲۸۴؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج۷، ص۵۴ و ج۸، ص۱۷۸؛ طبراني، المعجم الصّغير، ج۲، ص۱۴۸؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۱۰، ص۱۳۱؛ جرجاني، الکامل، ج۲، ص۸۷ و ج۳، ص۴۲۸ و ج۵، ص۱۴۷؛ خطيب البغدادي، تاريخ بغداد، ج۵، ص۱۵۳.
  446. اربلي، کشف الغمّة في معرفة الأئمّة، ج۲، ص۴۳۸.
  447. شيخ الطوسي، الغيبة، ص۱۸۱.
  448. ر.ک: الطوسي، الغيبة، ص ۱۵۹-۱۶۰.
  449. بحار الانوار، ص۱۰۲ و ۱۰۸.
  450. حواله گذشته، ج۷، ص۵۳.
  451. تاريخ ما بعد الظهور، ص۳۶۰.
  452. حواله گذشته، ص۳۶۱.
  453. الغيبه، الطوسي، ص۴۲۰.
  454. تاريخ ما بعد الظهور، ص ۴۳۳.
  455. حواله گذشته، ص۴۳۶.
  456. کليني، الکافي، ج۱، ص۳۳۸.
  457. تاريخ ما بعد الظهور، ص۱۸۵.
  458. کليني، اصول الکافي، ج۱، ص۳۶۸؛ النعماني، الغيبة، ص۱۹۷؛ الطوسي، الغيبة، ص۲۶۳؛ بحار الانوار، ج۵۲، ص۱۱۷.
  459. اصول الکافي، ج۱، ص۳۶۸؛ الغيبة، ص۱۹۸.
  460. الطوسي، الغيبة، ص۲۶۲؛ بحار الانوار، ج۵۲، ص۱۰۳.
  461. ... عن عائشة: أنّها سئلت: لمّ سمّي أبوبكر عتيقا؟ فقالت: «نظر إليه رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم فقال: هذا عتيق اللّه من النّار». (ابن سعد، الطبقات الکبري، ج۳، ص۱۶۹ و ۱۷۰). اين حديث را طبري نيز در کتاب تاريخ خود ج۲، ص۶۱۵ نقل کرده است.
  462. سألت عائشة رضي الله تعالي عنها عن اسم أبي‌بكر فقالت: عبداللّه، فقلت: إنّهم يقولون عتيق! فقالت: «إنّ أبا قحافة كان له ثلاثة، فسمّى واحدا عتيقا ومعيتقا ومعتقا». (طبراني، المعجم الکبير، ج۱، ص۵۳؛ ر.ک: ابن‌عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۳۰، ص۷ و ۸).
  463. سألت أبي طلحة بن عبيد اللّه قلت له: يا أبت لأيّ شئ سمّي أبو بكر عتيقا؟ قال: كانت أمّه لا يعيش لها ولد، فلمّا ولدته استقبلت به البيت وقالت: «اللّهم إنّ هذا عتيقك من الموت فهبه لي». (تاريخ مدينة دمشق، ج۳۰، ص۲۱).
  464. «وكان اسمه عبداللّه، وقيل: عبد الكعبة، فلمّا أسلم سمّاه النّبي صلّي اللّه عليه وسلم عبد اللّه، قاله جمهور أهل النّسب، وأكثر المحدّثين ذكر اسمه عتيقاً واختلفوا في ذلك (محبّ الطّبري، الرّياض النّضرة في مناقب العشرة، ج۱، ص۷۷)
  465. طبرسي، إعلام الوري بأعلام الهدي، ص۵؛ شيخ طوسي، مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد، ج۲، ص۸۲۰؛ قطب راوندي، الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۷۶۰؛ فتّال نيشابوري، روضة الواعظين و بصيرة المتّعظين، ج۲، ص۳۵۱.
  466. حاکم نيشابوري، مستدرک الصحيحين، ج۲، ص۶۰۳؛ بيهقي، شعب الإيمان، ج۲، ص۱۳۵؛ ابن حبّان، مشاهير علماء الأمصار، ص۲۱؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق ج۳، ص۷۰.
  467. نهج السعادة، ج۲، ص۶۳۹.
  468. به پاسخ پرسش ۲۷ رجوع کنيد.
  469. به پاسخ پرسش ۸۳ رجوع کنيد.
  470. .… لِمَ لَم تقل له بل أسلما طمعاً! و ذلك بأنّهما كانا يجالسان اليهود و يستخبرانهم عما كانوا يجدون في التوراة و في سائر الكتب المتقدمة الناطقة بالملاحم من حال إلي حال من قصة محمد(ص) و من عواقب أمره... (شيخ صدوق، کمال الدّين و تمام النّعمة، ج۲، ص۴۶۳).
  471. احقاف: ۱۵.
  472. قوله تعالي: (حَتَّى إذَا بَلَغَ أشُدَّهُ وَبَلَغَ أربَعِينَ سَنَةً) الآية. قال ابن عبّاس في رواية عطاء: أنزلت في أبي‌بكر الصّدّيق، وذلك أنّه صحب رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم وهو ابن ثمان عشرة سنة... (واحدي نيسابوري، أسباب نزول الآيات، ص۲۵۴ و ۲۵۵).
  473. محبّ الطّبري، الرّياض النضرة في مناقب العشرة، ج۱، ص۸۷؛ ابن الجوزي، زاد المسير في علم التفسير، ج۷، ص۱۳۶ و ۱۳۷؛ قرطبي، تفسير القرطبي، ج۱۶، ص۱۹۴.
  474. إنّ أبابکر لمّا کان تاجرا في زمن الجاهليّة کان سبب إسلامه أنّه رأي يوما في منامه و هو بالشّام أنّ الشّمس و القمر نزلا في حجره، ثمّ أخذهما بيده و ضمّهما إلي صدره و أسبل عليهما ردائه... . (إبراهيم العبيدي المالکي، عمدة التّحقيق في بشائر آل الصديق، ص۲۱)
  475. «حدّثنا عبداللّه، حدّثني أبي، حدّثنا سريج بن النّعمان قال: حدّثنا هشيم، أنا مجالد، عن الشّعبي، عن جابر بن عبد اللّه: أنّ عمر بن الخطّاب أتي النّبي صلّي اللّه عليه وسلّم بكتاب أصابه من بعض أهل الكتب، فقرأه النّبي صلّي اللّه عليه وسلّم فغضب فقال: أمتهوّكون فيها يا ابن الخطّاب؟ والّذي نفسي بيده لقد جئتكم بها بيضاء نقية لا تسألوهم عن شئ فيخبروكم بحقّ فتكذبوا به أو بباطل فتصدقوا به، والذي نفسي بيده لو أنّ موسي صلّي اللّه عليه وسلّم كان حيّا ما وسعه إلّا أن يتّبعني». (أحمد بن حنبل، مسند، ج۳، ص۳۸۷).
  476. بيهقي، شعب الإيمان، ج۴، ص۳۰۷؛ ابن ابي‌شيبة الکوفي، المصنّف، ج۶، ص۲۲۸؛ ابن عبدالبرّ، جامع بيان العلم و فضله، ج۲، ص۴۲.
  477. «يا رسول اللّه إنّي أصبت كتابا حسنا من بعض أهل الكتاب». (ابن ابي‌شيبة الکوفي، المصنّف، ج۶، ص۲۲۸).
  478. ابن عبدالبرّ، جامع بيان العلم و فضله، ج۲، ص۴۲.
  479. «وأخرج ابن الضّريس عن الحسن: أنّ عمر بن الخطّاب قال: يا رسول اللّه إنّ أهل الكتاب يحدّثونّا بأحاديث قد أخذت بقلوبنا وقد هممنا أن نكتبها! فقال: يا ابن الخطّاب أمتهوّكون أنتم كما تهوّكت اليهود والنّصاري؟ أما والّذي نفس محمّد بيده لقد جئتكم بها بيضاء نقية ولكنّي أعطيت جوامع الكلم واختصر لي الحديث اختصارا». (جلال الدين سيوطي، الدر المنثور في التفسير بالمأثور، ج۵، ص۱۴۸ و ۱۴۹).
  480. ... قال بن شهاب: بلغنا أنّ أهل الكتاب كانوا أوّل من قال لعمر: الفاروق، وكان المسلمون يأثرون ذلك من قولهم، ولم يبلغنا أنّ رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم ذكر من ذلك شيئاً ... . (ابن سعد، الطّبقات الکبري، ج۳، ص۲۷۰)
  481. ابن شبّة النّميري، تاريخ المدينة، ج۲، ص۶۶۲؛ تاريخ الطبري، ج۳، ص۲۶۷؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۱۰، ص۲۹۷.
  482. أعراف: ۱۵۶ و ۱۵۷.
  483. آل عمران: ۱۷۲ و ۱۷۳.
  484. انفال: ۶۲ و ۶۳.
  485. انفال: ۶۴.
  486. آل عمران: ۱۱۰.
  487. فتح: ۲۹.
  488. کليني، الکافي، ج۱، ص۱۹۴؛ العيّاشي، تفسير، ج۲، ص۳۱؛ القمّي، تفسير، ج۱، ص۲۴۲.
  489. توبه: ۱۰۱.
  490. «حدّثنا وكيع وابن إدريس عن إسماعيل بن أبي خالد عن زبيد بن الحارث: أنّ أبا بكر حين حضره الموت أرسل إلي عمر يستخلفه، فقال النّاس: تستخلف علينا فظّا غليظا ولو قد ولينا كان أفظّ وأغلظ!...». (ابن ابي‌شيبة کوفي، المصنّف، ج۸، ص۵۷۴؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۱۰، ص۲۹۴).
  491. أنّ عمر بن الخطاب أتي بمال فجعل يقسّمه بين النّاس، فازدحموا عليه فأقبل سعد بن أبي وقّاص يزاحم النّاس حتي خلص إليه، (ابن سعد، الطبقات الکبري، ج۳، ص۲۸۷؛ تاريخ الطبري، ج۳، ص۲۸۰).
  492. به پاسخ پرسش ۱۳ رجوع کنيد.
  493. به پاسخ پرسش ۷۰ رجوع کنيد.
  494. حجرات: ۱۳.
  495. بقره: ۵۴.
  496. مجادله: ۲۲.
  497. سمعنا أباعبداللّه(ع) يقول: حديثي‏ حديث‏ أبي‏ و حديث أبي حديث جدّي و حديث جدّي حديث الحسين ⭠⭢و حديث الحسين حديث الحسن و حديث الحسن حديث أميرالمؤمنين(ع) و حديث أميرالمؤمنين حديث رسول اللّه(ص) و حديث رسول اللّه قول اللّه عزّ و جلّ. (کليني، الکافي، ج۱، ص۵۳)
  498. شيخ مفيد، ارشاد، ج۲، ص۱۸۶ و ۱۸۷؛ قطب الدّين راوندي، الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۸۹۵؛ فتّال نيشابوري، روضة الواعظين، ج۱، ص۲۱۱؛ طبرسي، إعلام الوري بأعلام الهدي، ص۲۸۵.
  499. به پاسخ پرسش ۱۹ رجوع کنيد.
  500. توبه: ۱۲. بعضي از مصادري که بيان مي‌کند که امير المؤمنين(ع) اين آيه را بر طلحه و زبير و يا معاويه تطبيق کرده است و آنها را امامان کفر ناميده است: قمي، تفسير، ج۱، ص۲۸۳؛ حميري، قرب الإسناد، ص۹۶ و ۹۷؛ عياشي، تفسير، ج۲، ص۷۸؛ تفسير فرات الکوفي، ص۱۶۳؛ شيخ مفيد، امالي، ص۷۳؛ بشارة المصطفي، لشيعة المرتضي، ج۲، ص۱۴۲ و ۲۶۷؛ ابن شهر آشوب، ⭠⭢ مناقب، ج۳، ص۱۴۷ و ۱۶۴ و ۱۸۰؛ شريف الرّضي، خصائص الأئمّة، ص۷۶؛ قاضي نعمان مغربي، دعائم الإسلام، ج۱، ص۳۸۹ و ۳۹۰؛ حسين بن عبد الوهّاب، عيون المعجزات، ص۴۹ و ۵۰؛ شيخ مفيد، الإفصاح في الإمامة، ص۱۲۵؛ ابو الصّلاح حلبي، تقريب المعارف، ص۳۷۸؛ شيخ طوسي، امالي، ص۱۳۱؛ ابن بطريق، عمدة عيون صحاح الأخبار، ص۳۲۹؛ عوالي اللّئالي، ج۲، ص۱۰۲ و ۱۰۳.
  501. احزاب: ۳۲.
  502. ر.ک: ابن مطهر الحلي، تهذيب الوصول، ص ۷۰؛ حسين معتوق، المرجعية الدينية العليا، ص۱۶.
  503. «و هو عبارة عن اتّفاق أهل الحلّ و العقد من أمّة محمّد(ص) علي أمر من الامور، و هو حجة. أمّا عندنا فظاهر، لأنّ المعصوم سيد أمّة محمد(ع) فإذا فرض اتّفاقهم دخل الإمام(ع) فيهم، فيكون حجة». علّامه حلي، تهذيب الوصول إلي علم الأصول، ص۲۰۳.
  504. ر.ک: الشيخ علي العماري، رسالة تکفير الشيعة لعموم المسلمين، كه تفاصيل زيادي آورده است.
  505. شيخ الصدوق، کمال الدّين و تمام النّعمة، ج۲، ص۴۰۹؛ فضل بن حسن طبرسي، إعلام الوري بأعلام الهدي، ص۴۴۲.
  506. نساء: ۱۲۳.
  507. قيل لأمير المؤمنين(ع): صف لنا الموت. فقال: علي الخبير سقطتم، هو أحد ثلاثة أمور يرد عليه: إمّا بشارة بنعيم الأبد، وإمّا بشارة بعذاب الأبد، وإمّا تحزين وتهويل وأمره مبهم ... (شّيخ الصّدوق(رض)، معاني الأخبار، ص۲۸۸).
  508. ر.ک: « الشيخ القفاري، أصول مذهب الشيعة الإمامية، ج۲، ص۱۱۳۱-۱۱۵۱.
  509. اين حديث در پاسخ پرسش ۴۹ از کتاب رجال کشي نقل شد.
  510. زمر: ۴۷.
  511. قال محمد بن علي مؤلّف هذا الكتاب أعانه الله علي طاعته: ليس البداء كما يظنّه جهّال النّاس بأنه بداء ندامة تعالي اللّه عن ذلك، و لكن يجب علينا أن نقرّ للّه عزّ و جلّ بأنّ له البداء ... (شّيخ الصّدوق(رض)، کتاب التّوحيد، ص۳۳۵ و ۳۳۶.
  512. «... و عندنا من زعم أنّ اللّه عزّ و جلّ يبدو له اليوم في شي‏ء لم يعلمه أمس فهو كافر و البراءة منه واجبة كما روي عن الصّادق(ع) ... (شيخ صدوق(رض)، کمال الدّين و تمام النّعمة، ج۱، ص۶۹ و ۷۰)
  513. ... عن أبي‌عبداللّه(ع) قال: «ما بدا لله في شئ إلا كان في علمه قبل أن يبدو له». (کليني(رض)، الکافي، ج۱، ص۱۴۸).
  514. ... عن أبي‌عبد‌اللّه(ع) قال: «إنّ اللّه لم يبد له من جهل». کليني(رض)، (الکافي، ج۱، ص۱۴۸).
  515. ... عن منصور بن حازم قال: سألت أباعبداللّه(ع) هل يكون اليوم شئ لم يكن في علم اللّه بالأمس؟ قال: لا، من قال هذا فأخزاه اللّه ... (کليني(رض)، الکافي، ج۱، ص۱۴۸)
  516. ر.ک: اعيان الشيعة، ج۱، ص۲۶؛ کتاب سليم بن قيس، ص۲۸۸؛ بحار الانوار، ج۲۷، ص۲۱۲.
  517. أنعام: ۱۵۳.
  518. ر.ک: ابن ابي‌الحديد، شرح نهج البلاغة، ج۱، ص۵۸۱؛ تاريخ المسعودي شيعه، ج۲، ص۳۴۴.
  519. در کتب اهل سنّت احاديثي وارد شده که نشان مي<sym>‌</sym>دهد عايشه مردم را بر عليه عثمان مي<sym>‌</sym>شوراند تا او را بکشند و در مورد عثمان مي<sym>‌</sym>گفت: «اين کفتار پير را بکشيد که خدا او را بکشد». در پاسخ مقدّمه کتاب پرسشگر اين حديث را از منابع اهل سنّت نقل کرديم.
  520. «روي فيه من طرق، عن علي(ع) أنّه قال‏: من كان سائلا عن دم عثمان فإنّ اللّه‏ قتله‏ و أنا معه». (أبي الصّلاح الحلبي، تقريب المعارف، ص۲۹۴).
  521. ابن بطريق حلّي، عمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار، ص۳۳۹.
  522. «و قد روي شعبة عن أبي حمزة الضبعي قال:‏ قلت لابن عباس: إنّ أبي أخبرني أنه سمع عليّا يقول: ألا من كان سائلي علي دم عثمان، فإنّ اللّه‏ قتله‏ و أنا معه! فقال: صدق أبوك، هل تدري ما معني قوله؟ إنّما عني: اللّه‏ قتله‏ و أنا مع اللّه‏». (ابن ابي‌الحديد معتزلي سنّي، شرح نهج البلاغة، ج۳، ص۶۶).
  523. قال: إنّ النّاس يزعمون أنّي قتلت عثمان، فلا والذي لا إله إلا هو ما قتلته، ولا مالأت علي قتله ولا ساءني. (لابن شبّة النّميري، تاريخ المدينة، ج۴، ص۱۲۶۳؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۵، ص۵۹۲).
  524. «وحدّثني محمّد بن سعد، عن الواقدي، عن الحكم بن الصّلت، عن محمّد بن عمّار بن ياسر، عن أبيه قال: رأيت عليّا علي منبر رسول اللّه صلَّي اللّه عليه وسلَّم حين قتل عثمان وهو يقول: ما أحببت قتله ولا كرهته، ولا أمرت به ولا نهيت عنه». ( أنساب الأشراف، ج۵، ص۵۹۵).
  525. نهج البلاغة، خطبه سوّم.
  526. ر.ک: نهج البلاغه، ص ۳۲۵، ۳۴۰ تحقيق صبحي الصالح.
  527. يونس: ۳۵.
  528. ...عن أبي‌عبد‌اللّه(ع) قال: لقد قضي أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه بقضية ما قضى بها أحد كان قبله وكانت أوّل قضية قضى بها بعد رسول اللّه(ص) وذلك أنّه ‏لمّا قبض رسول اللّه(ص) (کليني، الکافي، ج۷، ص۲۴۹؛ شريف الرّضي، خصائص الأئمّة(ع)، ص۸۱ و ۸۲؛ قطب الدّين راوندي، فقه القرآن، ج۲، ص۳۷۹)
  529. الذهبي، سير اعلام النبلاء، ج۱، ص۵۴۷.
  530. منبع سابق، ج۱، ص۴۲۲.
  531. هود: ۱۱۳.
  532. به پاسخ پرسش ۲ رجوع کنيد.
  533. «حدثنا أبومحمد الحسن بن أحمد المكتب، قال: كنت بمدينة السلام في السّنة الّتي توفّي فيها الشّيخ عليّ بن محمّد السّمري قدّس اللّه روحه، فحضرته قبل وفاته بأيّام، فأخرج إلي النّاس توقيعا نسخته: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم‏، يا عليّ بن محمّد السّمري أعظم الله أجر إخوانك فيك... (شيخ الصّدوق<sym>;</sym>، کمال الدّين و تمام النّعمة، ج۲، ص۵۱۶)
  534. انفال: ۴۲.
  535. به پاسخ پرسش ۲ مراجعه کنيد.
  536. نهج البلاغة، خطبه ۶۷.
  537. براي آشنا شدن با نمونه<sym>‌</sym>اي از سخنان رسول خدا(ص) در مدح و ستايش امير المؤمنين(ع) و اهل بيت و آياتي که در مدح آنها نازل شده، مي<sym>‌</sym>توانيد به مقدّمه کتاب رجوع کنيد.
  538. ...أنّ النّبي صلّي اللّه عليه وسلّم أمره أن يغيّر علي أبني صباحاً وأن يحرق. قالوا: ثمّ قال رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم لأسامة: امض علي اسم اللّه... (مغازي الواقدي، ج۲، ص۱۱۱۸).
  539. ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۲، ص۵۷؛ ج۸، ص۶۲ ـ ۶۵.
  540. ابن سعد، الطبقات الکبري، ج۲، ص۱۸۹ و ۱۹۰؛ ابن سعد، غزوات الرسول و سراياه، ص۱۸۹ و ۱۹۰؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۱، ص۳۸۴؛ تاريخ مدينة دمشق، ج۱۰، ص۱۳۹؛ تاريخ اليعقوبي، ج۲، ص۱۱۳.
  541. ...أنّ النّبي صلّى اللّه عليه وسلّم بعثه ببراءة لأهل مكة: لا يحجّ بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان ولا يدخل الجنة الا نفس مسلمة... (احمد بن حنبل، مسند، ج۱، ص۳)؛ احمد بن حنبل در کتاب مسند خود احاديث ديگري نيز در مورد اين مطلب نقل کرده است: ج۱، ص۱۵۱؛ ج۳، ص۲۱۲ و ۲۸۳.
  542. ترمذي، سنن التّرمذي، ج۴، ص۳۳۹؛ نسائي، السنن الکبري، ج۵، ص۱۲۸ و ۱۲۹؛ نسائي، خصائص أمير المؤمنين'(ع)، ص۹۱؛ ابو‌يعلي، مسند ابي‌يعلي الموصلي، ج۵، ص۴۱۲ و ۴۱۳؛ ابن ابي‌شيبة الکوفي، المصنّف، ج۷، ص۵۰۶؛ ابن حبّان، الثقات، ج۹، ص۲۸ و ۲۹؛ جرجاني، الکامل، ج۳، ص۴۶۱؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۳۴۴ و ۳۴۵؛ حاکم الحسکاني، شواهد التنزيل، ج۱، ص۳۰۵ ـ ۳۱۰؛ بلاذري، أنساب الأشراف، ج۱، ص۳۸۳؛ خوارزمي، مناقب، ص۱۶۵؛ ابن مردويه اصفهاني، مناقب علي بن ابي‌طالب'(ع)، ص۲۵۲.
  543. ممتحنه: ۱۰.
  544. وسائل الشيعة، ج۲۰، ص۵۴۲.
  545. کمال الدين وتمام النعمة، ص ۱۰۵.
  546. در مقدّمه کتاب منابع حديث منزلت را از مصادر اهل سنّت ذکر کرديم.
  547. البخاري ومسلم.
  548. اين عبارات در احاديث بسياري از کتب اهل سنّت وارد شده که به نمونه<sym>‌</sym>اي از آن اشاره مي<sym>‌</sym>شود: صحيح مسلم، ج۶، ص۳ و ۴؛ مسند أحمد بن حنبل، ج۵، ص۸۷ ـ ۹۳؛ حاکم نيشابوري، مستدرک، ج۳، ص۶۱۷ و ۶۱۸؛ سنن أبي‌داود، ج۲، ص۳۰۹؛ أبي‌داود الطّيالسي، مسند، ص۱۰۵ و ۱۸۰؛ ابن الجعد، مسند، ص۳۹۰؛ أبي‌يعلي، مسند، ج۱۳، ص۴۵۷؛ صحيح ابن حبّان، ج۱۵، ص۴۳؛ ابن ابي‌عاصم، السّنة، ص۵۱۸؛ للضّحاک، الآحاد و المثاني، ج۳، ص۱۲۶ و ۱۲۹.
  549. أعراف: ۱۵۰.
  550. «حدّثنا سعيد بن أبي مريم، حدّثنا أبو غسّان قال: حدّثني زيد بن أسلم، عن عطاء بن يسار، عن أبي سعيد: أنّ النّبي صلّي اللّه عليه وسلّم قال: لتتبعنّ سنن من قبلكم شبرا بشبر وذراعا بذراع حتّي لو سلكوا حجر ضب لسلكتموه قلنا: يا رسول اللّه اليهود والنصاري؟ قال: فمن؟!». (بخاري، صحيح بخاري، ج۴، ص۱۴۴؛ ج۸، ص۱۵۱).
  551. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج۸، ص۵۷؛ احمد بن حنبل، مسند، ج۲، ص۳۲۵ و ۳۲۷ و ۳۶۷ و ۵۱۱؛ ج۳، ص۸۴ و ۸۹ و ۹۴؛ ج۵، ص۲۱۸ و ۳۴۰؛ ترمذي، سنن الترمذي، ج۳، ص۳۲۱ و ۳۲۲، حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۴، ص۴۵۵؛ صنعاني، المصنّف، ج۱۱، ص۳۶۹؛ ابن ابي‌شيبة الکوفي، المصنّف، ج۸، ص۶۳۴؛ أبي‌داود الطيالسي، مسند، ص۱۹۱؛ الحميدي، مسند، ج۲، ص۳۷۵؛ ابن ابي‌عاصم، السّنّة، ص۳۶ و ۳۷؛ طبراني، المعجم الکبير، ج۳، ص۲۴۴ و ۲۴۵؛ ج۶، ص۱۸۶؛ واقدي، المغازي، ج۲، ص۸۹۰ و ۸۹۱.
  552. الخصال، ص ۱۴۹-۱۵۰.
  553. البحراني، الکشکول، ج۳، ص۲۱۲؛ کتاب لقد شيعني الحسين، ص۱۷۷.
  554. اين قسمت ازپرسش به خاطر به کار بردن الفاظ شنيع و رکيک حذف شد در صورت تمايل مي‌توانيد به کتاب اصلي نويسنده رجوع کنيد.
  555. أصل الشيعة وأصولها، ص۴۹.
  556. البخاري.
  557. مالک بن الأشتر ـ خطبه وآراؤه، ص۸۹؛ ابن عثم، الفتوح، ص۳۹۶.
  558. الفصل في الملل والأهواء والنحل، ج۴، ص۲۳۵.
  559. أعراف: ۱۵۰.
  560. به پاسخ پرسش ۲ رجوع کنيد.
  561. علّت اين دستور رسول خدا(ص) به اميرالمؤمنين(ع) را در پاسخ پرسش ۲ بيان کرديم.
  562. مجلسي، بحار الانوار، ج۲۶، ص۲۸.
  563. يعنی امامت نزد شيعه مانند نبوت است كه لطفی از طرف پروردگار است و بايد در هر زمانی امامی هدايتگر كه جانشين پيامبر است باشد و از وظايف او راهنمايي و هدايت بشريت و تدبير امور و مصلحت ايشان است ... تا آخر. (ر.ک: الإمامة والنص، ص۲۹۰).
  564. مقصود از عصمت اين است كه امام از تمامي گناهان كبيره و صغيره معصوم است. و هيچ‌گاه در فتوا دادن و در جواب آن گمراه نمي‌شود و به خطا نمي‌رود و فراموش نمي‌كند و به چيزي از امور دنيا غافل نمي‌شود؛ چنان‌كه در كتاب ميزان الحكمة، ج۱، ص۱۷۴ آمده است، (ر.ک: عقائد الإمامية، ص۵۱؛ بحار الأنوار، ج۲۵، ص۳۵۰-۳۵۱).
  565. کليني، الکافي، ج۸، ص۲۵۶؛ مجلسي، بحار الانوار، ج۲۷، ص۲۵۳.
  566. «... فلا تكفّوا عنّي مقالة بحقّ أو مشورة بعدل فإنّي لست في نفسي بفوق ما أن أخطئ و لا آمن ذلك من فعلي‏ إلّا أن‏ يكفي‏ اللّه‏ من‏ نفسي‏ ما هو أملك به منّي‏». (کليني، الکافي، ج۸، ص۲۵۶).
  567. يوسف: ۵۳.
  568. ج۲، ص۹۸۵.
  569. کافراني که در کشور اسلامي و تحت سلطه اسلام زندگي مي‌کنند و به مسلمانان جزيه مي‌دهند.
  570. کافراني که خارج از کشور اسلامي در کشور کفر زندگي مي‌کنند.
  571. نساء: ۵۸.
  572. الطبراني در الکبير و در الاوسط. (مجمع الزوائد، ج۳، ص۲۸۵).
  573. مصادر و منابع جميع اين احاديث و آيات از کتب اهل سنّت در مقدّمه کتاب ذکر شد.
  574. ر.ک: ابن براج، المهذب، ج۱، ص۱۳؛ ابن‌شاذان، الإيضاح، ص۴۵۴؛ وصول الأخيار، ص۶۸.
  575. ديلمي، ارشاد القلوب، ج۲، ص۳۳۹ و ۳۴۰.
  576. شما بايد يکي از دو چيز را بپذيريد: الف) يا اينکه اين قرآن وجودي نداشته و شما بر علي دروغ مي‌بنديد. ب) يا اينکه قبول کنيد که علي حق را کتمان کرد و مسلمين را در طول مدت خلافت خود فريب داده است و علي از چنين چيزي پاک و مبراست.
  577. به پاسخ پرسش ۱۸ رجوع کنيد.
  578. به پاسخ پرسش ۱۸ رجوع کنيد.
  579. تنقيح المقال، ج۳، ص۱۴۲.
  580. هود: ۴۶.
  581. ابراهيم: ۳۶.
  582. شيخ صدوق(رض)، عيون أخبار الرضا'(ع)، ج،۱ ص۲۴۸ ـ ۲۵۳.
  583. ر.ک: کتاب سليم بن قيس العامري، ص۹۲؛کتاب الروضة الکافي، ج۸، ص۲۴۵؛ مجلسي فارسي، حياة القلوب، ج۲، ص۶۴۰.
  584. قلت لأبي عبد اللّه(ع): أليس قال رسول اللّه(ص) في أبي ذر رحمة اللّه عليه: ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء علي ذي لهجة أصدق من أبي ذر؟ قال: بلي. معاني الأخبار شيخ صدوق(رض)، ص۱۷۹
  585. إسراء: ۷۲
  586. اصول الکافي، ج۱، ص۲۴۷.
  587. رجال الکشي، ص۵۳؛ الخوئي، معجم رجال الحديث، ص۱۲، ص۸۱.
  588. رجال الکشي، ص۵۳.
  589. جعفر النجفي، کشف الغطاء، ص۵؛ محسن الأمين، دائرة المعارف الشيعية، ج۱، ص۲۷.
  590. به پاسخ پرسش ۸ رجوع کنيد.
  591. همان.
  592. .… أنّ النّبي(ص) بعثني و خالد بن الوليد إلي اليمن فقال: إذا تفرّقتما فکلّ واحد منکما أمير علي حياله و إذا اجتمعتما فأنت يا علي أمير علي خالد... (طبري، المسترشد في إمامة علي بن أبي‌طالب'(ع)، ص۴۱۴)
  593. قال علي بن محمّد المدائني: بعث رسول الله صلّي الله عليه و سلّم عليا إلي اليمن، فأصاب خولة في بني زبيد، و قد ارتدّوا مع عمرو بن معدي کرب... . (بلاذري، أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۰۰)
  594. «عن خراش بن إسماعيل العجلي قال: أغارت بنو أسد بن خزيمة علي بني حنيفة، فسبوا خولة بنت جعفر، ثم قدموا بها المدينة في أوّل خلافة أبي بكر، فباعوها من عليّ (بلاذري، أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۰۱).
  595. نهج‌البلاغة، خطبه ۳۲۸، ص۳۵۰ تحقيق صبحي الصالح.
  596. «و من كلام له(ع) يريد به بعض أصحابه‏: لله بلاء فلان فلقد قوم‏ الأود و داوي العمد و أقام السنة و خلف الفتنة ذهب نقي الثوب قليل العيب أصاب خيرها و سبق شرها أدي إلي الله طاعته و اتقاه بحقه رحل و تركهم في طرق متشعبة لا يهتدي بها الضال و لا يستيقن المهتدي». نهج البلاغة، خطبه ۲۲۸، ص۳۵۰.
  597. مجلسي، بحار الانوار، ج۲۵، ص۳۵۱.
  598. «تهذيب الأحكام محمد بن علي بن محبوب عن أحمد بن محمد عن ابن محبوب عن ابن بكير عن زرارة قال: سألت أبا جعفر(ع) هل سجد رسول الله (ص) سجدتي السهو قطّ؟ فقال: لا، و لا يسجدهما فقيه. بيان: قد مضي القول في المجلّد السّادس في عصمتهم(ع)عن السهو و النّسيان... (مجلسي، بحار الأنوار، ج۲۵، ص۳۵۰ و ۳۵۱)
  599. ر.ک: حر عاملي، إثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات، ج۵.
  600. مجلسي، بحار الانوار، ج۱۰، ص۱۳۹؛ الراوندي، النوادر، ص۱۶۳.
  601. مصعب الزبيري، نسبت قريش، ص۴۵؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۸۷.
  602. نسب قريش، ص۵۲؛ جمهرة انساب العرب، ص۱۰۸.
  603. ابن عنبة، عمدة الطالب في انساب آل ابي‌طالب، الشيعي ص۱۱۱؛ ابن سعد، طبقات، ج۵، ص۳۴.
  604. ... قال: كان لا يولد لأحد مولود الّا أتى به النّبي(ص) فدعا له، فادخل عليه مروان بن الحكم فقال: هو الوزغ ابن الوزغ الملعون ابن الملعون. هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه. (حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۴، ص۴۷۹)
  605. نعيم بن حمّاد المروزي، الفتن، ص۷۳.
  606. «حدّثنا علي بن محمد بن عقبة الشيباني، ثنا أحمد بن إبراهيم المروزي الحافظ، ثنا علي بن الحسين الدرهمي، ثنا أمية بن خالد، عن شعبة، عن محمد بن زياد قال: لمّا بايع معاوية لابنه يزيد قال مروان: سنّة أبى بكر وعمر، فقال عبد الرحمن بن أبي بكر: سنة هرقل وقيصر، أنزل الله فيك: (وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما) الآية، قال: فبلغ عائشة، فقالت: كذب واللّه ما هو به، ولكنّ رسول اللّه(ص) لعن أبا مروان ومروان في صلبه، فمروان قصص من لعنة اللّه عزّ وجلّ. <sym>*</sym> هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين ولم يخرجاه». حاکم نيشابوري، المستدرک، ج۴، ص۴۸۱.
  607. به پاسخ پرسش ۶ رجوع کنيد.
  608. روضة الواعظين، ص۲۶۰.
  609. عيون أخبار الرضا، ج۲، ص۶۰.
  610. «محمد بن يحيي عن أحمد بن محمد عن أبي يحيي الواسطي عن هشام بن سالم عن أبي عبد الله(ع) قال: إن الأمر في الكبير ما لم‏ تكن‏ فيه‏ عاهة». کليني(رض)، الکافي، ج۱، ص۲۸۵.
  611. محمد بن يحيي عن أحمد بن محمد بن عيسي عن أبي يحيي الواسطي عن هشام بن سالم قال: كنّا بالمدينة بعد وفاة أبي عبد الله(ع) أنا و صاحب الطاق و الناس مجتمعون علي عبدالله بن جعفر أنه صاحب الأمر بعد أبيه، فدخلنا عليه أنا و صاحب الطاق و الناس عنده ... (کليني(رض)، الکافي، ج۱، ص۳۵۱ و ۳۵۲).
  612. ...قال: حدثني هرثمة بن أعين قال: كنت ليلة بين يدي المأمون حتي مضي من الليل أربع ساعات ثم أذن لي في الانصراف، فانصرفت فلما مضي من الليل نصفه قرع قارع الباب فأجابه بعض‏ غلماني عيون أخبار الرّضا(ع)، للشّيخ الصّدوق(رض)، ج۲ ص۲۴۵ و ۲۴۶، طبري آملي صغير نيز در کتاب دلائل الإمامه اين حديث را به اين سند نقل کرده است: «رواه أبو الحسن بن عباد، قال: حدثني أبو علي محمد بن مرشد القمي، قال: حدثنا محمد بن منير، قال: حدثني محمد بن خالد الطاطري، قال: حدثني هرثمة بن أعين‏».
  613. ... قم يا أبا الصّلت، ايتني بالمغتسل و الماء من الخزانة، فقلت: ما في الخزانة مغتسل و لا ماء، و قال لي: ايته إلى ما آمرك به، ... . شّيخ الصّدوق، عيون أخبار الرّضا'(ع)، ج۲، ص۲۴۳ و ۲۴۴؛ شيخ صدوق<sym>;</sym>، امالي، ص۶۶۲ ـ ۶۶۴.
  614. ... إنهم يحاجّونا يقولون: إنّ الإمام لا يغسّله إلا الإمام؟ قال: فقال: ما يدريهم من غسّله؟ فما قلت لهم؟ قال: فقلت: جعلت فداك قلت لهم: إن قال‏ مولاي إنّه غسّله تحت عرش ربي فقد صدق و إن قال غسّله في تخوم الأرض فقد صدق، قال: لا هكذا، قال: فقلت: فما أقول لهم؟ قال: قل لهم: إنّي غسّلته، فقلت: أقول لهم: إنّك غسّلته؟ فقال نعم». کليني(رض)، الکافي، ج۱، ص۳۸۴ و ۳۸۵.
  615. «روي أحمد بن محمد بن سعيد الكوفي قال حدثنا علي بن الحسن بن فضال عن أبيه عن أبي الحسن علي بن موسي الرضا(ع) قال: للإمام علامات: يكون أعلم الناس و أحكم الناس و أتقي الناس و أحلم الناس و أشجع الناس و أسخي الناس و أعبد الناس و يولد مختونا و يكون مطهّرا و يري من خلفه كما يري من بين يديه و لا يكون له ظل و إذا وقع علي الأرض من بطن أمه وقع علي راحتيه رافعا صوته بالشهادتين و لا يحتلم ...‏». شّيخ الصّدوق(رض)، من لا يحضره الفقيه، ج۴، ص۴۱۸؛ شّيخ الصّدوق، الخصال، ج۲، ص۵۲۷ و ۵۲۸؛ شّيخ الصّدوق(رض)، عيون أخبار الرّضا'(ع)، ج۱، ص۲۱۳، شيخ صدوق(رض)، معاني الأخبار، ص۱۰۲.
  616. خداوند متعال در مورد حضرت عيسي(ع) بيان مي<sym>‌</sym>کند که ايشان در گهواره چنين فرمود: (قالَ إِنِّي عبدالله آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَني‏ نَبِيًّا)؛ «گفت: من بنده خداوند هستم، خداوند به من کتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است». (مريم: ۳۰). همچنين در مورد حضرت يحيي(ع) مي<sym>‌</sym>فرمايد: (وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا)؛ «ما در سنّ کودکي حکم پيامبري را به او داديم». (مريم: ۱۲)
  617. «حدّثني محمّد بن الحسين، عن محمّد بن عون النّصيبي قال: لمّا أراد المأمون أن يزوج أبا جعفر محمد بن علي ابن موسي(ع) ابنته أم الفضل، اجتمع إليه أهل بيته الادنين منه، فقالوا له: يا أمير المؤمنين ننشدك اللّه أن لا تخرج عنا أمرا قد ملكناه وتنزع عنّا عزّا قد ألبسنا اللّه، فقد عرفت الامر الّذي بيننا وبين آل علي قديما وحديثا، قال المأمون: اسكتوا فواللّه لا قبلت من أحدكم في أمره ...». قمي، تفسير القمي، ج۱، ص۱۸۲ و ۱۸۳.
  618. جنّ: ۲۶ و ۲۷.
  619. بقره: ۲۵۵.
  620. اعراف: ۱۵۷.
  621. به پاسخ پرسش ۱۱۴ رجوع کنيد.
  622. البخاري.
  623. نور: ۱۱.
  624. علي بن ابراهيم قمي، تفسير، ج۲، ص۹۹ و ۳۱۸ و ۳۱۹؛ طبري، دلائل الإمامة، ص۳۸۵ ـ ۳۸۸؛ طبري، نوادر المعجزات في مناقب الأئمّة الهداة، ص۳۵۰ ـ ۳۵۳.
  625. فقال يحيي: جعلت فداك، إنّهم يزعمون أنّك تعلم الغيب! فقال: سبحان الله، سبحان الله، ضع يدك علي رأسي فو اللّه ما بقيت في جسدي شعرة و لا في رأسي إلا قامت، قال، ثم قال: لا و الله ما هي إلا وراثة عن رسول الله(ص) ». محمّد بن عمر الکشّي، معروف به رجال الکشّي، اختيار معرفة الرّجال، ص۲۹۸.
  626. «أنا مدينة العلم و عليّ بابها». به پاسخ پرسش ۱۸ رجوع کنيد.
  627. به پاسخ پرسش ۷ رجوع کنيد.
  628. منابع حديث ثقلين از کتب اهل سنّت در مقدّمه کتاب ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  629. انفال: ۴۲.
  630. «لم يکن إمام إلّا مات مقتولا أو مسموما». به پرسش ۷ رجوع کنيد.
  631. محمد حسين آل کاشف الغطاء، أصل الشيعة وأصولها، ص۸۳.
  632. ...سمعنا أبا عبد اللّه(ع) يقول: حديثي حديث أبي، و حديث أبي حديث جدّي، و حديث جدّي حديث الحسين، و حديث الحسين حديث الحسن، و حديث الحسن حديث أمير المؤمنين(ع)، و حديث أمير المؤمنين حديث رسول اللّه(ص)، و حديث رسول اللّه قول اللّه عزّ و جلّ‏». محمّد بن يعقوب کليني(رض)، الکافي، ج۱، ص۵۳.
  633. نساء: ۵۹.
  634. «... و كنت أدخل علي رسول الله(ص) كلّ يوم دخلة و في كلّ ليلة دخلة فيخلّيني فيها، أدور معه حيث دار، و قد علم أصحاب رسول الله(ص) أنّه لم يكن يصنع ذلك بأحد من النّاس غيري، ... . (کتاب سليم بن قيس هلالي، ج۲، ص۶۲۰ ـ ۶۲۶.
  635. کليني، الکافي، ج۱، ص۶۴، شيخ الصدوق، الخصال، ج۱، ص۲۵۷.
  636. مصادر اين حديث از کتب اهل سنّت در پاسخ پرسش ۱۸ ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  637. لابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج۴۲، ص۳۷۸-۳۸۶.
  638. ... قلت لأبي عبد الله(ع) ما علم عالمكم جملة يقذف في قلبه و ينكت في أذنه؟ قال: فقال: وحي كوحي‏ أم‏ موسي. الصّفار، بصائر الدّرجات، ج۱، ص۳۱۷؛ مفيد، الإختصاص، ص۲۸۶.
  639. قال: سألت أبا عبد الله(ع) عن الإمام أ يعلم الغيب قال: لا و لكن إذا أراد أن يعلم الشّي‏ء علّمه الله ذلك. الصّفار، بصائر الدّرجات، ج۱، ص۳۱۵.
  640. منافقون: ۴.
  641. «أبان عن سليم قال: قلت لعلي(ع): يا أمير المؤمنين إني سمعت من سلمان و المقداد و أبي‌ذر شيئا من تفسير القرآن و من الرواية عن النّبي(ص)، ثمّ سمعت منك تصديق ما سمعت منهم، و رأيت في أيدي النّاس أشياء كثيرة من تفسير القرآن و من الأحاديث عن النّبي(ص) تخالف‏ الّذي سمعته منكم، و أنتم تزعمون‏ أنّ ذلك باطل! ... . (سليم بن قيس هلالي، کتاب سليم بن قيس هلالي، ج۲، ص۶۲۰ ـ ۶۲۶)
  642. کليني، اصول الکافي، ج۲، ص۲۰؛ عياشي، تفسير العياشي، ج۱، ص۲۵۲-۲۵۳؛ البرهان، ج۱، ص۳۸۶؛ کشي، رجال الکشي، ص۴۲۵.
  643. مامقاني، تنقيح المقال، ج۱، ص۲۱۱.
  644. الفطحية: پيروان عبدالله بن الأفطح بن جعفر الصادق هستند.
  645. الواقفية: کساني که بر موسي بن جعفر توقف کرده‌اند و بعد از او کسي را امام قرار نداده‌اند.
  646. الناووسية: آنها پيروان مردي هستند که به او ناووس يا ابن ناووس گفته مي‌شد و اين فرقه مي‌گويند، که جعفر ابن محمد نمرده است و مهدي اوست.
  647. ر.ک: کشي، رجال الکشي، ص۵۶۳، ۵۶۵، ۵۷۰، ۵۹۷، ۶۱۲، ۶۱۶ و ۶۱۵..
  648. به پاسخ پرسش ۶ رجوع کنيد.
  649. حسين علي، مقدمة الکافي، ص۲۵؛ خوانساري، روضات الجنات، ج۶، ص۱۰۹؛ محمد صادق الصدر، الشيعه، ص۱۲۲.
  650. محدّث نوري، خاتمة مستدرک الوسائل، ج۳، ص۴۷۰.
  651. مصباح الفقيه، ص۴۳۶، الاجتهاد والتقليد، ص۱۷.
  652. همداني، مصباح الفقيه، ج۲، ص۴۳۶.
  653. جامع المقال فيما يتعلق بأحوال الحديث والرجال، الطريحي، ص۱۵.
  654. حواله گذشته.
  655. «ذهب فرد من المتأخّرين إلي العمل بجميع ما ورد في الکتب المشهورة من أخبارنا من غير فرق بين صحيحها و عليلها و ضعيفها و سقيمها مدعيا حصول العلم العادي بذلک...». فخر الدّين الطّريحي، جامع المقال فيما يتعلّق بأحوال الحديث و الرّجال، ص۱۵.
  656. مقتبس الاثر، ج۳، ص۶۳.
  657. بحار الانوار، ج۱۰۱، ص۳۶۹.
  658. «... اغْتَسِلْ يَوْمَ الْجُمُعَةِ أَوْ أَيَّ يَوْمٍ شِئْتَ وَ الْبَسْ أَطْهَرَ ثِيَابِكَ وَ اصْعَدْ إِلَى أَعْلَى مَوْضِعٍ فِي دَارِكَ أَوِ الصَّحْرَاءِ فَاسْتَقْبِلِ الْقِبْلَةَ بِوَجْهِكَ بَعْدَ مَا تُبَيِّنُ أَنَّ الْقَبْرَ هُنَالِكَ، يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى‏: (فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ‏) ثُمَّ قُلْ: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلَايَ وَ ابْنَ مَوْلَايَ ...». علّامة المجلسي، بحار الأنوار، ج۹۸، ص۳۶۸.
  659. «بيان: قوله(ع): فاستقبل القبلة بوجهك، لعلّه إنّما قال ذلك لمن أمكنه استقبال القبر و القبلة معا، و لمّا ظهر من قوله: «بعد ما تبين أن القبر هنالك» أن استقبال القبر أمر لازم و إن لم يكن موافقا للقبلة استشهد بقوله تعالي‏: (فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ)‏ أي نسبته تعالي إلي جميع الأماكن علي السواء و استقبال القبر للزائر بمنزلة استقبال‏ القبلة و هو وجه الله أي جهته التي أمر الناس باستقبالها في تلك الحالة ...». علّامة المجلسي، بحار الأنوار، ج۹۸، ص۳۶۹.
  660. (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً). احزاب: ۳۳.
  661. شأن نزول آيه تطهير در مورد اهل بيت(ع)از کتب اهل سنّت در مقدّمه کتاب ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  662. همان.
  663. (إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ). هود: ۴۶.
  664. اصول الکافي، ج۱، ص۱۸۱-۱۸۴.
  665. انبياء: ۲۳.
  666. ر.ک: الغيبة، ص۱۰۶- ۱۰۷.
  667. (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمين). حجرات: ۶.
  668. «حدثنا محمد بن عيسي عن أبي الحجّاج قال: قال لي أبو جعفر(ع): يا أبا الحجّاج، إنّ اللّه خلق محمّدا و آل محمّد من طينة علّيين،‏ و خلق قلوبهم من طينة فوق ذلك... . (الصّفّار، بصائر الدّرجات، ص۱۴)
  669. محمد سالم الخضر، ثم ابصرت الحقيقة، ص۲۹۱-۲۹۲. ناگفته نماند که اين کتاب به زبان فارسي تحت عنوان (آنگاه حقيقت را يافتم) ترجمه شده است.
  670. در پاسخ پرسش سيزدهم منابع اين حديث را از کتب اهل سنّت ذکر کرديم، به آن رجوع کنيد.
  671. منابع اين احاديث را در پاسخ پرسش ۱۲۹ از کتاب‌هاي اهل سنّت ذکر کرديم؛ به آن رجوع کنيد.
  672. (النَّبِيُّ أولى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِم). (احزاب: ۶).
  673. فصل الخطاب في اثبات تحريف کتاب رب الأرباب، ص۲۱۱.
  674. مشارق الشموس الدرية، ص۱۲۶.
  675. مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، الدرر النجفية يوسف البحراني، ص۲۹۸.
  676. ثم ابصرت الحقيقة، ص۲۹۴.
  677. به پاسخ پرسش ۵۵ رجوع کنيد.
  678. در مقدّمه کتاب، مصادر و منابع حديث منزلت را از کتب اهل سنّت ذکر کرديم، به آن رجوع کنيد.
  679. أعراف: ۳.
  680. الفصل في الملل والأهواء والنّحل، ج۴، ص۱۵۹-۱۶۰.
  681. نساء: ۵۹.
  682. در مقدّمه کتاب، شأن نزول آيه اولي الأمر را از منابع و مصادر اهل سنّت ذکر کرديم، به آن رجوع کنيد.
  683. نصر بن مزاحم، وقعة صفّين، ص۴۸۹ و ۴۹۰.
  684. اعراف: ۱۵۰.
  685. شيخ صدوق<sym>;</sym>، خصال، ج۲ ص۳۸۰.
  686. إنّ الّذي يعلّم العلم منكم له أجر مثل أجر المتعلّم و له الفضل عليه، فتعلّموا العلم من حملة العلم و علّموه‏ إخوانكم‏ كما علّمكموه العلماء. (کليني، الکافي، ج۱، ص۳۵)
  687. ... اكتب و بثّ علمك في إخوانك، فإن متّ فأورث كتبك بنيك، فإنّه يأتي علي النّاس زمان هرج لا يأنسون فيه إلا بكتبهم. (کليني(رض)، الکافي، ج۱، ص۵۲)
  688. توبه: ۱۲۲.
  689. المظفر، الامام الصادق، ص۱۷۸.
  690. منبع سابق.
  691. رحم اللّه زرارة بن أعين، لولا زرارة بن أعين و نظراؤه لاندرست‏ أحاديث‏ أبي‏(ع) ». طوسي، اختيار معرفة الرّجال معروف به رجال کشي، ص۱۳۶.
  692. «محمد بن مسعود، قال حدثني جبريل بن أحمد، عن العبيدي، عن يونس، عن هارون بن خارجة، قال:‏ سألت أبا عبد الله(ع) عن قول الله عزّ و جلّ: (الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ)‏ قال: هو ما استوجبه أبو حنيفة و زرارة». اختيار معرفة الرّجال معروف به رجال کشي، ص۱۴۹.
  693. اقرأ منّي علي والدك السّلام، و قل له: إنّي إنّما أعيبك دفاعا منّي عنك، فإنّ النّاس و العدوّ يسارعون إلي كلّ من قرّبناه و حمدنا مكانه، لإدخال الأذي في من نحبّه و نقرّبه‏ ... (رجال کشي، ص۱۳۸ ـ ۱۴۱).
  694. منابع جميع اين احاديث در مقدّمه کتاب از کتب اهل سنّت ذکر شد، به آن رجوع کنيد.
  695. الشيعة في التاريخ، ص۴۴-۴۵.
  696. منهاج الکرامة، ص۷۲-۷۳.
  697. اعيان الشيعه، ج۱/۲، ص۶.
  698. شرح ابن ابي‌الحديد، نهج البلاغة، ج۶، ص۱۷۶.
  699. ر.ک: مجلسي، بحار الانوار، ج۱۱، ص۶۰؛ المعالم الزلفي، ص۳۰۳.
  700. العالم الزلفي، ص۳۰۳.
  701. ودائع النبوة تهراني، ص۱۵۵.
  702. أنبياء: ۲۵.
  703. «الاختصاص: ابن عيسي، عن ابن معروف، عن ابن المغيرة، عن أبي حفص العبدي، عن أبي هارون العبدي، عن أبي سعيد الخدري قال: رأيت رسول اللّه(ص) وسمعته يقول: يا علي ما بعث الله نبيا إلا وقد دعاه إلي ولايتك طائعا أو كارها». علّامة المجلسي<sym>;</sym>، بحار الأنوار، ج۱۱، ص۶۰.
  704. (أطِيعُوا اللَّهَ وَ أطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أولِي الأمرِ مِنکُم). نساء: ۵۹.
  705. (إنَّما وَلِيُّکُم اللّه وَ رَسُولُه وَ الَّذِينَ ءامَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّکاةَ وَ هُم راکِعُون). مائده: ۵۵.
  706. مصادر شأن نزول آيه اولي الأمر و ولايت در مورد امير المؤمنين(ع) از کتب اهل سنّت در مقدّمه کتاب ذکر شد.
  707. در پاسخ پرسش هجدهم منابع اين حديث را از کتب اهل سنّت ذکر کرديم، به آن رجوع کنيد.
  708. ر.ک: کشي، رجال الکشي، ص۲۷، ۲۱۹، ۴۴۵، ۴۶۵؛ نجاشي، رجال النجاشي، ص۲۸، ۵۳، ۷۶، ۸۶، ۹۵، ۱۳۹؛ مقدس اردبيلي، جامع الرواة، ج۱، ص۴۱۳.
  709. نحل: ۱۰۶.
  710. کليني، الروضه، ص۲۹.
  711. به پاسخ پرسش ۱۸ رجوع کنيد.
  712. شيخ صدوق(رض)، الخصال، ج۲، ص۵۵۳ ـ ۵۶۳، باب «أبواب الأربعين و ما فوقه» تحت عنوان: «احتجاج أمير المؤمنين(ع) بمثل هذه الخصال علي النّاس يوم الشّوري»
  713. خوئي، صراط النجاة، ج۲، ص۴۵۲؛ نگاه: فيصل نور، الامامة والنص، ص۳۰۶.
  714. کليني، الکافي، ج۸، ص۲۹۵، ر.ک: مجلسي، بحارالانوار، ج۲۸، ص۲۵۵؛ الطوسي، امالي، ص۲۳۴.

الگو:فصل بندی